وجدان
شنیدم کبــوترباکبـــوتربــازبابــاز
نپرسیدم حکم آن فیلِ دلخسته پرواز
شقایق نورستــه گرفتارم کرددرپنجاه
کــروکـــورشدم وگنــگ به همه جا
عجایب حکمتیست اهتــزازِعشقِ پیری
کندغـــزال تیزپارااسیـــرکفتارِمریضی
خِــردگــربیابددراین مـعــرکه میدانی
رهـــاکندغـــزال راکفتارِباوجـــدانی
عجایب نکته هادریافتم دراین عمرِدراز
چه زیباست هم جنس هاراباهم پرواز
دروبازکردم ، نشست ، درومودبانه بستم وخودم ازاون طرف پشت فرمون نشستم وماشینو روشن کردم . قبل ازراه افتادن کمربندمو بستم ، متوجه شدم که اون کمربندشو نبسته ضمن حرکت کردن آروم چندبارنگاهش کردم وبالاخره گفتم ((میشه کمربندتوببندی ؟)) نیگام کرد ، ضمن بستن کمربندش ، به نظرم نگاهش متعجب شایدم کمی آمیخته باتمسخربود برای همین ادامه دادم ((آخه جریمه میکنن))
***
راه رفتنش به نظرمثل شبیه راه رفتن یک پرنده زیبای کوچک شایدقناری یاشبیه اون بود ، انگارهیچ وزنی روبه زمین تحمیل نمیکرد .بانشاط میجهید ،میخرامید ، انگارهیچ چیزی توی دنیابراش ارزش ازجنب وجوش افتادن رونداشت رفتاروکردار وگفتارش همیشه سرحال وسرشارازنشاط بودگویا هیچ وقت مجبوربه گفتن هیچ مطلب جدی نبوده وهمیشه ازهمه چیز باشادی ونشاط همراه باخنده های ریززیباصحبت میکردبه همین دلیل من هیچوقت توان برهم زدن این دنیای شوخ وسرکش رونداشتم . هیچوقت به خودم اجازه برهم زدن این حالات زیبارو نمیدادم ، جزامروزصبح ...
هیچوقت آرایشی نکرده بودومن به اشتباه فکرمیکردم که این چهره زیبابایدساعتها صرف آرایشش شده باشه ، نه اون زیبائی مسحورکننده طبیعی وآرایش خدادادی داشت . زیبائی وطراوتی که درکمترکسی حتی جوانهای همسن وسال یاحتی جوانترهم ندیده بودم . نمیدونم اونوبه چی تشبیه کنم که حقش ضایع نشه ، مثل یک پروانه بود یامثل پرنده کوچکی که حتی جرئت لمس کردنشو هم نداری چون میترسی بال لطیف پروانه بریزه یا بالمس کردن اون پرنده بااون ظرافتش صدمه بخوره .
یه باریکی ازدوستانم ازیه قناری برام گفت که بازمانده ازچندین قناریش بود . همه مرده بودن این یکی هم دراثرنادانی پاشوعلیل کرده بودودیگه دل نگهداشتنشو نداشت . ازش گرفتم وآوردم خونه پرنده زیبا چون توقفس به دنیااومده بود ، توی همون قفس هم خوشبخت به نظر میرسید وبعدازکمی رسیدگی ، خونه خالی وخلوت منوپراز نشاط وسروصداکرده بود . باکمی آب ودانه وگاهی حبه ای انگوریاقاچ کوچکی سیب وشاخه گیاهی که ازحیاط خلوت به داخل کشیده وروی قفسش افتاده بود انگارخودشودربهشت احساس میکردوباالفت وعلاقه ای که به من بروزمیدادمن روهم به شدت به خودش علاقه مندکرده بود طوریکه تامدتها بعدازمرگ فجیعش گیج ومنگ بودم . وقتی برای ورودبه خونه کلیدمینداختم ناخودآگاه مکث میکردم چون همیشه اون وجودمنوتوی راهرواحساس میکردوشعف خودشو باجیغ ودادهاش ابرازمیکرد . انقدرزیبا وظریف بودکه حتی زمانیکه دردستانم قرارمیگرفت جرئت نوازششونداشتم چراکه میترسیدم به جسم ظزیف ولطیفش آسیبی برسونم همون احساسی که به نیلوفرداشتم ، عروسک زیبا ولطیفی که ذوق کردنش وقت گرفتن حتی یک کادوی کوچک تماشائی بود و ساعتها غرق شدنش مثل یک کودک دربازی ووررفتن باهمون کادوی کوچک ، بازی معصومانه یه نوزادروبایک دانه تسبیح تداعی میکردومن محواین معصومیت وزیبائی ملکوتی میشدم . لطافت وظرافتی که درخلقت این موجودزیبابه کاررفته بودهمیشه منوبه یادرنگهای لطیف نقاشی های مینیاتوری استادمینداخت .
چه مردی میتونست دربرابرچنین عروسکی مقاومت کنه ؟ منهم البته که بادیدن اولین لبخندش بروم بی ارده جذ بش شدم . هرچندکه ته دلم همیشه نگران بودم حتی گاهی هم خودمو نهی میکردم اما درمجموع حتی اگرتعمدا وآگاهانه هم قصدنزدیک شدن به اونوداشتم بازهم بهترازاین عمل نمیکردم . درواقع نفهمیدم چه جوری وازچه راهی اتفاق افتاد ، اما افتاد وما به هم نزدیک ونزدیکترشدیم تااونجاکه چشم بازکردم ودیدم نیلوفرمال منه ، امری که ازلحظه دیدنش بیشتربرام یه رویابودتاهدف ونهایت سعادتم بودکه اونومال خودم میدیدم . هرچی فکرمیکنم میبینم تمام دوران آشنائی ودوستی وازدواج انگارمن درخواب بودم وهمه ش یه خواب بسیارشیرین بود . اما واقعیت داشت حتی اگه خواب هم بوددیگه فرقی نمیکرد والان نیلوفرمال من بودامری که میدونم برای خیلی ها درحدهمون رویاباقی مونده وهمون هادرکمال تعجب شاهداین ارتباط ووصلت شدن درکمال ناباوری درست مثل خودمن . من ازتمام این دوران فقط لذت وجذابیت های همکلامی بااو وقدم به قدم شدنش ولذت احساس مشترک علاقه رابه خاطردارم وبس . همین آنچنان لذتی ناباورانه بهم میدادکه جائی برای هیچ نوع اندیشه وتعقل نمیذاشت وبه نظرم همین هم برای هرنوع توجیهی کفایت میکرد . چه فرقی میکرد ، حالانیلوفرزیبا واین بت پرستیدنی مال من بود چرابه چرای قضیه فکرکنم ؟چرامال من ؟ اونهم مائی که هیچ تناسب وسنخیتی باهم نداشتیم . چراباید بااین افکارخوشبختی خودمو خراب کنم ؟
اولین تلنگرو چندهفته بعدازازدواجمون خوردم ، درمهمونی یکی ازدوستان من باتمام سعی که کردم چنددقیقه بیشترتوان رقصیدن نداشتم امانیلوفرتمام شب روخیلی پرانرژی وپرجنب وجوش میرقصید . اونشب یاد مسابقه لاک پشت وخرگوش افتادم ، کمی توفکررفتم اما خیلی زود ازفکرم خارج شد . به هرحال امری بود که هردو خصوصا اون ازابتدا بهش وقوف کامل داشتیم ، ضمنااختلاف سنی فاحشمون چیزی نبودکه بشه مخفی کرد ، اونهم ازابتدامیدونست وهیچگاه هم حرفی راجع به این مسئله نزده بودوباتمام مشکلاتش پذیرفته بود چرا من دامن بزنم ؟
نیلوفرمدعی علاقه به من درواقع مدعی عشق بود چرا؟ دلم نمیخوادبهش فکرکنم همینقدرکه بیشتراز نیمی ازمشکلات رسیدنم به اوباوجودعلاقه ش حل شده بود برام کافی بود . شایددرصورت عدم علاقه به من ، کاربسیارسختی دررسیدن به اون پیش روداشتم وچه بساازادامه راه منصرف هم میشدم وکاربه اینجانمیکشید پس چرابایدبه این مسئله فکرمیکردم ؟
زندگی مامدتی قبل ومدتهاپس ازازذواجمون مثل یک خواب طولانی باخوابهای شیرین ودلنوازبود ، همون تحقق آرزوها . درواقع زندگی نبود یه فیلم سینمائی بلندمالامال ازصحنه های خوب ودلنشین بود . نیلوفرمال من بود وهمچون یک شاخه گل معطرتمام زندگیمو عطرآگین کرده بود جنب وجوشش زندگی پرتحرکی روسامان داده بود .تصمیم های ناگهانی به افعال غیرمنتظره حلاوت غیرقابل انتظاری به زندگی مشترکمون داده بود ، بارها نیمه های شب بایک پیشنهادناگهانی قصدسفری بی مقصدکرده وچندین روزروشاداب درمسیرهاوشهرهای مختلف گردش میکردیم . هیچ برنامه منظمی نداشتیم . صبحانه دررستوران یاکوه پیمائی های شبانه بصورت روزمره درآمده بود دراین میانه حرکات ورفتارنیلوفرزیبا هیجان عجیبی داشت ، بادیدن بچه گربه ای دریک فیلم بسان ابربهاری میگریست ویابازی باعروسک کوچک جاسوئیچی ساعتها سرگرمش میکرد.
بارهاوبارها تحت تاثیراطمینانی که این زندگی رویائی به من داده بود ، به دوستانی که ازهمان ابتدا مخالفت خودشونو باازدواج ما ابرازکرده بودن فخرفروشی میکردم . دلیل به ظاهرمستحکم اونها اختلاف سنی بسیارزیادمابود ، حدودسی سال ، حال آینکه نیلوفرمن بیست سال بیشترازعمرش نمیگذشت یعنی دوبرابرونیم اومن سن داشتم ، گرچه صراحتا به زبان نمیآوردند لیکن آونچه که ازفحوای کلامشون کاملا مشهود بود احتمال خیانت زن بسیارجوان درزندگی مشترک بامردی که بیشترازدوبرابراوسن داره . البته نه به صورت دقیق وموشکافانه بلکه خیلی گذراگاهی منهم به این قضیه فکرمیکردم اما رفتاروابرازعلاقه های بسیارشدیدنیلوفرآرومم میکرد . درهرصورت موردغریبی نبود اودختری بسیاربکربود ، خیلی پرنشاط وانرژی باعاطفه ای چنان آئینه صاف وبی غش وبسیارزمان وفرصت پیش روداشت وفرصت های فراوان تاتحت تاثیرمحیط شکل بگیره وباتوجه به نداشتن هیچ تجربه ای درزمینه ارتباط باجنس مخالف ،غریزه احتمال جذب شدن اون به جوانی همسن وسال خودش رومنتفی نمیشد نادیده گرفت . خصوصا پس ازمدتی زندگی باهمسری بزرگترازخودش ، ووجود شرایط ووسوسه های امروزی ، خدای ناکرده من بایدشاهد مسائلی باشم که درتمام عمربه عنوان منفورترین و باانزجارفراوان بهش اندیشیده بودم یعنی خیانت .
اماباتمام دقت وموشکافی ها دررفتاروکرداروحتی گفتارنیلوفرداشتم هیچ اثری ازاین مواردپیدانمیکردم . من خیلی مرفه نبودم همین هم مایه تعجب بسیاری بودچراکه وجودمال ومکنت فراوان میتونست انگیزه خوبی برای جذب دختران جوان باشه اما اونهم که وجودنداشت پس راهی جزباورکردن عشق نیلوفربه خودم باقی نمیماند.
اونچه روکه ازجوانی ، نه ، ازنوجوانی آرزوداشتم بدست آورده بودم درواقع داشتن عشقی همچون نیلوفر نهایت آرزوی من وبسیاری مردان ازجوان وپیر بود ومن به نوعی برنده ای خوشبخت بودم . شایدروزانه بارها وبارها جملات عاشقانه ودوستت دارم وعاشقتم رواززبان نیلوفرم میشنیدم .
انگارهمه چی واقعیت داشت من ازنیلوفرتوقع یک همسرخانه دارباتجربه رونداشتم چون نبود امالطافت ، نشاط وازهمه مهمترهمدلی نیلوفربامن جوسعادت وخوشبختی بی نقصی روبرزندگیمون حکمفرماکرده بود هرچندمن تحت تاثیرهمون مسائل بی ربط ، کمی بادیده تردیدبه دوام این خوشبختی نگاه میکردم اماهرچی جلوترمیرفتیم وزمان میگذشت کمتراثری ازناپایداری میدیدم . . . . . .
تا تلنگر دوم . . . .
من بااعتمادکافی به علاقه ش به خودم وبه زندگیمون هیچ ابائی درمعرفی خودم به عنوان پدر یا بزرگتر نیلوفر ( باتوجه به ظاهرمان ) درکوچه وخیابان نداشتم شایدبرای فرارازازنگاههای کنجکاووپرسشگرعابران وفروشنده هاو . . . بود که ترجیح میدادم نسبت خودمان روعلنی نکنم اما این نیلوفربودکه هیچملاحظه ای دراین زمینه نداشت وبی پرواحتی اقدام به بوسیدن من درملا عام میکرد .
* * *
صدای بوق ماشین های پشت سرمون منو به خودم آورد وباعجله حرکت کردم ظاهراغرق درافکارم متوجه سبزشدن چراغ نشده بودم نگاهی هم به نیلوفرکردم باچشمانی پف کرده وصورت پرازاشک به من خیره شده بود طاقتشونداشتم ، نگاهموگرفتم . صدای هق هق گریه شو میشنیدم ، چیزی نمیگفت ، یعنی به نظرم اگرم میگفت دیگه خیلی تکراری بود
((باشه ،چشم من عوض میشم بهم فرصت بده ، مگه تاحالانشدم؟ خیلی خودموعوض کردم بازم بهترمیشم ، اصلافرصت نمیخوام ازهمین حالامیشم همون چیزی که تومیخوای ، قول میدم میشم یه خانم خونه دار مثل . . . . فقط توروخداباورم کن من عاشقتم ، چرامتوجه نیستی من بدون تومیمیرم ، هیچم ))
* * * *
تلنگر دوم :
فروشنده های جوان بادیدن ما خیلی تابلو تغییررفتارمیدادن ، درهرحال اولین تصورشون ورودیک دخترزیبا همراه پدرش برای خریدبود وارزش امتحان شانسشون روداشت .
-
به نظر من همین کفش خیلی بیشتر بهتون میاد خانم-
اما پام توش زیادراحت نیست-
خوب پس این یکی روامتحان کنین البته فکرنکنم پدرتون خیلی خوششون بیادچون یک کمی قیمتش بالاترهباقیافه درهم وپرازتشرش وباچشمهای براق به جوانک خیره شد وآماده بود که چیزی بهش بگه . . .
-
ایشون همسرم هستنودستپاچگی فروشنده همراه با نگاهی متعجب درحالی که سعی میکردیه جورائی قضیه روراست وریست کنه . . .
