سوئ تفاهم
بینهایت خوشحالم ، نمیدونم ازخوشحالی چیکارکنم . انگاریه کوه سنگین روکه یک ماهه رودوشم بود برداشتن ، میخوام جیغ بزنم ، راه بیفتم تو کوچه وخیابون هرکی رودیدم ببوسم ، میخوام دادبزنم ، فریادبزنم تاهمه بفهمن که من دوباره خوشبختم . تاهمه بدونن که من دوباره سعادتمو به دست آوردم ، بهتره به دوستام خبربدم ، اول به نازی ، طاقتشو ندارم تافرداصبرکنم که ببینمش همین الان بهش زنگ میزنم ، به لاله ،نوشین ، مریم ، به همه شون میگم . وای خداجونم چقدردوستت ذارم منوببخش که ازت ناامیدشده بودم واونهمه چرت وپرت گفتم ، بایدمنوببخشی . باورکن اگه منوببخشی دیگه درست وحسابی بهت ایمان میارم ونمازخون میشم ، همه کارای یه زن مومن روانجام میدم . تازه همه نذرونیازهارم حتما ادا میکنم . وای خداجون ، خداجون چقدرخوشحالم . اما میارزید ، یک ماه تموم جهنم روباچشای خودم دیدم وتوش زندگی کردم ، حالا انگاری توی بهشتم ، خداجونم ازت متشکرم .
ازفکرشم تنم میلرزه ، خداجونم ممنونم . این یک ماهه چی کشیدم فقط خدامیدونه وبس ، چندبارنزدیک بود اونوبکشم وبشم قاتل عشقم ، سامانم رومیگم ، عشق خوب وپاکمو ، حتی میخواستم خودمم بکشم !! وای که چه روزهای سیاهی بود خوب شد کاری دست خودم واون عزیزم ندادم ، چقدرخوب شد که باهاش حرف زدم ، خیلی خوب شد که همه چی روروشن کرد، من چقدراشتباه میکردم !! نزدیک بود دیگه طاقتم تموم بشه وکاری کنم که دیگه پشیمونی هم هیچ فایده ای نداشت .....
یکماه پیش ، نه دقیقا بیست وشش روز پیش بودکه شروع شد ، یعنی شروع نشد ، بیست وشش روز پیش بودکه خرشدم ، احمق شدم ، دیوونه شدم وخوشی زدزیردلم وبه حرف این دختره گوش کردم ، ازهمون لحظه روزگارمن سیاه شد ، تباه شدم ، روزهام ازشب هم تیره ترشد ، فقط خدامیدونه چی کشیدم . راستش به این نتیجه رسیدم که خدالازم نیست برای تنبیه بنده های گناهکارش جهنم درست کنه یاتوآتیش بندازه ،یاماروعقرب به جونشون بندازه ، فقط کافیه فکرشونو مثل من خراب کنه ، بدترین عذاب های دنیا وآخرت همینه . منکه نمیتونم توصیف کنم چی به روزم اومد . پای چشام سیاه شده ویه انگشت گودافتاده ، پنج کیلوهم لاغرشدم . انقدگریه کردم که چشام همیشه مثل یه کاسه خون بود . این مدت هیچ کاری نتونستم درست انجام بدم . توشرکت سه باربهم اخطاردادن ومیخواستن اخراجم کنن بسکه خرابکاری کردم ، خرابکاری که چه عرض کنم کاری که نمیتونستم بکنم اون کارائی هم که زورکی انجام میدادم انقده تابلوخرابکاری بود که ریزودرشت وهمکاران فهمیدن . آخرین باراگه باگریه جریان رو برای مدیرمون تعریف نکرده بودم که تاحالا اخراج شده بودم .
طفلکی سامان این یک ماهه روچی کشیده ازدست من . ازیه طرف نمیدونست چرامن اینجوری شدم ، ازاونورهم نمیدونست چیکاربکنه بامن ! فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه . واقعا روم نمیشه توی چشاش نگاه کنم . جدا چرامن اینقدراحمق شده بودم ؟ چراهمون روزاول باخودش صحبت نکردم؟ آره درست بیست وشش روز پیش بودکه نازی جریانی روبرام تعریف کرد . نمیدونم چرااحساس کردم که مخصوصا داره به من ندامیده که حواسموجمع کنم . اون جریان خیانت شوهردوستشو برام تعریف کرد ، امایه جوری برام تعریف کردکه انگارداره به من میگه حواسموجمع کنم ومراقب سامان باشم . چیزائی که باعث شک دوستش به شوهرش شده بود انگاردقیقاهمون چیزائیه که دررفتارسامان هم بود . اصلامثل اینکه دقیقاداشت راجع به سامان حرف میزد ، خوب منهم به سک افتادم ، هرکی دیگه هم جای من بود همینطور میشد آخه سامان این اواخرتغییراتی کرده بود درست مثل شوهردوست نازی !!
