چشم بارون خیلی قشنگی شروع شده بعداز یک روزمصیبت بار بایدمیرفتم زیر این بارون قشنگ ، واقعا قشنگ ، خیلی هاازاین بارون واهمه دارن ، خیلی جاهاروسیل میگیره ، خیلی سقف هاچکه میکنن وخراب میشن ، خیلی ازکشتزارهارم ممکنه خراب کنه ، امامن امشب واقعا لازمش دارم ، باید منو بشوره ، این کارم کرد . بارون قشنگه ، همیشه قشنگ بوده وزیبا . فقط اونائی که نمیشناسن وبهش احترام نمیذارن ، ازش آسیب میبینن ،اونائی که درکش نمیکنن وباهاش نمیتونن ارتباط برقرارکنن . امشب باتمام وجودم نوازش بارونو احساس کردم ، بهش اجازه دادم تاتمام لباسامو خیس کنه وبه بوست بدنم برسه ، صورتمو نوازش کنه ، برای همین هم سرموگرفتم بالا تاراحتتراینکارو بکنه حتی عینکمم برداشتم تا پد روی چشممو خیس کنه ، بعد اونم کندم گذاشتم قطره های بارون برن توی چشم کورم ، که اگه شفائی باشه همین بارونه . بارون قادره اون چیزی که امروز دوروئی وریای ما آدم ها ، ازم گرفت دوباره بهم برگردونه ، حتی برای چنددقیقه احساس کردم که این بارون واقعا امشب فقط برای من داره میباره فقط برای من . بارعدوبرقش صدام کرد تانوازشم کنه وبعدشم شفام بده . لابداگه این مومنین بشنون میگن کارخدابوده ، نمیدونم شاید اونا راست بگن ، شایدم کارهمونه ومیخواد کمکم کنه ، اما چرااحساسش نمیکنم ؟؟ حالا که بیشترین انگیزه وبهترین موقعیت برای اثبات وجودش جمع شدن ، چرا من احساسش نمیکنم؟؟ بارون هنوزداره میاد . وقتی شدت میگیره ، داره دعوام میکنه ، وقتی آروم میباره ، داره نصیحتم میکنه ، شایدهم سرزنش ، اماچرااون اسم خدارونمیاره؟؟ آره روزمصیبت باری بود ، هرچی بیشترفکرمیکنم نه جای پای خدارودراون میبینم ونه هیچ عامل طبیعی دیگه رو ، فقط خودم وبس نه هیچ کس دیگه ای ، نه حتی اون دکتر که وسط کار اونقدر دستباچه شد وکد زد . تمام بیمارستان کدروشنیدن وریختن بشت دراتاق عمل ، نه برستارهائی که تابعدازظهرتوی اتاقم ازم دلجوئی میکردن ، بلکه فقط خودم . گمانم بارونوناراحت کردم چون داره به شدت به بنجره ها میکوبه . باشه چشم ، هیچ گله ای ندارم چرابایدازکسی گله کنم ؟ خودم کردم ، خودم باعثش شدم ، نباید میرفتم ، یااگه رفتم باید میگفتم به دکترا که فکرم خیلی خرابه ، بایدمیذاشتم تا تموم آزمایش ها رو کامل ودقیق انجام بدن . هرچند که همه اون آزمایش ها هم چیزی روثابت نمیکرد . حتی فشارخون ونوارقلب تواتاق مشاوره همراه دکترمشاور هم چیزی رونشون نداد . کمی صحبت بادکتر مشاورراجع به سیگارکشیدن وصداهائی که ازطریق گوشی ازریه هام میشنید ، کمک کرد که فضای خودم عوض بشه . رویهم رفته همه چیز عادی وخوب بود ، ظاهرا روز خوب ، عمل خوب وموفقیت آمیزی درانتظارم بود . حتی کمک بهیاری که منو مرتب باخودش به بخش واتاق های مختلف میبرد خیلی بامن احساس صمیمیت میکرد . شایدم نتیجه شوخی ها وسربسر گذاشتن هام بود یاشایدم اون اسکناس درشتی که گذاشتم تو دستش . البته چیزای عجیبی هم بودن که باتجربه قبلیم همخوانی نداشت . دوبارمنو به درمانگاه چشم بردن ، دوباردیگه معاینه کامل ودقیقی ازچشم چپم کردن ، یه باردیگه هم یه اکوی دقیق دیگه . دوشب بیش دکترزارع تومطبش اینکاروکرده بود بس چرا دوباره؟؟ لباس عمل روپوشیده بودم ، بااون کلاه ودمپائی آبی یکدست ، بهیارهم یک شنل بلند سرمه ای رنگ انداخته بود رودوشم ، بااون سرووضع توی راهروهاوطبقات متوجه نگاههای مراجعین حتی بیمارهای دیگه بودم . چندنفرهم خیلی گرم باهام سلام واحوالپرسی کردن ، به اسم میشناختن ظاهراازهمکارام بودن . بارون خیلی آروم شده مثل یک دوست که آروم آروم ونرم داره باهام گپ میزنه ، صدای قطراتش روی شیشه پنجره بهم آرامش میده ، داره دلداریم میده ، داره میگه بایک چشم هم میشه زندگی کرد . تازه دکترزارع امشب بهم زنگ زد وبعدازکلی دعوا وتهدیدگفت باید خودم روبرای عمل فردا آماده کنم اونم آخراش مثل بارون داشت دلداری وقوت قلب بهم میداد که چیزی نیست ودرست میشه واصلاجای نگرانی نیست . طفلک نمیدونه که من اصلا اون یاکس دیگه ای رومقصرنمیدونم چون واقعیت رومیدونم ومیفهمم . چی شد یهو ؟ الان که آروم بودی ، چراغرش میکنی ؟ چرابرق میزنی ؟ چرابااین شدت داری سرم دادمیزنی ؟ مگه چی میگم؟ باشه دادوفریادت هم که سرم میکشی قشنگه . میگفتم که روز خوب شروع شد . بایدبگم دیروزچون ساعت ازنیمه شب گذشت وقرص هاوکپسول هاروبایدبخورم ، قطره هارم بایدبریزم ، اینهمه قطره متفاوت وداروهای رنگارنگ . دراین لحظه وساعت دراین نیمه شب بارونی ، توی این دنیای بزرگ خیلی آدمای دیگه هم هستن که شایدازاین لحظات لذت ببرن ، اما کسی روتصورنمیکنم که حال منوداشته باشه ، گمان نکنم که کسی حرف ها ونوازش های این بارون زیبارودرک کنه . دکترخیلی روی مصرف به موقع داروها تاکیدمیکرد .اصرارهم داشت که خیلی زود بخوابم ، لابد تعدادی ازاین داروها خواب آوروآرام بخشه ، یکی دوتاشونو میشناسم . قهوه ساز کادوئی ژیلاهم به نظرم امشب منوخوب درک کرده وقهوه های خیلی خوبی بهم میده . ظاهرا امشب همه به من لطف دارن وبه فکرمم ، البته مطمئنا مقادیریش ازسردلسوزیه ، شایداگر منوخوب میشناختن یاحداقل حال وهوای امشب منودرک میکردن دیگه دلسوزی نمیکردن . قبل ازدکترزارع که دیگه باهم دوست شدیم ، خانم فتاحی هم امشب زنگ زد ،چندین بار، اونم تاکیدداشت که نگران نباشم . دخترخوبیه ، نمیدونم عنوان یاشغلش تواتاق عمل چی بود اما خیلی مهربون بود . وقتی که بعدازاونهمه گردش توی کلینیک بااون لباس توی طبقات واتاق های مختلف بالاخره منو به بخش برگشتیم . قبل ازرفتن به اتاقم ، دم استیشن نرس بخش گفت که باید برم اتاق عمل وباعجله اینباررفتیم طبقه آخریعنی اتاق عمل ، باهمون لباس ، دکترزارع اومداستقبال وگرم حالمو پرسید بعدشم روی تخت عمل خوابوندنم وهمه رفتن . اونجا فقط خانم فتاحی باقی مونده بود ، آرایش غلیظش اول توذوقم خورد . وقتی که دم ودستگاهشوآوردتابهم وصل کنه ومیخواست ازدست راستم رگ بگیره بهش گفتم که مراقب باشه چون هنوزجای پـدی که دفـعـه قـبـل وصل کرده بودند دردمیکنه ، اونـوقـت بودکه طفلک تمام دم ودستگاهشوکشیدطرف چپ تاازدست چپم رگ بگیره ، دیدم چه زحمتی میکشه چون تخت عمل برای اینکارفقط طرف راست جای دست داشت واون باپارچه وچسب وچیزای دیگه دست چپم روبرای اینکارآماده کرد بعدسرم ومشتی سوزن ولوله وسیم ، دستگاش راه افتاد . نمایشگرهای آنالوگ باشکل موج های مختلف وصفحه های دیجیتال باارقامشون . نمیدونم بقیه کجارفتن دکترزارع ، دکتربیهوشی وپرستارها ، هیچکدوم نبودن ، باکنجکاوی به صفحه ها نگاه میکردم . اولیش اون بالا، مال ضربان قلب بود اینوتشخیص دادم شکل موج دندان اره ای هم داشت وتعدادش حدود 72 نشون میداد میدونستم بخاطر سیگارزیادی که میکشم بایدضربان قلب بالائی داشته باشم . صفحه دومی که زیر اون بود تعداد نودوچهاررونشون میداد با موجی تقریبا سینوسی نامتقارن یعنی تقریبا سینوسی هم نبود بیشتر کنگره ای بود نفهمیدم مال چیه . سومی هم ارقام متغیری بین بیست وهفت تابیست ونه رونشون میدادباشکل موج کنگره ای . باتندوکندکردن تنفسم فهمیدم که تعدادتنفسم رودردقیقه نشون میده اماهنوزدومی برام معما بود . ازخانم فتاحی پرسیدم ، خیلی مهربون وباحوصله گفت میزان اکسیژن خونمو نشون میده وبعد بحث به نرمال بودن علائم حیاتی من کشید که معتقدبود همه شون خوبن اما اکسیژن خونم کمی پائینه ، زیادنه یه کمی پائینه اونم بخاطرسیگاره ، بعدشم نفس های عمیق ،اما تغییری نکرد ، حتی تعدادتنفسم به 3 و2 هم رسید اما اکسیژن تغییری نکرد اونوقت بانفس های تند تند تا105 هم بردمش بالا ، بازی سرگرم کننده ای شده بود . فکرکردم که چه جوری ممکنه اکسیژن خون رو اندازه گیری کنن ، به نظرم رسید که ازطریق پــدی که واردرگم کردن ویک سنسور مثلا آلومینیومی میشه این کارو کرد ولی اون انگشتانه ای روکه به انگشتم زده بود نشونم دادوگفت که اشتباه کردم ، بااون انگشتانه وامواج مادون قرمز مولکول های اکسیژن رو میشمارن . جالب بود چرابه فکرخودم نرسیده بود . بعدشم صحبت راجع به بیهوشی بود . قبلا گفته بودم به دکترزارع که نمی خوام بیهوشم کنن ، کنجکاوم که عمل روخودم ببینم . اونم گفته بود که مانعی نداره فقط بایددرحین عمل اراده کنم که چشمم حرکت نکنه . ازش پرسیدم ، اونم برام توضیح داد بعدشم بی مقدمه رفت بیرون وبا دکتربیهوشی برگشت که اونم سوال پیچم کردکه چرانمیخوام بیهوش بشم . جوابموکه شنید اونم کمی برام توضیح دادکه زمان بیهوشیم خیلی بیشتراززمان عملم نیست ورفت . امشب سومین باره که سوپی روکه گذاشتم ته میگیره ومیخوادبسوزه ، منم بازآب میریزم . ازوقتی درستش کردم چند بشقاب هم ازش خوردم . فتاحی ازشغلم پرسید ، وقتی گفتم اونوقت ازرشته تحصیلیم پرسید ، میخواست دلیل کنجکاوی هاموراجع به دم ودستگاش بدونه . نمیدونم چقدرطول کشید تادکترباهمراهاش اومدن . بازم تاکیدکردکه اگرمیخوام تابیهوشم کنن اما من بازم نخواستم ، اونوقت شروع کردن . اول اون مایع قهوه ای رنگ ضدعفونی بعدشم بایه پنبه اسپری زده دور چشامومالید وآخرسرهم چندتا آمپول دورتادور چشمم و بعد یک پارچه سبزبایک سوراخ بزرگ که فقط چشم چپم بیرون بمونه ویک دستگاه بیشترشبیه قالب های نگهدارنده که باهاش پلک های چشممو باچنگک هاش بازنگه داره ، جوری که فکرکردم داره حدقه چشممو پاره میکنه اما بی هیچ دردی . قول داده بودم هیچ حرکتی نکنم یاحرفی نزنم اما یک دستگاه روی پایه ش کشیده شد روی صورتم که خیلی کنجکاوم کرد دلم میخواست بپرسم که همون لیزره یانه که یهو اول یه نورشدیدوبعددیدم که همه چیز محو شد .انگارفیلم روح رومیدیدم واین منم که توی اون هاله نورسفیدوایسادم . سروصدادستگاه ها وگاهی هم پنس وقیچی وشایدهم چاقو وچیزای دیگه ، باصدای نامفهوم دکترهمراه بود ، دیدم بهترین کاراینه که فکرمومتوجه چیزای دیگه کنم ، به اتفاق تلخ دیروزودیشب فکرکردم چرا؟؟ چون اتفاق غالب بود ، چرااون اتفاق افتاد؟ چون من حاضرنبودم که بهش بگم عاشقشم !! چون فکرمیکردم که اون خودش میفهمه یعنی بایدبفهمه ، منکه همه زندگیم تحت تاثیروجوداون بود خودش میدید ، پس اگه دوستش نداشتم ، معنای بریدنم ازهمه کس وهمه چیزچی بود؟ منکه هرکاری روکه احساس میکردم ممکنه به اون بربخوره کنارگذاشته بودم ، حتی نیم ساعت قدم زدن معمولی توی خیابون رو ، میدونستم که چقدردراشتباهه ، اون تصورمیکنه که اگه من حتی برم توخیابون ممکنه منو ازش بدزدن برای همین هم همه زندگی من درهفته ای یکی دوروزسرکاررفتن واحیانا روزجمعه ای ، اونم اگه سرکارنبودم سری به پدرومادرم زدن خلاصه شده بود . قبض تلفن وحتی موبایل هامم از سه هزارتومن بیشتر نمیشد چون هیچ تماسی با هیچ کسی نداشتم نکنه اون نگران بشه . همه اینا درحالی بودکه خودش هیچ دعوتی روردنمیکرد . ازمهمونی دوستاش گرفته تادعوت به شب نشینی خدمتکارشرکتشون به شب نشینی یا حتی مسافرت به مشهد وتورابیانه . چقدرزودساعت میگذره ، بایدقطره هاروبریزم ویه مشت قرص وکپسول روبخورم . چراغوخاموش میکنم تاپدروبردارم وقطره هارو توی چشمم بریزم . چراچراغ خاموش ؟ منکه بااین چشم جزتاریکی مطلق چیزی نمیبینم . تاریکی قبر تاریکی دوزخ ، شایدعادته شایدهم وحشت ازروبرو شدن بایک چشم کور . شاید م ..... زنگ های دکتر واون خانم حاکی ازنگرانیشونه . هرچند که همه هم اگه نگران باشن یکی رومیشناسم که ازشنیدن خبراین حالت خوشحال میشه ، آره حتما خوشحال میشه . نه برای اینکه منو مستحق بدونه یااسمشو چوب خدا بذاره ، بیشتر ازاین خوشحال میشه که هیچ زن ودختری حاضرنمیشه دوست پسرکورشوازدستش دربیاره . خوبه که لااقل یه نفراین وسط خوشحاله . اما نکته اینجاست که حتما خودشم بعدازمدتی همین کوری منو بهم سرکوفت میزنه ومطمئنا ازچشمش میفتم ، این خصلت همه آدماس . درست مثل خودم که به یکی اصرارمیکردم که نبایدآرایش کنه وبهدازمدتی احساس میکردم که چرا دیگه زیبائی دیگران رو نداره . دیگرانی که باآرایششون زیباتربه نظرمیومدن !! اگه این حرفا درست باشه ، اگه خدائی باشه نه به اون شکلی که میگن ، اگه واقعا باشه ، احساس میکنم بادیدنش خیلی فاصله ندارم ، وقتی دیدمش ازش میپرسم که این موجودروچرا اینجوری درست کرده؟ فکرمیکنی جواب قانع کننده ای داره بده؟ اونم همینطور کم کم همه روازدوروبرم پروند بهدشم منومنزوی وخونه نشین کرد . مطمئنا اونم بعدازمدتی ازاینکه مردش یه آدم منزوی تارک دنیا باشه خسته میشد واونوقت منویه چهره دیگه میبینه چهره ای که هیچی برای دوست داشتن نداره ، شایدم همین الان به اون مرحله رسیده باشه ، شاید حرکت دیروزش درواقع پریروزش یکی ازدلایلش همین باشه که خودشم متوجه ش نیست . یهو هاله سفید ، اون نورسفید ، جرقه ای زد . خیلی تند ، خیلی ناگهانی رنگش عوض شد ، قرمز شد ، سرم گرم وبعد داغ شد خیلی داغ ، انقدرکه احساس کردم الان کم کم ذوب میشه درچشم چپم چیزی رواحساس نمیکردم اما خیلی ناگهانی داغی کله ام اومد پائین وتمام بدنم به همون داغی شد عجیب بود احساس داغ بودن میکردم اما درعین حال داشتم میلرزیدم . صدائی زنونه چیزائی روتندتند داشت میگفت ، سعی کردم بفهمم چی میگه اما مثل اینکه بازبون دیگه ای صحبت میکرد خیلی تند تند وبلند ، صدای دکترزارع همون باهمون عجله دراومد ، زبون اون روهم نمی فهمیدم . صدای دکتر واضح تر شد که انگار بامن حرف میزد ومیپرسید که صداشو میشنوم ؟ مطمئن نبودم بامن باشه ، تازه قول داده بودم درحین عمل حرکتی نکنم وحرف هم نزنم . یه چیزائی ازجمجمه ام شروع کردبه صداکردن ، احساس میکردم رگهای توی کله ام یکی یکی دارن منفجر میشن ، صدای ترق ترق شون رومیشنیدم . صدای گنگی هم قاطی انفجارها بود خیلی بلند بود ( کد13 پیج کنین – کد13 روپیج کنین همراش صدای دکترزارع هم بود که دیگه آروم وخجالتی نبود اونم بلندبلند ، شایدم فریاد میزد ، چیزائی رومیگفت که نمی فهمیدم . چندتادست هم نامنظم باقفسه سینه ام وشکمم ورمیرفتن ، سروصداها قاطی بودن . قول داده بودم هیچ حرکتی نکنم اما نمیدونم حالاهم بایدروی قولم میموندم یا نه . سروصدای کشیده شدن چرخهائی رو روی زمین میشنیدم باسروصدای آدمها وجیک جیک دستگاهها قاطی بودن ، نمیتونستم تفکیکشون کنم مثل یه ارکستر بودن ، یه ارکستر بزرگ ، وقتی دقت کردم دیدم خیلی هم موزون میزنن . سعی ام برای تشخیص وتفکیک صدا ها بیهوده بود ، اما انگاربااون آهنگ من باید دراون هاله نور میرقصیدم وحرکت میکردم ، حتی یک صدای باتحکم که ( گفتم 5 سی سی خانم حواست کجاس ؟) وصدائی دیگه ( همین بود درسته ......) همه شون باهم جزو گروه کرارکستر بودن . اماکم کم داشت آروم تر ، شاید هم داشت دورمیشد ، یاشاید من داشتم ازاونا دور میشدم . به شدت احساس سنگینی میکردم ، مثل یک تکه سنگ که دراون هاله نور که حالا به نظرم قرمز کمرنگ یاصورتی خیلی خوشرنگی میومد بالا وپائین میرفتم . صدای گروه کر وارکستر هم بابالاوپائین رفتنم کم وزیاد میشد ، آروم میشد بعد دوباره با همون آرامش اوج میگرفت ودوباره آروم وآرومتر . مشخص بود که تمام ارکستر با تمام توانشون داشتن میزدن ، گاهی هم انقدردورمیشدم که صداشون روتکه تکه میشنیدم ، لابداشکال درمن بود ، شاید نباید خودمو دراون هاله نور ول میکردم ، شاید نباید به اتفاق دیروزفکرمیکردم ، شاید...... ناگهان صدائی زنونه برام واضح تر ازهمه شد شاید چون برام آشناتربود ، دادمیزد ( پس کد چی شد؟ چرا پیج نمیکنن ؟؟) مثل خواننده ای که صدای ارکستر وگروه کرروزیرصدای خودش میبره . بعد دستی خنک به آرومی اومد زیرپارچه سبززمخت ، اومد آروم دست راستم روگرفت . خیلی خنک بود شاید م سرد اما من خنکی لذت بخشی رواحساس کردم که ازاون دست اول به پوست دستم بعدش به استخوان دستم رسید . خیلی خنک بود شاید مال انگشترش باشه ، اما هرچی فکرکردم یادم نمیومد که انگشتری دست کسی دیده باشم . هرچی بود خیلی خنک بود آروم آروم ازبازوم بالارفت وبه گردنم وسرم وازاونجا رو به پائین ، درست مثل آب خنکی که روی آتش ریخته باشن همینجوری که پیش میرفت صدای ترکیدن رگهامم قطع میکرد وجالب بود که درعین خنکی احساس لرزی هم که داشتم ازبین میبرد . راستی چراانپرسیدم که انگشترشاشون کو؟آخه این خنکی وآرامش فقط ازیک فلزممکنه باشه . خنکی وآرامشش به پاهامم رسید . خنکی باآرامش به پاهامم رسید . ارکسترهمچنان آهنگ موزونی رومیزد یه آهنگ عجیب . رنگ قرمزهم کم کم کمرنگ تر میشد انقدر که دیگه داشت به سفیدی میزد ، سفید نه یه رنگ بخصوص که نمیدونستم چه رنگیه ، اما انگاراونم تحت تاثیر اون آرامش وخنکی مرموز داشت رنگ میباخت وآزالتهاب میفتاد . بازم سرساعت شد ، بازم قطره ، بازم یادآوری نابینائی ، بازم دیدن واقعیت ظلمات اونم بایک چشم .نمیدونم اینکه احساس میکنم جوهر خودکارم تموم شده ، مال اینه که بایه چشم میبینم یا نه ؟ ژیلاهم واقعا همیشه سلیقه منحصربه فردی داشته . این قهوه سازکادوئی اونومن هیچ جائی ندیده بودم اما خیلی خوب وراحته ، امشب یادگرفتم چه جوری یه جا باهاش قهوه شیرین باشیر درست کنم . بهترین قهوه ای که تاحالادرست کردم . احساس خیلی خوبی بود صدای اهنگ داشت دور و دورتر میشددیگه ازاون سنگینی اول خبری نبود ، خیلی سبک بودم تمام بدنم آروم شده بود . حالا دلم میخواست پروازکنم نمیدونستم اجازه دارم یا نه که توی اون نور کمرنگ کمی غلت بزنم یا شنا کنم . ولی ظاهرا هیچکس هیچی نگفت منم خودمو ول کردم تاتوی اون نور مسحورکننده بغلتم بدون هیچ تقلا وتلاشی یاحتی ازجا بلند شدنی . اون دست هنوز روی دستم راستم بود وانگارنقطه اتصال من باآرامش بود وشریانی که تمام اطمینان وآرامش اون لحظه ام ازاونجا به وجودم میرسید . با تختم آروم ازجاکنده شدم بااطمینان به اون دست ، بالارفتم . موسیقی هم انگارتشویقم میکردکه پروازکنم وکردم ، چه آرامشی . خودمم همرنگ اون نورجادوئی شده بودم ، اصلا جزئی ازاون بودم . صدای دکتراینبارواضح بود ( حالت خوبه؟ نترسیدی که ؟ چیزی نبود ، سابقه فشارخون داری؟؟) منکه چیزی یادم نمیومد اصلا ازاین ناراحتی ها نداشتم ، ناسلامتی درسن پنجاه سالگی هنوزورزشکاربه حساب میومدم . میخواستم همینو بگم اماانگارلب ها وشاید بقیه اعضای بدنم هم خیلی به فرمانم نبودند . درست حالت بعدازعمل قبلی روداشتم ، کرخت بودم ، دردی نداشتم اماکمی احساس کوفتگی میکردم درعین حال به شدت هم خوابم میومد . سعی کردم موقعیتم روحدس بزنم ، چشم چپم که بسته بود ، چشم راستم هم که بازبود همه چیزرومحو میدید توی اتاقم بودم ، توی بخش ، ارکستر هم دیگه نمیزد بجاش صدای سیگنال یه دستگاه دیگه بود اما آدمای زیادی دورتختم بودن ، لوله ای هم توی بینیم که فکرکنم اکسیژن بود ، سرم وچیزای دیگه هم بودن . خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم اما خانمی گفت ( به خونه تون زنگ زدیم کسی نبود ، دفعه قبل هم کسی روهمراه نیاورده بودین اما مابایداطلاع بدیم بیان پیشتون ) کلی زورزدم تابالاخره گفتم (هیشکی ) بعد دوباره چشمامو بستم وانگارخوابم برد . چه خواب بد وآشفته ای همه چی رومیدیدم اما درهم ونابجا ، همه چیزروتوی اتاقم میدیدم که دارن حرکت میکنن ، بعضی ازدستگاهها نزدیک سقف پروازمیکردن ، اتاق اتاق خودم نبود ، شبیه اون بود ، آدماوپرستارهای زیادی هم توی اتاق میرفتن ومیومدن اونهم باسروصدای زیاد ، چندتاشونم هی باچشمم ورمیرفتن . یه تخت دیگه هم توی اتاقم میدیدم که یه مریض روش خوابیده بود . یه پیرمردهم بود باصورت خندان که ازهمه واضح ترمیدیدم ، یه صورت زنانه هم بود چسبیده به صورت پیرمرد ، اون صورت زنانه هم آرایش غلیظی داشت وجوان بود . پیرمرد خندان اومدجلوبه من سلام کرد وگفت (هماتاقی شما دامادمنه اینم دخترمه . دیشب پرده چشم دامادم پاره شده ، اونم بایدعمل کنه مثل شما ، میترسه میشه شماکمی دلداریش بدین؟ )بالبخندسعی کردم جوابشوبدم ، صورتشون داشت میرفت عقب ، همونجوری که لباش تکون میخورد ، اونا که عقب مینشستن صورت سرپرستاربخش اومدجلووجاشونوگرفت اما لبخنداون زورکی بود ( چراشماره بهشت زهرارودادی به جای خونه ت ؟اونجا همه مردن هیشکی جواب نمیده ، این درسته که اینجوری بمونی رودستمون؟ ) داشتم براش توضیح میدادم که کسی غیرازمن اونجانیست که جواب بده ، خودم به کسی نگفتم ، اصلا من همراه نمیخوام . بذارکمی بخوابم بعد پامیشم میرم خودم میرم ، همراهم نمیخوام . بعد ملحفه روکنارزدم که پاهامونشون بدم که ( این پاها پنجاه سال منوکشیدن همیشه هم فقط رواونا وایسادم ، حالاهم باهمونا میرم . بذار کمی بخوابم بعدمیرم ). نمیدونم چنددقیقه یاچندساعت کابوس میدیدم که بارفتن نرس بخش دیگه آروم شدم وخوابم برد وگمانم همین خواب رونیازداشتم تاسرحال بیام چون وقتی بیدارشدم کاملاسرحال بودم وازاون بیحس وحالی خبری نبود . بیدارکه شدم دیدم توی اتاق خودم تنهام امااتاقم کلی فرق کرده بود چندتا میزکوچک وپایه دورتختم بودن که روشون دم ودستگاه بود وبه پایه ها هم سرم آویزون بودچندین لوله وسیم هم ازاونها به بدنم وصل شده بودبه اضافه یه لوله هم که جلوبینیم بود . دراتاقم هم کاملابازبود که استیشن رومیشدببینم باپرستارهای پشت پیشخوانش . سرموچرخوندم که دستگاهها روببینم اما چشم چپم که بسته بودوچشم راستم هم خوب نمیدید ، خصوصا ارقام روکه اصلاتشخیص نمیدادم ، دستمو بلندکردم که صورتمولمس کنم که یهو پرستارا ریختن تواتاقم ، یکیشون بلندبلند داشت میگفت ( به دکترشیخی خبربده ) ادامه داد( دکترزارع هم همینطور ، بگو بهوش اومد) . چراغ اتاقوخاموش کردن ، پرده هارم که کشیده بودن . دکترزارع شروع کرد به نگاه کردن به چشم راستم که بازبوداونهم بایه چراغ قوه کوچیک ، بعد آروم چشم چپم روبازکرد . خدای من هیچی ، هیچی نمیدیدم ، شاید اگه خیلی اصرارمیکردم میشدگفت که یه سایه ، شایدهم یه نور ، اما نمیتونستم فرق بذارم ببینم ، شایدهم فقط توهم بود . موقع معاینه همه ساکت بودن ، چندلحظه بعددوباره پدروروی چشم چپم گذاشت وچسب زد ، زیادهم چسب زد ، بعدپرونده روازپرستارگرفت وتندتندشروع کردبه نوشتن . تموم که شدبه پرستارپس دادوزیرلب گفت (فوری ، فوری ) بعد نگاهی به دکتردیگه که ندیده بودمش کرد ومکثی کرد ، دوباره برگشت طرف من ( خوب پیرمرد امروزکه نتونستیم کاروتموم کنیم انشالله بزودی انجامش میدیم . امشب اینجامیمونی یاببریمت یه بیمارستان مجهزکه خوب استراحت کنی؟ به نظرم فارابی خوبه اما تو (آِ ی – سی- یو) باشی بهتره ) بعد به دکتربغل دستیش گفت ( به نظرشما بهترنیست ؟) اونوقت دوباره روکردبه من وادامه داد( یه مقداردارونوشتم طبق دستور پرستارا بهت میدن فقط تونبایدبترسی ،استراحت کن چون هنوزکارمون باچشمت تموم نشده . نگران نباش )میخواست بره امامثل اینکه چیزی یادش اومد دوباره برگشت ( من برم؟ خیالم راحت باشه؟ به خانواده هم خبربده حتما یکی بیادپیشت . قدبازی درنیارپیرمرد یکی بایدپیشت باشه ) دستمو کمی فشاردادوخداحافظی کردن وبادکتردیگه رفتن . پرستاربایه سینی اومدوسینی پرازداروروگذاشت رومیزبغل تختم . انگارزیرلب غرهم میزد چندتاقرص بایک کپسول داددستم ، یک لیوان کوچیک هم که کمی آب توش بود ، خوردم بعد رفت تنها چراغ کوچک روشن روهم خاموش کرد وپدروی چشمم روبازکرد وچندتا قطره ریخت ودوباره بست . به اون یکی گفت چراغوروشن کنه بعد روکردبه من ، کمی مهربون ترشده بود ( این دستگاه روهم میبریم ) شروع کردبه بازکردن سیمها وکندن سنسورهائی که به بدنم وصل بودن ، فقط سرم باقی موندکه اونم قبل ازبیرون رفتن بایه سرنگ چیزی روتوی کیسه سرم تزریق کرد وسرنگ روهمونجاآویزون گذاشت وبادست بقیه روهم درواقع بیرون کرد ورفتن ، دوباره تنهاشدم . یهودلم گرفت ، راستی کورشدم؟ جدا یعنی واقعا من چشمم روازدست دادم ؟ چراهمه شون اینقدرروی اینکه من به کسی خبربدم تاکیدمیکردن ؟ اما منکه به هیچکس نگفتم حتی به ژیلا ، حتی به مهشیدکه دیروز، وسط اون اتفاق ، چنددقیقه رفتم خونه ش .هیچکس خبرنداشت ، هیچکس بجزاون ، اونم که اینجوری شده وفکرکنم برای همیشه تموم شد . تازه فرضا به کسی هم میگفتم مگه الان اوناکاری ازدستشون برمیومد؟ میتونستن نذارن کوربشم؟ ... یه صورتی لای درظاهرشد ، آرایش داشت ، زیبابود ، خیلی زیبا بود ، لبخند زیبائی هم توی صورتش میدرخشید . بی اراده لبخندزدم ، چشمهاش خیلی قشنگ به نظرمیومدن . اون همون چشمهای قشنگ روتوی حدقه به اطراف چرخوند ، انگارمیخواست مطمئن بشه که کسی نیست ، بعد آروم ازلای درخزید تو . مانتوی کرم وسفید چسبانی پوشیده بود . بازهم بی ارده گفتم ( وقتی بااین لباس اینقدخوشکلی ، چراتواتاق عمل نمیپوشی ومریضاروبااون لباس های بیریخت اذیت میکنی؟) دوباره اطراف رونگاه کرد ودروبست واومدکنارتختم . لبخندش کمرنگ ترشده آروم گفت (خیلی خوشحال شدم که بهوش اومدی) . نگاهش ، وجودش انگار آبشاری ازآرامش روبرام ارمغان آورده بود . نمیدونم چرااحساس میکردم که تمام آرامش وراحتی که داشتم ودارم ازوجوداونه ، گفتم ( ببینم دختر اون دم ودستگات چه بلائی سرم آوردن؟) لبخندش پررنگ ترشد( میخواستن اینجانگهت دارن نذارن بری ، کاربدی کردن؟) صمیمیت درفضاموج میزد ( آخه بایه چشم؟ حیف نیست نصف اون چیزائی روکه باید ، ببینم؟ ) بازم لبخند پررنگ ترشد ( اگه توئی که باهمون یکی هم کارتو میکنی ، منظورم چشم چرونیته ) لبخندش دریک لحظه کمرنگ شدوباصدای آرومتراماکمی انگارعجله داشته باشه یا نخوادکسی بشنوه ادامه داد( تازه شم دکترخودش گفت که چیزی نیست ، گفت درست میشه ، زنگ هم زدبه منشیش کفت لبافی نژاد وفارابی روکنسل کنه فکرکنم چندروز میخواد فقط باتوباشه ) لبخندش روی کلمات آخرکاملادیگه محوشده بود حرفش که تموم شد لباشو به هم میمالید بعد اول سرشوبرگردوند بعدتمام هیکلش ، پشتش به من بود وظاهرا بالوله سرم ورمیرفت ، نمیدونم چرااحساس کردم داره گریه میکنه. بی مقدمه پرسیدم ( یه کاری برام میکنی؟) روشوبرنگردوند کمی هم مکث کرد تاجواب بده (چه کاری ؟) – ( اول منونیگا کن تابگم ) آروم برگشت طرفم ، دیگه صورتش خندان نبود ، مستقیم نگاهمودوختم به چشماش ( اینا مثل اینکه داروهای منه ، میشه ازتوپرونده بگی دستورشون چیه ؟) باچشمای گردشده وصورت متعجب گفت ( چی ؟؟؟ میخوای چیکار؟) –( هیچی میخوام ببرمشون ) –( ببری؟؟ کجا؟ مگه میشه ؟ میخوان بفرستنت لبافی نژاد ، اونجا تو سی- سی یو ) بعد صداش آرومتر شد ( دکترگفته ، باورکن ) آروم به چشماش نیگاه میکردم ، ساکت بودم فقط نگاش میکردم ، دوباره گفت ( توباید تحت نظر باشی ، امروزرفته بودی . کد سیزده زدیم . خیلی زورزدیم تابرگشتی ) گفتم ( آره رفته بودم ، باورت نمیشه چه جورجائی بود ، داشتم میرقصیدم وپروازمیکردم . دستت منوبرگردوند فقط اون منوبرگردوند نه کدسیزده تون ، مگه نه؟ ) سعی کردقیافه متعجب بگیره ، همینطور صداش ولبهای جمع کرده اش ، اما درمجموع لبخندرودرتمام چهره اش میدیدم ( جدی میگی ؟ اما من نبودم ) – ( بهت نمیاددروغ بگی ، فقط دست تومیتونست اون آرامشو بده فقط ..) ادامه دادم ( ببینم چراانگشترتودرآورده بودی؟ ) لبخندش پررنگ ترشدکمی شرم رو هم میتونستم توی حالت صورتش ببینم ، هردودستشو آوردبالا کنارهم جلوصورتش گرفت تامن ببینم ، باشیطنت گفت ( کدوم انگشتر ؟) صداش شاداب توام باشیطنتی دوست داشتنی بود ، هیچ انگشتری توی دستاش نبود . بازم بایددارو بگیرم . چقدرزودمیگذره . ( چراتلفنو جواب نمیدی ؟ اگه بدونی چه حالیم ؟ همه ش صدای خانمته روانسرینگ . خوب چراپس گوشی روبرنمیداره لااقل یه خبری بده . میدونی چنددفعه زنگ زدم ؟ آخرشم برات پیغام گذاشتم . موبایلتم جواب نمیدی آخه ) ( آره معذرت میخوام ، جدا معذرت میخوام ، آخه شماره تو نمیشناختم ، این دفعه هم چون پیغام گذاشته بودی فهمیدم توئی وجواب دادم ) ( داشتم میمردم ازنگرانی همهش به خودم لعنت میکردم که چرا گذاشتم این کاروبکنی ، راحت رفتی ؟ سرگیجه نداشتی؟ توراه اذیت نشدی ؟ حالاچطوری؟ ) ( گفتم که ، شماره تونمیشناختم ، حالمم خوب خوبه ، اونم خانمم نیست نه خودش نه صداش ) واقعا نمیدونم ، یعنی اصلابهش فکرنکردم که چرااینقدربااون احساس نزدیکی وصمیمیت میکنم . وقتی باهاش حرف میزنم انگارسالهاس باهمدیگه دوستیم ، انگارمدتهاس میشناسمس وبهش اعتماد کامل دارم ، واقعااعتمادکامل . باهمون احساس ادامه دادم ( ببین میشه یه سوالی ازت بپرسم ؟ ) منتظرجوابش نشدم وادامه دادم ( میشه بگی چه بلائی سرم اومده ؟ باورکن اصلابرام مهم نیست ، میدونم که ازیه چشم کورشدم ، اینم میدونم که هیشکی غیرازخودم مقصرنیست ، امامیخوام بدونم چرااینجوری شد وحالاراهش چیه ؟ چی میخواد بشه ؟) صداش یهو تغییرکردفکرکنم عصبانی شد ، اماباتشر وباصدای بلند گفت ( زبونتو گازبگیراین چه حرفیه؟ خجالت نمیکشی ؟) انگارادای منودرمیآوردبادهن کجی گفت ( میدونم کورشدم !! اولاکه همچین چیزی نیست خودم اونجابودم ، ثانیا جواب آزمایشات که بیاد معلوم میشه که چرااینجوری شد ، اما تو ، یعنی توهم نه مثل اینکه دکترگفته چون یه ماه پیش عمل کردی پس آزمایش نمیخواد بدی ، برای همین هم ازت عکس وآزمایش نخواستن ، اماهمه مشکوکن که چه اتفاقی افتاده !! چون بی هوا یهو وسط کاراول فشارت به سرعت رفت بالابعدشم مثل اونائی که به داروی بیهوشی حساسن یانمیدونم مثلاقند دارن رفتی تواغما واینجورچیزادکترهم چون لنزتودرآورده بود دیگه نتونست ادامه بده مجبورشد همینجوری ببنده تابعد همین ) (دکترقبل ازتوزنگ زد ، خیلی عصبانی بود کلی هم دادوبیدادکرد ، آخرسرهم ازم خواست یه رضایت نامه بنویسم وحتی انگشت بزنم براش فکس کنم ، خوب منم هرکاری گفت کردم . امامن سابقه هیچ ناراحتی ومرضی ندارم که بخواداین بلاروسرم بیاره . راستشو بگو من کورشدم ؟؟) ( تومثل اینکه هیچی حالیت نیست ، من چی گفتم ؟؟ اصلاحرفای منو شنیدی؟ کورشدم !!!) ساعت داره نزدیک چهارصبح میشه بارون هنوز داره میاد بهتره دیگه بخوابم . *** ازصبح زودتلفن خونه یه بندداره زنگ میزنه ، موبایلمم همین طورشماره کلینیک رومیشناسم ، موبایل دکترروهم همینطور ، هیچکدومو جواب ندادم ، اما این یکی دیگه ساشا س ، اونودیگه نمیتونم جواب ندم . انگارمنتظرش بودم . (پسرخوب چراجوابشونونمیدی ؟ دکترخیلی عصبانیه الان میخوادآمبولانس بفرسته دم خونه تون . توقراربودصبح زوداینجاباشی !!) (نمیدونم ، خیلی احساس خستگی میکنم ) (ببین دکترهمه برنامه هاشوکنسل کرده که امروزتوروعمل کنه . اگه نیای خدای ناکرده همه پشیمون میشن بیشترازهمه خودت ) پاشدم راه افتادم رفتم کلینیک . قبل ازرسیدنم همه کاراروکرده بودن ، اتاق عمل هم آماده بود . اماخودم بهترازهمه میدونستم چرارفتم ، آره بیشترازهرچیزدیگه به ساشا فکرمیکردم ، درواقع فقط برای دیدن اون بودکه میرفتم ورفتم . *** ( دیدی چیزی نبود ؟ دیدی مثل بچه هاادادرمیآوردی ؟ فکرکنم همه اینکارومخصوصاکردی نه؟ این اداهارودرآوردی تابه من برسی ! حالاکه کارخودتوکردی ، زودباش بخواب قطره هاتوبریزم ) (معلومه پس چی ؟ مگه نمیارزه ؟ تازه اگه لازم بودهردوتاچشمامم کورمیکردم . میدونی چیه ساشا ؟ من واقعا فکرنمیکنم که اینا اتفاقی بوده . فکرمیکنم همه ایناقراربوده اتفاق بیفته تاتوبااون دستت توی اتاق عمل ، باگرفتن دستم زندگی روبهم بفهمونی . من اون لحظه رواستارت زندگیم میدونم . نمیتونم برات تعریف کنم یابگم معنیش چیه ولی مطمئنم که زندگی روهمراه باعشق دیدم ، احساس کردم ، اونم فقط ازطریق تماس دستت . نمیتونم درست توضیح بدم درست مثل اینکه عصاره زندگی روهمون لحظه بهم تزریق کردی ، باورمیکنی؟ ) (پس فکرکردی منوبیخودی گذاشتن اتاق عمل؟ نه عزیزم بخاطرهمین نیروها وقدرت های ماوراء الطبیعه س عزیزم ) (غلط کردی ! یعنی میخوای بگی برای همه همینطوره ؟ نخیراون نیروی عشقه ، اونم فقط برای من کارسازه ، تازه شم حضرتعالی خیلی بیجامیفرمائین روی دیگران امتحان کنین ) ( اگرنخوابی ، من قطره هاتونریزم ، اونوقت تمام اون نیروهامیشن کشک . پس بخاطراونم که شده بخواب ) باوجوداختلاف سن حدود بیست وچندسال ، باوجودمدت زمان کمی حدود چهارروز، ماعشقی روبین خودمون میدیدیم که من بااینهمه تجربه هیچوقت فکرنمیکردم که اصلاوجودداشته باشه . بدون هیچ برنامه ریزی ، بدون هیچ مقدمه ای ، بدون هیچ صحبت یاحرفی شروع شد . هیچ گاه دراین چندروزهم راجع به شروعش یا ادامه ش ، یا حتی شرایطش باهمدیگه صحبتی نکردیم . ازهمون روزتوی کلینیک ، بااون شرایط که اومدتوی اتاقم ، انگارسالهاست میشناسمش ، سالهاست که عاشقانه درواقع میپرستمش . اونهم انگارهمینطوربود . طی این چندروز ازسرکارش میومدپیش من تاآخرشب هم میموند ، درولقع مثل همسرم بود ، ضمن پرستاری کامل وصمیمانه ازمن ، حتی کارهای خونه رم میکردوآخرشب میرفت خونه خودشون چون باپدرومادرش زندگی میکرد . اون تنهاچیزی که ازمن درظرف این مدت پرسید این بودکه چراتنهازندگی میکنم ؟ ومنهم فقط گفتم که جداشدم ، فقط همین وبس . اونهم دوکلمه گفت وبس برای منهم همین کافی بود . وقتی گفتم جداشدم اونم زیرلب زمزمه کرد ( مثل من ) همین بسم بود . تمام زندگیم لبریزبودازساشا ، وقتی نبودمن هیچ کاری نداشتم بکنم جزانتظار ، هیچ کاری هم نمیکردم ، حتی ازخونه بیرون نمیرفتم ، فقط انتظار ، انتظاراومدن ساشا ، حتی فکرهم نمیکردم ، تماس های مکررمون درطول روزباعث میشدکه هرلحظه رواحساس کنیم باهم هستیم . به هیچ وجه هم دلم نمیخواست غیرازاین باشه ، فقط ساشا ، مثل اینکه من هیچ گذشته ای نداشتم ، اصلاانگاربه دنیانیومده بودم . ازلحظه دیدنش ، پیداکردنش ، به دنیااومدم . غیرازبااوبودن وبه اون فکرکردن کاردیگه ای بلدنبودم . درست همون احساسی که اون هم داشت . اونهم تمام لحظاتش بامن بود ، حتی شبها که میرفت خونه شون چندبارزنگ میزد ، صبح هم میومد پیش من بعدمیرفت سرکارش . حتی پیش دکتر هم برای معاینه ، خودش منوبرد اما پیش دکترنیومد . اماتاکی؟؟ تاکجا؟؟ من همیشه معتقد به عشق بوده وهستم . تعریف های زیادی هم ازعشق وعلاقه کرده یاشنیده بودم . توی تمام اون تعاریف تاکیدروی علاقه دوطرفه داشتم واون رواصل مهم واولیه میدونستم ، حالاهم همینطوربه تمام اون اصول معتقدم ، اماهرگز فکرنمیکردم که روزی به این شکل باهاش روبروبشم . به شکلی که نه تنها اون اعتقادات رونقض نکرده بلکه یه تعریف کاملترهم داده . این طریق درواقع میخوادبه من بگه که تاکسی خودش واقعا بااون روبرونشه ، تمام تعریف هائی که ازعشق میکنه ، باتمام مهارتی که به کارمیبره ، ناقصه ، تاخودش لمسش نکنه نمیتونه تعریفی ازش بده . همدیگه روتوی اتاق عمل دیدیم چنددقیقه صحبت ، کاملابی ربط ، اتفاقی برای من میفته ، وبدون هیچ مقدمه ای یاحرفی ، یانظرخواهی ویا حتی قول وقراری ، خودمون روعاشق میبینیم ، انگارسالهاست همدیگه رومیشناسیم ، حتی سالهاست عاشقانه باهم زندگی میکنیم . میترسم ، میترسم که این ها همه ش خواب باشه ، اینها اثراون داروی بیهوشی باشه ، میترسم ایناهمهش یک رویاباشه . *** بعدازظهراومد ، بادست پراومد مثل همیشه خندان اومد ، باکوله باری ازعشق اومد ، عشقی که نه بازبون ، که بانگاهش ، باحرکات ورفتارش ، باشوخی هاش اونوفریادمیزنه . منتظرش بودم مثل همیشه ، مثل تمام عمرم ، باتمام وجودم بغلش کردم ، باتمام وجودم بوسیدمش ، دلم میخواد درهمدیگه حل بشیم ، دلم میخواد تاابدبه همدیگه گره بخوریم وهیچ وقت ازهم جدانشیم . (ساشا توازکجااومدی؟!؟ منظورم اینه که فکرمیکنم هیچ وقت دنیائی بدون تووجودنداشته ، پس تاحالاکجابودی ؟ من چراهیچی روبدون تویادم نمیاد؟ مثل اینکه همه چیزم درتو و باتوخلاصه شده ، پس من چه جوری به این سن رسیدم درحالیکه چندروزبیشترنیست که تواومدی پیشم ؟) (هیس ، اونوقت همه چی خراب میشه ، دلم نمیخوادراجع بهش هیچی بگم یابشنوم ، میترسم خراب بشه ، میترسم بیداربشم ) (آره منم فکرمیکنم ایناهمه ش توی بیهوشی میگذره ، منهم میترسم بهوش بیام یابیدارشم ، وای نه دلم میخواد همیشه بیهوش باشم ) صدای خنده ش توی تاروپود جسمم وتوی تمام روحم میشینه ، خنده های ریزش مثل یک موسیقی ملایم آرامم میکنه . (نترس عزیزم ، توتامنوداری نبایدبترسی ، آخه من فرشته م ، فرشته میدونی چیه؟ ) اونوقت تظاهر به گرفتن گوشه های دامنش میکنه وباخنده های مالامال ازشیطنتش چرخی میزنه ، باعشوه هائی که منوازخودبیخودمیکنه . ومن درسکوت غرق تماشای فرشته میشم ، سعی میکنم تمام حرکات وسکناتش روبادقت ضبط وثبت کنم ، اونهارو باتمام ریزه کاری هاش درذهنم حک کنم ، تاخدای نکرده لحظه ای ازاون روازدست ندم . دراون لحظاته که احساس میکنم که کاری بایدبکنم ، کاری مثل ذوب شدن دراو ، تابتونم این عشق روبرای همیشه حفظ کنم ، وهربارتلاش میکنم تاراهی پیداکنم برای حفظ وتداوم این احساس ، این لحظات ، تااون هاروتبدیل به یک واقعیت غیرقابل تغییرکنم . جرئت کنکاش ، کنجکاوی وپرسش روندارم ، هیچی نمیپرسم ، میترسم کنجکاویم یا سوالم باعث بشه که این خوشبختی کمرنگ بشه یاحتی خراب بشه . هیچی نمیپرسم نه ازحال ونه ازگذشته ونه حتی راجع به احساس اون نسبت به خودم . اونهم هیچی نمیپرسه . فکرکنم دقیقا اونهم حال منو داره ، دقیقا حال واحساس منو . گاهی چندلحظه ای ، بی هیچ حرفی ، درسکوت به من خیره میشه ، آرام وبیحرکت ، اونموقعه س که انگارجای دیگه ایه ، نگاهش خیره اما گنگ ومحومیشه ، درسکوت مطلق . اونوقت وحشت منوبرمیداره ، واهمه بیرون رفتن اون ازدنیامون منومیترسونه ، دلم میخواد به داخل مغزش ، به اندیشه ای که اون لحظه اونجوری درش غرق شده نفوذ کنم ، میترسم ، میترسم به چیزدیگه ای غیرازمن وعشقم فکرکنه ، اونوقته که بادستپاچگی و بی اراده مثل اینکه کسی روازخواب بیدارکنم ، میرم سراغش وباهرترفندی ازاون دنیا بیرونش میکشم ، ازدنیائی که میترسم من توش جائی نداشته باشم . ****** گوشی روبرداشتم شماره ساشاروگرفتم باصدائی گرفته (سلام میتونی صحبت کنی؟) ( زیادنه ولی بگوعزیزم ) (من حالم خوب نیست ....) باصدائی نگران تقریبا دادزد (چی شده ؟ صدات چراگرفته ؟) (نمیدونم چم شده امامیشه بیای ؟) (گوشی روبذار....) وارتباط روقطع کرد . کمتر از15 دقیقه بعد اومد (چی شده ؟ پس چراوسط خونه داری راه میری ؟ هان ؟ چی شده ؟؟) (هیچیم نیست عزیزم بیابشین میخوام باهات حرف بزنم ، بشین ) وآروم امامتعجب نشست ، منم کنارش نشستم ، خیره نگام میکرد ومنتظربود (ساشا من نمیتونم بشینم خونه وتوبری بیرون . من نمیخوام ازتودورباشم حتی برای کارکردن حتی برای خریدکردن ، حتی نمیخوام بری خونه خودتون ، هیچ جا نمیخوام بری میخوام همیشه اینجا پیش من بمونی ، ازهمین الان هم شروع میکنیم ، فهمیدی ؟) انگارآروم شد ، دیگه چشماش اون حالت نگران .پرسشگررونداشت ، نفس راحتی هم کشید وتوی صندلی جابجا شد (خوب زودتر میگفتی من آمبولانس خبرنکنم ، تازه بچه های سردخونه رم آماده باش دادم حالابایدازشون عذرخواهی کنم ، دیوونه ، اینونمیشد آرومتر بگی من تادم سکته قلبی نرم؟؟) (من جدی میگم نه خیال شوخی ونه حال وحوصله شم دارم . من طاقت دوری توروندارم میخوام تکلیفویکسره کنم دیگه نمیذارم ازپیشم بری فهمیدی ؟؟ من تورومیخوام ، خیلی هم زیاد ، خیلی هم زیادفکرکردم ، راجع به همه چی ، اما فقط یه نتیجه گیری داشتم ، اونم همینه که بهت گفتم . فقط یه چیز منومنصرف میکنه اونم اینه که تومنونخوای دراون صورته که من هیچی نمیگم ) برگشت ومستقیم توی چشام زل زد ، چنددقیقه یاچندساعت نمیدونم اما خیلی طولانی بود اونقدرکه خودش چشاشو برگردوند وازجاش پاشد وشروع به قدم زدن کردشایدچندساعت شایدهم یه عمر اما بالاخره برگشت درحالیکه سعی میکردحالتی شاداب وشوخ به خودش بگیره روی زمین جلومن زانوزد ودستاموگرفت تو دستاش (خوب اگه من نخوام اونوقت لابد بایدیه تخت آی سی یو روبرای این عاشق شکست خورده که دست به خودکشی زده رزرو کنم نه؟ اونوقت بجای پرستاری ازجنابعالی درخونه راحت ، بایدتوی بیمارستان این کاروبکنم . نه عزیزم بهتره همین جا ازت پرستاری کنم .) (ساشامن جدی میگم . دیگه بچه نیستم که دچاریه عشق زودگذربچه گانه شده باشم . انقدر هم تجربه دارم که بفهمم این حال من چیزی سوای همه احساسات دیگه س ، چراخودمونو اذیت کنیم ؟ چرا؟ من بدون تو نمیتونم حتی نفس بکشم . خواهش میکنم جدی باش وحرف منم جدی بگیر .من تاحالااین احساس روهیچ وقت نداشتم ) قیافه ش جدی شد . حتی کمی هم نگرانی توش میشددید . یهو دلم ریخت ، احساس کردم که کارم اشتباه بوده . بدجوری احساس پشیمونی ریخت توی وجودم نگرانی زیادی بهم دست داد . چرااینکاروکردم ؟ حالاچی میشه ؟ ممکنه همینی روهم که دارم ازدست بدم ، بهتربود این وضع همین جوری ادامه پیدامیکرد . حالاچی میشه ؟؟دوباره ازجاش بلندشدودوباره شروع کردبه قدم زدن باحالتی خیلی متفکر ، من حتی جرئت نداشتم کلمه ای دیگه به زبون بیارم . نکنه همه چی روخراب کرده باشم ؟؟ یه عمرگذشت تااون دوباره اومدکنارم نشست ، خیلی آروم ومتفکر ، حتی میشدکمی هم نگرانی روتوی اعماق نگاه های گذرا ش وحرکات آرومش احساس کرد . کلافه وپشیمون بودم دلم میخواست میشدیه جوری همه چی روبه قبل ازاومدنش برگردوند . کاش میشد همه چی روفراموش کرد ، کاش میشدذهنشو ازهمه اون چیزایی که بهش گفتم پاک کرد . کاش میشد ... (ساشامن معذرت میخوام که ناراحتت کردم منوببخش من نبایداین کارومیکردم واین حرفارومیزدم ) حرفموباعجله قطع کرد (نه نه ... اینونگو ، دیگه خرابش نکن . هردختری آرزوش شنیدن این حرفاس چه برسه به منکه عاشق توام ) (اما پس چرااینقدرناراحت شدی؟ من دلم نمیخواد... یعنی اصلافکرشم داغونم میکنه اینکه تورو ازدست بدم یا... یاهمینی که هست خراب بشه..... ) سرشوانداخت پائین تامن اشکشونبینم اما دیدم دلم بدجوری گرفت ، بدجوری کلافه شده بودم . صورتشوگرفتم توی دستام وشروع کردم به لیسیدن اشکهاش ، اونم منو بغل کردودیگه جلواشک هاشونگرفت . نمیدونم چندوقت به اون حال بودیم . اون اشک میریخت واشک من روهم درآورده بود اماچیزی نمیگفت منهم میترسیدم چیزی بگم خرابتر بشه . توبغل همدیگه اشک میریختیم . تااینکه بدون هیچ حرفی ازجاش بلندشد رفت دستشوئی وچنددقیقه بعد باصورت شسته وچشمای قرمزاومدبیرون وجلومیزتوالت کمی آرایششو مرتب کرد بعدشم بالبخنداومدمنوبوسید وگفت (دیگه منواینجوری نترسونی ، وگرنه سکته میکنم میمونم رودستت ) رفت بالبخندهمیشگیش رفت ، مثل همیشه ازلای دریه بوسه برام فرستاد نیومدن اونروز بعدازظهرشوباسختی تحمل کردم . شب دریک تماس کوتاه باموبایلش دلداریم دادکه میخوادخواسته منوعملی کنه . فرداش سرکارش نبود موبایلشم خاموش بود . اما من حالمو نمیتونم توصیف کنم واقعا نمیتونم چون اصلاتوصیفی نیست . پس فردای اونروز ...... تیتردرشت بعضی روزنامه های زرد همه چی روروشن کرد ((قتل فجیع همسربدست شوهرسابق ...) اینک سالهاست به انتظارصدای پایت عقربه هاراخیره مانده ام آریا 860260550
+ نوشته شده توسط آریا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 19:23 |
چت امشب خيلي علاف شدم ، يه ساعت بيشتره ازاين (ROOM ) به اون (ROOM ) ميچرخم اينقدرچرت وپرت ومزخرف ميگن كه اگه يه (F)بدردبخور هم بياد، همون اول رم ميكنه ودرميره نميدونم اين جووناي ماچي به سرشون اومده آخه اينجوري كه هيشكي حاضرنيست اينجا بمونه چه برسه به اينكه يه دختر(ببخشيد خانم محترم) ، جوابتوبده ، صفحه تندوتند پر ميشد با فونت درشت ورنگ تند - (Ye F az tabriz – zire 25 – CAM sex ham midam lotfan pm) صفحه رو پرميكنه هيچ 10 تا صفحه هم ميره جلو ديگه هيچي غيراز اين نميبيني ، اين يكي رو ببين بيوه هم ميخواد - (Yek – F—bahal az TEH baz cam sex ham midam PM lotfan) اينا چي فكر ميكنن ؟ واقعا اكه يه خانم هم به اين (pm) هاجواب بده ، ارزش داره آدم وقتشو باهاش تلف كنه ؟؟ اما چرا نه ؟ مگه اينهمه زن هرجائي توخيابونا ولون ، كسي سراغشون نميره ؟خوب اينجا هم همينه ديگه . اه ه ..ديگه كلافه م كردن بهتره (MESSENGER) ي رو كه با (ID) سولماز بازكردم ببندم خدا پدراين هكرهاروبيامرزه بااين نرم افزاركوچولو ميتونم تا 8 تا (MESSENGER) روبا (ID) هاي مختلف همزمان بازکنم . ازوقتيكه (ID) سولمازروبازكردم بيشتراز صدتا پنجره(PM) برام بازشده مرتبا ميزنن - (Hi – A/S/L plz) جواب هم كه نميدي زنگ ميفرستن - (BBAZZZ!!!!!!) منكه ازهمون اول اسپيكرمو خاموش كردم ، فقط هدفون رووصل كردم . اونم گذاشتم دم دست كه هروقت خواستم بذارم روی گوشم . أخه تو اين نيمه شب صداي زنگش همه رومي پروند وآبروم ميرفت ، اونم پيش خواهرم كه ازاين كار (چت كردن) متنفر بود . فقط يه بارمنوديده بود درحال چت كردن ، أبرووحيثيت برام نذاشته بود ، به همه گفته بودهيچ، خودش هم هروقت فرصت گيرمي أورد گوشه وكنايه روميزد . اتاق باباومامان پايين بود ، اما اتاق خواهرم درست روبروي اتاقم بود ، البته منم شبا چراغ خواب روروشن ميكردم تا نورمانيتور گم بشه ، چون خودشم شبا چراغ خواب روروشن ميكرد زياد راجع به چراغ ديگه فضولي نميكرد ، همين ديروز سرصبحونه بود كه گفت - (بعضي ها تا نيمه شب كه چه عرض كنم ، تا دم صبح بيدارن ، خداروشكرماهم تواتاقمون كمپيوترداريم ، اما أدم بايد فرهنگشوداشته باشه ) . (ID) سولمازرو بستم حالافقط با 2 تا (ID) ديگه (ON LINE) هستم باهركدوم تويه (ROOM) يكي ازاونا خيلي كه چه عرض كنم، اصلا نميشه فهميد كه مذكره يا مونث) (gflshg، امااون يكي به اسم سامان بود . أخ أخ ..اينجا چه خبره !!!!!! چه سروصدائي!!!!!! ازپروخالي شدن نشانگر صدا ميفهميدم كه همه دارن حرف ميزنن . براي (ID) سامانم كه هيچی (PM)نمي اومد ، اما الان روي اون يكي (ID) يكي اومد ، از اسمش ميشه فهميد كه (احسان) هست ، زد - (Hi – A/S/L plz) بد نبوديه كم سربه سرش ميذاشتم حالاكه خبري نیست . جواب دادم - (SHIVA 24 TEH) خوب ميشدبفهمي كه هول شده بود خيلي سريع جواب داد - ( خيلي خوشوقتم شيواجان من احسان هستم 26ساله تهران دانشجوهستم شما؟) جواب دادم - (من تموم كردم ، شما جه رشته اي؟؟) نوشت - ( من كمپيوترميخونم ، نرم افزار ونك هستم ) ظاهراخیلی خوشحال به نظرمیرسید ، چنددقیقه ای باهاش ادامه دادم ، البته كمي هم مكث ميكردم كه (فكراي بد بد)نكنه ، مشخص بودكه بدجوري داره گيرميكنه ، تا كمي دير جواب ميدادم تندتند ميزد كه (كجائي؟؟) ويا زنگ ميفرستاد مثل اينكه بقيه پنجره هاشوبسته بود كه فقط روي شيواجونش كاركنه ومخ منوبزنه ، منم خيلي نرم وملس داشتم بهش راه ميدادم . ازم عكس ميخواست بهش قول دادم بعدازاينكه عكسشو ديدم منم براش عكسمو بفرستم ، ديگه خيلي داشت برام مايه ميذاشت . يهو يه (ID) جالب توجهمو جلب كرد . از اسمش چيزي نميشد بفهمي ، اما ازاون (ID) هاي اجق وجق هم نبودكه فقط براي ردگم كردن يا جلب توجه باشه . آخه توي اين كارها هيچكس با (ID) واقعي خودش نمياد . با اين حال اين يكي يه چيزي ازتوش درمياد بهتره امتحان كنم ، يه (PM) براش دادم كه - ( سلام سامان هستم 30 ساله ازتهران مهندس الكترونيك – شما؟؟) همونجوري كه انتظارشوداشتم جوابي نيومد ، منم خودمو با احسان جانم سرگرم كردم ، اونم داشت با تعريف ازماشينش ودختراي دانشكده برام كلاس ميذاشت ، منم عين يه دختر بي تجربه وبچه مثبت از حرفهاش ، متعجب ، هيجان زده و .... میشدم . بعد از چنددقيقه از (ID) مشكوك جواب اومد - (سلام من شرمين هستم 22 از تهران ) معلوم بود كه همزمان داره باچندنفرمي چته حتما داره محكشون ميزنه ، بايدكاري ميكردم كه توجهش جلب بشه بقيه روكناربذاره ، البته اگه مثل خودمن سركاري نباشه . احسان هم كيفش كوك كوك بود ومنم همونجوري كه بايد باهاش جلوميرفتم .نوشتم : - (شرمين جان اسم قشنگي داري يه همكاردارم اونم اسمش شرمينه البته اون هم نامزدداره هم اينكه ..) - (هم اينكه چي؟؟ تحويلت نميگيره؟؟) - (نه عزيزم اون هم شوهرداره هم زياد خوشگل نيست البته معمولا آ ذ ری ها خيلي زيبا هستن اما اين طفلك اراين بابت خيلي كم بهره برده . راستي تو چيكار ميكني ؟ منظورم درس يا كاره ) خط بعدي روهم بلافاصله ادامه دادم - (راستش من نه زيادوقتشودارم نه اين اوضاع روميپسندم كه بيام توچت روم ها امشب فقط براي رفع خستگي اين كارو كردم) . كمي زودترازهميشه جواب داد - (خوب البته بايدم اين حرفو بزني جونم ، گربه كه دستش به گوشت نرسه ميگه بوميده توهم چون بهت محل نميذاره ميگي خوشگل نيست عزيزم ) غلط نكنم درست بود اگه دخترنبود اينجورآتيش نميگرفت ادامه شونوشت - (شما مردا همه تون همينو ميگين ، اصلا اهل چت نيستين !! اتفاقي اومدین !! اصلا هم خوشتون نمياد!! !! اما هميشه توي چت روم ها پلاسین!!) فكركنم درست زدم توخال . ازاونورم احسان مثل اينكه فهميده بود با كسي ديگه مشغولم گيرداده بود ، ميخواست هرجوري شده يه چيزي ازمن بگيره كه ارتباط روبتونه ادامه بده ، اصرارداشت عكسشو بفرسته ، فكركنم ميخواست يه (TROJAN) بفرسته ، منم خودم روزدم به خريت وهي مرتب پسش ميزدم . مرتب ميگفت پس چرا تائيد نميكني تا عكسمو ببيني ؟ فكرميكرد بلدنيستم برام توضيح ميداد - ( يه پنجره باز ميشه چندتا تب داره اون پائين (ACCEPT) روبزن و.....) منم مرتب (cancel) روميزدم . اونم بازم شروع ميكرد برام توضيح دادن . نمي خواستم شرمين روازدست بدم متوجه شده بودم قلابم گيركرده ضمنا بدچيزي هم نبود حيف يود براش نوشتم . - (نه عزيزم من اگه بخوام اينجورجاها وقتمو بذارم كه بايدقيدزندگيموبزنم ، خانوم خانوما خودت اگه خداي نكرده بخواي باكسي ازدواج كني ازش خونه وماشين آخرين مدل و عروسي آنچناني وچيزاي ديگه با يه عاالمه پول نميخواي؟؟منكه گفتم چند سالمه . البته من اينارودارم اما فهميدم كه زندگي هرجائي باشه تو اين چت روم ها نيست ) - (البته منم اينجاهانميام فقط براي زنگ تفريحه ، اماهمه آقايوني كه اينجان همين ادعارودارن ) يخم گرفته بود حالا ديگه بايد احسان (كنه) روازسرم باز ميكردم ، براش زدم . - (خوب احسان جان من ديگه خسته ام فردابايدبرم سركار شب بخير) - (چي روشب بخيرهمين؟ تازه خيلي زوده هنوزسرشبه ) بلافاصله ادامه داد - (پس يه قراربذاريم شماره تو بده (ID) ت همينه چطوري دوباره پيدات كنم؟؟) - (شب بخير عزيزم خيلي ازآشنائيت خوشحال شدم ) - (پس شماره منو داشته باش....... 0912 حتما تماس بگير همين الان كه قطع كردي يك زنگ كوتاه بزن كار واجبي باهات دارم باشه؟؟) جواب ندادم ، ادامه داد - ( ID من همينه منتظرم اي ميل بزن باشه؟) بازم جواب ندادم . - (BAZZZ!!!!) مي خواستم بهش راستشوبگم که هم ولم كنه هم بچزونمش اگه ميفهميد منم مثل خودشم ، آي كه چه حالي ميشد حيف كه نميشد قيافه شو ببينم ، حيف . - (احسان جان ....) - (جانم بگوعزيزم شماره منوكه داري كاش توهم شماره تو ميدادي . من خيلي ازت خوشم اومده يعني كم كم ...) - (احسان جان پسرخوب اصلا فراموش كن عزيزم منم مثل خودتم ) - (چي يعني چي مثل مني؟؟؟) - (يعني منم يه M هستم پسر خوب) اينونوشتم وسريع (IGNORE) كردم وپنجره شوبستم ميدونستم چه حالي داره حالاهرچي فحش تودنيا هست داره برام تايپ ميكنه ، بدجوري بالاوپائين ميپره وقتي بفهمه من ديگه حرفهاشو نميبينم اين بلا سرخودمم اومده خوب مي فهمم . - (بيين شرمين جان من الان دارم دنبال يه مطلب هم ميگردم دارم (search) ميكنم براي مقاله ام لازمش دارم اينوگفتم كه اگه ميبيني گاهي ديرجوابتوميدم دلخورنشي فكربدهم نكني ميبخشي ) - ( ا ؟ پس چيزهم مينويسي ؟ ) - (آره ) - (راجع به چيه ؟ دنبال چي ميگردي؟) - (راجع به پرده هوا - CURTAIN AIR-) ديگه كاملا باوركرده بود ضمن اينكه اگر مونث بود كه ميموند درغيراينصورت حوصله نداشت اين جوربحث هاروادامه بده وخودشو لوميداد ولي اون كنجكاوي هم ميكرد . - (نگفتي مقاله ات راجع به چيه ؟) - (فنيه عزيزم حوصله ت سرميره اين دستگاه رو هم خودم ساختم ازنمونه خارجيش خيلي بهتره ) - (آفرين آقاي مهندس .....) بعدشم شروع كردم به داد سخن دادن راجع به مطالب فني كه خودم هم زياد نمي فهميدم ،اما اون با حوصله تحمل ميكرد ، بعضي جاها هم يه كنجكاوي هائي ميكرد . براي همين هم خيالم راحت بود كه جنس درسته وعوضي نگرفتم ، اگه پسربود كه اصلا تااينجاها دوام نمي آورد ، ازهمه مهمتر اينكه باوركرده بودكه مشخصاتمو درست دادم . ازخداهم به خاطرزبون چرب ونرمم واون يه كم هوشي كه بهم داده بود تشكركردم ، چون ميتونستم با 18 سال سن وتحصيلات نيمه كاره ام ، اينجوري افاضات كنم و يه دختر هم باوركنه که من مهندسي سي ساله هستم . بيشتر از يك ساعت بود كه مخشو ميزدم ، يهو وسط كار براش زدم - ( شرمين ؟؟..) - ( بله ؟) - (MIC داري؟؟) - (بله چطور مگه ؟) - (هيچي همينجوري آخه نميدونم چرا يهودلم خواست صداتو بشنوم ) - (به چزي شك كردي؟ حرف بزن ) - (هيچي معذرت ميخوام فراموش كن ، منو ببخش آخه .....) بلافاصله پشتش دوباره براش زدم - ( معذرت ميخوام فراموش كن تونشنيده بگير باشه ؟؟) - (نه اشكالي نداره اما من دوست ندارم هيچ كس حرفشو برام نيمه كاره بذاره ) اين روش هميشه خوب جواب ميداد ، وقتي تظاهر ميكني كه يه چيزي روميخواي بگي اما روت نميشه ، طرف بلافاصله توي دلش ميريزه پائين ، چون دلش ميخواد اون چيزي روازت بشنوه كه همه دخترا درمقابلش ضعف دارن (دوستت دارم ) يا حداقل اينكه ازش خوشت اومده و....تواين مايه ها ، اين نقطه ضعف همه دختراس ، شايد هم همه آدم ها ، هرچند هم احمقانه به نظرمياد ، آخه آدمي كه نه ديديش نه ميشناسيش تو اين شرايط اونم بااين سرعت؟؟ ولي خوب اين نقطه ضعف همه آدم ها خصوصا زنهاست ، اونهم اصرار ميكرد منهم براش ناز ميكردم - (هيچي عزيزم هيچي راستي تو عكس داري من الان ببينم ؟) - (آره اما من اصلا دوست ندارم هيشكي حرفشو بامن نيمه كاره ول كنه ، بگو چي ميخواستي بگي ؟ اونوقت هم با ميكروفون حرف ميزنم هم عكسمو برات ميفرستم ) - (گفتم كه هيچي عزيزم راستي ميدوني ساعت چنده منو بگو فكرميكردم امشب يه مطلب خوب گيرميارم ، اما عيبي نداره عوضش ...ضررنكردم اصلأ ) ديگه داشت عصباني ميشد لأزم بود چیزی بگم وكيفشوكوك كنم حالأ ديگه وقتش بودکه حسابي نشئه ش کنم . - (آخه عزيزم احمقانه س تو هم باور نميكني شايدم فكر كني من خيلي بچه ام يا ...) - (نه اصلأ بگو خواهش ميكنم ) خيلي اصرار كرد حتي يه لحظه تو ميكروفونش گفت ،( سلأم سامان جان ) منم با هدفونم صداشو شنيدم ، اما اينقدر يواش بود وهمراه با پارازيت كه فقط مونث بودنش روتشخيص دادم همينم برام كافي بود ، انقدر آروم بود كه مطمئن شدم اون بيچاره هم لأبد يه مزاحم كله خرروبروي اتاقش داره . به هرحال مطمئن شدم كه ركب نخوردم . حالا ديگه ساعت 5/4 صبح شده بود منم بهش گفتم كه احساس ميكنم دوستش دارم اونم ديگه كوك شده بود و كارما به عشق وعاشقي هم كشيده بود حرف ها كاملأ عاشقانه بود ، منم ديگه يادم رفته بود كه هيچ كدوم از پزهائي روكه دادم نيستم وندارم ، توحال وهواي ديگه اي بودم اگركسي چت ماروميديد فكر ميكرد سالهاست همديگه رو ميشناسيم وباهم ارتباط داريم و واقعا غاشق ومعشوق هستيم حتي لابلا صحبت سكس هم داشتيم . ديگه به اندازه کافی جلو رفته بودم حالا ديگه زمان قرارملاقات وشماره تلفن وديدن بود . پس بايد يه جوري قضيه رومیکشوندم به جائی كه اون فضا رو داشته باشیم ، هرچند 3 خط تلفن توخونه داشتيم یکیشم مخصوص وتوی اتاق من بود ، اما صدامو چيكار ميكردم؟ يا شماره شركت بايد ميدادم يا موبايل كه هیچکدومو نداشتم ، سر قرار هم كه بايد باماشينم ميرفتم . وخيلي چاخان هاي ديگه ، ازطرفي هم اصلادلم نميخواست اين تيكه رو ازدست بدم اينقدر ملس که حتي به سكس هم راضي بود اين بود كه براش زدم . - (خوشگلم ديگه داره صبح ميشه منم بايدبرم سركار ضمن اينكه باوركن همه حرفام ازته قلبم بود مخصوصا اوني كه راجع به احساسم بود آخه ميدوني من اصلا اهل دوست دخترگرفتن نيستم ولي نميدونم چرا با تو...... اما همه رو ازته قلبم گفتم ) حالا اون به دست وپا افتاده بود ، فكر ميكرد اين مهندس خوش تيپ پولدار رو نبايد ازدست بده حتي فكرميكرد نكنه من بلد نباشم چيكاركنم وهمينجوري قطع كنم وازدستش بپرم . - (آره عزيزم راست ميگي خيلي دير شده اما سامان تونمي خواي شماره تو بهم بدي؟؟) - (اخه شرمين جان من امشب اينقدرلذت بردم كه ميترسم اگه باهم روبرو بشيم اين دنياي قشنگ به هم بريزه وخراب بشه مگه نه؟؟) - (آره راست ميگي ، اما منظورت اينه كه همينجا تمومش كنيم ؟) - (نميدونم آخه دل كندن از توهم خيلي برام سخته) - (آره براي منم همينطوره) - (خوب ببين عزيزم اگه تو ميخواي.....) - (اگرچي بازم جمله نيمه كاره برام گفتي ؟ ميدوني كه من متنفرم ) - (منظورم اينه كه اگه تو شماره تو بدي من سعي ميكنم ......) كمي مكث كردداشت باخودش كلنجار ميرفت ازاون طرف هم دلش نميخواست من بپرم بالاخره بعد ازكلي كلنجاررفتن قانع شد كه من تجربه دختربازي زياد ندارم بعد از كلي شرط وشروط گذاشتن حاضرشد شماره شو بده . - (باشه اما من تو خونه محدوديت دارم ها !!. فقط شبها اونم 10 الي 11 قبل ازاون نيستم بعد ازاونم كه خوابم ، باشه؟؟) - (باشه عزيزم من فردا يا پس فردا روقول نميدم اما ازپس فردا منتظر زنگم باش . ميدوني شرمين من تا حالاازاين كارا نكردم باور ميكني ؟) - (آره عزيزم ، نميدونم چرا اما دلم ميخواد باوركنم . ببين سامان جان توروخدا من نميدونم اصلأكاردرستي ميكنم يا نه البته اين شماره فقط تو اتاق منه ، من تورو باور كردم پشيمونم نميكني؟؟ من از مردها خيلي چيزها شنيدم ) - (مطمئن باش عزيزم ، بگو) بعد توي پنجره كه بزرگش كرده بودم وهمه صفحه مانيتورم را گرفته بودشماره شونوشت ، درشت با حروف 40 شايدم 50 ، بارنگي قرمز - (........830 ) اول باور نكردم دوباره نگاه كردم ، چند بار خوندمش . داشت سرم گيج ميرفت ، يهو از جام پريدم چنان با عجله ومحكم دراتاقمو باز كردم كه صداش تو ساختمان پيچيد ، رفتم دراتاق روبرو رو باز كردم به همون محكمي ، ازگيجي ومنگی توي چارچوب در به لنگه بازدرتكيه كردم ، خواهرم توروشنائي مانيتورش كه ازبيرون با نورچراغ خواب عوضي گرفته ميشد ، پشت كمپيوترش نشسته بود وبرگشته بود طرف دراتاق ، باچشم هائي كه ازتعجب ، ترس ، يا هرچيز ديگه ، داشت از حدقه درميومد ، اول منو نگاه كرد بعد نگاهش سر خورد ازدرباز اتاق ها ، توي اتاق من وازهمونجا روي صفحه مانيتوركمپيوترم ، انقدرخيره موند تا دستهاش اومدن بالا صورتشو پوشوندن وآرنجهاش با بالاتنه ش اومد پائين وگذاشت روزانوهاش سرش هم پائين تودستهاش قايم بودن . آريا آبانماه 85 8508012245
+ نوشته شده توسط آریا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 19:15 |