خنده من فقط پوششی بودبراثرات ضربه ای که نمودیکحقیقت تلخ برمن واردکرده بود وحفظ ظاهرتنهاکارممکن بود تانیلوفرنگران روکمی آرومکنم . اون واقعانگران ناراحت شدن من بود وچه صادقانه وخالصانه سعی میکردآرومم کنه وآروم بودم تادوباره لبخندنشاط وسرخوشی رودرچهره ش بینم .
اماآیاواقعامن براستی حق اینکاروداشتم ؟ نیلوفرحتی ازپسرم هم چندسال کوچکتربود . آیااین کارمن سوءاستفاده ازاحساسات پاک یک دختربی تجربه نبود؟ آیا این خودخواهی من موجب محروم کردن یک دختربچه ساده اززندگی عادیش نبود؟آیافقط خواستن خوداوتوجیه مناسبی برای این عمل من بود؟
همه میدونیم که احساسات جوانی هرچندپرشوره بالهیب تندوسرکشش به همون نسبت همزودگذروبی اعتباره . امانیلوفردراین مدت خیلی چیزهاروبه من ثابت کرده بود ، باورکردنی نبوداماانگارحقیقت رومیگفت وواقعاعاشقانه منودوست داشت . شاهدبودم که حتی خیلی ازرفتارهای اقتضای جوانی روذرخودش خفه کرده بودوسعی میکردرفتاریک زن جاافتاده روداشته باشه وبه این ترتیب بودکه من کاملاخلع بهانه وسلاح شده بودم .
* * *
زیرچشمی نگاش کردم ، صورتش طرف من وچشمهای قرمزواشکبارش به من خیره بودن درحالیکه لبهای زیباشو به هم فشارمیداد . نگاهمودزدیدم اما ازجلوچشمام دورنمیشد وقلبمو به دردمیآورد . نمیدونم چیکارکنم مرددهستم ، واقعا چاره کارهمینه ؟! ؟
اون همه کارمیکردتامن باورش کنم ، باورکنم که عاشقانه منودوست داره ، باورکنم که قابل اعتماده ، باورکنم که ازهمه زندگیش گذشته وتمام زندگی واحساسش بامن وزندگی مشترکمونه . درعین علاقه جنون واری که بهش داشتم امادلم هم براش میسوخت ویه چیزائی آزارم میداد انکارمنتظریه اتفاق بودم چه اتفاقی نمیدونم امااتفاق خوبی نیست . شایداتفاقی که دیگران ، دوستان ، اونائی که دلسوزم بودن بازبان بی زبانی بهش اشاره میکردن . انگارهمه باهم منتظربودیم .من نگران بودم ، نگران بزرگ شدن نیلوفر ، نگران عاقل شدنش ونگران نهایتا متهم شدن ، متهم به فناکردن زندگی کسی که اینچنین دوستش داشتم ، انسانی بااین درجه ازصداقت ، زیبائی وفداکاری .
بعدی دیگه تلنگرنبود ، ضربه ای بودهولناک . زلزله بود زلزله ای که تمام درون منوبه همریخت وزیر وروکرد. چنان تکانی به من دادکه یک روزکامل وشبی رابابدترین کابوس ها گذراندم . من شدم آدمی دیگه ، شاید هم یک حیوان ، یک حیوان وحشی زخمی ، بااین تفاوت که این حیوان وحشی هنوز زخمی نشده وازوحشت زخم خوردن به خودش می پیچید . آنچنان افکارموخراب کردکه دنیابه نظرم تیره وتارشد وهزاران فکرخراب وروحیه شکن به مغزعلیل وازکارافتاده ام هجوم آوردن . دیگه تاب دیدن نیلوفرم رونداشتم وازهمه چی وهمه کس بدم اومده بود خصوصا ازخودم . واقعا بایدچکارمیکردم ؟
دراینترنت لغتی روجستجو میکردم دههاآدرس اومد اتفاقی یکیشوبازکردم ، وبلاگی بود ، خانمی داستانی کوتاه روصادقانه نوشته بود ، قصه واقعی زندگیش بود .
به رسم طبقه پائین جامعه درسن خیلی کم بامردی چندبرابرسنش ازدواجک کرده بود وسالهابااوزندگی کرده بود . شوهرمردخوب وزحمتکشی بوده حتی زمینه درس خواندنش روهم فراهم کرده بود . حالاپس ازسالهازندگی مشترک وچندتابچه ، مردپیروازکارافتاده شده درحالیکه زن تازه بعنوان زنی جوان وزیباخودنمائی میکند . زنی دراوج خواسته های یک زن وطبعاموردجالبی برای جوانانی که بادیدن وضعیت خودراآماده سرویس دهی به چنین زنانی باچنین همسرانی میکنند . البته به هیچ وجه نمیتوان هیچ کسی راسرزنش کرد حتی آن جوانی که همسایه آن زن جوان بوده وبالاخره باوسوسه هایش زن جوان راتحت شرایط خاص واداربه خیانت کرده بود . ظاهرازن وفادار بسیارهم درقبال وسوسه هامقاومت کرده بوداما طبعادرچنین مواقعی پیروز میدان غریزه سرکش باحمایت نیروی جوانیست وشوهرپیرازکارافتاده هم چاره ای جزسکوت ندارد ، سکوت درقبال خیانت همسر ، خیانتی که خوداوزمینه روبراش فراهم کرده بود باازدواج شومی که دخترروبه اون وادارکرده بود .
شوهربراحتی میتونست حتی زندگی همسرشوبخاطراین خیانت ازش بگیره اما پس چراسکوت کرده بودوترجیح میدادکه دم نزنه ؟ عذاب وجدان ؟ احساس گناه؟
تمام تنم میلرزید خودمودرجای اون پیرمردمجسم میکردم . من تمام عمرخودمو ناموس پرست میدونستم وبه غیرتم مفتخربودم . نیلوفرهم به همین دلیل ناگفته حتی طرزلباس پوشیدنشوعوض کرده بود . تمام شب رونتونستم بخوابم به محض به خواب رفتن کابوس اون پیرمردوجملات اون نوشته شروع میکردن جلوچشمام رقصیدن ومیدیدم که همه شون دارن بهم دهن کجی میکنن ، درتمام عمرم چنین لحظاتی روتجربه نکرده بودم . راه چاره چی بود ؟ نزدیکیهای صبح تصمیمو گرفتم .طفلکی نیلوفرهم ناظربیخوابی وکلافگی من بود جندبارهم پرسید که چی شده اما چون جواب درستی ندادم انگاراحساس کرده باشه که به اونهم مربوطه دیگه چیزی نگفت .
باروشن شدن هوابلندشدم سردردشدیدی داشتم وتوی آئینه چهره تکیده ودردآلودمودیدم وبیشتردلم به حال خودم سوخت اما تصمیمموگرفته بودم . طفلک نیلوفر ازشنیدن حرفام شوکه شد اولش فکرمیکردکه دارم شوخی میکنم بعدش که دیدجدی هستم شروع کردبه گریه کردن وبعدش هم التماس . هنوزهم فکرمیکنه اون ایرادی داره ناچارا کمی باهاش تندی کردم ومثل همیشه بخاطراحترام یاعلاقه ش به من سکوت کرد اماسکوتی توام باگریه وبیتابی ، سکوتش برام به علامت تسلیمه .خیلی براش توضیح دادم که شایدمابرای همدیگه دوستان خیلی باشیم ومطمئنابعدازجدائی هم همینطورخواهدبود فقط مسئولیتی ازدوش همدیگه برمیداریم .
-
توروخداگریه نکن باورکن من توروحتی بیشترازهمیشه دوست دارم اما دلم میخوادتوهم منودرک کنی وبهم حق بدی . . . . . .۸۶۰۷۱۴۲۳۰۵ آرزو
صبا
امروز قرارگذاشتيم تابيادخونه مون آخه هنوزكارش نيمه س وتموم نشده . هرچي بيشتر بهش فكرميكنم ميبينم درست همون كسيه كه من منتظرش بودم وهستم ، هميشه بهش فكركردم ، خوابشوديدم ، يعني آرزوشوداشتم . شايدآرزويه خورده اغراق باشه اما ميدونم كه بالاخره پيداش ميشه همونجوري كه هميشه ميديدمش . نميدونم بازم امشب مثل شبهاي ديگه س يا نه . يعني خيلي مودب ومتين مياد كارشوانجام ميده ، بيشترازحد هم توضيح ميده ، هيچ تعارفي روهم نميپذيره ، بعدش هم ميره . اونوقت من ميمونم وانتظارهميشگيم . من ميمونم وروياهام تايه وقت ديگه دوباره به يه بهانه ديگه بياد اونوقت من ببينمش ، دوباره انتظار يك حرف ، يك حركت كه خوراك روياهام بشه دوباره بشينم توخيال خودم توجيه وتفسيرش كنم ، دوباره پيش خودم بگم كه آره اون همونه كه منتظرش بودم وهستم . دوباره خودمو مطمئن كنم كه منودوست داره وبخاطرمنه كه مياد چون منودوست داره ، چون منهم همون آدم روياهاشم . اصلااگه اينطورنيست چرااصلامياد؟ چرااينقدرمايه ميذاره؟ وهزارتاچراي ديگه !!!
اومد مثل هميشه كارشوكردورفت اما يه فرق كوچولوبا هردفعه داشت . وقتي كه تواتاق تنها بوديم ، تنهاچون من نميخواستم بچه هابفهمن ، جريان كاري روكه قراره انجام بده روميگم ، آخه ازاول هم قراربودمحرمانه باشه مخصوصا بچه ها نفهمن . همون موقع كه تنها بوديم ، اونم داشت كارشوميكرد ، آروم آروم هم به من توضيح ميدادمنم خيلي سعي ميكردم حرفاشوبفهمم ، همون موقع بودکه من نميخواستم بيشترازاين قضيه روكشش بدم اين بود كه ازش پرسيدم كه به نظرش من جواب خواستگارموچي بدم . منظورم همون خواستگاريه كه جزوروياهامه . يه استاددانشگاه ، جوون ، پولدار و ..... ازهمه مهمتر اينه كه بدجوري عاشق منه . ازش پرسيدم به نظرش چيكاركنم ؟ جواب مثبت روبدم؟ جوابش خيلي عصبيم كرد . درحاليكه سعي ميكردخيلي منطقي خودشونشون بده گفت كه موردخيلي خوبيه اما باشرايط زندگي من بايدخيلي بيشترروش تامل كنم . اين حرف دوتامعني بدداشت برام ، اول ازهمه اينكه ميخواست بهم بگه فهميده كه من چاخان میکنم وهمچين كسي وجودنداره دوم اينكه ميخواست شرايط زندگيمو به رخم بكشه . همين عصبانيم كرد .اما بعدش ، يعني بعدازاينكه رفت ومن درست وحسابي بهش فكركردم ديدم جائي براي عصبانيت نيست ، چون اون بااين جوابش ميخواسته بفهمونه كه پيغام من روگرفته اما به نظرش هنوزكافي نيست . يعني من بايد بيشترازاينها خودموبشكنم ودرواقع من به مجبوربه اقراربشم ، اقراركنم كه بهش علاقه دارم . خوب اينكه خوب چيزيه ، يعني يه نوع پيشرفته پس جاي دلخوري نيست . اما راستشوبخواي موندم چيكاركنم .
بهش زنگ زدم امروزوميگم آخه اون تامجبورنشه بامن تماس نميگيره ، اين بود كه تماس گرفتم ، اولش خيلي دل دل كردم اما بعد ديدم بهانه خوبي دارم ، شماره حسابشوميخواستم تا پولي روبه حسابش بريزم . مثل هرروز بهدازناهاركه توي شركت مزاحمي نداشتم شماره شوگرفتم ، خيلي مودبانه شماره حسابشوبعدازكمي تعارف داد وچون توي خيابان بودزودقطع كرديم ، هيچ موقعيت نبود تا اونچه روكه ميخواستم بگم .
دوباره من موندم وروياهام ، تاحالاهمه مردهائي كه باهام روبروشدن ، همون اوايل خودشون ونيت شونو نشون ميدادن ، ياپيشنهادعجولانه ازدواجشون خنده ام مينداخت ياپيشنهاد دوستي شون عصبيم ميكرد ، اما .... اما اين اولين مرديه كه باوجودتمام موقعيتهائي كه داشت نه تنها كوچكترين حرف يا عملي خلاف نزاكت ازش سرنزده بود بلكه هيچ عكس العملي هم نسبت به حرف هاي درلفافه من ، يا حركات غيرارادي ام ، مبني برتمايلم نسبت به او، نشان نداده بود . همه توجيهي براي متانتش ميكردم ، اما ميانسالي وموهاي جوگندميش هم توجيه كافي نبود .
روزاول كه بدون هيچ شناختي وصرفا براي كمك گرفتن درحل مشكلي كه به كلي زندكيم رابهمدت دو سال تمام فلج كرده بود ، بهش زنگ زدم ، اصلا فكرنميكردم كار به اينجا بكشه . حتي وقتي گفت بايدبيادخونه ما ، باوجوديكه براي حل مشكلم حاضربه هركاري بودم ، اما كمي دلخورشدم براي همين هم سعي كردم موقعي كه اون مياد خونه شلوغ باشه .
وروديكي ازهمكاران به اتاقم رشته افكارموپاره كرد ، بعدكه رفت يهو به سرم زدكه .......نه من بايد اين وضع روتموم كنم تصميم گرفتم كه دوباره بهش زنگ بزنم وايندفعه به هرشكل باصراحت حرفمو بهش بزنم . تاحالافكر ميكردم اونم مثل بقيه مردها خودش پيشقدم ميشه ، حالاكه اين كارونكرده ومن روهم به خودش علاقمندكرده ، چه اشكالي داره من پيشقدم بشم ؟ آره اينجوري بهتره ..... بهتره رودتراينكارو بكنم ، اگه بيشتركشش بدم ازهمين تصميم هم منصرف ميشم ضمنا اونهم انقدرمتين ومعقول است كه مطمئنم حتي استقبال ميكنه ومن اصلا پيش همچين آدمي كوچك نميشم . گوشي روبرداشتم و.....
- سلام
- سلام حال شما ؟ ببخشيد من اونموقع توي ماشين بودم ، ميدوني كه درحال رانندگي جريمه ميكنن
نبايد بيشترازاين دل دل كنم وگرنه هول ميشم زودترحرفمو بزنم
- نه خواهش ميكنم من بدموقع زنگ زدم راستش يه چيزي مي خوام بهتون بگم
مكثي كردم ، اونم ساكت بودومنتظر .... ادامه دادم
- راستش شما ممكنه فكركنين من آدم بي مسئوليت وبي فكري هستم چون چند بارقراربود تماس بگيرم ولي بدقولي كردم .
- خوب....؟
داشتم به تته پته ميافتادم تصميم گرفته بودم بهش بگم اونم خيلي صريح اما حالا ميديدم خيلي سخته ، سكوتم طولاني شده بود به خودم فشارمي آوردم
- ميدونين چرا ؟ منظورم اينه كه من آدم بي مسئوليتي نيستم ولي باشما خيلي بدقولي كردم، حالاميخوام دليل اين مثلا بدقولي ها روبگم ...