تااون روز ماخوشبخت بودیم . من وسامان بایه عشق افلاطونی ازدواج کردیم ، یه عشق واقعی ، سه سال هم ازازدواجمون میگذشت وزندگی خیلی خوبی هم داشتیم . وضع مالیمون خیلی عالی نبود اما زندگی عاشقانه مون باعث حسادت خیلی ها بود . آخه ماواقعا خوشبخت بودیم ، یعنی خوشبخت هستیم البته باید این یک ماهه روبذلریم کناروازش صرفنظرکنیم چون واقعا فقط یه حماقت بچه گانه بیشترنبود . حماقت بخاطراینکه بجای اینکه مثل امروز باهاش حرف بزنم وهمه چی روبگم وازش توضیح بخوام ، مثل کارآگاه ها تلفن هاشو کنترل میکردم ، تعقیبش میکردم و بدترازهمه زندگی خودم واطرافیانمو جهنم کرده بودم . طفلکی سامان هاج وواج منووزندگیمونو نگاه میکردونمی فهمیدچی شده . باورکن فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه ودم نزنه . وقتی یادم میفته که این مدت چی به روزش آوردم ازخودم بدم میاد . چه بلاهائی که سرش نیاوردم آخه دست خودم نبود هرچقدرهم که میخواستم جلوخودمو بگیرم نمیشد .
چقدرازش بدم اومده بود ! وای خدایعنی ممکنه منوببخشه ؟ اگه منونبخشه هم باورکن حق داره ! جدا که حق داره هربلائی میخوادسرم بیاره البته بازم جبران نمیشه . امشب من تلافی میکنم ، یه شام عالی ، یه دسته گل بزرگ وقشنگ هم میگیرم بایک کیک خوشگل براش سورپرایزمیکنم ، آره یه جشن دونفره ، اونوقت باید یه کاری کنم که تاحالانکردم ، بایدفکرکنم که چیکارکنم ؟ یه کارمتفاوت . یه کاری که حالیش کنم چقدردوستش دارم وچقدرهم شرمنده ، مثلاپاهاشو ماچ کنم ، باید یه کارمتفاوت باشه که لیاقت این خوشبختی دوباره روداشته باشه . بایدبدونه که چقدرخوشحالم وچقدردوستش دارم ، ومهمتر اینکه چقدرپشیمونم .
حالاکه فکرشومیکنم شایدنازی هم زیادتقصیری نداره . شایداون طفلک هم میخواسته یه جورائی بهم کمک کنه ومنظوربدی نداشته آخه اون اولش هم چیزی راجع به سامان نگفت ، فقط داستان دوستشو تعریف کرد. این من بودم که به فکرشباهت داستان بارفتارسامان وزندگی خودم افتادم وآخرشم این دسته گل روبه آب دادم . نازی بعدا که روزوحال منودیدوجریان سامان وشکم روبه اون براش گفتم اونم کمکم کرد . ولی خوب اونهم مثل من ، تازه اونکه اطلاعاتی کامل مثل خودم راجع به زندگیم نداشت ، خوب منم چیزائی روبراش تعریف کردم ، هرکی هم بود به اشتباه میافتاد مگه خودمن اشتباه نکردم؟ خوب اون بیچاره که گناهی نداشت . اصلا امروز بهترین روزه ، همه خوبن ، همه فرشته هستن وبیگناه ، امروز همه چیز قشنگه ، دنیا زیباست ، هیچ چیزبدی توی دنیا نیست ، سامان هم حتما منوبخشیده . بعدازاینکه صحبت هامون تموم شدوهمه چی روشن شد اونوقت برای اولین باربعداز یه ماه من خندیدم . وقتی حرفاشو شنیدم اشکهامو پاک کردم وخندیدم ، نمیدونستم چه جوری خوشحالیمو نشون بدم . اونم منوبوسیدورفت . طفلک دیرشم شده بود فقط بخاطر من موندحرفاشوزدتامنوازاون حال دربیاره . وقتی دیدکه من چقدرشرمنده شدم ، وقتی بالاخره خنده مودید اونوقت بلندشد منوبوسیدوگفت :
(حالااگه خانم خانومااجازه میدن من خیلی دیرم شده ، یعنی یکساعت ونیم هم ازقرارم گذشته ، برم؟)
منکه ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم یعنی ازخجالت روم نمیشدحرفی بزنم ، فقط خندیدم وسرموتکون دادم البته اون ازنگاهم همه چی روفهمید ، یعنی فهمید که چقدرشرمنده شدم اونوقت منوبوسیدوباعجله رفت . طفلک حتی آخرین لحظه هم مزاحم کارش بودم . امادیگه قول میدم ، به خودم ، به خدای خودم قول میدم که تاآخرعمرم اذیتش نکنم شایدتلافی بشه .