صبا



امروز قرارگذاشتيم تابيادخونه مون آخه هنوزكارش نيمه س وتموم نشده . هرچي بيشتر بهش فكرميكنم ميبينم درست همون كسيه كه من منتظرش بودم وهستم ، هميشه بهش فكركردم ، خوابشوديدم ، يعني آرزوشوداشتم . شايدآرزويه خورده اغراق باشه اما ميدونم كه بالاخره پيداش ميشه همونجوري كه هميشه ميديدمش . نميدونم بازم امشب مثل شبهاي ديگه س يا نه . يعني خيلي مودب ومتين مياد كارشوانجام ميده ، بيشترازحد هم توضيح ميده ، هيچ تعارفي روهم نميپذيره ، بعدش هم ميره . اونوقت من ميمونم وانتظارهميشگيم . من ميمونم وروياهام تايه وقت ديگه دوباره به يه بهانه ديگه بياد اونوقت من ببينمش ، دوباره انتظار يك حرف ، يك حركت كه خوراك روياهام بشه دوباره بشينم توخيال خودم توجيه وتفسيرش كنم ، دوباره پيش خودم بگم كه آره اون همونه كه منتظرش بودم وهستم . دوباره خودمو مطمئن كنم كه منودوست داره وبخاطرمنه كه مياد چون منودوست داره ، چون منهم همون آدم روياهاشم . اصلااگه اينطورنيست چرااصلامياد؟ چرااينقدرمايه ميذاره؟ وهزارتاچراي ديگه !!!

اومد مثل هميشه كارشوكردورفت اما يه فرق كوچولوبا هردفعه داشت . وقتي كه تواتاق تنها بوديم ، تنهاچون من نميخواستم بچه هابفهمن ، جريان كاري روكه قراره انجام بده روميگم ، آخه ازاول هم قراربودمحرمانه باشه مخصوصا بچه ها نفهمن . همون موقع كه تنها بوديم ، اونم داشت كارشوميكرد ، آروم آروم هم به من توضيح ميدادمنم خيلي سعي ميكردم حرفاشوبفهمم ، همون موقع بودکه من نميخواستم بيشترازاين قضيه روكشش بدم اين بود كه ازش پرسيدم كه به نظرش من جواب خواستگارموچي بدم . منظورم همون خواستگاريه كه جزوروياهامه . يه استاددانشگاه ، جوون ، پولدار و ..... ازهمه مهمتر اينه كه بدجوري عاشق منه . ازش پرسيدم به نظرش چيكاركنم ؟ جواب مثبت روبدم؟ جوابش خيلي عصبيم كرد . درحاليكه سعي ميكردخيلي منطقي خودشونشون بده گفت كه موردخيلي خوبيه اما باشرايط زندگي من بايدخيلي بيشترروش تامل كنم . اين حرف دوتامعني بدداشت برام ، اول ازهمه اينكه ميخواست بهم بگه فهميده كه من چاخان میکنم وهمچين كسي وجودنداره دوم اينكه ميخواست شرايط زندگيمو به رخم بكشه . همين عصبانيم كرد .اما بعدش ، يعني بعدازاينكه رفت ومن درست وحسابي بهش فكركردم ديدم جائي براي عصبانيت نيست ، چون اون بااين جوابش ميخواسته بفهمونه كه پيغام من روگرفته اما به نظرش هنوزكافي نيست . يعني من بايد بيشترازاينها خودموبشكنم ودرواقع من به مجبوربه اقراربشم ، اقراركنم كه بهش علاقه دارم . خوب اينكه خوب چيزيه ، يعني يه نوع پيشرفته پس جاي دلخوري نيست . اما راستشوبخواي موندم چيكاركنم .
بهش زنگ زدم امروزوميگم آخه اون تامجبورنشه بامن تماس نميگيره ، اين بود كه تماس گرفتم ، اولش خيلي دل دل كردم اما بعد ديدم بهانه خوبي دارم ، شماره حسابشوميخواستم تا پولي روبه حسابش بريزم . مثل هرروز بهدازناهاركه توي شركت مزاحمي نداشتم شماره شوگرفتم ، خيلي مودبانه شماره حسابشوبعدازكمي تعارف داد وچون توي خيابان بودزودقطع كرديم ، هيچ موقعيت نبود تا اونچه روكه ميخواستم بگم .
دوباره من موندم وروياهام ، تاحالاهمه مردهائي كه باهام روبروشدن ، همون اوايل خودشون ونيت شونو نشون ميدادن ، ياپيشنهادعجولانه ازدواجشون خنده ام مينداخت ياپيشنهاد دوستي شون عصبيم ميكرد ، اما .... اما اين اولين مرديه كه باوجودتمام موقعيتهائي كه داشت نه تنها كوچكترين حرف يا عملي خلاف نزاكت ازش سرنزده بود بلكه هيچ عكس العملي هم نسبت به حرف هاي درلفافه من ، يا حركات غيرارادي ام ، مبني برتمايلم نسبت به او، نشان نداده بود . همه توجيهي براي متانتش ميكردم ، اما ميانسالي وموهاي جوگندميش هم توجيه كافي نبود .
روزاول كه بدون هيچ شناختي وصرفا براي كمك گرفتن درحل مشكلي كه به كلي زندكيم رابهمدت دو سال تمام فلج كرده بود ، بهش زنگ زدم ، اصلا فكرنميكردم كار به اينجا بكشه . حتي وقتي گفت بايدبيادخونه ما ، باوجوديكه براي حل مشكلم حاضربه هركاري بودم ، اما كمي دلخورشدم براي همين هم سعي كردم موقعي كه اون مياد خونه شلوغ باشه .
وروديكي ازهمكاران به اتاقم رشته افكارموپاره كرد ، بعدكه رفت يهو به سرم زدكه .......نه من بايد اين وضع روتموم كنم تصميم گرفتم كه دوباره بهش زنگ بزنم وايندفعه به هرشكل باصراحت حرفمو بهش بزنم . تاحالافكر ميكردم اونم مثل بقيه مردها خودش پيشقدم ميشه ، حالاكه اين كارونكرده ومن روهم به خودش علاقمندكرده ، چه اشكالي داره من پيشقدم بشم ؟ آره اينجوري بهتره ..... بهتره رودتراينكارو بكنم ، اگه بيشتركشش بدم ازهمين تصميم هم منصرف ميشم ضمنا اونهم انقدرمتين ومعقول است كه مطمئنم حتي استقبال ميكنه ومن اصلا پيش همچين آدمي كوچك نميشم . گوشي روبرداشتم و.....
- سلام
- سلام حال شما ؟ ببخشيد من اونموقع توي ماشين بودم ، ميدوني كه درحال رانندگي جريمه ميكنن
نبايد بيشترازاين دل دل كنم وگرنه هول ميشم زودترحرفمو بزنم
- نه خواهش ميكنم من بدموقع زنگ زدم راستش يه چيزي مي خوام بهتون بگم
مكثي كردم ، اونم ساكت بودومنتظر .... ادامه دادم
- راستش شما ممكنه فكركنين من آدم بي مسئوليت وبي فكري هستم چون چند بارقراربود تماس بگيرم ولي بدقولي كردم .
- خوب....؟
داشتم به تته پته ميافتادم تصميم گرفته بودم بهش بگم اونم خيلي صريح اما حالا ميديدم خيلي سخته ، سكوتم طولاني شده بود به خودم فشارمي آوردم
- ميدونين چرا ؟ منظورم اينه كه من آدم بي مسئوليتي نيستم ولي باشما خيلي بدقولي كردم، حالاميخوام دليل اين مثلا بدقولي ها روبگم ...
بازهم مكث كردم اونم ساكت بود ومنتظر .... آخه من هميشه مشتاق تماس بااون بودم نميدونم چرااينجوري شروع كردم .
- خوب دارم گوش ميدم ...
- ميخواين دليل زنگ نزدن هامو بگم؟
گفتنش خيلي برام مشكل بود اصلا اينقدردستپاچه بودم كه نميدونستم چي دارم ميگم ، نميدونستم چرا چنين سوالي پرسيدم شايداميدواربودم كه اين سوال كمي از بارروبه دوش اون بندازه وكارم راحت تربشه اما باشنيدن جوابش يخ كردم .
- نه .... نه نميخواد بگي ...
داشتم شاخ درميآوردم خيلي جا خوردم اصلا انتظار اين جواب رو نداشتم دستپاچه گفتم
- نگم؟!؟! باشه .... ولي ...
- نه نگو .... اگه اشكالي نداره بهتره توضيح ندي .
- نميخوام توجيه كنم ....
- خواهش ميكنم ، ميدونم اما بهتره نگي
بعداز سكوتي طولاني وچندكلمه بي معني وتعارف قطع كرديم درحاليكه گيج ومنگ بودم.
كلافه بودم و عصبي ، بيشترازاينكه اون منوبيشتروبيشترازهميشه دربلاتكليفي گذاشته بود ، شايد هم حركتش توهين به حساب ميومد . اصلا فكرنميكردم يه مرد به من به اين صراحت جواب بده ، بااين برخورددرواقع جواب منفي داده بود ، آخه مگه ميشه ؟!؟!؟ تاحالاباهرمردي برخوردكردم ، ازرهگذرگرفته تاهمسايه وهمكارياحتي فاميل وآشنا ، همه شون به نحوي زورميزدن خودشونوبه من نزديك كنن ، خصوصا وقتي مي فهميدن كه من ازشوهرم جداشدم . حتي چندتاشون به روش هاي مضحكي سعي ميكردن توجه منوبه خودشون جلب كنن ، چندتاشونم كه واقعا روزگارموسياه كرده بودند .
من درسن پائين ازدواج كرده وحالا باوجوددوفرزندشانزده(صبا) وهفده ساله(حسام) ، سن زيادي نداشتم وزيبائيم كه زبانزدآشناوغريبه بود ، مردها باهركلكي خودشونوبه آب وآتش ميزنن تاازمن روي خوشي ببينن ، خودشم كه توي زندگي من بوده ديده كه چقدرعاشق سينه چاك دارم .
اونكه كارآگاه خصوصي نيست ، فكرميكنم خودشم اين كارروبدون نيت قبول نكرد ( البته فكرميكنم ) اون وقتي كه اتفاقي جريان رو فهميد قبول كردكه كمكم كنه . كمك كنه مزاحمي روكه دادگاه وكلانتري ومخابرات نتونسته بودن پيدا كنه و كارش به تهديد دزديدن بجه ها واسيدپاشي رسيده بود ، پيدا كنه . خوب خودش داره ميبينه كه مردها براي رسيدن به من چيكارميكنن !! اونوقت منكه خودم دارم به زبون ميام اون حتي حاضرنيست حرف دل من روبشنوه وقاطع بهم ميگه نميخواد بگي ! ! ! آخ كه دارم ديوونه ميشم ، من هيچ وقت خودمو اينقدركوچك نكرده بودم ، من ميخواستم بهش بگم كه تماس بااون وديدنش منو بيشترازنظرعاطفي بيشتردرگيرم ميكنه ، اما اون نخواست حرفمو بشنوه . بدجوري توذوقم زد ، اون قدراين موقعيت رونمي فهمه ......... يهو انگارخون گرمي تورگ هام دويدوگرمم كرد ، گرماشو احساس كردم . .. . . شايد اون نميدونسته من چي ميخوام بگم .. آره حتما منظورمو نفهميده .... همينه ، واي كه من چه فكرائي كردم ؟!؟! اون فكرميكرده من ميخوام دلايل توجيهي ومسخره براش بيارم ، اين حرف هاهم كه تكراريه ، براي همين گفت نميخوادبشنوه !! آخيش ..... كمي راحت شدم . چقدربده اون احساسي كه داشتم ، خداروشكر ، درسته ، اون نميدونست من چي ميخوام بگم ، اگه ميدونست كه دارم صراحتا بهش ابرازعلاقه ميكنم حتما استقبال ميكرد وباشوق وذوق هم گوش ميداد . چندروزديگه هم صبرميكنم . اون چندروزديگه بازم بايدبيادخونه مون . صبرميكنم . وصبركردم ..
اومد ، مثل هميشه سرساعت ، بچه هاهم خونه بودن ، بازم تعارف كردم ، زيادهم تعارف كردم ، بازهم مثل هردفعه كمي نشست وخيلي زود رفت تواتاق سراغ كامپيوترودم ودستگاهش ، ظرف ميوه وچاي نخورده شوبردم توي اتاق براش ، مثل هميشه تعارف زيادي كردم تابالاخره فقط چائي خورد، منهم بعدازسرگرم كردن بچه ها ، تنهائي رفتم تواتاق پيشش ، منو كه ديد دست ازكاركشيد وگفت
- خوب ديگه فكرميكنم كارمن ديگه تموم شده ، يعني اينجا تموم شده ، يكي دوروزديگه هم بامدرك محكمه پسندثابت ميكنم ، فكرميكنم وقتي بهت بگم ازتعجب دهنت بازبمونه .
خوشحال به نظرميرسيد ، منهم كمي ذوق كردم ، پرسيدم
- يعني همون كسيه كه گفته بودين ؟؟ مطمئن هستين ؟
- آره ازاول هم مطمئن بودم اما ميخواستم مدرك قاطع ارائه بدم. حالا هم ايناروميبرم توخونه يكي دوروز كارداره تامدرك دادگاه پسند بشه .
كمترازاونچه انتظارداشتم خوشحال شدم . البته الان سه ماه بودكه كارشوشروع كرده بود همون ماه اول هم مزاحم رومعرفي كرده بود وهم نتيجه روبه چشم ديدم . بيشترازدوسال بودكه اين مزاحم زندگي منوفلج كرده بودووحشتي كه برام ايجادكرده بود، روزوشب منوسياه كرده بود ، اما حالاكه به نتيجه قطعي رسيده بودكمترازانتظارخوشحال بودم . شايد . . شايد كه نه .. حتما ازترس اينه كه اگركارتموم بشه ديگه اونونميبينم .
- خيلي خوبه دست شما دردنكنه واقعا نميدونم چه جوري تشكركنم ، اما به نظر شما من حالا بايد بااين چيكاركنم؟؟
- خيلي كاراميتوني بكني اما تصميم باخودته اگه ميخواي ازطريق دادگاه پي گيري كني حتما بدجوري اذيتش ميكنن . اگرم ميخواي چون فاميلتونه ميتوني ازطريق خانواده ش اقدام كني يا هرجوري كه خودت ميخواي ...
حرفشوقطع كردم
- يعني اگه به خودش بگم به نظرشما انكارنميكنه؟؟
- مگه ميشه بااين مدارك انكاركنه ؟ من مدارك رويكي دوروز ديگه بهت ميدم . خوشحالم كه بالاخره موفق شديم ، هرچندكه خيلي غيرقابل پيش بيني بود .
نميدونستم چي بگم فقط شروع كردم به تشكركردن . واقعا اگراون كمك نميكرد من نميدونم كه الان چه به سرم اومده بود .اون كاري روكرده بود كه اصلاانتظارنداشتم ودركمال نااميدي به دادم رسيده بود . درحالي داشتم ازش تشكرميكردم كه ته دلم بدجوري گرفته بود ، گرفته ازاينكه بهانه هاي ارتباطمون ديگه داره تموم ميشه ، ميترسيدم كه ديگه نتونم اونم ببينم .