بازهم مكث كردم اونم ساكت بود ومنتظر .... آخه من هميشه مشتاق تماس بااون بودم نميدونم چرااينجوري شروع كردم .
- خوب دارم گوش ميدم ...
- ميخواين دليل زنگ نزدن هامو بگم؟
گفتنش خيلي برام مشكل بود اصلا اينقدردستپاچه بودم كه نميدونستم چي دارم ميگم ، نميدونستم چرا چنين سوالي پرسيدم شايداميدواربودم كه اين سوال كمي از بارروبه دوش اون بندازه وكارم راحت تربشه اما باشنيدن جوابش يخ كردم .
- نه .... نه نميخواد بگي ...
داشتم شاخ درميآوردم خيلي جا خوردم اصلا انتظار اين جواب رو نداشتم دستپاچه گفتم
- نگم؟!؟! باشه .... ولي ...
- نه نگو .... اگه اشكالي نداره بهتره توضيح ندي .
- نميخوام توجيه كنم ....
- خواهش ميكنم ، ميدونم اما بهتره نگي
بعداز سكوتي طولاني وچندكلمه بي معني وتعارف قطع كرديم درحاليكه گيج ومنگ بودم.
كلافه بودم و عصبي ، بيشترازاينكه اون منوبيشتروبيشترازهميشه دربلاتكليفي گذاشته بود ، شايد هم حركتش توهين به حساب ميومد . اصلا فكرنميكردم يه مرد به من به اين صراحت جواب بده ، بااين برخورددرواقع جواب منفي داده بود ، آخه مگه ميشه ؟!؟!؟ تاحالاباهرمردي برخوردكردم ، ازرهگذرگرفته تاهمسايه وهمكارياحتي فاميل وآشنا ، همه شون به نحوي زورميزدن خودشونوبه من نزديك كنن ، خصوصا وقتي مي فهميدن كه من ازشوهرم جداشدم . حتي چندتاشون به روش هاي مضحكي سعي ميكردن توجه منوبه خودشون جلب كنن ، چندتاشونم كه واقعا روزگارموسياه كرده بودند .
من درسن پائين ازدواج كرده وحالا باوجوددوفرزندشانزده(صبا) وهفده ساله(حسام) ، سن زيادي نداشتم وزيبائيم كه زبانزدآشناوغريبه بود ، مردها باهركلكي خودشونوبه آب وآتش ميزنن تاازمن روي خوشي ببينن ، خودشم كه توي زندگي من بوده ديده كه چقدرعاشق سينه چاك دارم .
اونكه كارآگاه خصوصي نيست ، فكرميكنم خودشم اين كارروبدون نيت قبول نكرد ( البته فكرميكنم ) اون وقتي كه اتفاقي جريان رو فهميد قبول كردكه كمكم كنه . كمك كنه مزاحمي روكه دادگاه وكلانتري ومخابرات نتونسته بودن پيدا كنه و كارش به تهديد دزديدن بجه ها واسيدپاشي رسيده بود ، پيدا كنه . خوب خودش داره ميبينه كه مردها براي رسيدن به من چيكارميكنن !! اونوقت منكه خودم دارم به زبون ميام اون حتي حاضرنيست حرف دل من روبشنوه وقاطع بهم ميگه نميخواد بگي ! ! ! آخ كه دارم ديوونه ميشم ، من هيچ وقت خودمو اينقدركوچك نكرده بودم ، من ميخواستم بهش بگم كه تماس بااون وديدنش منو بيشترازنظرعاطفي بيشتردرگيرم ميكنه ، اما اون نخواست حرفمو بشنوه . بدجوري توذوقم زد ، اون قدراين موقعيت رونمي فهمه ......... يهو انگارخون گرمي تورگ هام دويدوگرمم كرد ، گرماشو احساس كردم . .. . . شايد اون نميدونسته من چي ميخوام بگم .. آره حتما منظورمو نفهميده .... همينه ، واي كه من چه فكرائي كردم ؟!؟! اون فكرميكرده من ميخوام دلايل توجيهي ومسخره براش بيارم ، اين حرف هاهم كه تكراريه ، براي همين گفت نميخوادبشنوه !! آخيش ..... كمي راحت شدم . چقدربده اون احساسي كه داشتم ، خداروشكر ، درسته ، اون نميدونست من چي ميخوام بگم ، اگه ميدونست كه دارم صراحتا بهش ابرازعلاقه ميكنم حتما استقبال ميكرد وباشوق وذوق هم گوش ميداد . چندروزديگه هم صبرميكنم . اون چندروزديگه بازم بايدبيادخونه مون . صبرميكنم . وصبركردم ..
اومد ، مثل هميشه سرساعت ، بچه هاهم خونه بودن ، بازم تعارف كردم ، زيادهم تعارف كردم ، بازهم مثل هردفعه كمي نشست وخيلي زود رفت تواتاق سراغ كامپيوترودم ودستگاهش ، ظرف ميوه وچاي نخورده شوبردم توي اتاق براش ، مثل هميشه تعارف زيادي كردم تابالاخره فقط چائي خورد، منهم بعدازسرگرم كردن بچه ها ، تنهائي رفتم تواتاق پيشش ، منو كه ديد دست ازكاركشيد وگفت
- خوب ديگه فكرميكنم كارمن ديگه تموم شده ، يعني اينجا تموم شده ، يكي دوروزديگه هم بامدرك محكمه پسندثابت ميكنم ، فكرميكنم وقتي بهت بگم ازتعجب دهنت بازبمونه .
خوشحال به نظرميرسيد ، منهم كمي ذوق كردم ، پرسيدم
- يعني همون كسيه كه گفته بودين ؟؟ مطمئن هستين ؟
- آره ازاول هم مطمئن بودم اما ميخواستم مدرك قاطع ارائه بدم. حالا هم ايناروميبرم توخونه يكي دوروز كارداره تامدرك دادگاه پسند بشه .
كمترازاونچه انتظارداشتم خوشحال شدم . البته الان سه ماه بودكه كارشوشروع كرده بود همون ماه اول هم مزاحم رومعرفي كرده بود وهم نتيجه روبه چشم ديدم . بيشترازدوسال بودكه اين مزاحم زندگي منوفلج كرده بودووحشتي كه برام ايجادكرده بود، روزوشب منوسياه كرده بود ، اما حالاكه به نتيجه قطعي رسيده بودكمترازانتظارخوشحال بودم . شايد . . شايد كه نه .. حتما ازترس اينه كه اگركارتموم بشه ديگه اونونميبينم .
- خيلي خوبه دست شما دردنكنه واقعا نميدونم چه جوري تشكركنم ، اما به نظر شما من حالا بايد بااين چيكاركنم؟؟
- خيلي كاراميتوني بكني اما تصميم باخودته اگه ميخواي ازطريق دادگاه پي گيري كني حتما بدجوري اذيتش ميكنن . اگرم ميخواي چون فاميلتونه ميتوني ازطريق خانواده ش اقدام كني يا هرجوري كه خودت ميخواي ...
حرفشوقطع كردم
- يعني اگه به خودش بگم به نظرشما انكارنميكنه؟؟
- مگه ميشه بااين مدارك انكاركنه ؟ من مدارك رويكي دوروز ديگه بهت ميدم . خوشحالم كه بالاخره موفق شديم ، هرچندكه خيلي غيرقابل پيش بيني بود .
نميدونستم چي بگم فقط شروع كردم به تشكركردن . واقعا اگراون كمك نميكرد من نميدونم كه الان چه به سرم اومده بود .اون كاري روكرده بود كه اصلاانتظارنداشتم ودركمال نااميدي به دادم رسيده بود . درحالي داشتم ازش تشكرميكردم كه ته دلم بدجوري گرفته بود ، گرفته ازاينكه بهانه هاي ارتباطمون ديگه داره تموم ميشه ، ميترسيدم كه ديگه نتونم اونم ببينم .
- ببين صباجان ، دخترعزيزم ، چون توروخيلي دوست دارم وديگه توهم بزرگ شدي جريان روبرات گفتم ، به هرحال هرچي بود تموم شد . ميبيني كه مزاحمت ها ازروزي كه اون كارشوشروع كرد كم وكمترشد حالاهم كه تقريبا تموم شده اما اصلانبايدبذاري حسام برادرت بوئي ببره باشه دخترم ؟
- باشه مامان ، حتما ، خوبه كه اين آقا روپپيداكردي اينكاروكرد ، راستي مامان خيلي خوش تيپه نه ؟
- برودختر ، بروبگيربخواب ، توتازه شونزده سالته اين چه حرفائيه كه ميزني ؟؟ برو
- راستي مامان اونكه كارش تموم شدودم ودستگاه شم برده ، من ميتونم تواتاقم راحت باشم؟ ازتلفن اتاقم ميتونم استفاده كنم؟
- آره دخترم همه چي رو درست كرده ، مثل روز اول ، تلفن اتاقت هم وصل شده عزيزم صبا ، دخترم باخوشحالي منوبوسيدوچراغ اتاقمو خاموش كردورفت ،. منهم درازكشيدم ودوباره درافكارم غرق شدم ، به ياد او . ترجيح ميدادم كه روياي شيريني داشته باشم تابه واقعيات فكركنم . شايدتجربه ام دراين زمينه كافي نيست كه بعدازچندسال تنهائي وفرارازدست مردان هوسباز، حالاكه به يكي دلبستگي پيداكردم موفق نميشم ارتباط درستي باهاش برقراركنم .
سال ها بود كه بارويا زندگي ميكردم وبه خواب ميرفتم ، اما اينبارتفاوت عمده اي كه داشت اين بودكه مردروياهام روميشناختم وتصويرواضحي ازاون داشتم به هرحال درروياسيركردن شيرين ترازفكركردن به واقعيات بود . كم كم چشمام گرم شده بود كه يهو يك فكر خواب روازسرم پروند ، كاملاهوشيارشدم كه ... چرابراي آخرين بارصراحتا حرف دلم رونزنم ؟ شايداون باگوشه وكنايه متوجه منظورواحساس من نميشه ، بهتراينه كه الان بهش بزنم وهمه چي رو بگم ... با اين فكرتوتاريك وروشن اتاق با تاني دستمو درازكردم گوشي تلفن روبرداشتم وبراي شنيدن بوق گرفتم دم گوشم تاشماره اونوبگيرم كه يهو خشكم زد ، چشام ازحدقه زدبيرون ، صداي خودش بود ، خود اون بود
- ...... چي شدصبا؟ صداي چي بود ؟ كسي گوشي برداشت ؟ مگه نگفتي گوشي اتاق هاروورداشتي ؟ .......
أريا 8601121650
ازفکرشم تنم میلرزه ، خداجونم ممنونم . این یک ماهه چی کشیدم فقط خدامیدونه وبس ، چندبارنزدیک بود اونوبکشم وبشم قاتل عشقم ، سامانم رومیگم ، عشق خوب وپاکمو ، حتی میخواستم خودمم بکشم !! وای که چه روزهای سیاهی بود خوب شد کاری دست خودم واون عزیزم ندادم ، چقدرخوب شد که باهاش حرف زدم ، خیلی خوب شد که همه چی روروشن کرد، من چقدراشتباه میکردم !! نزدیک بود دیگه طاقتم تموم بشه وکاری کنم که دیگه پشیمونی هم هیچ فایده ای نداشت .....
یکماه پیش ، نه دقیقا بیست وشش روز پیش بودکه شروع شد ، یعنی شروع نشد ، بیست وشش روز پیش بودکه خرشدم ، احمق شدم ، دیوونه شدم وخوشی زدزیردلم وبه حرف این دختره گوش کردم ، ازهمون لحظه روزگارمن سیاه شد ، تباه شدم ، روزهام ازشب هم تیره ترشد ، فقط خدامیدونه چی کشیدم . راستش به این نتیجه رسیدم که خدالازم نیست برای تنبیه بنده های گناهکارش جهنم درست کنه یاتوآتیش بندازه ،یاماروعقرب به جونشون بندازه ، فقط کافیه فکرشونو مثل من خراب کنه ، بدترین عذاب های دنیا وآخرت همینه . منکه نمیتونم توصیف کنم چی به روزم اومد . پای چشام سیاه شده ویه انگشت گودافتاده ، پنج کیلوهم لاغرشدم . انقدگریه کردم که چشام همیشه مثل یه کاسه خون بود . این مدت هیچ کاری نتونستم درست انجام بدم . توشرکت سه باربهم اخطاردادن ومیخواستن اخراجم کنن بسکه خرابکاری کردم ، خرابکاری که چه عرض کنم کاری که نمیتونستم بکنم اون کارائی هم که زورکی انجام میدادم انقده تابلوخرابکاری بود که ریزودرشت وهمکاران فهمیدن . آخرین باراگه باگریه جریان رو برای مدیرمون تعریف نکرده بودم که تاحالا اخراج شده بودم .
طفلکی سامان این یک ماهه روچی کشیده ازدست من . ازیه طرف نمیدونست چرامن اینجوری شدم ، ازاونورهم نمیدونست چیکاربکنه بامن ! فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه . واقعا روم نمیشه توی چشاش نگاه کنم . جدا چرامن اینقدراحمق شده بودم ؟ چراهمون روزاول باخودش صحبت نکردم؟ آره درست بیست وشش روز پیش بودکه نازی جریانی روبرام تعریف کرد . نمیدونم چرااحساس کردم که مخصوصا داره به من ندامیده که حواسموجمع کنم . اون جریان خیانت شوهردوستشو برام تعریف کرد ، امایه جوری برام تعریف کردکه انگارداره به من میگه حواسموجمع کنم ومراقب سامان باشم . چیزائی که باعث شک دوستش به شوهرش شده بود انگاردقیقاهمون چیزائیه که دررفتارسامان هم بود . اصلامثل اینکه دقیقاداشت راجع به سامان حرف میزد ، خوب منهم به سک افتادم ، هرکی دیگه هم جای من بود همینطور میشد آخه سامان این اواخرتغییراتی کرده بود درست مثل شوهردوست نازی !!
تااون روز ماخوشبخت بودیم . من وسامان بایه عشق افلاطونی ازدواج کردیم ، یه عشق واقعی ، سه سال هم ازازدواجمون میگذشت وزندگی خیلی خوبی هم داشتیم . وضع مالیمون خیلی عالی نبود اما زندگی عاشقانه مون باعث حسادت خیلی ها بود . آخه ماواقعا خوشبخت بودیم ، یعنی خوشبخت هستیم البته باید این یک ماهه روبذلریم کناروازش صرفنظرکنیم چون واقعا فقط یه حماقت بچه گانه بیشترنبود . حماقت بخاطراینکه بجای اینکه مثل امروز باهاش حرف بزنم وهمه چی روبگم وازش توضیح بخوام ، مثل کارآگاه ها تلفن هاشو کنترل میکردم ، تعقیبش میکردم و بدترازهمه زندگی خودم واطرافیانمو جهنم کرده بودم . طفلکی سامان هاج وواج منووزندگیمونو نگاه میکردونمی فهمیدچی شده . باورکن فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه ودم نزنه . وقتی یادم میفته که این مدت چی به روزش آوردم ازخودم بدم میاد . چه بلاهائی که سرش نیاوردم آخه دست خودم نبود هرچقدرهم که میخواستم جلوخودمو بگیرم نمیشد .
