<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبک سر</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com</link>
<description>داستان های کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 21 Oct 2007 15:53:42 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چشم</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/14</link>
<description>چشم بارون خیلی قشنگی شروع شده بعداز یک روزمصیبت بار بایدمیرفتم زیر این بارون قشنگ ، واقعا قشنگ ، خیلی هاازاین بارون واهمه دارن ، خیلی جاهاروسیل میگیره ، خیلی سقف هاچکه میکنن وخراب میشن ، خیلی ازکشتزارهارم ممکنه خراب کنه ، امامن امشب واقعا لازمش دارم ، باید منو بشوره ، این کارم کرد . بارون قشنگه ، همیشه قشنگ بوده وزیبا . فقط اونائی که نمیشناسن وبهش احترام نمیذارن ، ازش آسیب میبینن ،اونائی که درکش نمیکنن وباهاش نمیتونن ارتباط برقرارکنن .</description>
<pubDate>Sun, 21 Oct 2007 15:53:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>چت</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/13</link>
<description>چت امشب خيلي علاف شدم ، يه ساعت بيشتره ازاين (ROOM ) به اون (ROOM ) ميچرخم اينقدرچرت وپرت ومزخرف ميگن كه اگه يه (F)بدردبخور هم بياد، همون اول رم ميكنه ودرميره نميدونم اين جووناي ماچي به سرشون اومده آخه اينجوري كه هيشكي حاضرنيست اينجا بمونه چه برسه به اينكه يه دختر(ببخشيد خانم محترم) ، جوابتوبده ، صفحه تندوتند پر ميشد با فونت درشت ورنگ تند - (Ye F az tabriz – zire 25 – CAM sex ham midam lotfan pm) صفحه رو پرميكنه هيچ 10 تا صفحه هم ميره جلو ديگه هيچي غيراز</description>
<pubDate>Sun, 21 Oct 2007 15:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>وجدان</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/12</link>
<description>وجدان شنیدم کبــوترباکبـــوتربــازبابــاز نپرسیدم حکم آن فیلِ دلخسته پرواز شقایق نورستــه گرفتارم کرددرپنجاه کــروکـــورشدم وگنــگ به همه جا عجایب حکمتیست اهتــزازِعشقِ پیری کندغـــزال تیزپارااسیـــرکفتارِمریضی خِــردگــربیابددراین مـعــرکه میدانی رهـــاکندغـــزال راکفتارِباوجـــدانی عجایب نکته هادریافتم دراین عمرِدراز چه زیباست هم جنس هاراباهم پرواز دروبازکردم ، نشست ، درومودبانه بستم وخودم ازاون طرف پشت فرمون نشستم وماشینو روشن کردم .</description>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2007 17:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arezoo</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>صبا</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/11</link>
<description>صبا امروز قرارگذاشتيم تابيادخونه مون آخه هنوزكارش نيمه س وتموم نشده . هرچي بيشتر بهش فكرميكنم ميبينم درست همون كسيه كه من منتظرش بودم وهستم ، هميشه بهش فكركردم ، خوابشوديدم ، يعني آرزوشوداشتم . شايدآرزويه خورده اغراق باشه اما ميدونم كه بالاخره پيداش ميشه همونجوري كه هميشه ميديدمش . نميدونم بازم امشب مثل شبهاي ديگه س يا نه . يعني خيلي مودب ومتين مياد كارشوانجام ميده ، بيشترازحد هم توضيح ميده ، هيچ تعارفي روهم نميپذيره ، بعدش هم ميره .</description>
<pubDate>Wed, 19 Sep 2007 18:38:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>سوئ تفاهم</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/10</link>
<description>بینهایت خوشحالم ، نمیدونم ازخوشحالی چیکارکنم . انگاریه کوه سنگین روکه یک ماهه رودوشم بود برداشتن ، میخوام جیغ بزنم ،‌ راه بیفتم تو کوچه وخیابون هرکی رودیدم ببوسم ،‌ میخوام دادبزنم ، فریادبزنم تاهمه بفهمن که من دوباره خوشبختم . تاهمه بدونن که من دوباره سعادتمو به دست آوردم ، بهتره به دوستام خبربدم ، اول به نازی ،‌ طاقتشو ندارم تافرداصبرکنم که ببینمش همین الان بهش زنگ میزنم ، به لاله ،‌نوشین ،‌ مریم ، به همه شون میگم .</description>