- ببين صباجان ، دخترعزيزم ، چون توروخيلي دوست دارم وديگه توهم بزرگ شدي جريان روبرات گفتم ، به هرحال هرچي بود تموم شد . ميبيني كه مزاحمت ها ازروزي كه اون كارشوشروع كرد كم وكمترشد حالاهم كه تقريبا تموم شده اما اصلانبايدبذاري حسام برادرت بوئي ببره باشه دخترم ؟
- باشه مامان ، حتما ، خوبه كه اين آقا روپپيداكردي اينكاروكرد ، راستي مامان خيلي خوش تيپه نه ؟
- برودختر ، بروبگيربخواب ، توتازه شونزده سالته اين چه حرفائيه كه ميزني ؟؟ برو
- راستي مامان اونكه كارش تموم شدودم ودستگاه شم برده ، من ميتونم تواتاقم راحت باشم؟ ازتلفن اتاقم ميتونم استفاده كنم؟
- آره دخترم همه چي رو درست كرده ، مثل روز اول ، تلفن اتاقت هم وصل شده عزيزم صبا ، دخترم باخوشحالي منوبوسيدوچراغ اتاقمو خاموش كردورفت ،. منهم درازكشيدم ودوباره درافكارم غرق شدم ، به ياد او . ترجيح ميدادم كه روياي شيريني داشته باشم تابه واقعيات فكركنم . شايدتجربه ام دراين زمينه كافي نيست كه بعدازچندسال تنهائي وفرارازدست مردان هوسباز، حالاكه به يكي دلبستگي پيداكردم موفق نميشم ارتباط درستي باهاش برقراركنم .
سال ها بود كه بارويا زندگي ميكردم وبه خواب ميرفتم ، اما اينبارتفاوت عمده اي كه داشت اين بودكه مردروياهام روميشناختم وتصويرواضحي ازاون داشتم به هرحال درروياسيركردن شيرين ترازفكركردن به واقعيات بود . كم كم چشمام گرم شده بود كه يهو يك فكر خواب روازسرم پروند ، كاملاهوشيارشدم كه ... چرابراي آخرين بارصراحتا حرف دلم رونزنم ؟ شايداون باگوشه وكنايه متوجه منظورواحساس من نميشه ، بهتراينه كه الان بهش بزنم وهمه چي رو بگم ... با اين فكرتوتاريك وروشن اتاق با تاني دستمو درازكردم گوشي تلفن روبرداشتم وبراي شنيدن بوق گرفتم دم گوشم تاشماره اونوبگيرم كه يهو خشكم زد ، چشام ازحدقه زدبيرون ، صداي خودش بود ، خود اون بود
- ...... چي شدصبا؟ صداي چي بود ؟ كسي گوشي برداشت ؟ مگه نگفتي گوشي اتاق هاروورداشتي ؟ .......




أريا 8601121650






+ نوشته شده توسط آریا در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 22:8 |
بینهایت خوشحالم ، نمیدونم ازخوشحالی چیکارکنم . انگاریه کوه سنگین روکه یک ماهه رودوشم بود برداشتن ، میخوام جیغ بزنم ،‌ راه بیفتم تو کوچه وخیابون هرکی رودیدم ببوسم ،‌ میخوام دادبزنم ، فریادبزنم تاهمه بفهمن که من دوباره خوشبختم . تاهمه بدونن که من دوباره سعادتمو به دست آوردم ، بهتره به دوستام خبربدم ، اول به نازی ،‌ طاقتشو ندارم تافرداصبرکنم که ببینمش همین الان بهش زنگ میزنم ، به لاله ،‌نوشین ،‌ مریم ، به همه شون میگم . وای خداجونم چقدردوستت ذارم منوببخش که ازت ناامیدشده بودم واونهمه چرت وپرت گفتم ، بایدمنوببخشی . باورکن اگه منوببخشی دیگه درست وحسابی بهت ایمان میارم ونمازخون میشم ، همه کارای یه زن مومن روانجام میدم . تازه همه نذرونیازهارم حتما ادا میکنم . وای خداجون ، خداجون چقدرخوشحالم . اما میارزید ، یک ماه تموم جهنم روباچشای خودم دیدم وتوش زندگی کردم ،‌ حالا انگاری توی بهشتم ، خداجونم ازت متشکرم .
ازفکرشم تنم میلرزه ،‌ خداجونم ممنونم . این یک ماهه چی کشیدم فقط خدامیدونه وبس ،‌ چندبارنزدیک بود اونوبکشم وبشم قاتل عشقم ، سامانم رومیگم ،‌ عشق خوب وپاکمو ،‌ حتی میخواستم خودمم بکشم !! وای که چه روزهای سیاهی بود خوب شد کاری دست خودم واون عزیزم ندادم ، چقدرخوب شد که باهاش حرف زدم ، خیلی خوب شد که همه چی روروشن کرد،‌ من چقدراشتباه میکردم !! نزدیک بود دیگه طاقتم تموم بشه وکاری کنم که دیگه پشیمونی هم هیچ فایده ای نداشت .....
یکماه پیش ، نه دقیقا بیست وشش روز پیش بودکه شروع شد ، یعنی شروع نشد ، بیست وشش روز پیش بودکه خرشدم ، احمق شدم ، دیوونه شدم وخوشی زدزیردلم وبه حرف این دختره گوش کردم ،‌ ازهمون لحظه روزگارمن سیاه شد ، تباه شدم ، روزهام ازشب هم تیره ترشد ، فقط خدامیدونه چی کشیدم . راستش به این نتیجه رسیدم که خدالازم نیست برای تنبیه بنده های گناهکارش جهنم درست کنه یاتوآتیش بندازه ،‌یاماروعقرب به جونشون بندازه ،‌ فقط کافیه فکرشونو مثل من خراب کنه ، بدترین عذاب های دنیا وآخرت همینه . منکه نمیتونم توصیف کنم چی به روزم اومد . پای چشام سیاه شده ویه انگشت گودافتاده ، پنج کیلوهم لاغرشدم . انقدگریه کردم که چشام همیشه مثل یه کاسه خون بود . این مدت هیچ کاری نتونستم درست انجام بدم . توشرکت سه باربهم اخطاردادن ومیخواستن اخراجم کنن بسکه خرابکاری کردم ، خرابکاری که چه عرض کنم کاری که نمیتونستم بکنم اون کارائی هم که زورکی انجام میدادم انقده تابلوخرابکاری بود که ریزودرشت وهمکاران فهمیدن . آخرین باراگه باگریه جریان رو برای مدیرمون تعریف نکرده بودم که تاحالا اخراج شده بودم .
طفلکی سامان این یک ماهه روچی کشیده ازدست من . ازیه طرف نمیدونست چرامن اینجوری شدم ،‌ ازاونورهم نمیدونست چیکاربکنه بامن ! فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه . واقعا روم نمیشه توی چشاش نگاه کنم . جدا چرامن اینقدراحمق شده بودم ؟ چراهمون روزاول باخودش صحبت نکردم؟ آره درست بیست وشش روز پیش بودکه نازی جریانی روبرام تعریف کرد . نمیدونم چرااحساس کردم که مخصوصا داره به من ندامیده که حواسموجمع کنم . اون جریان خیانت شوهردوستشو برام تعریف کرد ، امایه جوری برام تعریف کردکه انگارداره به من میگه حواسموجمع کنم ومراقب سامان باشم . چیزائی که باعث شک دوستش به شوهرش شده بود انگاردقیقاهمون چیزائیه که دررفتارسامان هم بود . اصلامثل اینکه دقیقاداشت راجع به سامان حرف میزد ، خوب منهم به سک افتادم ، هرکی دیگه هم جای من بود همینطور میشد آخه سامان این اواخرتغییراتی کرده بود درست مثل شوهردوست نازی !!
تااون روز ماخوشبخت بودیم . من وسامان بایه عشق افلاطونی ازدواج کردیم ، یه عشق واقعی ، سه سال هم ازازدواجمون میگذشت وزندگی خیلی خوبی هم داشتیم . وضع مالیمون خیلی عالی نبود اما زندگی عاشقانه مون باعث حسادت خیلی ها بود . آخه ماواقعا خوشبخت بودیم ، یعنی خوشبخت هستیم البته باید این یک ماهه روبذلریم کناروازش صرفنظرکنیم چون واقعا فقط یه حماقت بچه گانه بیشترنبود . حماقت بخاطراینکه بجای اینکه مثل امروز باهاش حرف بزنم وهمه چی روبگم وازش توضیح بخوام ، مثل کارآگاه ها تلفن هاشو کنترل میکردم ، تعقیبش میکردم و بدترازهمه زندگی خودم واطرافیانمو جهنم کرده بودم . طفلکی سامان هاج وواج منووزندگیمونو نگاه میکردونمی فهمیدچی شده . باورکن فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه ودم نزنه . وقتی یادم میفته که این مدت چی به روزش آوردم ازخودم بدم میاد . چه بلاهائی که سرش نیاوردم آخه دست خودم نبود هرچقدرهم که میخواستم جلوخودمو بگیرم نمیشد .
چقدرازش بدم اومده بود ! وای خدایعنی ممکنه منوببخشه ؟ اگه منونبخشه هم باورکن حق داره ! جدا که حق داره هربلائی میخوادسرم بیاره البته بازم جبران نمیشه . امشب من تلافی میکنم ، یه شام عالی ، یه دسته گل بزرگ وقشنگ هم میگیرم بایک کیک خوشگل براش سورپرایزمیکنم ، آره یه جشن دونفره ،‌ اونوقت باید یه کاری کنم که تاحالانکردم ، بایدفکرکنم که چیکارکنم ؟ یه کارمتفاوت . یه کاری که حالیش کنم چقدردوستش دارم وچقدرهم شرمنده ، مثلاپاهاشو ماچ کنم ، باید یه کارمتفاوت باشه که لیاقت این خوشبختی دوباره روداشته باشه . بایدبدونه که چقدرخوشحالم وچقدردوستش دارم ، ومهمتر اینکه چقدرپشیمونم .
حالاکه فکرشومیکنم شایدنازی هم زیادتقصیری نداره . شایداون طفلک هم میخواسته یه جورائی بهم کمک کنه ومنظوربدی نداشته آخه اون اولش هم چیزی راجع به سامان نگفت ، فقط داستان دوستشو تعریف کرد. این من بودم که به فکرشباهت داستان بارفتارسامان وزندگی خودم افتادم وآخرشم این دسته گل روبه آب دادم . نازی بعدا که روزوحال منودیدوجریان سامان وشکم روبه اون براش گفتم اونم کمکم کرد . ولی خوب اونهم مثل من ، تازه اونکه اطلاعاتی کامل مثل خودم راجع به زندگیم نداشت ، خوب منم چیزائی روبراش تعریف کردم ، هرکی هم بود به اشتباه میافتاد مگه خودمن اشتباه نکردم؟ خوب اون بیچاره که گناهی نداشت . اصلا امروز بهترین روزه ، همه خوبن ، همه فرشته هستن وبیگناه ، امروز همه چیز قشنگه ، دنیا زیباست ، هیچ چیزبدی توی دنیا نیست ، سامان هم حتما منوبخشیده . بعدازاینکه صحبت هامون تموم شدوهمه چی روشن شد اونوقت برای اولین باربعداز یه ماه من خندیدم . وقتی حرفاشو شنیدم اشکهامو پاک کردم وخندیدم ، نمیدونستم چه جوری خوشحالیمو نشون بدم . اونم منوبوسیدورفت . طفلک دیرشم شده بود فقط بخاطر من موندحرفاشوزدتامنوازاون حال دربیاره . وقتی دیدکه من چقدرشرمنده شدم ، وقتی بالاخره خنده مودید اونوقت بلندشد منوبوسیدوگفت :
(حالااگه خانم خانومااجازه میدن من خیلی دیرم شده ، یعنی یکساعت ونیم هم ازقرارم گذشته ، برم؟)
منکه ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم یعنی ازخجالت روم نمیشدحرفی بزنم ، فقط خندیدم وسرموتکون دادم البته اون ازنگاهم همه چی روفهمید ،‌ یعنی فهمید که چقدرشرمنده شدم اونوقت منوبوسیدوباعجله رفت . طفلک حتی آخرین لحظه هم مزاحم کارش بودم . امادیگه قول میدم ، به خودم ،‌ به خدای خودم قول میدم که تاآخرعمرم اذیتش نکنم شایدتلافی بشه .
آره حدود یه ماه پیش بودکه باحرفای نازی یهودلم ریخت که نکنه سامان هم داره به من خیانت میکنه . روزگارسیاهم ازهمون لحظه شروع شد . هرچی پیش خودم فکرمیکردم میدیدم که آره سامان هم مدتیه رفتارش عوض شده . وقتی بیشترروی جزئیات دقت میکردم چیزای جدیدی کشف میکردم مثل دیراومدن بعضی شبها ، یاخاموش کردن موبایلش درساعاتی که منهم نمیدونستم کجاست ، یاحرف زدن های توی اتاق اونم یواشکی ، یکی دوبارهم وسط دیدن فیلم موبایلش زنگ خوردواون پاشد رفت توی اتاق وقتی حرفاش تموم شد برگشت . ازهمه مهمتراحساس میکردم اظهارعلاقه هاش دیگه مثل سابق نیست نمیدونم چرافکرمیکردم خیلی مصنوعیه ، وخیلی چیزای دیگه ....
اولین اقدامم ازروی نفرت بود یا وحشت ، یا چیزی بین اینا ، ترس ازاینکه باچیزی روبرو بشم که ازش وحشت میکردم اونوقت بود که احساس نفرت کردم نفرت از....... . اول رفتم سراغ گوشی موبایلش ، آخه دوست نازی هم ازروی موبایل شوهرش خیانتشو فهمیده بود . شماره های زیادی اون تو بودن ،‌خیلی هارم نمیشناختم اما باعجله همه رونوشتم آخه داشت ازحموم میومدبیرون . چندتا شماره به نظرم خیلی مشکوک میومد ، تقریبا هرروز اونم چندباردرروزصحبت کرده بود . خلاصه باکلی جیمزباندبازی وکمک های نازی یکی ازاونا خانمی جوون ازآب دراومد که روزی چندباراونهم طولانی باهمدیگه حرف زده بودن . حتی شبها هم باهمدیگه تماس داشتن . نمیدونم ازکجا ولی سامان انگارفهمیده بودکه دارم موبایلشوکنترل میکنم ، دیگه اونو دم دست نمیذاشت یاهمه شماره هاروپاک میکرد همین هم شکمو تبدیل به یقین کرد.
دیگه نمی فهمیدم چیکارکنم . روزی چندبارتلفنی درمحل کارش کنترلش میکردم یاسرزده میرفتم شرکتشون . اونم فهمیده بودیه خبرائی هست چندبارهم پرسید که چی شده ؟ یاچراگرفته ام ورفتارم عوض شده ؟ اما منکه هنوزمدرکی نداشتم برای همینم هیچی نمیتونستم بگم اماخیلی دلم میخواست هرچی ازدهنم میادبارش کنم البته نازی هم تاکیدمیکردتامدرکی گیرنیاوردیم هیچی نبایستی بگم .فقط خدامیدونه چه روزائی به من گذشت . چندبارهم همراه نازی بالباس مثلامبدل وعینک های آفتابی تعقیبش کردیم . یکی دوباراول که ناشی بودیم وتوی ترافیک گمش کردیم .
یک بارفقط تاآخرش تونستیم بریم که اونم هیچی دستمونو نگرفت .
روزبه روز ، نه ، ساعت به ساعت حال من بدترمیشد یه جوری شده بودکه دیگه هرحرکت ورفتارش یاهرجمله ش به نظرم مشکوک میومد این اواخرکه دیگه واقعا دیوونه شده بودم حتی تصمیم گرفتم یه جورائی سربه نیستش کنم . حتی برای امتحان یه بارتوی چائی چندتا قرص مسهل ریختم ودادم خورد طفلک تاغروب توی خونه موندوحتی سرکارهم نتونست بره . حالاکه فکرشومیکنم انقددلم براش میسوزه وازخودم بدم میاد !.حتی یه شب هم که ازناراحتی خوابم نمیبردبه سرم زدکه خودمو بکشم . ازجام بلندشدم رفتم یه مشت قرص خواب آورهم آوردم امایادحرف نازی افتادم که گفته بود ، یعنی همیشه میگفت که زودتصمیم نگیرم شایدواقعاهیچی نباشه !! اونوقت منصرف شدم گذاشتم برای وقتی که تونستم خیانتشو ثابت کنم . الان خیلی خوشحالم که هیچکدوم ازاون کارارونکردم بیشترازاین خوشحالم که فهمیدم اشتباه میکردم وسامان من اصلاخیانتکارنیست هیچ ،‌ بلکه منم خیلی دوست داره این یعنی خوشبختی . امروزخیلی خوشحالم انگارتموم دنیارو دادن به من تنها . بعدازظهرسامان خودش اومد وانقدبهم پیله کردواصرارکردکه بگم چی شده . میگفت :
(عزیزم توداری منودیوونه میکنی الان یک ماهه که توبکلی عوض شدی ،‌ منهم هرکاری کردم نفهمیدم چرا؟ امروز باوجوداینکه خیلی هم کاردارم امادیگه تصمیم گرفتم بمونم تا باتوصحبت کنم وروشن کنم که چی شده باورکن تا نگی چی شده من نمیرم وولت هم نمیکنم بایدبگی چی شده وتوچرااینجوری میکنی؟)
ازطرفی هم خودم دیگه خسته وکلافه شده بودم هم نازی هم طفلکی که این مدت هم حکم مشاورمنوداشت وهم عملاتوی تمام کارها پابه پای من دویده بود ،‌ گفته بودکه بهتره روراست باخودش حرف بزنم این بودکه وقتی سامان اینجوری گفت منهم بغضم ترکیدونشستم همه چی روبهش گفتم . گفتم که میخوام بدونم اون خانم کیه ؟ لابد شبها هم که دیرمیومد بااون بوده وهزارتاحرف دیگه ... اونم اولش یه کمی ساکت بود ومنونگاه میکرد بعدش یهویی زدزیرخنده ،‌ حالانخندکی بخند . منهم که اعصابم حسابی حسابی بهم ریخته بود ،‌ بدترشدم ودرحال هق هق گریه چندتائی هم زدم روی سینه ش . صحنه جالبی بود اونم گذاشت هرچقدرکه میخوام بزنمش وهرچی که دلم میخواست بگم ، بعدش که کمی آرومتر شدم اون بایه لبخندوبایه آرامش عجیبی گفت :
(خوب عزیزم تموم شد؟ حالاجواب میخوای ؟ خوب عزیزدلم چراازروزاولبه خودم نگفتی تااینهمه عذاب نکشی ؟ بیا .. بیا تابرات بگم .....)
وگفت وگفت ... تاحرفاش تموم شد . اونوقت من ازخجالت نمیدونستم چیکارکنم اصلاروم نمیشد توی چشاش نگاه کنم . شماره خانمی روکه من بهش مشکوک بودم باموبایلش گرفت ومن باهاش حرف زدم . ازخجالت به لکنت افتاده بودم . اون خانم دورازچشم شرکت یه پروژه روبه سامان پیشنهادداده بود وسامان هم برای سورپرایز کردن من قبول کرده بود . طفلک میخواست برای تولدم همون گردنبند گرونقیمته روکادوبخره . البته اون پروژه هم نشده بودبرای همین هم تعقیب وگریزهای ما بیفایده بود . ازخجالتم بعدازتوضیحات سامان وبعدازصحبت کردن بااون خانم ، پاشدم ورفتم توآشپزخونه اونم اومددنبالم منوبوسید . وقتی که دیدقانع شدم باعجله رفت آخه بیچاره خیلی دیرش شده بود . حالامیخوام به نازی زنگ بزنم همه چی روبگم اصلابایدبه همه بگم .
ایوای سامان خوبم انقدرعجله کردکه گوشیشم دست من جاگذاشت . وای حالادیگه رفته وبهش نمیرسم ،‌ ماشینش هم نیست دیگه بهش نمیرسم ، چیکارکنم ؟ عیبی نداره خودش متوجه میشه برمیگرده میبره ..... حالا برم زودتر به نازی خبربدم .
باگوشی سامان شروع کردم به گرفتن شماره نازی ......
زنگ میخورد .. چندلحظه بعد صدای نازی میومد اصلا مهلت نداد حتی یک الو کوتاه بگم با شوق وذوق عجیبی تقریبا فریادزد :
( چی شد عشق من ؟ همه چی درست شد؟ دیدی گفتم دخترساده ایه ؟ حالا دیگه باخیال راحت بیا پیش خودم عزیزم دیگه اصلا به سامان من شک نمیکنه .......)
گوشی ازدستم افتاد و . . . . .