چقدرازش بدم اومده بود ! وای خدایعنی ممکنه منوببخشه ؟ اگه منونبخشه هم باورکن حق داره ! جدا که حق داره هربلائی میخوادسرم بیاره البته بازم جبران نمیشه . امشب من تلافی میکنم ، یه شام عالی ، یه دسته گل بزرگ وقشنگ هم میگیرم بایک کیک خوشگل براش سورپرایزمیکنم ، آره یه جشن دونفره ، اونوقت باید یه کاری کنم که تاحالانکردم ، بایدفکرکنم که چیکارکنم ؟ یه کارمتفاوت . یه کاری که حالیش کنم چقدردوستش دارم وچقدرهم شرمنده ، مثلاپاهاشو ماچ کنم ، باید یه کارمتفاوت باشه که لیاقت این خوشبختی دوباره روداشته باشه . بایدبدونه که چقدرخوشحالم وچقدردوستش دارم ، ومهمتر اینکه چقدرپشیمونم .
حالاکه فکرشومیکنم شایدنازی هم زیادتقصیری نداره . شایداون طفلک هم میخواسته یه جورائی بهم کمک کنه ومنظوربدی نداشته آخه اون اولش هم چیزی راجع به سامان نگفت ، فقط داستان دوستشو تعریف کرد. این من بودم که به فکرشباهت داستان بارفتارسامان وزندگی خودم افتادم وآخرشم این دسته گل روبه آب دادم . نازی بعدا که روزوحال منودیدوجریان سامان وشکم روبه اون براش گفتم اونم کمکم کرد . ولی خوب اونهم مثل من ، تازه اونکه اطلاعاتی کامل مثل خودم راجع به زندگیم نداشت ، خوب منم چیزائی روبراش تعریف کردم ، هرکی هم بود به اشتباه میافتاد مگه خودمن اشتباه نکردم؟ خوب اون بیچاره که گناهی نداشت . اصلا امروز بهترین روزه ، همه خوبن ، همه فرشته هستن وبیگناه ، امروز همه چیز قشنگه ، دنیا زیباست ، هیچ چیزبدی توی دنیا نیست ، سامان هم حتما منوبخشیده . بعدازاینکه صحبت هامون تموم شدوهمه چی روشن شد اونوقت برای اولین باربعداز یه ماه من خندیدم . وقتی حرفاشو شنیدم اشکهامو پاک کردم وخندیدم ، نمیدونستم چه جوری خوشحالیمو نشون بدم . اونم منوبوسیدورفت . طفلک دیرشم شده بود فقط بخاطر من موندحرفاشوزدتامنوازاون حال دربیاره . وقتی دیدکه من چقدرشرمنده شدم ، وقتی بالاخره خنده مودید اونوقت بلندشد منوبوسیدوگفت :
(حالااگه خانم خانومااجازه میدن من خیلی دیرم شده ، یعنی یکساعت ونیم هم ازقرارم گذشته ، برم؟)
منکه ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم یعنی ازخجالت روم نمیشدحرفی بزنم ، فقط خندیدم وسرموتکون دادم البته اون ازنگاهم همه چی روفهمید ، یعنی فهمید که چقدرشرمنده شدم اونوقت منوبوسیدوباعجله رفت . طفلک حتی آخرین لحظه هم مزاحم کارش بودم . امادیگه قول میدم ، به خودم ، به خدای خودم قول میدم که تاآخرعمرم اذیتش نکنم شایدتلافی بشه .
آره حدود یه ماه پیش بودکه باحرفای نازی یهودلم ریخت که نکنه سامان هم داره به من خیانت میکنه . روزگارسیاهم ازهمون لحظه شروع شد . هرچی پیش خودم فکرمیکردم میدیدم که آره سامان هم مدتیه رفتارش عوض شده . وقتی بیشترروی جزئیات دقت میکردم چیزای جدیدی کشف میکردم مثل دیراومدن بعضی شبها ، یاخاموش کردن موبایلش درساعاتی که منهم نمیدونستم کجاست ، یاحرف زدن های توی اتاق اونم یواشکی ، یکی دوبارهم وسط دیدن فیلم موبایلش زنگ خوردواون پاشد رفت توی اتاق وقتی حرفاش تموم شد برگشت . ازهمه مهمتراحساس میکردم اظهارعلاقه هاش دیگه مثل سابق نیست نمیدونم چرافکرمیکردم خیلی مصنوعیه ، وخیلی چیزای دیگه ....
اولین اقدامم ازروی نفرت بود یا وحشت ، یا چیزی بین اینا ، ترس ازاینکه باچیزی روبرو بشم که ازش وحشت میکردم اونوقت بود که احساس نفرت کردم نفرت از....... . اول رفتم سراغ گوشی موبایلش ، آخه دوست نازی هم ازروی موبایل شوهرش خیانتشو فهمیده بود . شماره های زیادی اون تو بودن ،خیلی هارم نمیشناختم اما باعجله همه رونوشتم آخه داشت ازحموم میومدبیرون . چندتا شماره به نظرم خیلی مشکوک میومد ، تقریبا هرروز اونم چندباردرروزصحبت کرده بود . خلاصه باکلی جیمزباندبازی وکمک های نازی یکی ازاونا خانمی جوون ازآب دراومد که روزی چندباراونهم طولانی باهمدیگه حرف زده بودن . حتی شبها هم باهمدیگه تماس داشتن . نمیدونم ازکجا ولی سامان انگارفهمیده بودکه دارم موبایلشوکنترل میکنم ، دیگه اونو دم دست نمیذاشت یاهمه شماره هاروپاک میکرد همین هم شکمو تبدیل به یقین کرد.
دیگه نمی فهمیدم چیکارکنم . روزی چندبارتلفنی درمحل کارش کنترلش میکردم یاسرزده میرفتم شرکتشون . اونم فهمیده بودیه خبرائی هست چندبارهم پرسید که چی شده ؟ یاچراگرفته ام ورفتارم عوض شده ؟ اما منکه هنوزمدرکی نداشتم برای همینم هیچی نمیتونستم بگم اماخیلی دلم میخواست هرچی ازدهنم میادبارش کنم البته نازی هم تاکیدمیکردتامدرکی گیرنیاوردیم هیچی نبایستی بگم .فقط خدامیدونه چه روزائی به من گذشت . چندبارهم همراه نازی بالباس مثلامبدل وعینک های آفتابی تعقیبش کردیم . یکی دوباراول که ناشی بودیم وتوی ترافیک گمش کردیم .
یک بارفقط تاآخرش تونستیم بریم که اونم هیچی دستمونو نگرفت .
روزبه روز ، نه ، ساعت به ساعت حال من بدترمیشد یه جوری شده بودکه دیگه هرحرکت ورفتارش یاهرجمله ش به نظرم مشکوک میومد این اواخرکه دیگه واقعا دیوونه شده بودم حتی تصمیم گرفتم یه جورائی سربه نیستش کنم . حتی برای امتحان یه بارتوی چائی چندتا قرص مسهل ریختم ودادم خورد طفلک تاغروب توی خونه موندوحتی سرکارهم نتونست بره . حالاکه فکرشومیکنم انقددلم براش میسوزه وازخودم بدم میاد !.حتی یه شب هم که ازناراحتی خوابم نمیبردبه سرم زدکه خودمو بکشم . ازجام بلندشدم رفتم یه مشت قرص خواب آورهم آوردم امایادحرف نازی افتادم که گفته بود ، یعنی همیشه میگفت که زودتصمیم نگیرم شایدواقعاهیچی نباشه !! اونوقت منصرف شدم گذاشتم برای وقتی که تونستم خیانتشو ثابت کنم . الان خیلی خوشحالم که هیچکدوم ازاون کارارونکردم بیشترازاین خوشحالم که فهمیدم اشتباه میکردم وسامان من اصلاخیانتکارنیست هیچ ، بلکه منم خیلی دوست داره این یعنی خوشبختی . امروزخیلی خوشحالم انگارتموم دنیارو دادن به من تنها . بعدازظهرسامان خودش اومد وانقدبهم پیله کردواصرارکردکه بگم چی شده . میگفت :
(عزیزم توداری منودیوونه میکنی الان یک ماهه که توبکلی عوض شدی ، منهم هرکاری کردم نفهمیدم چرا؟ امروز باوجوداینکه خیلی هم کاردارم امادیگه تصمیم گرفتم بمونم تا باتوصحبت کنم وروشن کنم که چی شده باورکن تا نگی چی شده من نمیرم وولت هم نمیکنم بایدبگی چی شده وتوچرااینجوری میکنی؟)
ازطرفی هم خودم دیگه خسته وکلافه شده بودم هم نازی هم طفلکی که این مدت هم حکم مشاورمنوداشت وهم عملاتوی تمام کارها پابه پای من دویده بود ، گفته بودکه بهتره روراست باخودش حرف بزنم این بودکه وقتی سامان اینجوری گفت منهم بغضم ترکیدونشستم همه چی روبهش گفتم . گفتم که میخوام بدونم اون خانم کیه ؟ لابد شبها هم که دیرمیومد بااون بوده وهزارتاحرف دیگه ... اونم اولش یه کمی ساکت بود ومنونگاه میکرد بعدش یهویی زدزیرخنده ، حالانخندکی بخند . منهم که اعصابم حسابی حسابی بهم ریخته بود ، بدترشدم ودرحال هق هق گریه چندتائی هم زدم روی سینه ش . صحنه جالبی بود اونم گذاشت هرچقدرکه میخوام بزنمش وهرچی که دلم میخواست بگم ، بعدش که کمی آرومتر شدم اون بایه لبخندوبایه آرامش عجیبی گفت :
(خوب عزیزم تموم شد؟ حالاجواب میخوای ؟ خوب عزیزدلم چراازروزاولبه خودم نگفتی تااینهمه عذاب نکشی ؟ بیا .. بیا تابرات بگم .....)
وگفت وگفت ... تاحرفاش تموم شد . اونوقت من ازخجالت نمیدونستم چیکارکنم اصلاروم نمیشد توی چشاش نگاه کنم . شماره خانمی روکه من بهش مشکوک بودم باموبایلش گرفت ومن باهاش حرف زدم . ازخجالت به لکنت افتاده بودم . اون خانم دورازچشم شرکت یه پروژه روبه سامان پیشنهادداده بود وسامان هم برای سورپرایز کردن من قبول کرده بود . طفلک میخواست برای تولدم همون گردنبند گرونقیمته روکادوبخره . البته اون پروژه هم نشده بودبرای همین هم تعقیب وگریزهای ما بیفایده بود . ازخجالتم بعدازتوضیحات سامان وبعدازصحبت کردن بااون خانم ، پاشدم ورفتم توآشپزخونه اونم اومددنبالم منوبوسید . وقتی که دیدقانع شدم باعجله رفت آخه بیچاره خیلی دیرش شده بود . حالامیخوام به نازی زنگ بزنم همه چی روبگم اصلابایدبه همه بگم .
ایوای سامان خوبم انقدرعجله کردکه گوشیشم دست من جاگذاشت . وای حالادیگه رفته وبهش نمیرسم ، ماشینش هم نیست دیگه بهش نمیرسم ، چیکارکنم ؟ عیبی نداره خودش متوجه میشه برمیگرده میبره ..... حالا برم زودتر به نازی خبربدم .
باگوشی سامان شروع کردم به گرفتن شماره نازی ......
زنگ میخورد .. چندلحظه بعد صدای نازی میومد اصلا مهلت نداد حتی یک الو کوتاه بگم با شوق وذوق عجیبی تقریبا فریادزد :
( چی شد عشق من ؟ همه چی درست شد؟ دیدی گفتم دخترساده ایه ؟ حالا دیگه باخیال راحت بیا پیش خودم عزیزم دیگه اصلا به سامان من شک نمیکنه .......)
گوشی ازدستم افتاد و . . . . .
آریا ۸۵۰۳۱۵۲۲۰۰
اون اول ها كمترازالان ميومد ، فقط شبها ، موقعي كه همه خواب بودن ، منم تنهابودم ، تو اتاقم ، ياهرجاي ديگه ، ولي تنها ، خيلي آروم وبيصدا ، بعدازاينكه مطمئن ميشد ، ومطمئن ميشدم كه هيچكس نيست ، ياهيچكس متوجه مان نيست ، درست قبل ازاينكه خوابم ببره ، موقعي كه پتوروميكشيدم روسرم ، هميشه قبل ازاينكه خوابم ببره ، ميومد ، خيلي آروم ، خيلي بيصدا ، سر ميخوردزيرپتوم ، كنارم ، توي وجودم ، همه وجودم ، اونوقت فكرميكردم ، نه مطمئن بودم كه درهمديگه حل شديم ، هردو يكي ميشديم ، به اوج ميرسيدم ومدعي ميشدم ، فرياد ميكردم ، من عاشقم ، وعشق را باتمام توان ووجودم مزمزه ميكردم ، ذره ذره وجودم ، لبريزازلذت عشق ، به خوابي شيرين ، بااطمينان ازوجودش دركنارم ، درزندگيم ، محلول دراو ، به آرامي به خواب ميرفتم ، واو با من بود ، مطمئن ازخوابيدنم ، نميدونم كي ، ميرفت ، ولی میرفت . بعضي اوقات خوسبخت تربودم ، اون ميموند پيشم ، حتي درخواب هم احساسش ميكردم ، خودش رو، وجودش رو ، ازگرماي بودنش درقلبم ، ازآرامشي كه داشتم ، وقت بيدارشدن هم ، با احساس لذت دركناراون بودن ، بيدارميشدم . انوقت بود كه اون ميرفت ، آرام وبيصدا ، مثل يك نسيم ، مثل يك عطرخرامان كه مدتها پس ازرفتنش هم ، مشامم نوازش ميشد .
خيلي وقتا هم بعدازخوابيدنم ، آرام ازكنارم ميرفت . اما من نبودنش رو بااطمينان ازبازگشت بموقعش ، وبا يادوخاطره شيرينش ميگذروندم .
اصلايادم نيست اولين بار، كي بود كه اومد واصلامن اونوازكجاشناختم . فقط زماني رويادم مياد كه وجودش ، توي رختخوابم مستم كرده بود . شايداونموقع انقدركوچك بودم كه حتي معني مستي روهم نميدونستم ، اما حال وهواي بسيارخوب ولذت بخشي داشتم ، هنوز ميتونم اون گرماي شيرين روباتمام وجودم احساس كنم . شايدم خواب ميديدم ، اما اگر هم خواب بود ، خيلي گواراوشيرين بود ، اسمشوپرسيدم ، گفت (رويا ، روياي تو) ، يادم نيست كي اومد ، كي رفت ، امابعدازرفتنشم ، حتي يادآوريش هم گرمم ميكرد . چي ميگم ؟؟ يادآوريش ؟؟ نه ، اصلا ازفكرم بيرون نرفت كه يادآوري بشه ، مرتب توفكرش بودم ، آرزوي ديدارمجددش روداشتم . نميدونستم كيه ، يا چيه ؟ . راجع بهش ، فقط يك بار ، اونم باامير، دوستم صحبت كردم، ازلبخندش فهميدم كه باورنكرده . رويامم ، مدتي پيداش نشد ، فكركردم ازاينكه راجع به اومدنش ، بودنش ، بااميرصحبت كردم دلخورشده ، اما دوباره وقتي اومد، نه من چيزي گفتم نه اون پرسيد ، اما من فهميدم كه اون مال منه ، فقط مال خودمه ، ديگران ، هركي ميخوان باشن ، غريبه هستن ، نامحرمن ، من بايد رويامو ازهمه شون قايم كنم ، اونم دوست داره فقط مال من باشه ، پس نبايد راجع به اون با كسي حرفي بزنم ، ونزدم ، با هيچكس .