<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 15:55:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/9</link>
<description>بازهم اومد، هميسه درست سروقت ، هميشه به موقع مياد، ميدونه من منتظرشم ، هميشه منتظرشم ، وقتي مياد، بدون هيچ نازوادائي ، هيچ منتي ، ميدونه ، خودم بهش گفتم ، كه چقدرازبودنش ، ازدركنارش بودن لذت ميبرم . فهميدچي ميگم ، درك ميكنه ، جوابمو بالذتي كه بهم ميده داد . اون اول ها كمترازالان ميومد ، فقط شبها ، موقعي كه همه خواب بودن ، منم تنهابودم ، تو اتاقم ، ياهرجاي ديگه ، ولي تنها ، خيلي آروم وبيصدا ، بعدازاينكه مطمئن ميشد ، ومطمئن ميشدم كه هيچكس نيست ، ياهيچكس</description>
<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 15:53:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/8</link>
<description>سرم پائین بودٍ،کمی تندراه میرفتم ،سنگی راباپای راستم شوت کردم افتادداخل آب جوب صداداد ، دستم روازجیبم درآوردم سرموبلند کردم بی هدف به آدمهای رهگذرنگاه کردم ، یه لحظه به فکرم رسید (شایدالآن همه میدونن من کجامیرم وبرای چی میرم)(شایدالآن قیافه م دادمیزنه چیکاره م) دوباره سرموانداختم پائین (دیوونه ای ها آخه ازکجا؟ ازچی؟) قدمهاموکمی تندترکردم ، چندساعتی وقت داشتم درواقع یه عمروقت داشتم اماازچندساعت دیگه میترسیدم معلوم نبود چی میشه شنیده بودم که.....</description>
<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 19:18:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>saboksar</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>زنده گی </title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/7</link>
<description>يه اتاقك ميخوام ، كجا؟ مهم نيست ، بالاي كوه ، تو جنگل ، بيابون ، ياكنارهمين خيابون . كوچولوهم باشه ، بازم خوبه يعني اندازه يه وجب ، يااونقدي كه درازبكشم ، پاهام به اون ور، سرمم به اين ورش بخوره . دروديوارش هم اصلامهم نيست ، ازسنگ ، چوب ، كاه گل يا آهن پاره باشه . سقفش هم ازهرچي ، حتي يه نايلون ، اونقد كه بارون روم نريزه ، حتي اگه قطره هاي آب جلوچشام ، ازنوك دماغم ردشن وبريزن روزمين ، حتي اگه انقد كوتاه باشه كه مجبورشم چهاردست وپا برم تو وبيام بيرون .</description>
<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 18:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arezoo</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>جنون مجنون</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/6</link>
<description>برایش نوشتم : به گمانم پرده هاافتاده وآنچه راسالهای درازچشم برآنهابسته ومیانگاشتم که وجودندارند ، به وضوح میبینم . هیچگاه تصورنمیکردم بتوانم پس ازاوبه شخص دیگری دل ببندم ، امااینک ، اگرمفهوم دلتنگی هایم درزمان بیخبری ازتو، دل بستن باشد ، پس من دلبسته ات شده ام . اگرتفسیروجودتودررویاهایم ، وبه هنگام بیداری درکنارم ، علاقه به توست ، پس به توعلاقمندم . واگر معنای انرژی مضاعفی که مراپرشتاب به سوی تومیکشانددوست داشتن است ، پس من تورادوست میدارم .این همان حقیقتی</description>
<pubDate>Sat, 21 Jul 2007 16:23:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>arezoo</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>سیاه عشق</title>
<link>https://saboksar.blogfa.com/post/5</link>
<description>فقط تاریکی بود و تمامی رنگها سیاه مینمود . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه . درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است. درآن سیاهی سایه های متشکل ازتلفیقی ، نورماه واجسام ، ساختمان ودرختی گرفته تا کلوخی ، بن مایه تخیلات وبازیگران نمایش اشباحند ونمایش باشکوه تمام ، فرازوفرودماهرانه ، غافلگیریش رابه</description>
<pubDate>Tue, 17 Jul 2007 18:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arezoo</dc:creator>
<guid>saboksar.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
</channel>
</rss>