آریا ۸۵۰۳۱۵۲۲۰۰

+ نوشته شده توسط آریا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:25 |
بازهم اومد، هميسه درست سروقت ، هميشه به موقع مياد، ميدونه من منتظرشم ، هميشه منتظرشم ، وقتي مياد، بدون هيچ نازوادائي ، هيچ منتي ، ميدونه ، خودم بهش گفتم ، كه چقدرازبودنش ، ازدركنارش بودن لذت ميبرم . فهميدچي ميگم ، درك ميكنه ، جوابمو بالذتي كه بهم ميده داد .
اون اول ها كمترازالان ميومد ، فقط شبها ، موقعي كه همه خواب بودن ، منم تنهابودم ، تو اتاقم ، ياهرجاي ديگه ، ولي تنها ، خيلي آروم وبيصدا ، بعدازاينكه مطمئن ميشد ، ومطمئن ميشدم كه هيچكس نيست ، ياهيچكس متوجه مان نيست ، درست قبل ازاينكه خوابم ببره ، موقعي كه پتوروميكشيدم روسرم ، هميشه قبل ازاينكه خوابم ببره ، ميومد ، خيلي آروم ، خيلي بيصدا ، سر ميخوردزيرپتوم ، كنارم ، توي وجودم ، همه وجودم ، اونوقت فكرميكردم ، نه مطمئن بودم كه درهمديگه حل شديم ، هردو يكي ميشديم ، به اوج ميرسيدم ومدعي ميشدم ، فرياد ميكردم ، من عاشقم ، وعشق را باتمام توان ووجودم مزمزه ميكردم ، ذره ذره وجودم ، لبريزازلذت عشق ، به خوابي شيرين ، بااطمينان ازوجودش دركنارم ، درزندگيم ، محلول دراو ، به آرامي به خواب ميرفتم ، واو با من بود ، مطمئن ازخوابيدنم ، نميدونم كي ، ميرفت ، ولی میرفت . بعضي اوقات خوسبخت تربودم ، اون ميموند پيشم ، حتي درخواب هم احساسش ميكردم ، خودش رو، وجودش رو ، ازگرماي بودنش درقلبم ، ازآرامشي كه داشتم ، وقت بيدارشدن هم ، با احساس لذت دركناراون بودن ، بيدارميشدم . انوقت بود كه اون ميرفت ، آرام وبيصدا ، مثل يك نسيم ، مثل يك عطرخرامان كه مدتها پس ازرفتنش هم ، مشامم نوازش ميشد .
خيلي وقتا هم بعدازخوابيدنم ، آرام ازكنارم ميرفت . اما من نبودنش رو بااطمينان ازبازگشت بموقعش ، وبا يادوخاطره شيرينش ميگذروندم .
اصلايادم نيست اولين بار، كي بود كه اومد واصلامن اونوازكجاشناختم . فقط زماني رويادم مياد كه وجودش ، توي رختخوابم مستم كرده بود . شايداونموقع انقدركوچك بودم كه حتي معني مستي روهم نميدونستم ، اما حال وهواي بسيارخوب ولذت بخشي داشتم ، هنوز ميتونم اون گرماي شيرين روباتمام وجودم احساس كنم . شايدم خواب ميديدم ، اما اگر هم خواب بود ، خيلي گواراوشيرين بود ، اسمشوپرسيدم ، گفت (رويا ، روياي تو) ، يادم نيست كي اومد ، كي رفت ، امابعدازرفتنشم ، حتي يادآوريش هم گرمم ميكرد . چي ميگم ؟؟ يادآوريش ؟؟ نه ، اصلا ازفكرم بيرون نرفت كه يادآوري بشه ، مرتب توفكرش بودم ، آرزوي ديدارمجددش روداشتم . نميدونستم كيه ، يا چيه ؟ . راجع بهش ، فقط يك بار ، اونم باامير، دوستم صحبت كردم، ازلبخندش فهميدم كه باورنكرده . رويامم ، مدتي پيداش نشد ، فكركردم ازاينكه راجع به اومدنش ، بودنش ، بااميرصحبت كردم دلخورشده ، اما دوباره وقتي اومد، نه من چيزي گفتم نه اون پرسيد ، اما من فهميدم كه اون مال منه ، فقط مال خودمه ، ديگران ، هركي ميخوان باشن ، غريبه هستن ، نامحرمن ، من بايد رويامو ازهمه شون قايم كنم ، اونم دوست داره فقط مال من باشه ، پس نبايد راجع به اون با كسي حرفي بزنم ، ونزدم ، با هيچكس .
فكركنم اعتمادش بيشتر شده بود چون بيشتر پيشم ميومد ، تا حالا كه نميدونم چندروز يا چندسال ازاون روزها ميگذره ، ولي حالا ديگه هرموقع بخوام مياد ، حتي روزها هم مياد هميشه وهمه جا پيشمه ، بامنه . میدونه که خیلی دوستش دارم ، بازم میدونه که هیچکس رواندازه اون دوست ندارم ، یعنی غیرازاون هیچکس روندارم که دوست داشته باشم . خوب چه عیبی داره؟ من عاشق اونم ، وقتی هم اونودارم ، دیگه به هیچکس دیگه ای نیازندارم . نمیدونم چرا دیگران ، اینهمه مخالفت میکنن ، درواقع دارن دشمنی میکنن ، همه ش سعی میکنن ، منوازاون جداکنن . اولاش فکرمیکردم که ازکجافهمیدن ، شایدرویای من یه دفعه ، ناخودآگاه ، خودشوبه اونا نشون داده !!یا یه روزکه ما متوجه نبودیم ، اونا ماروباهمدیگه دیدن . اما نه ، ماهمیشه مراقب بودیم . به هرحال فهمیدن دیگه . البته من انکارکردم ، ولی هیچ فایده ای نداشت ونداره .
بهش گفتم ، گفتم که اونا فهمیدن ، اونا نمیخوان دیگه ماهمدیگه روببینیم ، بهش گفتم که من نمیتونم نبینمش ، خوب راستشو گفتم ، نمیتونم ، حالااونا هرچی میخوان بگن ، هرکاری میخوان بکنن .
من دلیل مخالفتشونو اصلانمیفهمم ، اونکه به هیچکس آزاری نرسونده ، به منکه اصلا . تازه ازوقتی که بهش گفتم لورفتیم ، بیشتر پیشم میمونه ، یعنی دیگه دائما پیشم میمونه ، خوب منم فهمیدم که اونا بامادشمنی دارن .
اون روزائی که تازه فهمیده بودن ، چه روزای تلخی بود ، منو تحت فشارگذاشته بودن که ازدواج کنم !! وای خدا اصلا فکرشم اذیتم میکنه ، اگه اینکارو میکردم که دیگه هیچ وقت نمیتونستم رویا رودوباره ببینم ، آخه دیگه باید حتی شبها هم باهمسرم میخوابیدم ، دیگه تنها نبودم که رویا بیاد پیشم . وای زندگی بدون رویا ؟ غیرممکنه ، اگه قرارباشه بدون رویا زنده باشم ، بهتره که نباشم ، یعنی خودمو بکشم . خیلی کاراکردم که منصرفشون کنم ، قهر کردم ، گریه کردم ، غذانخوردم ، همه کاری کردم ، اما به خرجشون نمیرفت ، تازه انگاربیشترلج میکردن ، حتی بهم تهمت هم میزدن ، مرتب بهم میگفتن ( تومریضی بیچاره ، مریض ) .
نفهمیدم چی شد که خوشبختانه ، خوشبختانه ، برنامه ازدواج بهم خورد ، نفهمیدم ، کارای من باعث شد ، یاچیزدیگه ای ، اما تموم شد ، وهمراش کابوس های منم تموم شد . دراون مدت فقط وجودرویا بود ، درکنارم که منوتنها نمیذاشت ، ومن باوجوداون بودکه تونستم اون شرایط رو تحمل کنم .همیشه وهمه جا همرام بود ومنوتنهانمیذاشت .
بعدازاون بود که سروکله این بابا پیداشد ، بهش میگفتن دکتر ، همه ش سعی میکرد با حرف های بی سروتهش منو ازرویادورکنه ، میگفت اون دشمن منه ، میگفت برای دیوونه کردن منه که میاد پیشم ، حرف ازاین خنده دارترنشنیده بودم . این آقای دکترچرااینقدرزورمیزد؟؟
حالاهم اینجام ، جای بدی نیست ، فقط یه قرص هائی بهم میدن ، که وقتی میخورم خوابم میبره ، اونوقت نمیفهمم که رویا کی میاد ، یا کی میره . اما منکه میدونم ، اون منوفراموش نمیکنه ، میاد ، حتما میاد پیشم ، حتی وقتی که من بااون قرص ها بیهوش شدم .
تاکی ؟ نمیدونم ولی بالاخره ، یه روزی اینا م ، اون قرصاشون تموم میشه دیگه ، مگه نه ؟؟ یه روزی .... اونوقت ... ما ......





آریا 8509201520

+ نوشته شده توسط آریا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:23 |

سرم پائین بودٍ،کمی تندراه میرفتم ،سنگی راباپای راستم شوت کردم افتادداخل آب جوب صداداد ، دستم روازجیبم درآوردم سرموبلند کردم بی هدف به آدمهای رهگذرنگاه کردم ، یه لحظه به فکرم رسید (شایدالآن همه میدونن من کجامیرم وبرای چی میرم)(شایدالآن قیافه م دادمیزنه چیکاره م) دوباره سرموانداختم پائین (دیوونه ای ها آخه ازکجا؟ ازچی؟) قدمهاموکمی تندترکردم ، چندساعتی وقت داشتم درواقع یه عمروقت داشتم اماازچندساعت دیگه میترسیدم معلوم نبود چی میشه شنیده بودم که..... همیشه پای بساط بچه هاتعریف میکردن که چه حالی میشن وقتیکه.....

شنیده بودم که داخل پارک همه جورآدمی هست ، همه چی رم میشه پیداکرد ، بی اراده ولی بلند زیرلب گفتم (ای برپدرومادرت لعنت که.....) متوجه حرکت غیرمعمولم شدم وفوری حرفموخوردم . پیچیدم توخیابون وازدورنرده های پارک رو دیدم ، کمی دلشوره گرفتم امادرعین حال به خودم دلداری دادم (الان میری اون تو میگیری میری خونه برای آخرین بارخودتومیسازی ، آخرین بار ، تصمیم همینه - قسم خوردی تصمیم مردونه گرفتی ، آخه مردتوکه اینکاره نیستی )زیرلب قاطعانه ومحکم تکرارکردم (مردونه  مردونه) دلم گرم شد قدم هاروآرومترکردم ازدوردرپارک رومیدیدم چندنفری هم روی گلدونهای سیمانی نشسته بودن سعی کردم ازهمونجاشناسائی شون کنم ، وقتی رسیدم داشتن باهم بلندبلند حرف میزدن ازکنارشون ردشدم ووارد پارک شدم آدمهای زیادی اونجابودن نشسته رونیمکت ها یادرحال قدم زدن یهودلم ریخت آخه اولین بارم بود اونم ازناچاری اصلانمیدونستم بایدچیکارکنم هیچکدوم ازاینها هم به نظرنمیومداونی باشه که من میخوام  اما بچه ها میگفتن اینجا پره ازاین آدمها ، میگفتن خودشون میان سراغت ، یهوفکرکردم (نکنه اون چندنفردم در بلالی .. دستفروشه ...شاید یکی ازاونا بوده ، اماازکجابفهمم نمیتونم برم جلوبهشون بگم ....) دوباره قدمهاموتندکردم به یک چندراهی رسیدم شایدتوقسمت های خلوت ترپارک هستن . پیچیدم تویکی ازخیابون هاکه کمی خلوت تربه نظرمیومدچندقدمی روجلورفتم فکرکردم (حتماازنظرظاهربایدپائین باشه شاید هم قیافه ش تابلوباشه ) کمی احساس خستگی میکردم جوونی کمی جلوترتنها رونیمکتی نشسته بود (حتماخودشه)آروم ازش ردشدم روی نیمکت بعدی نشستم ، متوجه نگاه گذراش شدم که موقع عبوربه من کرد زیرچشمی می پائیدمش فکرکردم (اگه اینکاره باشه بایدیه جوری متوجهش کنم)سیگاری درآوردم وروشن کردم جوانک کمی جابجاشدانگارخلوتشوبهم زده باشم بلندشدیه نگاهی هم به من کرداماهیچ حرکت یاعلامت امیدوارکننده ای ازش ندیدم وازاونطرف آروم آروم دورشدورفت .

            - (لعنت به این شانس...ربطی به شانس نداره بدبخت توناشی هستی همین).

دوساعتی بودکه میچرخیدم دیگه کلافه کلافه بودم آدمهای زیادی توپارک بودن اکثراً مسن بودن قسمت بازی پربودازبچه هاکه بازی میکردن شاد وسرزنده اسکیت و ....حتی فوتبال خانواده هم زیاد بودن امااونی که من میخواستم نبودکه نبود . علائمی که ازشون میترسیدم شروع شده بودن ، پاهام یه جورخاصی دردمیکرددلم میخواست به حساب پیاده روی بذارم اما کرختی وبی حس وحالیمو چی؟این خمیازه های پشت سرهم وبیموقع چی؟چندبارهم عطسه هائی مسلسل وارکه وقت نفس کشیدنوازم میگرفت ، همهشون علامت خماری بودن ، داشت آبرومومیبرد . ناامیدیمم بیشتروادارم میکردبهش فکرکنم (اگه کسی روپیدانمیکردم چی؟)بااین فکرتمام وجودم یخ کرد یه خمیازه دیگه آب روازچشمام وازبینیم سرازیرکرد روی اولین نیمکت ولوشدم آب بینیمو بالاکشیدم احساس میکردم همه آدمهای اونجامیدونن من برای چی اونجام همه میدونن بایدباحفظ ظاهرزودترازاونجا برم (ای برپدرومادرهرچی......لعنت . اما من تصمیم گرفتم فقط همین یه دفعه روبگذرونم دیگه ازفردا امکان نداره به هرشکلی شده خودموازاین کثافت نجات میدم تصمیم گرفتم ....) (آتیش داری؟) به طرف صدا برگشتم جوانی شاید بیست وهفت یاهشت ساله بود موهای کم پشت وقد کوتاه هیکل ورزیده وورزشکاری داشت . بابی حالی وکرختی دست توجیبم کردم آروم کنارم نشست (خیلی وقته اینجامی پلکی؟ ) دستپاچه شدم باورم نمیشد یعنی همین بود؟ بهت زده نگاش میکردم(بهت نمیاد اهل قرص باشی اماهرچی بخوای داریم)انگارجون تازه ای گرفته باشم گفتم

-         (آره آره دودی هستم)

-         (چی ؟چقدرمیخوای؟) .

اولین بارم بود اینکارومیکردم ، اینجاهم اولین بارم بودکه میومدم ، تاحالادوستان سخاوتمندم میومدن دفتر، همیشه هم بعدازبساط برام جنس میذاشتن راستش اصلافکرنمیکردم که منم آلوده شدم اونا همیشه اونجامیکشیدن باکلی احترام. منم بابساطشون شریک میکردن

-         ((این جنسوامروزبرام آورده چیزمحشریه رنگشونگاه کن . ببین توبدنت پاکه بیابکش ببینیم چه جوریه ))

      همیشه اینجوری شروع میکردن بعدازچندساعت کارشون که تموم میشد

-         ((بیااینوداشته باش دیدی چه جنسیه ؟ ناب نابه داشته باشی بدنیست ))

      منم بعد ازکمی تعارف میگرفتم

-         ((نه من نمیخوام .میدونی منکه اینکاره نیستم اینم به عشق شماها س که باهاتون میام وگرنه منکه اصلانمیکشم ))

     بعدا تنهائی خودم باعلاقه ترتیب جنس اهدائی رفقا رومیدادم .حالا چندروزی بود که دفتروتعطیل کرده بودیم این چندروز روهم با تعارفی های رفقا سرکرده بودم ولی اونم تموم شده بود خودم میدونستم که وقتش برسه .....

اصلانمیخواستم به همون دوستان زنگ بزنم وبگیرم آخه جلواونا میگفتم که من پاکم برای همین بود که به فکرخریدنش افتاده بودم ضمن اینکه تصمیم قطعی گرفتم که دیگه نکشم تصمیم قطعی قطعی .

    سعی کردم خودموحرفه ای نشون بدم

-         (برنج میخوام قد یه وعده )

فندک رودرآورده بودم روشن کردم سیگارشو آتیش کرد یک پک عمیق و

-         (سه تا سبزبذاراینجا کناردستم)

دیددارم نیگاش میکنم ادامه داد

-    (منکه رفتم زیراون سطل آشغال سمت چپه ورش داروفوراازاینجابرو من همیشه دم درجنوبیم خودتواینجاها خسته میکنی هرروز عصربه بعد اونجام )

اسکناس هاروتومشتش مچاله کرد وبلندشدورفت . دوروبرمونگاه کردم انگارهیچکس حواسش به من نبود ، رفتم سراغ سطل آشغال درست بود ، یه بسته قد یه باقالی تونایلون پیچیده بود . ورش داشتم وباعجله راه افتادم ، انرژی گرفته بودم ، دیگه به دردپاوبی حالی فکرنمیکردم باسرعت ازپارک وازخیابون پارک باخوشحالی رفتم طرف خونه ، بسته تومشتم محکم فشارش میدادم ،عرق کرده بود وبهم دلگرمی وانرژی میداد جرئت نگاه کردن یاگذاشتن توجیبمونداشتم دستام دیگه میلرزید ، باعجله در روبازکردم یه سره رفتم توآشپزخونه وپای گازوروشنش کردم سیخوگذاشتم ، حتی لباسمم درنیاوردم تازه شهامت بازکردن مشتموپیداکردم ،  محکم توی یه تیکه نایلون سیاه پیچیده بود با یه چسب ، دستام میلرزید باچاقوپاره اش کردم ازخوشحالی داشتن مواد دیگه خماری رواحساس نمیکردم  ، زیرش دوباره یه نایلون دیگه این یکی کلفت تربود چسب بیشتری هم داشت اینم باچاقوپاره کردم ، بازم زیرش یه نایلون دیگه سیخ روی گازحسابی سرخ شده بود ، یه دفعه داشت قلبم وایمیساد نکنه  ......؟؟ امانه نه ایناهمش برای محکم کاری ، نایلون سوم رولای انگشتام فشاردادم ، یه چیزنرمی توش بود خیالم راحت شد باعجله نایلون سوم روهم پاره کردم دلم دیگه قرص شد ، آره قد یه لوبیا بود خوبه خیلی خوبه اما ...اما چرااینقدرسیاهه؟؟ به خودم دلخوشی دادم

    (خوب دیگه موادفروش غریبه جنس بنجل هم بایدبده دیگه )

باناخن یه تکه ازش جداکردم چرااینقدکش میاد؟ .

باهمون عجله اونوچسبوندم سرسنجاق وبافشارپهنش کردم ، بعد بااحتیاط گرفتم روآتیش تابپزمش ، اماچرابونمیده؟!؟ لابدجنسش زیادخوب نیست .

دستم چرب شده بود یه احساسی ته دلم آزارم میداد اما همش سعی میکردم به خودم دلداری بدم  روی شعله گرم شده بود نزدیکترش کردم ،....یهو...جلوچشام شره کرد، آتیش گرفت وریخت روی گازوشعله کشید ، دودسیاهی هم ازش به هوارفت... آه ازنهادم بلند شد ، قیربود ، قیرخالص آخ خ خ.......

زانوهام تاشده ونشستم روزمین ، خدایا .....سرموگرفتم لای دستام ، چندلحظه قاطی کرده بودم حالاچیکارکنم؟؟خدایا ، باناباوری بقیه شو گرفتم لای انگشتام فشاردادم وبوکردم ، آره اون نامرد قیرخالص بهم داده بود شروع کردم به فوش دادن اما به کی؟به خودم؟ به فروشنده؟ داشت گریه ام میگرفت ، جدادلم میخواست گریه کنم ، بوی گندقیرکه هنوزداشت میسوخت توخونه پیچیده بود ، دودسیاهش هم همه جاروپرکرده بود

     (بیا مرتیکه الاغ تاحالاسرهمه روکلاه گذاشتی به همه پزدادی که من اینکاره نیستم ، اینم ازگندی که زدی عرضه یک بست تل خریدنم نداری ...... رفیقاتم تاوقتی که اون دم ودستگاه روداشتی میومدن اونجاروپاتوق کرده بودن به توهم میرسیدن ، حتی برای روزای تعطیلتم میذاشتن که خودتوبسازی حالاچی؟؟ ) .