فكركنم اعتمادش بيشتر شده بود چون بيشتر پيشم ميومد ، تا حالا كه نميدونم چندروز يا چندسال ازاون روزها ميگذره ، ولي حالا ديگه هرموقع بخوام مياد ، حتي روزها هم مياد هميشه وهمه جا پيشمه ، بامنه . میدونه که خیلی دوستش دارم ، بازم میدونه که هیچکس رواندازه اون دوست ندارم ، یعنی غیرازاون هیچکس روندارم که دوست داشته باشم . خوب چه عیبی داره؟ من عاشق اونم ، وقتی هم اونودارم ، دیگه به هیچکس دیگه ای نیازندارم . نمیدونم چرا دیگران ، اینهمه مخالفت میکنن ، درواقع دارن دشمنی میکنن ، همه ش سعی میکنن ، منوازاون جداکنن . اولاش فکرمیکردم که ازکجافهمیدن ، شایدرویای من یه دفعه ، ناخودآگاه ، خودشوبه اونا نشون داده !!یا یه روزکه ما متوجه نبودیم ، اونا ماروباهمدیگه دیدن . اما نه ، ماهمیشه مراقب بودیم . به هرحال فهمیدن دیگه . البته من انکارکردم ، ولی هیچ فایده ای نداشت ونداره .
بهش گفتم ، گفتم که اونا فهمیدن ، اونا نمیخوان دیگه ماهمدیگه روببینیم ، بهش گفتم که من نمیتونم نبینمش ، خوب راستشو گفتم ، نمیتونم ، حالااونا هرچی میخوان بگن ، هرکاری میخوان بکنن .
من دلیل مخالفتشونو اصلانمیفهمم ، اونکه به هیچکس آزاری نرسونده ، به منکه اصلا . تازه ازوقتی که بهش گفتم لورفتیم ، بیشتر پیشم میمونه ، یعنی دیگه دائما پیشم میمونه ، خوب منم فهمیدم که اونا بامادشمنی دارن .
اون روزائی که تازه فهمیده بودن ، چه روزای تلخی بود ، منو تحت فشارگذاشته بودن که ازدواج کنم !! وای خدا اصلا فکرشم اذیتم میکنه ، اگه اینکارو میکردم که دیگه هیچ وقت نمیتونستم رویا رودوباره ببینم ، آخه دیگه باید حتی شبها هم باهمسرم میخوابیدم ، دیگه تنها نبودم که رویا بیاد پیشم . وای زندگی بدون رویا ؟ غیرممکنه ، اگه قرارباشه بدون رویا زنده باشم ، بهتره که نباشم ، یعنی خودمو بکشم . خیلی کاراکردم که منصرفشون کنم ، قهر کردم ، گریه کردم ، غذانخوردم ، همه کاری کردم ، اما به خرجشون نمیرفت ، تازه انگاربیشترلج میکردن ، حتی بهم تهمت هم میزدن ، مرتب بهم میگفتن ( تومریضی بیچاره ، مریض ) .
نفهمیدم چی شد که خوشبختانه ، خوشبختانه ، برنامه ازدواج بهم خورد ، نفهمیدم ، کارای من باعث شد ، یاچیزدیگه ای ، اما تموم شد ، وهمراش کابوس های منم تموم شد . دراون مدت فقط وجودرویا بود ، درکنارم که منوتنها نمیذاشت ، ومن باوجوداون بودکه تونستم اون شرایط رو تحمل کنم .همیشه وهمه جا همرام بود ومنوتنهانمیذاشت .
بعدازاون بود که سروکله این بابا پیداشد ، بهش میگفتن دکتر ، همه ش سعی میکرد با حرف های بی سروتهش منو ازرویادورکنه ، میگفت اون دشمن منه ، میگفت برای دیوونه کردن منه که میاد پیشم ، حرف ازاین خنده دارترنشنیده بودم . این آقای دکترچرااینقدرزورمیزد؟؟
حالاهم اینجام ، جای بدی نیست ، فقط یه قرص هائی بهم میدن ، که وقتی میخورم خوابم میبره ، اونوقت نمیفهمم که رویا کی میاد ، یا کی میره . اما منکه میدونم ، اون منوفراموش نمیکنه ، میاد ، حتما میاد پیشم ، حتی وقتی که من بااون قرص ها بیهوش شدم .
تاکی ؟ نمیدونم ولی بالاخره ، یه روزی اینا م ، اون قرصاشون تموم میشه دیگه ، مگه نه ؟؟ یه روزی .... اونوقت ... ما ......
آریا 8509201520
سرم پائین بودٍ،کمی تندراه میرفتم ،سنگی راباپای راستم شوت کردم افتادداخل آب جوب صداداد ، دستم روازجیبم درآوردم سرموبلند کردم بی هدف به آدمهای رهگذرنگاه کردم ، یه لحظه به فکرم رسید (شایدالآن همه میدونن من کجامیرم وبرای چی میرم)(شایدالآن قیافه م دادمیزنه چیکاره م) دوباره سرموانداختم پائین (دیوونه ای ها آخه ازکجا؟ ازچی؟) قدمهاموکمی تندترکردم ، چندساعتی وقت داشتم درواقع یه عمروقت داشتم اماازچندساعت دیگه میترسیدم معلوم نبود چی میشه شنیده بودم که..... همیشه پای بساط بچه هاتعریف میکردن که چه حالی میشن وقتیکه.....
شنیده بودم که داخل پارک همه جورآدمی هست ، همه چی رم میشه پیداکرد ، بی اراده ولی بلند زیرلب گفتم (ای برپدرومادرت لعنت که.....) متوجه حرکت غیرمعمولم شدم وفوری حرفموخوردم . پیچیدم توخیابون وازدورنرده های پارک رو دیدم ، کمی دلشوره گرفتم امادرعین حال به خودم دلداری دادم (الان میری اون تو میگیری میری خونه برای آخرین بارخودتومیسازی ، آخرین بار ، تصمیم همینه - قسم خوردی تصمیم مردونه گرفتی ، آخه مردتوکه اینکاره نیستی )زیرلب قاطعانه ومحکم تکرارکردم (مردونه مردونه) دلم گرم شد قدم هاروآرومترکردم ازدوردرپارک رومیدیدم چندنفری هم روی گلدونهای سیمانی نشسته بودن سعی کردم ازهمونجاشناسائی شون کنم ، وقتی رسیدم داشتن باهم بلندبلند حرف میزدن ازکنارشون ردشدم ووارد پارک شدم آدمهای زیادی اونجابودن نشسته رونیمکت ها یادرحال قدم زدن یهودلم ریخت آخه اولین بارم بود اونم ازناچاری اصلانمیدونستم بایدچیکارکنم هیچکدوم ازاینها هم به نظرنمیومداونی باشه که من میخوام اما بچه ها میگفتن اینجا پره ازاین آدمها ، میگفتن خودشون میان سراغت ، یهوفکرکردم (نکنه اون چندنفردم در بلالی .. دستفروشه ...شاید یکی ازاونا بوده ، اماازکجابفهمم نمیتونم برم جلوبهشون بگم ....) دوباره قدمهاموتندکردم به یک چندراهی رسیدم شایدتوقسمت های خلوت ترپارک هستن . پیچیدم تویکی ازخیابون هاکه کمی خلوت تربه نظرمیومدچندقدمی روجلورفتم فکرکردم (حتماازنظرظاهربایدپائین باشه شاید هم قیافه ش تابلوباشه ) کمی احساس خستگی میکردم جوونی کمی جلوترتنها رونیمکتی نشسته بود (حتماخودشه)آروم ازش ردشدم روی نیمکت بعدی نشستم ، متوجه نگاه گذراش شدم که موقع عبوربه من کرد زیرچشمی می پائیدمش فکرکردم (اگه اینکاره باشه بایدیه جوری متوجهش کنم)سیگاری درآوردم وروشن کردم جوانک کمی جابجاشدانگارخلوتشوبهم زده باشم بلندشدیه نگاهی هم به من کرداماهیچ حرکت یاعلامت امیدوارکننده ای ازش ندیدم وازاونطرف آروم آروم دورشدورفت .
- (لعنت به این شانس...ربطی به شانس نداره بدبخت توناشی هستی همین).
دوساعتی بودکه میچرخیدم دیگه کلافه کلافه بودم آدمهای زیادی توپارک بودن اکثراً مسن بودن قسمت بازی پربودازبچه هاکه بازی میکردن شاد وسرزنده اسکیت و ....حتی فوتبال خانواده هم زیاد بودن امااونی که من میخواستم نبودکه نبود . علائمی که ازشون میترسیدم شروع شده بودن ، پاهام یه جورخاصی دردمیکرددلم میخواست به حساب پیاده روی بذارم اما کرختی وبی حس وحالیمو چی؟این خمیازه های پشت سرهم وبیموقع چی؟چندبارهم عطسه هائی مسلسل وارکه وقت نفس کشیدنوازم میگرفت ، همهشون علامت خماری بودن ، داشت آبرومومیبرد . ناامیدیمم بیشتروادارم میکردبهش فکرکنم (اگه کسی روپیدانمیکردم چی؟)بااین فکرتمام وجودم یخ کرد یه خمیازه دیگه آب روازچشمام وازبینیم سرازیرکرد روی اولین نیمکت ولوشدم آب بینیمو بالاکشیدم احساس میکردم همه آدمهای اونجامیدونن من برای چی اونجام همه میدونن بایدباحفظ ظاهرزودترازاونجا برم (ای برپدرومادرهرچی......لعنت . اما من تصمیم گرفتم فقط همین یه دفعه روبگذرونم دیگه ازفردا امکان نداره به هرشکلی شده خودموازاین کثافت نجات میدم تصمیم گرفتم ....) (آتیش داری؟) به طرف صدا برگشتم جوانی شاید بیست وهفت یاهشت ساله بود موهای کم پشت وقد کوتاه هیکل ورزیده وورزشکاری داشت . بابی حالی وکرختی دست توجیبم کردم آروم کنارم نشست (خیلی وقته اینجامی پلکی؟ ) دستپاچه شدم باورم نمیشد یعنی همین بود؟ بهت زده نگاش میکردم(بهت نمیاد اهل قرص باشی اماهرچی بخوای داریم)انگارجون تازه ای گرفته باشم گفتم
- (آره آره دودی هستم)
- (چی ؟چقدرمیخوای؟) .
اولین بارم بود اینکارومیکردم ، اینجاهم اولین بارم بودکه میومدم ، تاحالادوستان سخاوتمندم میومدن دفتر، همیشه هم بعدازبساط برام جنس میذاشتن راستش اصلافکرنمیکردم که منم آلوده شدم اونا همیشه اونجامیکشیدن باکلی احترام. منم بابساطشون شریک میکردن
- ((این جنسوامروزبرام آورده چیزمحشریه رنگشونگاه کن . ببین توبدنت پاکه بیابکش ببینیم چه جوریه ))
همیشه اینجوری شروع میکردن بعدازچندساعت کارشون که تموم میشد
- ((بیااینوداشته باش دیدی چه جنسیه ؟ ناب نابه داشته باشی بدنیست ))
منم بعد ازکمی تعارف میگرفتم
- ((نه من نمیخوام .میدونی منکه اینکاره نیستم اینم به عشق شماها س که باهاتون میام وگرنه منکه اصلانمیکشم ))
بعدا تنهائی خودم باعلاقه ترتیب جنس اهدائی رفقا رومیدادم .حالا چندروزی بود که دفتروتعطیل کرده بودیم این چندروز روهم با تعارفی های رفقا سرکرده بودم ولی اونم تموم شده بود خودم میدونستم که وقتش برسه .....
اصلانمیخواستم به همون دوستان زنگ بزنم وبگیرم آخه جلواونا میگفتم که من پاکم برای همین بود که به فکرخریدنش افتاده بودم ضمن اینکه تصمیم قطعی گرفتم که دیگه نکشم تصمیم قطعی قطعی .
سعی کردم خودموحرفه ای نشون بدم
- (برنج میخوام قد یه وعده )
فندک رودرآورده بودم روشن کردم سیگارشو آتیش کرد یک پک عمیق و
- (سه تا سبزبذاراینجا کناردستم)
دیددارم نیگاش میکنم ادامه داد
- (منکه رفتم زیراون سطل آشغال سمت چپه ورش داروفوراازاینجابرو من همیشه دم درجنوبیم خودتواینجاها خسته میکنی هرروز عصربه بعد اونجام )
اسکناس هاروتومشتش مچاله کرد وبلندشدورفت . دوروبرمونگاه کردم انگارهیچکس حواسش به من نبود ، رفتم سراغ سطل آشغال درست بود ، یه بسته قد یه باقالی تونایلون پیچیده بود . ورش داشتم وباعجله راه افتادم ، انرژی گرفته بودم ، دیگه به دردپاوبی حالی فکرنمیکردم باسرعت ازپارک وازخیابون پارک باخوشحالی رفتم طرف خونه ، بسته تومشتم محکم فشارش میدادم ،عرق کرده بود وبهم دلگرمی وانرژی میداد جرئت نگاه کردن یاگذاشتن توجیبمونداشتم دستام دیگه میلرزید ، باعجله در روبازکردم یه سره رفتم توآشپزخونه وپای گازوروشنش کردم سیخوگذاشتم ، حتی لباسمم درنیاوردم تازه شهامت بازکردن مشتموپیداکردم ، محکم توی یه تیکه نایلون سیاه پیچیده بود با یه چسب ، دستام میلرزید باچاقوپاره اش کردم ازخوشحالی داشتن مواد دیگه خماری رواحساس نمیکردم ، زیرش دوباره یه نایلون دیگه این یکی کلفت تربود چسب بیشتری هم داشت اینم باچاقوپاره کردم ، بازم زیرش یه نایلون دیگه سیخ روی گازحسابی سرخ شده بود ، یه دفعه داشت قلبم وایمیساد نکنه ......؟؟ امانه نه ایناهمش برای محکم کاری ، نایلون سوم رولای انگشتام فشاردادم ، یه چیزنرمی توش بود خیالم راحت شد باعجله نایلون سوم روهم پاره کردم دلم دیگه قرص شد ، آره قد یه لوبیا بود خوبه خیلی خوبه اما ...اما چرااینقدرسیاهه؟؟ به خودم دلخوشی دادم
(خوب دیگه موادفروش غریبه جنس بنجل هم بایدبده دیگه )
باناخن یه تکه ازش جداکردم چرااینقدکش میاد؟ .
باهمون عجله اونوچسبوندم سرسنجاق وبافشارپهنش کردم ، بعد بااحتیاط گرفتم روآتیش تابپزمش ، اماچرابونمیده؟!؟ لابدجنسش زیادخوب نیست .
دستم چرب شده بود یه احساسی ته دلم آزارم میداد اما همش سعی میکردم به خودم دلداری بدم روی شعله گرم شده بود نزدیکترش کردم ،....یهو...جلوچشام شره کرد، آتیش گرفت وریخت روی گازوشعله کشید ، دودسیاهی هم ازش به هوارفت... آه ازنهادم بلند شد ، قیربود ، قیرخالص آخ خ خ.......
زانوهام تاشده ونشستم روزمین ، خدایا .....سرموگرفتم لای دستام ، چندلحظه قاطی کرده بودم حالاچیکارکنم؟؟خدایا ، باناباوری بقیه شو گرفتم لای انگشتام فشاردادم وبوکردم ، آره اون نامرد قیرخالص بهم داده بود شروع کردم به فوش دادن اما به کی؟به خودم؟ به فروشنده؟ داشت گریه ام میگرفت ، جدادلم میخواست گریه کنم ، بوی گندقیرکه هنوزداشت میسوخت توخونه پیچیده بود ، دودسیاهش هم همه جاروپرکرده بود
(بیا مرتیکه الاغ تاحالاسرهمه روکلاه گذاشتی به همه پزدادی که من اینکاره نیستم ، اینم ازگندی که زدی عرضه یک بست تل خریدنم نداری ...... رفیقاتم تاوقتی که اون دم ودستگاه روداشتی میومدن اونجاروپاتوق کرده بودن به توهم میرسیدن ، حتی برای روزای تعطیلتم میذاشتن که خودتوبسازی حالاچی؟؟ ) .
دلم پیچ میزد ، زانوهامم انگارکیلومترهادویده بودم ، بیحال بودم ، آب بینی مم مرتب آویزون میشد ، تمام عضلات بدنم کشیده میشد ودرد گنگی توی تمام بدنم میگشت ، ازهمه بدترافکارم بود ، کلافه گی داشت دیوونه م میکردنمیدونستم حالاچی میشه اگه گیرنیارم چه اتفاقی برام میفته ...
بایدکاری میکردم ، تحملشونداشتم ، عزمم روجزم کردم ، موفمو بالاکشیدم بلند شدم رفتم طرف درتا برم سراغ یاروفروشنده توپارک ، به درنرسیده زانوزدم
- (احمق جون اونم حالاوایستاده تابری یقه شوبگیری . توالان اصلا نای راه رفتن داری؟؟تااونجا میرسی؟ به خیابون نرسیده عالم وآدم میفهمن چته)
آب ازبینی م راه افتاده بود تندوتندبالامیکشیدم ، تمام بدنم کشیده میشد ودردمیکرد ، دردساق پاهام ازهمه جا بیشتربود ، دل پیچه ای گاهی میگرفت واونقدرشدتش زیاد میشد که تو خودم مچاله ام میکرد تا ول کنه . حالادوباره گرفت ، دیگه اختیارشونداشتم ، خودموکشیدم طرف دستشوئی ، یهو انگارچراغ پرنوری توسرم روشن شد ( لوله ها..) به سرعت مثل فنر ازجاپریدم حتی دکمه های شلوارمم نبستم ، خودمورسوندم به آشپزخونه ، جعبه ای که وسایلمو توش میذاشتم روی پیشخوان بود ، تمام بدنم میلرزیدوخیس عرق هم شده بودم ، حتی چشمام خیس آب بود ، باعجله درقوطی سیاهی روکه توش مواد میذاشتم باز کردم وسروته اونوتکوندم روی یک صفحه کاغذ هیچی توش نبود ، باچاقوداخلش روتراشیدم ودوباره تکوندم ، زیرلب میگفتم (باید باشه باید باشه ... غیرممکنه چیزی نباشه)، گاهی موادمانده وخشک بودن وموقع تکه کردن کمی خوردمیشد ته قوطی میموند ، دوباره کف ودیواره های قوطی روتراشیده وبادستهای لرزون محکم روی کاغذ تکوندم ، چند تکه اندازه ته سنجاق وکمی گرد ریخت رو کاغذ ، ته دلم گرم شد ، یکی ازدوستان روشی برای مصرف داشت که مدعی بوداثرش چندبرابره ، خورده ها وخاک مواد روتویه ظرفی میذاشت جلوش ، سنجاق روباآب دهن خیس میکرد ومیزد تو خاکه مواد ، اونی روکه به سنجاق میچسبید میکشید ،امااینی که من داشتم خیلی کم بود ، یهویاد نی ها ولوله هائی افتادم که باهاشون میکشیدم ، باهمون عجله سه تا نی روازتوجعبه مثل یک جسم گرانبها بااحتیاط برداشتم ، یکی یکی شروع کردم به مالیدن لای انگشتام ، صدای خردشدن رسوبات داخلش رومیشنیدم ، حسابی که خاک شدن اون روهم تکوندم روی کاغذ ، دومی وسومی هم همینطور .
خوب حالا داشت یه چیزی میشد ، درواقع انتظارشم نداشتم ، بیشتر ازانتظارم بود ، کمی هم حالت تهوع داشتم ، سنجاق قیری رو داغ کردم ، اونم تراشیدم ، آروم با آب دهن خیسش کردم وزدم تو مواد .
پک سوم چشمامو بستم ، آب روی آتش بود ، حرکت گرما روتوی رگهام کاملااحساس میکردم ، هرچندمزه اش تلخ بود ، اما کم کم داشتم آدم میشدم .
پکی دیگه ویکی دیگه ، حلقه های دودروکه بلعیده بودم دادم بیرون وبانگاه تعقیبشون کردم گرمای لذتبخشی که توی رگهام حرکت میکرد وانرژئی که توزانوهام میدوید روباتمام وجودم احساس میکردم ، حال خوبی داشتم چه لذتی ، وسوسه همین لذته که نمیذاره هیچ معتادی ترک کنه ، نگاهی به مواد باقیمانده انداختم عجب ، شاید کمتراز نصف مصرف شده بود اما چرا اینقدرموثر؟؟چه اهمیتی داره؟ شایدهم کشف جدیده رسوبات دودداخل لوله ، اینقدراثرداره؟!؟!
کمی دیگه هم کشیدم دیگه نه تنها ازاون حال جهنمی هیچ خبری نبود بلکه کاملا سرحال ونشئه هم بودم وکیفور ، اما باید سرقولم باشم ، به خودم قول دادم قول مردونه ! من توان واراده شو دارم یه عمری ورزشکاربودم ، باید ترک کنم ، حالاتشم که دیگه دیدم ، تحملش میکنم ، میگن سه روزتحمل کنم تمومه ، ازهمین الان شروع میکنم دیگه نمیکشم ، قول مردونه ، سفت ومحکم ، من دیگه تصمیم گرفتم تصمیم .
رفتم دست وصورتمو شستم دهانمو آب زدم ، یه چای ریختم اومدم روکاناپه روبروی تلویزیون نشستم ، روشنش کردم ، مزه شیرین قند همراه باچای رومزمزه کردم ، راستی چرا دست پراینکارونکنم؟ بذارداشته باشم ، برای روزمبادا ، گوشی تلفن روبرداشتم ، شماره سعید روگرفتم ، رفت روانسرینگ ، قطع کردم همراهشو گرفتم
- (((الو سلام سعیدجان خونه نیستی نه؟ ممنونم آره همه خوبن ، راستی سعید جان من چند روزی مهمون دارم .... چی؟ نه حمید و.... اینان گفتم اگه یه کم ........ ، آخه میدونی منکه اهلش نیستم ولی خوب مهمونن دیگه -- ها؟ نه یه بیست وپنج تائی ..... کجا ؟ نه خودم میام بیام رستوران؟؟ یک ساعت دیگه خوبه؟؟ نه نه زحمت نکش من خودم میام فقط بگو چند میشه ، نه جون سعید ممنونم.... تو که مجانی نمیگیری ، قربونت برم..... ممنونم..... پس من یک ساعت دیگه اونجام لطف میکنی ممنون خداحافظ ))).
آروم سرمو گذاشتم روپشتی کاناپه چه آرامشی !!!!!!!!
آریا شهریورماه 85 8506262320
يه اتاقك ميخوام ، كجا؟ مهم نيست ، بالاي كوه ، تو جنگل ، بيابون ،
ياكنارهمين خيابون . كوچولوهم باشه ، بازم خوبه يعني اندازه يه
وجب ، يااونقدي كه درازبكشم ، پاهام به اون ور، سرمم به اين
ورش بخوره .
دروديوارش هم اصلامهم نيست ، ازسنگ ، چوب ، كاه گل يا آهن پاره باشه . سقفش هم ازهرچي ، حتي يه نايلون ، اونقد كه بارون روم نريزه ، حتي اگه قطره هاي آب جلوچشام ، ازنوك دماغم ردشن وبريزن روزمين ، حتي اگه انقد كوتاه باشه كه مجبورشم چهاردست وپا برم تو وبيام بيرون . حتي اگه انقدكوچك باشه كه با يه شمع بشه گرمش كرد ، اونوقت اونجوري همون شمع هم نوربارونش ميكنه . يه زيرانداز ازهرچي ، يه رواندازبازم ازهرچي ، ويه زيرسري ، اونم مهم نيست حتي اگه كفشامو تويه چيزي بپيچم تابشه بالشم .
دريه همچين جائي بيشترين احساس امنيت وآرامش رودارم ، وقتي كه رواندازمو ميپيچم دورخودم محكم ، زانواموجمع ميكنم توشكمم وبه پهلودرازميكشم .
گرماش وصداي قطرات باروني كه روي سقف مي خورن ، اما منوخيس نميكنن و بادي كه به دروديواراتاقكم مي پيچه ، اما منو آزارنميده .
حتي اگه اونجاباشي ، داري زندگي ميكني ، يعني ثانيه ها ، ساعت ها ، روزها وشايدسالها رو ميگذروني . نفس ميگشي ، ميخوابي ، بيدار ميشي ، پس زندگي ميكني .
فكرميكني ، گريه هم ميكني ، شايد هم بخندي ، پس زندگي ميكني .
حتي اگه سقف اتاقت هم چكه كنه ، حتي آگه سرماي زمستون ازلاي درزهاي اتاقكت بياد تو ، حتي اگه اون شمع نتونه گرمت كنه ، حتي اگه سرما ازرواندازت هم بگذره ، بازم داري زندگي ميكني ، چونثانيه ها ، روزها ، شايدم سالها ميگذرن وتوهنوز فكرميكني ، ميخوابي ، سرما رواحساس ميكني وگرسنه هم ميشي ، پس داري زندگي ميكني .
واه واه ديدي ؟ اگه بخاطرآبروي خودمون نبوداصلاساكت نميموندم ، يه چيزي بهشون ميگفتم ، آخه اون مثلا سليقه بودبه خرج داده بودن ؟؟ رنگ پرده هاشونوديدي؟؟ كرم رنگ !!! اونوقت مبل هاشون آبي كمرنگ !! والله نميدونم مردم چه جوري زندگي ميكنن ، منكه ديگه داشت حالم بد ميشد ...ديدي ؟ سرميز براي هيشكي دستمال نذاشته بودن ، اونوقت دوبسته دستمال كاغذي رو ميزبه اون گندگي !!مثل اينكه تاحالا ميزشام يه آدم حسابي رونديده بودن. !!.
روميزشونو ديدي؟ پيش غذا وغذاودسر روهمه رو باهم يه جاآورده بودن گذاشته بودن روميز ، اونوقت ديدي ؟ بچه هاشم ازهمون اول شروع كردن به لومبوندن ژله ها ، منكه خيلي جلوخودمو گرفتم كه نزدم زيرخنده !مخصوصا وقتی که .. دیدی توروخدا؟ منکه همينجوري هاج واج مونده بودم ، فکرکنم غذاشونوازیه چلوکبابی چیزی ازجنوب شهرگرفته بودن ، اونوقت برای پزدادن کشیده بودن توظرفای خودشون ، برنج زعفرونی بابرنج سفیدشون قاطی شده بود .
ظرفای غذاشونم که دیدی ! چهل تیکه ظرف ازچهل نوع ، چینی واستیل و همه جوره قروقاطی بود ، وای منکه یه ذره غذا اونم به زور کشیدم ، اونم نخوردم همهش بازی بازی کردم تا همه پاشن .
منو که میشناسی ملی جون ، به این جورچیزا حساسم ، بچه هامم به خودم رفتن ، یه لباس رو دوباردریه ماه نمی پوشن ،حتی اگه برای قدم زدن برن چه برسه به مهمونی ، اما انگار اون طفلک همون دودست لباس روداره ، دقت کردی؟ تومهمونی نازی ،کت مشكيه رو با دامن قهوه ای پوشیده بود ، دیشبم کت قهوه ای همون دامنو این دفعه با دامن مشکی اون یکی !!!
اونوقت من دیروزاونم باعجله چون وقت نداشتم ، زنگ زدم به فرهاد ، همون فروشگاه تو مرکزخرید ، میشناسیش که ؟ اونم سلیقه منو خوب دستش اومده ، چند تا لباس خوب برام فرستادخونه تا یکیشو انتخاب کردم ، دیشب دیدیش که ، قشنگ بود نه؟ البته گفتم باعجله بود ، چون رنگش باماشین فرامرزست بودورش داشتم .
واقعا که ! نمیدونم مردم چه جوری زندگی میکنن! اسم اونم میذارن زندگی؟ یه خونواده چهارنفره ، اونوقت فقط یه ماشین پژودارن ، یه ماشین ایرونی ، منکه خجالت میکشم یه همچین ماشینی سوارشم.
راستی ملی جون ، ببخشید توروخدا به خودت نگیری ها ، یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی ؟ قول میدی؟ باشه میگم ، میشه مهمونی خودتوجلوبندازی؟ یعنی بجای من این هفته تومهمونی بگیری ، منم هفته دیگه بجای تو؟ اشکالی نداره عزیزم ؟ آخه راستش این هفته فرامرزچندتامهمون خارجی داره ، برای همین ، چون اوناخونه ماهستن ، نمیتونم ، هرچی هم به فرامرزمیگم اوناروببره هتل پذیرائی کنه قبول نمیکنه ، میگه اونادوست دارن اینجاپذیرائی بشن ، خودشون اصراردارن ، میگن پذیرائی من بهترازهتله ، اونا هفته دیگه میرن ، من راحت ترم ، عیبی نداره عزیزم ؟ فدات بشم ملی جون ، پس خودت به همه خبرمیدی؟ الهی قربونت برم ، مرسی عزیزم ..بچه های گلتم ازطرف من ببوس ... میبینمت عزیزم .... فعلا خداحافظ .