      دلم پیچ میزد ، زانوهامم انگارکیلومترهادویده بودم ، بیحال بودم ، آب بینی مم مرتب آویزون میشد ، تمام عضلات بدنم کشیده میشد ودرد گنگی توی تمام بدنم میگشت ، ازهمه بدترافکارم بود ، کلافه گی داشت دیوونه م میکردنمیدونستم حالاچی میشه اگه گیرنیارم چه اتفاقی برام میفته ...

     بایدکاری میکردم ، تحملشونداشتم ، عزمم روجزم کردم ، موفمو بالاکشیدم بلند شدم رفتم طرف درتا برم سراغ یاروفروشنده توپارک ، به درنرسیده زانوزدم

-    (احمق جون اونم حالاوایستاده تابری یقه شوبگیری . توالان اصلا نای راه رفتن داری؟؟تااونجا میرسی؟ به خیابون نرسیده عالم وآدم میفهمن چته)

    آب ازبینی م راه افتاده بود تندوتندبالامیکشیدم ، تمام بدنم کشیده میشد ودردمیکرد ، دردساق پاهام ازهمه جا بیشتربود ، دل پیچه ای گاهی میگرفت واونقدرشدتش زیاد میشد که تو خودم مچاله ام میکرد تا ول کنه . حالادوباره گرفت ، دیگه اختیارشونداشتم ، خودموکشیدم طرف دستشوئی ، یهو انگارچراغ پرنوری توسرم روشن شد ( لوله ها..) به سرعت مثل فنر ازجاپریدم حتی دکمه های شلوارمم نبستم ، خودمورسوندم به آشپزخونه ، جعبه ای که وسایلمو توش میذاشتم روی پیشخوان بود ، تمام بدنم میلرزیدوخیس عرق هم شده بودم ، حتی چشمام خیس آب بود ، باعجله درقوطی سیاهی روکه توش مواد میذاشتم باز کردم وسروته اونوتکوندم روی یک صفحه کاغذ هیچی توش نبود ، باچاقوداخلش روتراشیدم ودوباره تکوندم ، زیرلب میگفتم (باید باشه باید باشه ... غیرممکنه چیزی نباشه)، گاهی موادمانده وخشک بودن وموقع تکه کردن کمی خوردمیشد ته قوطی میموند ، دوباره کف ودیواره های قوطی روتراشیده وبادستهای لرزون محکم روی کاغذ تکوندم ، چند تکه اندازه ته سنجاق وکمی گرد ریخت رو کاغذ ، ته دلم گرم شد ، یکی ازدوستان روشی برای مصرف داشت که مدعی بوداثرش چندبرابره ، خورده ها وخاک مواد روتویه ظرفی میذاشت جلوش ، سنجاق روباآب دهن خیس میکرد ومیزد تو خاکه مواد ، اونی روکه به سنجاق میچسبید میکشید ،امااینی که من داشتم خیلی کم بود ، یهویاد نی ها ولوله هائی افتادم که باهاشون میکشیدم ، باهمون عجله سه تا نی روازتوجعبه مثل یک جسم گرانبها بااحتیاط برداشتم ، یکی یکی شروع کردم به مالیدن لای انگشتام ، صدای خردشدن رسوبات داخلش رومیشنیدم ، حسابی که خاک شدن اون روهم تکوندم روی کاغذ ، دومی وسومی هم همینطور .

     خوب حالا داشت یه چیزی میشد ، درواقع انتظارشم نداشتم ، بیشتر ازانتظارم بود ، کمی هم حالت تهوع داشتم ، سنجاق قیری رو داغ کردم ، اونم تراشیدم ، آروم با آب دهن خیسش کردم وزدم تو مواد .

    پک سوم چشمامو بستم ، آب روی آتش بود ، حرکت گرما روتوی رگهام کاملااحساس میکردم ، هرچندمزه اش تلخ بود ، اما کم کم داشتم آدم میشدم .

   پکی دیگه ویکی دیگه ، حلقه های دودروکه بلعیده بودم دادم بیرون وبانگاه تعقیبشون کردم گرمای لذتبخشی که توی رگهام حرکت میکرد وانرژئی که توزانوهام میدوید روباتمام وجودم احساس میکردم ، حال خوبی داشتم چه لذتی ، وسوسه همین لذته که نمیذاره هیچ معتادی ترک کنه ، نگاهی به مواد باقیمانده انداختم عجب ، شاید کمتراز نصف مصرف شده بود اما چرا اینقدرموثر؟؟چه اهمیتی داره؟ شایدهم کشف جدیده رسوبات دودداخل لوله ، اینقدراثرداره؟!؟!

   کمی دیگه هم کشیدم دیگه نه تنها ازاون حال جهنمی هیچ خبری نبود بلکه کاملا سرحال ونشئه هم بودم وکیفور ، اما باید سرقولم باشم ، به خودم قول دادم قول مردونه ! من توان واراده شو دارم یه عمری ورزشکاربودم ، باید ترک کنم ، حالاتشم که دیگه دیدم ، تحملش میکنم ، میگن سه روزتحمل کنم تمومه ، ازهمین الان شروع میکنم دیگه نمیکشم ، قول مردونه ، سفت ومحکم ، من دیگه تصمیم گرفتم تصمیم .

   رفتم دست وصورتمو شستم دهانمو آب زدم ، یه چای ریختم اومدم روکاناپه روبروی تلویزیون نشستم ، روشنش کردم ، مزه شیرین قند همراه باچای رومزمزه کردم ، راستی چرا دست پراینکارونکنم؟ بذارداشته باشم ، برای روزمبادا ، گوشی تلفن روبرداشتم ، شماره سعید روگرفتم ، رفت روانسرینگ ، قطع کردم همراهشو گرفتم

    -  (((الو سلام سعیدجان خونه نیستی نه؟ ممنونم آره همه خوبن ، راستی سعید جان من چند روزی مهمون دارم ....  چی؟ نه حمید و.... اینان گفتم اگه یه کم ........ ، آخه میدونی منکه اهلش نیستم ولی خوب مهمونن دیگه  -- ها؟ نه یه بیست وپنج تائی ..... کجا ؟ نه خودم میام   بیام رستوران؟؟ یک ساعت دیگه خوبه؟؟ نه نه زحمت نکش من خودم میام فقط بگو چند میشه ، نه جون سعید ممنونم.... تو که مجانی نمیگیری ، قربونت برم..... ممنونم..... پس من یک ساعت دیگه اونجام لطف میکنی ممنون خداحافظ ))).

     آروم سرمو گذاشتم روپشتی کاناپه  چه آرامشی !!!!!!!!

 

 

 

 

 

آریا                            شهریورماه 85            8506262320        

 

+ نوشته شده توسط آریا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 22:48 |

باتمام وجودم پروازمیکردم ، خودموخوشبخت احساس میکردم ، خیلی خوشبخت ، همه ش کلماتش جلوچشمام میرقصیدن (آدم عاشق خوشبخته ، ولی خوشبخت تراونیه که معشوقش هم عاشقش باشه ) پس من هم خوشبخت بودم ، هم خوشبخت ترین .

ازدیشب خوابم نبرده بود ، همه ش نقشه میکشیدم ، ازرنگ لباسام که چی باشه ، کدوم کفشو بپوشم ،..... تالحظه دیدنش که چه جوری رفتارکنم ، چی بگم . روی لباسام که خیلی اذیت شدم ، ازهمه دوستام کمک گرفتم ، به همه شون گفتم ، هرچی لباس خودم داشتم امتحان کردم ، لباسهای دوستامم پوشیدم ، امااونی که میخواستم نشد که نشد . آخرشم لباسام هرتیکه ش مال یکی ازدوستام بود ، طفلکی ها ، ازچندروزپیش بیچاره شون کرده بودم ، آخرسرم هرکدوم بایه ساک ازلباساشون اومدن خونه ما ، تاهمه باهم رواین لباس توافق کردیم . هرچندکه مدام حرفاش توذهنم میچرخید (زیبائی خیلی خوبه ، اما انگیزه کافی برای عاشق شدن نیست )همین طرزتفکرش بود که منوشیفته کرده بود ، احساس میکردم دردنیای جدیدی به روم بازشده ، دنیائی پرازقشنگی ، عشق ، آرامش وهرچی خوبی تودنیاس .

اصلادیدمنونسبت به دنیا ، روابط وخیلی جیزهای دیگه ، بخصوص عشق وحتی عاشق ، به کلی عوض کرده بود . ازلابلای حرفاش میشد یه دیوان شعروحرف های قشنگ درآورد (اونائی که فکرمیکنن معشوق حتمابایدزیباباشه ، اوناسرخودشونوکلاه میذارن ، برای عاشق شدن اصلانبایدشرط زیبائی رولحاظ کرد) دیدگاهش راجع به دنیا وآدماش وروابطشون ، یا به قول خودش جهان بینی ش بینظیربود . منکه ازهیچ کس نه اینارو دیده ونه شنیده بودم ! برای همین هم یک کمی دلشوره داشتم که نکنه این وسط یکی پیدا بشه قبل از من اونوبقاپه ، آخه مادختراعاشق چیزی هستیم که باهاش بتونیم پوزدیگرانو ، بخصوص بعضیاروبزنیم . اینم اگه یه بار ، فقط یه بار ، بعنوان دوستم توجمع میبردم ، وای که چی میشد ، همه روشیفته میکرد، خصوصا اون مریم رو که بااون محسن دوست پسرش ، همه جاباهاش پزمیده که شاعره ، نویسنده س . ماکه غیرازیه شعربی سروته اونم تویکی ازاین هفته نامه های زرد ، که بریده شو همه جاباخودش میاره نشون میده جای دیگه ای هیچی ازش ندیدیم ولی باهمین حرفاش همه رودق مرگ کرده ، تازه محسن هنوزم خواستگاریش نرفته ، اما باهمین تبلیغات انقدرپزمیده که هیشکی جرئت نمیکنه ازماشین پیکان قراضه ش یاازسرکچل وموهای کاشته محسن چیزی بپرسه .

راستش اولاش یه کمی ته دلم میترسیدم که نکنه ازقیافه م خوشش نیاد، البته این مال فبل ازاظهارعشقش بود، بعد خیالم یه کم راحت شد ، وقتی هم ازش پرسیدم که چه جوری میگی عاشق منی ، وقتی که هوز نه منودیدی ، نه حتی یه بارباهمدیگه حتی حرف زدیم جواب داد (دونفرزمانی میتونن عاشق همدیگه میشن که مثل دوقطعه یک پازل همه چاله چوله های همدیگه روپرکرده باشن ، اونهائی که فکرمیکنن زیبائی یاصفات ظاهری دیگه میتونن عشق بسازن ، کاملادراشتباهن ، آدم هاچیزهائی روزیبامیبینن که آگاهانه یا ناآگاهانه براشون تداعی کننده خوبی هاست ، برای همین هم هست که نظرزیباپسندانه حتی ، دونفرباهم یکی نیست . درست به همین دلیل احساساتی که براساس زیبائی ایجادمیشه پایدارنیست وزود ازحرارت میفته) .

البته من دخترزشتی نیستم ، حتی به نظربیشتردوستام زیباهم هستم ، توخیابون هم ازمتلک هائی که میشنوم یا نگاه های رهگذرها میفهمم که نسبتا هم زیبا هستم ، حتی تودانشکده هم یکی دوتاازدانشجوهای ترم های بالاتر ، بهم اظهارعلاقه میکردن ، یکیشون که دیگه زیادی پاپیچم شده بود . باوجود همه اینها ......نمیدونم به هرحال منو شیفته خودش کرده بود .

(زیبائی روآدم میتونه دریه تابلونقاشی پیداکنه واونوبه دیوارخونه ش آویزان کنه . یادریک شعریانوشته ببینه واونوباخط خوش بنویسه وبذلره زیرشیشه میزش ، اما آیا میتونه اساس زندگی عاطفی شوبااون تابلویااون شعربریزه وشکل بده؟ یا تمام عمرش بااون نقاشی یا شعر احساس خوشبختی کنه؟)  یا یه باردیگه نوشته بود برام که : (آدمها یباترین موجودات رو دررویاهاشون دارن ، درعالم واقع هیچ موجودی توان رقابت بااین رویاهاروندارن ، پس خیلی خوش خیالیه که من منتظرباشم که دختری منطبق بارویاهام پیدابشه ومن عاشقش بشم ) .

بعدازچند ای میل که ازش داشتم ، متوجه تفاوتش بابقیه شدم ، راستش اولها یه خورده هم ناامیدبودم ، آخه چه جوری یه همچین آدمی ممکنه عاشق من بشه ؟! منکه چیزی بیشترازبقیه دختراندارم ، امابعدازچندتا ای میل وقتی که نوشت (من احساس میکنم که دارم به تودختر ندیده اما شناخته ، علاقه مند میشم ) کلی کیف کردم وخوشحال شدم . اونوقت منم سعی کردم که کمتر براش ازایده آل هام بگم واصلا کمترحرف بزنم ، چون میترسیدم منوتودسته دخترهای معمولی جابده ، تازه منم میگشتم اینجاواونجا ، توکتابها ، مجلات ، حتی ازتو فیلمهاوسریال های تلویزیون ، چیزی ، مطلبی ، منطبق باشخصیت اون پیداکنم وبراش عنوان کنم .

فکرکنم همین کارهای من باعث شده بود که اونم فکرکنه منم مثل خودشم ومثل اون فکرمیکنم . حتی خیلی وقتا حرفای خودشو بزبون دیگه ای به خودش میگفتم تا آخرش برام نوشت (قبلااحساس میکردم که ازت خوشم میاد . قبلا هم از دوقطعه پازل برات گفتم . میدونی یه پازل هرچقدرهم که بزرگ باشه امکان نداره یک قطعه ش به چندقطعه بخوره ، یه قطعه پازل فقط با یک قطعه دیگه کاملا جفت میشه . وحالامن فکرمیکنم که قطعه خودم روپیداکردم . یه آدم درتمام عمرش فقط میتونه عاشق یک نفرباشه نه دو یا چندنفر !!) این حرفش تیرخلاص روزد ومن فهمیدم که ((منهم عاشقشم )).

بکلی روی زئدگیم ، حتی زندگی عادیمم اثرگذاشته بود . حدود دو ماه بود که باهم آشناشده بودیم ، ازطریق یه سایت دوست یابی اینترنتی ، برای همین هم یه خورده برام سخت بود که به دوستاوآشناهام بگم . شایددیگران فکرمیکردن من یااون مشکلی داریم که ازروال معمولی نمیتونیم برای خودمون دوست پیدا کنیم . برای همین دست به دامن سایت های دوست یابی شدیم . باورش برای دیگران سخته که دونفرازاین راه وبااین شرایط عاشق همدیگه بشن .

اون شرایط خیلی خوبی داشت ، دریه شرکتی کارمیکرد ، فارغ التحصیل رشته نقشه کشی صنعتی بود، عکسی هم که برام فرستاده بود ،گرچه تمام رخ 3*4 بود، امااگه بانامه هاش کنارهم میذاشتیم ، کاملامنطقی بود که من عاشقش بشم . اما برای دیکران که بیرون گودبودن ، به قول خودشون ، هضمش مشکل بود .

گفتم که درزندگیم ، حتی رفتارم به شدت اثرگذاشته بود . مدام بهش فکرمیکردم ، دائم سعی میکردم رفتاروگفتارم طوری باشه ، که اگه اون ناظر باشه موردپسندش باشه ، تمام رویاهامو پرکرده بود ازخودش . شده بود روزائی که چندنامه هم ازهمدیگه داشتیم .

دراین مدت فقط یه بار اونم چهارروزازش بیخبربودم . اون چهارروز برام سیاه ترین روزگارتمام عمرم بود ، بیشترازبیست تا ای میل براش زدم شاید صدتا (آف لاین) براش گذاشتم ، دیگه داشت کارم به دیوونگی میکشید . هزارباربیشتربه خودم بدوبیراه میگفتم که چرا ازش شماره یاآدرسی نگرفتم که حالابتونم برم سراغش . دیگه داشتم مریض میشدم ، هرده دقیقه به اینترنت وصل میشدم که صدای همه روتوخونه درآورده بود . بالاخره روزپنجم ..... اولش باورم نمیشد ، وقتی دیدم تمی باکسم دوتا نامه نخونده دارم ، اولش بغض کردم ، بعد دلم ریخت که اینم بازازاون تبلیغاتی هاس ، بعدش کلی نذرونیازکردم که ازخودش باشه ، آخرش هم وقتی باعجله بازکردم ، اشک چشام نمیذاشت که بخونم . وقتی خوندم که گفته بود بیمارستان بستری بوده بخاطریه تصادف ، اونوقت دوباره دنیام قشنگ شد ، فهمیدم که هنوزم میتونم خودمو خوشبخت بدونم ، ازهمه مهمتر، فهمیدم که عاشقشم ، اونموقع فهمیدم که چرااون اینهمه زورمیزد که به من بفهمونه فرق هست بین دوست داشتن وعاشق بودن .

(بعضی ها خیلی راحت ازعشق میگن ، زودهم میگن عاشق شدن . گفتن کلمه عشق ، یا عاشق بودن از طرف کسی یانشانه حماقت ونادانی اونه ، یا علامت اوج فهمیدگی . ممکنه کسی ، ازکسی ، یاازچیزی خوشش بیاد ، یاحتی خیلی دوستش داشته باشه و بسیارهم بهش علاقمندباشه ، اماگفتن وبه زبان آوردن کلمه عشق ، خیلی شهامت لازم داره . اصولادرک اینکه کسی به مرحله عشق رسیده یانه ، دانائی وادراک زیادی لازم داره ، لذا تاوقتی که واقعا عشق رونشناختیم ودرک نکردیم ، به زبان آوردنش بی حرمتی به ساحت مقدس عشق وعشاقه ) ویا میگفت ( ماآدما تابه کسی یاجیزی کمی علاقمند میشیم فورا میگیم که عاشقشیم ، حتی فرق بین علاقه مندی رو با دوست داشتن نمیدونیم ، وفاصله این هاروتاعشق نمیشناسیم ) .

بعدازکلی عذرخواهی ازمن ، وکلی هم سرزنش های مودبانه ازطرف من ، بالاخره شماره تلفنشو داد وچندباربعدازاین جریان بودکه باهم تماس تلفنی گرفتیم ومن عاشق ترشدم.

خیلی زورزدم ، تااونجاکه دیگه داشتم عصبی میشدم ، تاقرارملاقاتی کذاشتیم ، حالام دارم میرم ببینمش .

تومکاتباتمون ، تماس هامون ازعشق گفته بودیم ، اونم گفته بود که عاشق منه ، منم همینطور . آخه چرانبایدعاشقش میشدم ؟ توعکس که خیلی هم خوش تیپ بود ، ازنظرمعلومات که مطمئنم هیچکدوم ازدوست پسرای دوستام ، حتی به گردش هم نمیرسیدن ، شغل خوب ودرآمدوماشین و ....شایدم خیلی چیزای دیگه هم داره که بهم نگفته .گذشته ازاینا ، من این احساسی روکه بهش دارم ، تاحالابه هیچکس دیگه ای نداشتم ، بااون حرفای قشنگی هم که اون میزد . خوب دیگه منم دق کردم بسکه دوستام پزدوست پسراشونو بهم دادن . بااین اوصاف ،چرا نگم؟ چرابه دوستام معرفیش نکنم ؟ حالاهمه دوستام با اون چیزائی که من ازش تعریف کردم ، بیشترازمن مشتاقن که اونوببینن . امروز دیگه میبینمش بعدش میبرمش ، پزشو میدم   ......( آدم عاشق همه چیزوزیبا میبینه . ممکنه قبلا نسبت به چیزهائی حساس هم بوده ، امازمانیکه عشق تووجودش لانه کنه ، اون معایب رو ، نمیبینه ویاحتی اوناروزیباهم میبینه . مثلاالان ، اگه من توروببینم ، خدای ناکرده ، ازدو چشم هم نابیناهستی ، فکرمیکنی ، حتی یه ذره هم ازاحساسم نسبت به توکم میشه؟؟ نه اصلا ) .

انقدر تورویاهام غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدم ، وای ...خداجون الآن میبینمش . یعنی واقعامن الآن اونو میبینم ؟ باورم نمیشه . دارم میرسم ، یه ماشین پژو یشمی رنگ ، شماره ماشینش روهم داده بود . اهان ... اونجاست ، وای دلم انقده تندتند میزنه که میخواد ازتوسینه م بیاد بیرون ....دارم میبینمش ، بذار آروم آروم برم جلو ، اونم حتماداره منو میبینه ، بذارفکر نکنه دخترجلفی هستم ، یا اصلا فکرنکنه خیلی هول کردم . ولی ....ولی اون چیه روسقف ماشینش ؟ باربند که نیست !! نه ...چرااین شکلیه؟؟ وای .... خدای من .....اون جای صندلی چرخداره !!!! یعنی ......آره ...خدای من اون معلوله ....پس چرا نگفت؟؟؟؟ وای خدا حالا چیکارکنم ؟؟ .....برم جلو؟... نه ...نه ......

 

 

 

 

آریا                                                             آذرماه 85    
+ نوشته شده توسط آریا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 21:0 |

عینک آفتابی بزرگم نمیذاشت نورتندوداغ آفتاب چشمامواذیت کنه امازیراونهمه مانتوولباس وروسری که تنم بود گرما دیگه داشت کلافه ام میکرد چندقدم رفتم جلوترگره روسریموبازکردم گردن وسینه موتاجائیکه میشد هوادادم انگار کمی خنک شدم – این ماشین هاهم که دیگه دیوونم کردن یه ماشین مشکی نمیشناسم چیه چند دقیقه ای بود که پا به پام میومدمیرفت چندمترجلوترمنکه ردمیشدم دوباره راه میفتادبازم جلوتربقیه هم که بانظروبی نظربوقشون مدام میزد- دیگه داشتم اذیت میشدم خوب همین ماشین سیاهه مگه چشه؟ ازکنارش ردشدم راننده روزیرچشمی براندازکردم سی وچندساله بودلباس مرتبی هم تنش بود مثل اینکه خجالتی هم بود .