- الو... فرامرزجون ... سلام ... کجائی؟
- کجا باشم خانم ؟ اداره م دیگه ، صددفعه گفتم اداره زنگ بزن ، نبودم ، موبایل رو بگیر . این کلاس گذاشتن شماهم آخرماروورشکست میکنه ، هرچند ، الان هم بازندون فاصله ای ندارم ،ورشکستگی دیگه چه جوریه؟ خوب حالا زودتربگوچی شده ؟ چی می خوای؟
- خوب توهم !!... حالا مگه چطورشده؟ خواستم بگم که مهمونی روانداختم هفته دیگه ، یعنی به ملی گفتم این هفته مهمون داریم ، اون مهمونی شوبگیره ، تاهفته دیگه ، خواستم بهت خبربدم تاخوشحالت کنم ، ضمنا دیگه بهونه نیاری که پول ندارم واینا ، دوهفته وقت داری ، چه میدونم هرکاری ، وام بگیر ... قرض کن ...نمیدونم به هرحال پای آبرومون وسطه .......
- ..................
- چی داری میگی فرامرزجان ؟؟ زندگی همینه دیگه !! یعنی چی که پس مردم چیکارمیکنن؟؟
برایش نوشتم : به گمانم پرده هاافتاده وآنچه راسالهای درازچشم برآنهابسته ومیانگاشتم که وجودندارند ، به وضوح میبینم . هیچگاه تصورنمیکردم بتوانم پس ازاوبه شخص دیگری دل ببندم ، امااینک ، اگرمفهوم دلتنگی هایم درزمان بیخبری ازتو، دل بستن باشد ، پس من دلبسته ات شده ام . اگرتفسیروجودتودررویاهایم ، وبه هنگام بیداری درکنارم ، علاقه به توست ، پس به توعلاقمندم . واگر معنای انرژی مضاعفی که مراپرشتاب به سوی تومیکشانددوست داشتن است ، پس من تورادوست میدارم .این همان حقیقتی است که سالها برآن چشم پوشیده ودرقفای پرده ای پنهانش ساخته بودم . اینک میبینم ، آنچه راکه بسیارپیش ترمیبایست که میدیدم .
وچندی بعدبازهم نوشتم : سالهاپیش گمان میبردم که عاشقم . وبازهم گمان میکردم که این عشق منحصرانازل شده برمن است ، وانگارشکست دراین عشق به مفهوم انزواوعزلت تاپایان زندگیست . اینک میدانم که درآن دوران فقط گمان میکردم ، که عاشقم وهیچ عاشقی راتوان قیاس بامن نیست . وافسوسی که چه دیربرعشق واقعی واقف شدم ، که این سالیان درازازکف رفته . وخشنودی وسعادت که اینک رادریابم ، که دربهشت عشاق ساکنم . ومشعوف ازاین سعادت یگانه که هرکس راروانمیدارند واین لیاقت رافقط مراست . تابه بلندای آسمان فریادکنم عشقم را ، که عاشقم ، عاشق ترین
وبازهم چندی بعد : گویندبلبل عاشق گل وپروانه نیزعاشق شمع ، وهیچ شاعری رافارغ ازعشق ، توان سرودن نیست ، پس جهانی داریم مالامال ازعشق وعشاق ، لیک باورندارم ، آنانکه توراندارند ، چگونه عشاقی توانند بود . دفترنگارش روزانه ام رامعدوم کردم ، چراکه ازروزعاشقیتم برتو ، متولدشده ام وپیش ازآن هیچ . وباوردارم که خداوند وعده پردیسش راازازل به عشاق داده ، بهشت موعودش را ، فقط به من ارزانی داشته وبس . پس من شاکرم خالقم را ، خلقت تورا ، وسعادت عاشق بودنم را . گرچه عبودیت ، عشق رالایق تر، وعشق بدون وجودت ، نامیسر .
وپس اززمانی : عشق است که جلای روح وجسم دهد ، ویگانه ندای عشق ، باوجودتوبه گوش جان رساندن ممکن . ترکیب هرموجودیتی تنها باعشق توست که سزاواری ملکوت می یابدوبس . باورندارم مجنون یافرهادکوه کنی را ، که آنان تنها غاصبان آوازه عشقند . که قلم هارایارای تحریر، که زبان هاراتوان بیان نیست ، آنگاه که زمان اقراربه عشقمان فرارسد . بسیاردرافسوسم ، که لغتی درقاموس ، جزعشق نمییابم ، وهمواره اقراربه مظلومیتمان می آورم که نقصان لغات ، واداربه ابرازاحساسمان بالغت عشق میکند . چراکه قیاس احساسمان فقط باعشق ، بسیارظالمانه ، ودریغ احساس مهجورمان بردل میماند .
بازباشوق فراوان نگاشتم : خداوندا بندگی ات رامنت دارم ، که این چنین مهربان وبخشنده ای ، روحی دردوبدن اینک درآشیانه ای ، کاشانه ای ، دیوارهایش ازمحبت ، درسرپناهی ، سقفش ازلطف ومهربانی ، بادروازه ای به بهشت ، پنجره هائی که امواج خوشبختی راباهربارگشودن سرازیرمیکنند . زوجی غوطه وردردریای سعادت وخوشبختی ، خداوندا ترسم گنجایش بیش ازاین نباشدمرا . دوش گوئی رویائی شیرین درتمام لحظاتمان جاریست ، تمامی مخلوقات عالم هستی درجشن ازدواجمان همگام بافرشتگان آسمانی ، سرمست ازانوارنورانی عشقمان ، ساقدوشمان بودند . وصبحگاهان ، شناوربرابرهای لذت ، برسعادتی عاشقانه چشم گشودیم .
وماهی دیگرقلم بدست گرفتم : نهایت خودخواهی است که این سعادت را شریکی دیگرنباشد ، غنجه ای درراه داریم تا همگام ما ، شریک ما ، دراین جاده خوشبختی ، همراهیمان کند . خداونداچه مهارتی درراهبردی سعادت بندگانت داری .
وماهی دیگر : زمانی که دراوج سعادت خودرالایق ندانی ، آنگاه قلم نیز ازریختن احساست برکاغذ سفید سربازخواهدزد .
وچندماه دیگر : کودکی آمد تاشریک سعادت ، شیرینی شکرانه خوشبختیمان باشد ، لیک چه زود آمد !! گوئی اونیزازبرای شراکت درسعادتمان تعجیلی ناباورانه دارد . تابدانجا که همگی سکوتی سهمگین ، گویاترازهراعتراض وپرسشی ، برلبان دارند .
وحال مینویسم : موجودی که گمان میبردم ثمره عشقی افسانه ای باشد . لیک این رسول ، پیامی دهشتناک ترازصور محشرازخواب ابدی ، ازبرای رستاخیزمحشروروزآخرت باخودداشت . هنوز باورندارم که عشقمان توان تولد کودکی پنج ماهه راداشته باشد . فرزندی که نتیجه خیانت ها بود ، وچنین باتعجیل به زندگیمان قدم گذارد ، تامن باورکنم که ، عشقی ، هیچگاه ، درمیان ، نبوده ......
آرزو 8509252145
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است.
درآن سیاهی سایه های متشکل ازتلفیقی ، نورماه واجسام ، ساختمان ودرختی گرفته تا کلوخی ، بن مایه تخیلات وبازیگران نمایش اشباحند ونمایش باشکوه تمام ، فرازوفرودماهرانه ، غافلگیریش رابه رخ تنهاتماشاگرش میکشد ، تنهاتماشاگرش !!.
بایدبیشترمراقبت کرد که درجدال قدمها وکلوخ ، همواره بازنده ایم ، که تمامی ابزارهادرخدمت کلوخندوقدمهادرتاریکی وسیاهی ، تاتی ناتوان کودکند .
سایه هاگاه رقصانند بسان ارواحی دراجرای نمایشنامه ای هولناک ازنمایشنامه نویسی شوم .
- حواست کجاست ؟ داری راه روگم میکنی .
پس باید که پرهیزکردازهماوردی های قدمهاوناهمواری راه . بایدکه جدالی هولناکتر را کارگردان بود . نمایشی که پایانش شروعی تازه خواهدبود ، شروعی تازه . . .
- مطمئنی درست داری میری ؟ راه درسته؟
صدائی شبیه غرزدن نواهای ناهمگون باددرشاخه های درختان راپوشانید ، صدای پارس سگ هم بود شایددردورترها اماچرابجای تسلط براین سمفونی آنراهمراهی میکرد؟ یاآن غرش دوردست که سعی بسیارکردم نشانی ازآشنائی درآن بیابم ، ناله موتورکامیونی یا شباهتی به آن
- خوب ، رسیدم ، خودشه .
یافتن تخته سنگی یابرآمدگئی که بتوان جای صندلی گرفت حتی شایدبجای یک صندلی راحتی .. !!! چه کم توقع ؟!؟ یک وجب شیب زمین ! صندلی راحتی؟! نگاهی بی هدف ، شایدهم ازکنجکاوی درپی عامل نورپردازی این نمایش ، اما ستارگان باخودنمائیشان هم مسیرنگاه را هم خط سیرذهن راانحراف میدهد ، پس شکوه این صحنه رانبایدتنها به ماه باریک بخشید .
- کم لطفیه که همه چیزهای خوبوبه کسی نسبت بدیم که نتونسته چراغهای ریزودرشت آسمونو مرتب بچینه .
- بسه دیگه پاشو شروع کن زودباش .
چرایادآن فیلسوف بزرگ راگرامی ندارم که درکتاب بزرگش نوشت ((خداوند بینی راآفرید تاابنائ بشرعینک برآن استوارکنند)) ویا ((دم خرگوش آفریدتاشکارچیان محل خرگوش رایابند )) ، چراراجع به انگشتان مجروح دستانی زمخت به هنگام کنارزدن خاک وکلوخ ، درپی بازیافتی عاشقانه نکته ای نیافته ام ؟ لیکن میتوان مجسم کردنوشته هاونظریاتش را درموردانگشتانی کشیده ومخروطی باظرافتی همانند برگ گل . پس رازخلقت درهمین سادگی هانهفته ، آن پنجه های ظریف وسرانگشتان خوش تراش ، خالق نقش هائی بعید وسرانگشتانی زمخت حتی به هنگام چاله ای ، درجستجوئی ، جراحت هابرداشته وقربانی دردوخون باشند .
ساعاتی پیش نورخورشید بی پروامکان راروشن ومشخص به رخ میکشید که تاب مقاومت ربوده وسوسه تکراروبازیافت آرامش ، چاره ای جزمراجعت باقی نگذاشت . بایست میدیدم تاپندارم راباورکنم تاجنگ باکابوس هایم رانقطه پایان گذارم ، تابازیابم آرامش وحتی امیدرا ، امیدی که برروی صندلیم بالیوان دردست ، شعاع های عالمتاب رادرحال سقوط به نیستی شماره کرده وبه انتظارطلوع جان نوازم ، خیره مانم .
شاید توان بازیابی آن منظره ، آن امیدبه زیستن ، آن انتظارشیرین رایافتم باید بازگردانم باید ..
• * * * * *
عادت رانمیتوان ترک وطردکرد آنگاه که دلاله ای وسوسه نام درمیانه خوش رقص باشد .
نشستن برصندلی راحتی وتاب خوردن بالیوانی دردست ، غرق درافکاری یاغی ، که هیچگاه به فرمانت جهت نگرفته را ، گاه استراحت نامیده اند . وآنگاه که انگیزه ای بانیروئی وافرادامه اش رابه هرروز وهرساعت تصری داده ، نامی دگرومعنائی دگرگونه خواهدیافت .
روزی یاماهی یاسالی پیش ، ازفاصله ای پانزده یابیست یاهزاران متر ، یابامعیاری ، چندسانتی متر ... برهمان صندلی ، ازهمان فاصله ، نوری شاید زردرنگ نه مشابه خورشید ، لیک باتوانی وافر ، تابلوئی هویداکرد . بردیواری باهمان فاصله مکانی ، قابی بنام پنجره ، درپس پرده ای ازتوری شاید سفید شایدزردرنگ باگلهای درشت سفیدرنگ ، سرپنجه ای هویدا ، سپید نه به سان ماه ، دقیق مشابه خود ، قلمی دردست ، به فرمان انگشتانی کشیده چون هرمی ، باپوستی سپید بسان بلوری که وسوسه شمارش مویرگ های آبی درزیرآن رابه جان میریخت ، قلمی رابه رقص وامیداشت ، بربومی شاید ربعی ، یاکمترازربع آن دربوم پنجره هویدابود . قلم ، رام ، درآن انگشتان کشیده به فرمانی ازآن سرپنجه ، نقشی میزد ، چرا به یادندارم چه نقشی ؟ آیاهرگز به نقش نگریستم؟؟ نگاه برگرفتن ازآن سرپنجه وانگشتان محال مینمود .
روزهابه گاه حکمروائی خورشیدعالمتاب برزمین وآسمان ، هیچ ازآن سرانگشتان پیدانبود ، هیچ جزدیواری آجری وپنجره هایش ، وپنجره ای باپرده هایش ، پرده ای شاید ازتورسفید یابه رنگ کرم باگلهای درشت سفیدش . گاه چشم بستن عالمتاب بودکه چراغی نامرئی درپس پرده توری سفیدیاکرم باگلهای سفید ، خودنامرئی ، میدانداری کرده وبافروتنی پس پرده راهویداکرده گوئی سخاوت وفروتنی رابه رخ میکشید ( توانم رابین آنچه که عالمتاب راتوانش نیست ) وهمان چراغ سخاوتمند مرابه دیدارآن سرپنجه وانگشتان سحرآمیزمیهمان میکرد ، اززاویه ای تنگ و بعیدومن گاه استراحت ، باولع ، سعی درتجسم قیافه وظاهرصاحب آن سرپنجه های مسحورکننده داشتم .
ساعتها ، روزها ، ماهها ، آزمودم تمامی زوایارا لیک تنها برآن صندلی ولیوان به دست ، ازهمان زاویه تنگ وبعید .
چشمان باز یابسته ، تنها میدید ، تنها سریال دررویاها یادربیداری ، سرپنجه ای سحرآمیز ، انگشتان کشیده وزیبا ، مخروطی ، پوستی به شفافی بلوروطراوت گلبرگ بهاری ، وسوسه شمارش مویرگهای آبی ، سرخ ، ازهمان فاصله وزاویه تنگ وبعید ، چرخشی همچون رقص دخترکان ، ماهرانه ومحرک ، قلم راتسلیم ، به حرکاتی موزون وفریبنده وادارمیکرد .
قلم رضابه تسلیم آن انگشتان برفی مخروطی ، به هراشارت ظریفی ، شاداب نوک بربومی سفیدسائیده وجای جای بوم جان گرفته ورنگ . چرانقش رابه یادندارم؟؟
روزها ، ماهها ، لیوان بدست ، نشسته برصندلی راحتی ، چشم برزاویه بعید ، انتظارغروب عالمتاب وطلوع نقش تاب کشیدم . همچون عاشقی دروعده دیدارمعشوق . گوئی درپس سیم خارداری نامرئی ، درمحدوده تنگی محصوربودم تالحظه دیدار .