آروم وایسادم جلوم دوباره ترمزکرد رفتم درجلوروبازکردم بی هیچ حرفی نشستم – انگارباورش نمیشد چنان باسرعت راه افتادوتوخیابون میروند که صدام دراومد

-(چی شده چزااینجوری رانندگی میکنی؟)

 لبخندی مصنوعی رولبش نشست آینه ها روچندبارنگاه کردوپرسید

- (اسمت چیه؟)                        ادامه داد

-(آخه اون پرایدیه بدجوری گیرداده بود نگفتی اسمت چیه؟)

آروم گفتم

-(بهار) 

-(به به بهار؟ اسمتم مثل خودت قشنگه آخه دختری مثل تو؟این موقع روز؟اینجا کناراین خیابون؟)                      فکرکردم که((آخ که بازگیریکی دیگه شون افتادم – چیکارکنم خودشون میخوان دیگه )) .

آخه اینجورمشتریا دودسته ن یه سری شون می خوان پول ندن ومفتی کارشونو بکنن اینه که میرن توتیپ عشق وعاشقی وشروع میکنن به همین حرفاتا آدم روش نشه بگه پول میخوام اونوقت کارشون که تموم میشه حاجی حاجی مکه – یه عده شونم واقعا فکرمیکنن دخترپیغمبروکنارخیابون پیداکردن یه مدت کوتاه عاشق  میشن چشاشون که وامیشه دیگه عشق وهمه چی یادشون میره اینا جوگیر میشن انگاردختررویاهاشون دخترخواب وخیالهاشون الان کنارشون نشسته .

--(کجامیرفتی؟ خیابونو بندآورده بودی – البته اراذل واوباش هم زیادن ولی تو چرا؟)

--((نه مثل اینکه واقعا خیلی بچه س – خیلی خوب حالا که خودش میخوادباشه ماهم هستیم ))

کمی دقیقترنگاش کردم حدودسی ساله چشمای روشن صورت نسبتا محجوبی داشت ادامه داد

-(جای خاصی میخوای بری؟ وقت داری چند دقیقه بیشترهمدیگه رو بهتربشناسیم وبیشترآشنا بشیم؟)                سکوت کردم ادامه داد

(من اسمم محموده مهندس شیمی ام یه کارگاه کوچیک دارم مجردم کارم خیلی زیاده نمیدونم امروزچراامروزاینکاروکردم اصلا ازاین کارا نمیکنم شاید بخاطراین بود که ازتوخوشم اومد دیدم توهم اینکاره نیستی – هان چی میگی؟) وقتش بود گفتم

--(خیلی محمود جان امامن خیلی گرفتارم عجله دارم راستی تاحالاکشی بهت گفته چقدشبیه راجرموری؟ البته جوونیهاش)

کمی خجالت کشید اما گرفت از لبخندش فهمیدم جواب داد

( آره گفتن اما تواین موقع روزچه کاری ؟ اونهم بااین عجله )

(آقای مهندس توازگرفتاری ماهاچه خبرداری ماشین آخرین سیستم –کارخونه – لابد خونه ویلا و...)                      خجالت ودستپاچگی ازصداش میبارید

(چی میگی عزیزم آخه چه گرفتاری ؟ اونم برای دخترقشنگی مثل تویعنی نیم ساعت هم وقت نداری یه آبمیوه چیزی باهم بخوریم بعدهرجاخواستی خودم میبرمت )                     وقتش بود

(میبخشی محمود جان امااین اولین بارنیست که این حرفارومیشنوم توهم اولین مردی نیستی که این حرفارومیزنی – مردها دنبال یه چیزن وبس این حرفا مال اولاشه یه خورده بگذره – هم لحنتون عوض میشه هم حرفائی که زدین یادتون میره نه عزیزم بذار برم دنبال کارم – سرچهارراه برو سمت راست لطفا )

مثل اینکه درست بود تیرم خورده بود جای درستی

(چی میگی مگه چی شده اینقدردلخوری؟ اولا همه مثل هم نیستن ثانیا مگه گرفتاریت چیه؟؟)                       جواب دادم

(ببین آقای مهندس من نه وقتشودارم نه حوصله شو که وقتمو بااین حرفا بگذرونم ) (آخه چیکارداری؟ شوهرداری؟ نامزدت منتظرته؟ چیه؟)

(شوهر؟نامزد؟چه حرفائی میزنی توهم اگه داشتم که اینجوری گرفتارنمیشدم  - آخه چی برات بگم شما هاکه ازدردماهاخبرندارین عزیزم – حالاکه اصرارداری باشه میگم – آره عزیزجان بدهکارم قسطم عقب افتاده یه زنجیرداشتم کلی میارزید بردم پیش یه آشنا که ازش پول بگیرم قسطمو بدم طلبکاره بدجوری اذیت میکنه – اون طلافروشه هم گفته الان برم ازش پول بگیرم – نامردیک سوم قیمت گذاشته دویست تومن میارزه امامیگه هشتاد تومن میخره چون فاکتورنداره چیکارکنم مجبورم حالادارم میرم ازش پولو بگیرم بدم طلبکاره حالافهمیدی؟ دیگه اصراری نداری؟)

ازنگاه استفهام آمیزش که بیشترفیلمش بودفهمیدم که ضربه جای کاریش خورده (هشتاد تومن؟؟ دیوونه ای؟)

(محمودجان ممنونم یه کم بروجلوتردم اون تابلونگهداری من پیاده میشم خیلی ممنون دم اون تابلوخوبه نمی خوام ماروباهم ببینن )

حدسم درست بود اصلاتوجهی به حرفام نکردوبیشترگازداد

(عزیزم راهمودورنکن خواهش میکنم نگهدارپیاده میشم )

درست بود قیافه یه منجی ازآسمون افتاده روگرفته بودمیخواست ثابت کنه که بامردای دیگه فرق داره ازقیافه اش میخوندم

(ببین اگه ازت بخوام بری زنجیرو پس بگیری چی؟)

(چی؟پس بگیرم؟چرا؟ طلبکاروچیکارکنم؟چه حرفائی میزنی ها ببین من بخداخیلی گرفتارم همین جانگهدار خواهش میکنم نگهدار)

 خودشوناراحت وعصبانی نشون دادوباعصبانیت زدروترمزوماشین روکشیدبغل ووایساد –قیافه خجل زده ای گرفتم وآروم بااحتیاط دستموبردم وگذاشتم روی دستش که روی دنده بود

(ناراحت شدی؟ بخدا منظوری نداشتم چیکارکنم توی این جنگل گرفتارشدم همه یه جوری میخوان سر آدم کلاه بذارن منم یه دخترتنها خونواده مم که......تازه فکرمیکنی نمی فهمم منظوراون طلافروشه ازاینهمه سردووندن واون طلبکاره ازاینهمه فشاروتهدید چیه؟ امامنکه اهل این حرفا نیستم جبورم اینجوری تاوان بدم – طلاموارزون بفروشم –دوبرابرنزول بدم  ...توروخداازدست من ناراحت نشو) قیافه متفکری گرفته بود ازبیحرکتی دستش می فهمیدم که دلش داره غنج میزنه باهمون قیافه متفکربه چشام نگاه کرد وگفت

(کجا میشینین ؟باکی زندگی میکنی؟)

(افسریه با مادرم وبرادرم ازخودم کوچیکتره )

(اینا چه نسبتی با تو دارن؟)

(یکی ازآشناهای مادرم معرفی کرده توروخدا بفهم اگه اونا منو باتوببینن میدونی چی میشه؟ منو ببخش اگه قسمت باشه دوباره میبینمت – بازم ممنونم من همینجا پیاده میشم برمیگردم )

 تظاهرکردم که میخوام پیاده بشم دستموگرفت

(صبرکن ببین من نمی خوام فکرکنی همه مردا اونجورین که میگی اگه من اون پولو بهت بدم چی؟زنجیروپس میگیری ؟ قول میدی دیگه سراغ اون آدما نری؟) (چی میگی عزیزجان اولا که تواینکاره نیستی که بدون نظربه من پول بدی ثانیا به فرض هم که ایندفعه دادی دفعه های بعد چی؟ به هر حال ازتعارفت ممنونم – اقلا برای تعارف بدنبود مرسی خداحافظ )

(چی میگی ؟توچرااینجوری هستی ؟ باورکن من هیچ نظری ندارم اصلا من پولوبهت میدم توزنجیرتو پس بگیربده من قرض بهت میدم خوبه ؟)

مخصوصاسکوت کردم هنوزیک باردیگه هم جا برای انکارداشت امابایدیه جوری اینکارومیکردم که طرف نپره  بدجوری رفته بود توقالب یه ناجی تمام عیار سکوتم باعث شد ادامه بده

-(ببین بهارجون من اون آدما یاآشناهاتونمی شناسم اما خوشم میاد که خودت منظورشونو فهمیدی اونانسبت به دخترخوشگل ومتینی مثل تونمیتونن بی تفاوت باشن توراست میگی مردا بعضی هاشون خیلی کثیفن اونقدرکه ازاستیصال ونداری دختری مثل تو میخوان سواستفاده روبکنن اما باورکن من اینجوری نیستم  دلم میخواد بهت ثابت کنم ببین یه قولی بهم میدی ؟ اصلاتو جمعا چقدر بدهکاری؟؟ها؟)

(600تومن بود تاحالا دو تا قسط 80تومنی شودادم اون بی شرف 600تومن داده 800 تومن پس میگیره 10 تا قسط 80 تومنی اون طلافروشه هم دندون منو شمرده که گفته زنجیرو80تومن میخره تازه – زنگ هم زده که الان برم پولو بگیرم تواین خلوتی )

(ببین بهار جون حالا اینجا بده بریم یه جائی بشینیم تا بهت بگم چیکار کنی)

سکوتم هوائیش کرد که قلابش گرفته ودارم رام میشم پس راه افتاد .

چندتاخیابون اونورتر توی یه کافی شاپ صحبتاشوادامه دادازاجتماع فاسدمون دادسخن میداد وسکوت قیافه مظلوم ومتفکرمنهم وادارش میکرد بیشترسخن رانی کنه  - 45دقیقه گذشت یخم حسابی گرفته بود

(خوب دیگه بریم یادت نره باهم میریم زنجیرو پس میگیریم )

(وای نه گفتم اگه ماروباهم ببینن – تازه اگه الان برم مطمئنم اونوبهم پس نمیده باید مامان وداداشموبفرستم ازش بگیرن آخه آشنای اونان طلبکاره هم همینطور)

مطمئن شده بود که کاملاتحت تاثیرم

(خیلی خوب توشماره موبایلمو داری بیا این کارتمم بگیر توهم شماره خودتوپشت این یکی برام بنویس من الان 80 تومنوبهت میدم توامروز بروپول اون مرتیکه روبده زنجیرتم پس بگیردلت خواست بده به من نگران بدهی تم نباش نه اصلا بده مادرت ببره بده تو لازم نیست پیش هیچکدومشون بری . خوب فردا کجا ببینمت؟ یادت نره ها دیگه هی مثل امروز دیرم شده گرفتارم نکنی ها )

(باشه چشم اماتوروخدا زنگ نزنی خونه مون مامانم خیلی تیزه من فقط شبا دیروقت میتونم میتونم صحبت کنم باشه ؟ اصلا حالا که شماره مو داری خیالت راحته من فقط بهت زنگ میزنم  باشه؟)

تواین فاصله سوارشده بودیم وتومسیری که من گفتم داشتیم میرسیدیم .

(داریم میرسیم وای خدا نکنه کسی دیده باشه ببین بروتواون کوچه من پیاده میشم برمیگردم خداحافظ یادت نره)

پیچید توکوچه من باعجله پیاده شدم دستموبه علامت خداحافظی بردم بالا وانگشتامو برای تشکر همراه یه لبخند براش تکون دادم صداشو میشنیدم

(یادت نره امشب تماس بگیروگرنه من زنگ میزنم ها......)

من داشتم دورمیشدم درجهت عکس کمی بعد برگشتم دیدم اومده توخیابون داره از توآئینه منو میپائید پیچیدم تویه کوچه – یه خیابون و تاکسی تاکسی دربست.......

(.....پتیاره تاحالاکدوم قبرستونی بودی دارم ازخماری میمیرم )

کیسه های میوه وخرید روگذاشتم رومیز هنوزصداش بلند بود که..

(ببینم امروزمثل اینکه کاسبیت بد نبوده خوب ولخرجی کردی ببینم چیکارا کردی ها؟؟؟)

(ببین عزیزم چیا برات گرفتم امشب میخوام مال شوهرخودم باشم باهاش حال کنم تو این بیغوله هم میشه بالاخره یه شب روخوش بود اصلا شوهرعزیزم نگران چیه منکه هنوززنده وجوونم درمیارم عزیزم م م م م.....)    

آریا

 

8506301130

 

 

+ نوشته شده توسط آریا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 10:58 |

دوباره مادرش اومدسراغش

-  پاشو ديگه بچه لنگ ظهره ، مگه نميخواي بري مدرسه ؟ زنگتون خورده ،توهنوزخوابيدي؟

اينو گفت درحاليكه لحاف روازروش ميكشيد ، يهوچشماشوواكرد، چندلحظه اي گيج ومنگ بود.

يه گوشه بالش كه مچاله كرده بودزيرگردنش نگاهي كرد ، تاحالافكرميكرددست مادرشه كه اينجوري محكم بغلش كرده بود !

ديشب روهمش باكابوس گذرونده بود ، تالحظه اي كه دست مادرشوتوخواب پيداكردومحكم بغل كرده بود ، اونوقت تونسته بودبخوابه اما بازم تاصبح خواب هاي بد ميديد.

چندلحظه گذشت تاچشاش قشنگ بازشدن ، اونوقت دوروبرو نگاه كرد ، يهو دوباره دلش ريخت ، صبح شده بود ، چيزي كه ازديشب كابوسشوميديد .

صداي مادرش ميومد كه هي اينورواونورميرفت وتوپ وتشرميزد .

  - گلي مگه نگفتم روي اون نونوبپوشون خشك ميشه   محسن ، باتوام گفتم پوليورتوبپوش امروز سردتره

- عليرضا چنددفعه بگم ، پاشوديگه ، منكه نميتونم هرروزبيام دم مدرسه ت به آقاي ناظمت التماس كنم . گلي باتوام من نميرسم ، پاشو عليرضارو بلندكن زودباش .

قبل ازاينكه گلي بيادسراغش ، خودشو ازرختخواب كند ، خواب آلودوبي حوصله ، رفت طرف دستشوئي ، بازم يادش افتاد و هري دلش ريخت ، پاهاش وايستادن ، فكركردكه خودشوبه مريضي بزنه تانره مدرسه ، اما نه مادرش ميفهميددروغ ميگه ، تازه اون يه بارهم كه واقعا مريض بودمادرش باورنكرده بودوباهمون حال فرستاده بودش مدرسه ، اونوقت وسط كلاس حالش به هم خورده بودوباباي مدرسه آورده بودش خونه . حالام اگه ميگفت مريضه ، بازم مادرش ميفرستادش مدرسه .

روي پنجه هاش بلندشدتادستش به شيردستشوئي رسيدوبازش كرد ، بادستاي كوچولوش خواست كاسه كنه ، گرفت زيرآب ، فشارش زيادبود همهش ريخت بيرون ،اوني هم مونده بود آرنجش ميگرفت به كاسه دستشوئي وريخت دوروبر ،فقط دستاي خيسش بودكه ماليدبه صورتش .  

ااگه ازخونه ميرفت بيرون امانميرفت طرف مدرسه چي؟  نه اونوقت پاسبون ميگرفت ميبردش ، پاسبون ها براي همينن كه بچه هائي روكه نميرن مدرسه بگيرن .....

- عليرضا جان ، بدو مادر ، ديرشد عزيزم ، زودتربياصبحونه توبخور ....  گلي چاي عليرضاروريختي؟ كيفتوآماده كردم مادر....

اگه ازدرميرفت بيرون واونا توكوچه خودشون منتظرش بودن چي؟ شايدم همونجوري كه ديشب توخواب ديده بود ، اومدن تو كوچه شون ، چندبارم ازروي ديوارسرك كشيدن توخونه شون ، حتما چندنفرهم بيشترن .

كاش يه طوري ميشدتااون امروزنره مدرسه ، مثلأ چي ميشد؟   نميدونم ، هرچي ، مثلأكفشاش گم ميشد ، كتاباش گم ميشدن ، نميدونم مثلأيهومهمون براشون ميرسيد يا......... يااصلأيه جوري ميشد ، همه يادشون كه اون بره مدرسه ، يا الأن راديو ، همين راديوكه الأن روشنه ، يهو ميگفت – عليرضا امروزنبايدبره مدرسه – اونوقت اونم نميرفت .

-  چراصبحونه تونميخوري عزيزم ؟ داري بازي ميكني؟ بخورپسرم وسط كلاس ضعف ميكني ها...

كاش ميشدهمين الأن ضعف كنه ، مريض بشه ، اونوقت نميرفت مدرسه .

دیشب تورختخواب ،قبل ازاینکه خوابش ببره ، اولش فکرکرداگه مامان ایناش بفهمن اینقدرترسیده چی فکرمیکنن ، نه نه ، اصلا ، حتما بهش می خندن بعدشم حتما مسخره ش میکنن ، بهش میگن ترسو ، بعدشم به اون یارو توفیلمه فکرکرد ، چیکارکرده بودکه اینقدرقوی بود؟ اینقد که چندنفروتنهائی میزد ، تازه اونائی که میزدشون همه شون بزرگ بودن ، مردای بزرگ ، هرکدومشون تنهائی میتونستن حمید فلاح واون دوستاش که همیشه باهاش بودن روباهمدیگه بزنه ، اماحالامیدونست که اوناهمهش خیال بودن ، اماکاشکی الان یه جوری میشدکه هونم مثل همون مرده توفیلم ، انقده قوی میشد .

باهمین افکارکلنجارمیرفت که ازدرکوچه اومدبیرون ، فقط یه پیرمرده ازته کوچه داشت میومد . افکارش ولش نمیکردن . خدایا میشه همین الان به حمید فلاح بگی که باورکنه ، اون مدادی که دیروزدست من دیده ، مال خودمه؟؟؟ میشه بهش بگی که مامانم برام خریده ؟؟ وحشت اینکه تنهاست وتوی کوچه ممکنه اونامنتظرش باشن دیگه داشت اختیارشوازدستش میگرفت ، بغض کرده بود ، بازم داشت باخداحرف میزد . آخه خداتومثل اینکه زورت زیاده مامانم گفته که توازهمه قوی تری ، توکه زورت ازاونام بیشتره ، میشه کاری کنی اوناکاریم نداشته باشن؟

نمیدونست تندراه بره یایواش . میترسیدحالاکه تواین کوچه نیستن شاید توی کوچه پشتی منتظرش باشن .....

مدادقرمزه روازش گرفته بوداونم هیچی نتونسته بودبگه ، یعنی زبونش ازترس بنداومده بود ، توحیاط مدرسه بود که خودحمیدفلاح یهوجلوشوگرفته بود ، گوششوپیچونده بود ، مدادم ازش گرفته بود ، گفته بود (بچه حالادیگه مدادمنو بلندمیکنی؟) بعدشم تهدیدش کرده بود(الان تومدرسه ایم بیرون حالیت میکنم ) بعدشم رفته بودن .

نزدیک کوچه پشتی رسیده بود ، دیگه داشت اشکش درمیومد ، دلش نمیخواست بره توکوچه ، مدرسه بعدازاین کوچه بود . چندتامحصل هم اومدن ازکنارش ردشدن ، هیچ توجهی بهش نکردن ، اونم پشت سرشون راه افتاد ، شاید پشتشون بشه قایم شه ، چشماشو پاک کرد ، تاته کوچه رونگاه کرد ، حمیدفلاح یادوستاش هیچ کدوم نبودن ، قدماشوتندترکرد . حمیدفلاح بهش گفته بود که بیرون حالیت میکنم ، پس اگه میرسید مدرسه دیگه کتریش نداشتن ، ازترس نمیدونست چیکارداره میکنه ، یهو شروع کرد به دویدن . همینجوری هم گریه میکرد ، دیگه ترس حتی نمیذاشت فکر کنه ، اشک چشاشم نمیذاشتن دیگه درست ببینه فقط میخواست خودشو زودتربرسونه توی مدرسه ، ازکنارچندتای دیگه دانش آموز ردشد ، یهویکیشون بلند گفت ( اه این همون پسره نیست؟)( آهای وایستا کارت دارم )ازوحشت نفسش بنداومد میخواست هق هق گریه شوبده بیرون ، یه لحظه به ذهنش رسیدکه دیگه تموم شد ،خودحمیدفلاحه ، خودشم نمیدونست چراوایساده بود . ازوحشت جرئت برگشتن ونیگاکردن نداشت . پسری که صداش زده بوداومدجلو، دستشوگذاشت روشونه ش . پیش خودش فکرکردالان لابدچاقوتودستشه ومیخوادسرشویاهرجای دیگه شوباچافوببره ، یا نه ، اونجوری که امیدتعریف کرده بود ، شایدم باهمون چاقو برای اینکه بیشتراذیتش کنه ، تیکه تیکه گوشت تنشومیبره ، یاگوشهاش یادماغشودونه دونه میبره ، چشماشوازترس بسته بود.

-         اسمت چیه ؟ هان ؟ ...  بیااین مدادت ، دیروزدوستم اشتباهی فکرکرده بودمال اونه .

نشست روزمین اونارفته بودن اشکهاش همینجوری میریختن ، ایندفعه دیگه نمیخواست جلوهق هق شو بگیره ..

 

 

آریا                                                       8509021120
+ نوشته شده توسط آریا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 10:40 |
سلام به همه دوستان

توفیقی است مجدد درراه انداری این وبلاگ تابتونم ازنظرات دوستان

واساتیدگرانمایه استفاده کنم .

این نوشته هاهمگی نوشته خودم است وبه هیچ وجه نه قصدارائه راهکار

یاخدای نکرده تائیدیاردروش یاهرنوع اخلاقیاتی روندارم صرفااگربه دیدیک

نوشته به آنهانگاه بشه کمال امتنان رودارم

بیشترازهمه نیت وقصدم استفاده ازراهنمائی ها ونظرات دوستان رودارم

خواهش میکنم من رومحروم نکنید .

خیلی متشکرم

+ نوشته شده توسط آریا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 10:33 |