تمامی آزمودم ، کوچه باریک ، پشت بامی مملوازاسقاط ، دیگرپنجره های کوچه نما ، لیک طراح ، بنارابرآن زاویه تنگ ودیدمحدود گذارده . ازلبه سمت راست بوم انگاریک چهارم تایک سوم تالبه سمت راست ونیمه ازمیانه وطلسم پنجه وسرانگشتان مسحورکننده ای قلم درمیان گرفته ، چراهیچگاه به صرافت نقش ترسیمی بربوم سفیدنبوده ام ؟؟
تداعی معانی ، غروب ، صندلی راحتی ، لیوان دردست ، شمارش انواردرحال غروب عالمتاب ، شمارشی معکوس دررسیدن به لحظه موعود ، طلوع چراغی ناپیدا لیکن باسخاوتی بی شائبه ، گوئی اوهم مطلع ازبی تابی ام ، بی تاب همان لحظه انتظارمیکشید ، انتظاربه رخ کشیدن آن سرپنجه وانگشتان سحرآمیز .
نشانه ، نشانه وابزارکمکیم دروصال ، فقدان هریک آواری برزندگانی وحتی تنفسم ، مایه وحشت وقطع نفس . آنروز که چراغ روشن نشد . بی تابی ، جابجا شدن های مکررشتابزده تاصبح که تمامی امیدها بااولین شعاع های عالمتاب بربادرفته وچشمانم برهم افتاده تاکابوسهارا به ارمغانم آورند .
انگشتان زیبا، سفید ، هرمی وکشیده درحال نوازش صورتی ، درحالتی سرشارازخلسه شهوانی ودیوانه وار . باکف دستان ازگونه هانوازش رابه گردن رسانده وسینه های پشم آلوده راچنانکه درحال معاشقه باکوچکترین پستی وبلندی ها ویاماساژی ماهرانه . وحشت مراازنیمه خواب ، آشفته لرزانده ، عرق کرده ومضطرب ، باامیدی اندک به اینکه خواب وکابوسی بوده ونه واقعیت دوباره چشم برهم نهاده واینبارسرانگشتان هرمی ناخنهای بلندوکشیده رادرگوشت پستانهای پوشیده ازموهای سیاه مجعدفروبرده وباحرکاتی شهوانی میخراشید . دوباره پریدنی وحشت زده ازخواب ، عرق کرده وکابوس بعدی ، ازپشت همان پرده اختاپوسی باپاهای بلندوکشیده ، ازهمان زاویه ، پشت همان پرده توری باگل های سفیددرشت ، شمشیری خون آلود برپاهاگرفته وبربوم نقاشی میکشید ، صورت منقوش بربوم ، معصوم ، زیبا ، باچشمانی گریان وقطرات اشکی به رنگ خون ، هرضربه زخمی عمیق برصورت معصوم ، خونی که اززخم میچکید ، درهم لولیدن پاهای اختاپوس ، رقص شمشیربجای قلم ، حرکات موزون عاصی . نگاه دخترک ، دریائی فریادکمک بود وباز من بودم خیس ازعرق برصندلی ولیوانی که بافشارانگشتان دردست مانده ، وعاقبت ردنگاهم برپنجره ای بسته ، پرده ای توری باگلهای سفیددرشت ودیگرهیچ .
کنکاشهای مضطرب ، عجولانه وناامیدانه ، تیرهای تیزنگاهم باعبورازشیشه پنجره بیهوده بافت توری پرده راکاویده تامحل عبوری یابد بیثمر ، بیفایده ونتیجه ای ، حتی پرکردن مجددلیوان ، خالی کردنش ، جابجاکردن ازدستی به دست دیگر ، روشن یاخاموش بودن سیگارو... بازهم بی هیچ فایده ای .
اوقات دهشتناک ، کشتی شکسته ای ناامید ، کودکی آغوش مادرگم کرده ، دریغ تفکری از چاره . کابوس های وحشتناک توان گرفته ودیوانه وار به هرحیلت یاوسیله ای توسل کرده حتی به یادخداهم افتاده واستغاثه راهم آزمودم .
اگردرلحظه موعودبازهم چراغم تاریک میماند ؟ برسرم چه خواهدآمد ؟ همچون دوشین توان صبح دیدن خواهدبود؟ تنهاچاره اندیشه نکردن وامید به خواب بودن دیشب تکرارروزهای خوشبختی بودوبس ، همچون تمامی روزهای دیگر، تصورتکراردوشین باید که ازسربرون کرد ولحظات راشماره کردبه سان دگرروزهای پیشین ، ولحظه ای ، یک آن ، جرقه ای ، یادآوری دوش ، شکنجه ای بی توصیف ، حتی تاخودکشی .
براستی تصوربودن برآن صندلی ، حتی لیوان پردردست ، بدون آن سرپنجه وانگشتان ، شکنجه ای بود .
لحظه شماری بسیارازپیش آغازشده بود ، بی هیچ تعمدی ، عقربه ها ، انوارپرفروغ عالمتاب ، معیارهای شمارش بی هیچ تناسبی ، شاید .. . . شاید . . . اگرامروزیاهرروز . . . نه هم امروز اگرابرها . . . نه یکی ابرسیاه کفایت داشت اگرروی عالمتاب پوشاند ، اگرفضابه تاریکی کشاند ، آنگاه ، یحتمل چراغم به ناچارپیش ازپایان شمارگانم طلوع میآغازید ، ومن . . . درلحظه ای باسردرون آب یخی فرورفتم ، اگرچراغم دگر طلوعی نداشت ؟؟ نه . . نه ..
بیهوده چرخیدن درطول وعرض اتاق ، بارها تلویزیون خاموش وروشن کردن ، بیش ازآن درب یخچال گشودن وبازبسته کردن ، همگی تلاشی دروادارعالمتاب به غروب بود ، شایدهم موثرتر که تاب خواب راکابوس برده بود .
شوکی شدید ، لرزه ای برتمامی اعضایم ، شایدکه این نیز کابوسی ازهمان جنس بارنگی آشنا باشد؟ نه آشناترازکابوس تازه آشنا ، نوری زردرنگ ، لحظاتی پیش ازتاریکی مطلق ، درناامیدی مطلق ، انوارخوشبختی باردیگرتابیدن گرفت برآن پرده توری باگلهای آشنایش ولحظاتی ، کابوسهایم پایانی گرفته به سان هرگزنبودش ، تصویررویاهایم برپرده آشنانقشی آشنا زد ومن دوباره خوشبختی رامزه کردم ، آری بازهمانم که بودم .
نیروئی وافردردیدگانم ، قادربه ضبط وثبت تمامی پستی وبلندیهای بندبندانگشتان ، رگ وپی های ورای پوست کشیده وزلال ، تخیلم باادراک تطابق ، حتی قادربه رویت تمام قدآن زیباروی بود . بسیارزیبا ، بسیارفریبنده ، میبایستی بود .
دست بدون قلم پیش آمده باکف باز روی بوم نقش گرفته کشید ، دوبار ، چندبار ، وسپس باردگر قلم به میان گرفته وتپش قلبم ، که آرام تپید ، ومرارت بود که گوئی هرگز نبوده وافسردگی یک شبانه روز؟ هرگز نبوده ، برجایش ، عالمتاب است برمدارش ، وتوانی بازیافته دوچندان مضاعف ، توان درک زیبائی بازیافته . چه سیاه است نبودش ، چه تباه .
*********
صندلی ، لیوان ، غروب عالمتاب ، طلوع چراغی ناپیدا ، آرامش ، نه خواسته ای بیش ، نه حتی تملکی بیشتر، لحظاتی سرشارازسرپنجه ای باتعلق ، افسونی که گذران ماهها وسالها به طلسم خود بلعیده بود ، که مالک بودم همه را ، مالک بودم زندگی را بارنگی افسانه ای .
توانی بامنشائی رویائی ازمالکیت آن افسون ، دراندرون ، نگرانی ازسرچشمه ای ، غیبتی ، عمری ، اندیشه برنجات . صندلی میخکوب ، حتی لیوانی همواره پر ، ناجی نبود که تملکی لرزان است .
*******
رستاخیزشد ، آمد ، آنگاه که ماهی برنیامد ، که ماه کاملم برآمد .
برصندلی ، لیوان نیمه ، چشمان دوخته برنمای رویائی ، پس پرده ، چهره برآمد ، همان که رویاهایم بود ، ماه سان ، دومروارید برمیان ، به درخشش ، وپوستی زلال باوسوسه همیشگی شمارش رگ وپی برقفای آن لطیف بلورین ، رستاخیز ..... رستاخیز ....
تمامی جسم منکوب ، میخکوب صندلی راحتی ، لیوان همچنان نیمه ، قیاس اتفاق ورویا ، حتی کابوس ، مع الفارق ، که این واقعیتی است محض ، مزین لبخندی ، تبسمی بسان غنچه ای نوشکفته ، ( گویند فقط خدا ناظر وآگاه براعمال ونیز افکار ، لیک فرشتگانی هم باهمان خصایص ) فرشته ام آگاه بردرون وانتظارم ، کلامش درخیره مروارید ، ولبخندش ، وغرقه درپرده ای اززیبائی خلقت .
سهم من پنجه ای سحرآمیزوافسونگر ، درپی سه غروب ، لحظاتی مزین به چهره ای افسونگر ، تبسمی ، لبخندی ، تمامی زندگانیم ، شیره وجودیم ، انگیزه خواب وبیداریم .
چه قدرتی ، نیروئی توان کندنم ازصندلی ، برگرفتن لیوان ازدستانم یاسدراه تیرنگاهم برپرده افسانه ام ، توان بود؟
ناگاه طغیانی ، آشوبی ، عصیانی ، .... . . . تابه کی ؟ تابه کجا ؟
کمال سعادتم آمیختن پرده به اشارتی ، پاداش روزها ، ماهها وسالها وفاداریم ، نقطه عطف خلقتم ، اشتیاقم آمیخته به ناباوری چنان رویائی ، مزین به تبسمی قابل پرستش ، چه گناهیست ازخودبیخودی ؟ ناسپاسی بیش ازآن اگرچشم ازناتوانی براین سعادت بربندم ؟ توان خواهم تابایستم هشیار ، توان خواهم تابازگذارم دیدگان ، تاببلعم این سعادت ، توان خواهم برباورآنچه دیدگان باورندارد .
گاه حکمرانی عالمتاب برعالم ، عالم تاریک وسیاه ودرانتظار ، گاه غروب آغازدنیای روشنم باسوی چراغی ، ناپیدا ، چهره زیبای زندگیم هویدا ، تبسمی ، اشارتی ، سرپنجه ای درحال ترسیمی ، خوشبختم ، عالمم که عالمتاب خصمانه تابش کند ، لیک گاه شمارخوشبختیست ، تاطلوع عالمتابم .
لیکن . . . لیک .... وسوسه ای ... . تملکی بیش ؟
اشارت راپاسخی ، اشارت من بسان موجی آرام پرده زیبای زندگانیم آنی برآشفت وسپس آرامش ، گوئی که اشارتی نبوده یاهرگاه رااشارتیست . واشارتم راپاسخی درخور ، واشارتی دیگر . . . . اینک
ندانم وگنجایش نتوانم که من درپرده ام یا پرده در من !؟! کس مهتاب نجوید که ماه تابان درآغوشم وبرتخت من است . کس رانشاید درپی مهتاب که تملک مراست . ندانم چگونه بلعیدن که این بیش ازتوانم بود که خوشبختی لمس بیواسطه آن بلورین . چگونه بریدن ازصندلی ولیوانم که اینک پرده تاریک وخوشبختی درکنارمن است . تاریکی عالمتاب من راچرا؟
تابلوی افسونگرمنقوش بردیوارکه تاریک مانده ، اتاق من مزین کرده امشب ، باورم ؟؟
لمس آن سرپنجه وانگشتان ، بوئیدن لطیف بلورین ، تلمذ لذت ، که پیش ازآن بردیوارروبرو ، گاه پایان گاه شمار وجودم مسخرمیکرد ، کابوسهایم ، اینک برتختم بودند همگی باتجمع ، ولامسه به یاری باورم آید . آن انگشتان همگام بانوائی دیوانه وار به فرمان جسمی لبالب درشهوت ، نوک هرمهائی درخراش برسینه و . . . . . . .
ساعاتیست که تابلودرتختم برجا ، مرواریدها درقفای آن نازکی ولطافت ، سرپنجه نقش خودبرسینه ام رسم کرده واینک آرامشی یافته به انتظارطلوع ، که شاید به پس پرده توری باگل های سفید بازگردد . طلوعی که همواره ریشخندسعادتم بود وندای شوم انتظارم ، انتظاری که طعم تلخش ماهها برجانم رخنه کرده ولرزه های ناامیدی می آفرید . دیگرتوان انتظاری دیگرنیست ، دیگرتاب گاه شماری دیگرنیست . لعنت . . لعنت برانتظار ، نقش نخواهم ، فاصله تادیوارروبرو نخواهم ، فاصله وانتظاررانشایدکه تکرار ، دریغا که خورشید مرادگرنباشد توان همآوردی عالمتاب ، پس کاری باید ، واینک اینک .....
مرواریدهای گشوده عزم رخنه به ماوای خودداشت . مراتاب انتظاری دیگرنباشد ، توان خلوت تختم نیز . من اینک زندگی یافته ام ، توان بازپسش نباشد . تاتابیدن عالمتاب رازمان کاریست . من اینک تابلو درخوددارم ، من نفس راتجربه کرده واینک فاصله رابرنتابم .
دستان زمخت ، نوازشی ماه سان را ، بوئیدن وبوسیدن آن سرپنجه ونجوائی ... ( مال من خواهی ماند حتی اگرعالمتاب نخواهد ، دنیانخواهد ، تو خواهی ماند ) وسرپنجه بلورین دست سیاه وزمخت میخراشید ومیتراشید ، تقلائی بیهوده ، گردن بلورین تاب فشارپنجه سیاه نیاورد ، وخودبسان دست سیاه وکبود گردد ، همچنان که دومروارید بیش ازهمیشه گشوده وآن ماه سان بی تبسمی ، بی لبخندی ونه سرپنجه های بلورین راتقلائی .
اینک مالکم ، مالک آن پرده رویائی ، اینک عالمتاب هم توان رجزخوانی وسخره نیست که من پرده درکنارخوددارم .
• * * *
صندلیم راحت نباشد ، لیوانم پروخالی افاقه ندارد که پرده ام خالیست .
گاه شماری عالمتاب راهم فرجی نباشد که پرده ام خالیست .
دوشین به دورازعالمتاب ، ندائی آمد که آنچه تملک داری ، تنها جسمیست فانی . آنچه بدان دلخوش داری نه پرده باشد که باید ازآن حذرکرد ، دورکرد بسان اجسام فانی ، بایدسپردش به خاک که ازآن باشد . ومن فرمان برده ، بردوش گرفته برخرابه ای خاکی برخاک سپردمش وآن کردم که باید .
لیک روزان وشبان برصندلی ، لیوان بردست ، انتظاربیثمرطلوعم ، چه بیثمر که روانیست بیش ازاین را پرده خالی و . . . . .باید که کاری کرد تاپرده ام برجای . . . . . باید که پرده راازنودرخشان کرد . . . . . . . . و. . . . . . پس . . . . .
فقط تاریکی است و تمامی رنگها سیاه مینماید . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است. . . . . . . . . . .
آرزو 8604251410