آره حدود یه ماه پیش بودکه باحرفای نازی یهودلم ریخت که نکنه سامان هم داره به من خیانت میکنه . روزگارسیاهم ازهمون لحظه شروع شد . هرچی پیش خودم فکرمیکردم میدیدم که آره سامان هم مدتیه رفتارش عوض شده . وقتی بیشترروی جزئیات دقت میکردم چیزای جدیدی کشف میکردم مثل دیراومدن بعضی شبها ، یاخاموش کردن موبایلش درساعاتی که منهم نمیدونستم کجاست ، یاحرف زدن های توی اتاق اونم یواشکی ، یکی دوبارهم وسط دیدن فیلم موبایلش زنگ خوردواون پاشد رفت توی اتاق وقتی حرفاش تموم شد برگشت . ازهمه مهمتراحساس میکردم اظهارعلاقه هاش دیگه مثل سابق نیست نمیدونم چرافکرمیکردم خیلی مصنوعیه ، وخیلی چیزای دیگه ....
اولین اقدامم ازروی نفرت بود یا وحشت ، یا چیزی بین اینا ، ترس ازاینکه باچیزی روبرو بشم که ازش وحشت میکردم اونوقت بود که احساس نفرت کردم نفرت از....... . اول رفتم سراغ گوشی موبایلش ، آخه دوست نازی هم ازروی موبایل شوهرش خیانتشو فهمیده بود . شماره های زیادی اون تو بودن ،خیلی هارم نمیشناختم اما باعجله همه رونوشتم آخه داشت ازحموم میومدبیرون . چندتا شماره به نظرم خیلی مشکوک میومد ، تقریبا هرروز اونم چندباردرروزصحبت کرده بود . خلاصه باکلی جیمزباندبازی وکمک های نازی یکی ازاونا خانمی جوون ازآب دراومد که روزی چندباراونهم طولانی باهمدیگه حرف زده بودن . حتی شبها هم باهمدیگه تماس داشتن . نمیدونم ازکجا ولی سامان انگارفهمیده بودکه دارم موبایلشوکنترل میکنم ، دیگه اونو دم دست نمیذاشت یاهمه شماره هاروپاک میکرد همین هم شکمو تبدیل به یقین کرد.
دیگه نمی فهمیدم چیکارکنم . روزی چندبارتلفنی درمحل کارش کنترلش میکردم یاسرزده میرفتم شرکتشون . اونم فهمیده بودیه خبرائی هست چندبارهم پرسید که چی شده ؟ یاچراگرفته ام ورفتارم عوض شده ؟ اما منکه هنوزمدرکی نداشتم برای همینم هیچی نمیتونستم بگم اماخیلی دلم میخواست هرچی ازدهنم میادبارش کنم البته نازی هم تاکیدمیکردتامدرکی گیرنیاوردیم هیچی نبایستی بگم .فقط خدامیدونه چه روزائی به من گذشت . چندبارهم همراه نازی بالباس مثلامبدل وعینک های آفتابی تعقیبش کردیم . یکی دوباراول که ناشی بودیم وتوی ترافیک گمش کردیم .
یک بارفقط تاآخرش تونستیم بریم که اونم هیچی دستمونو نگرفت .
روزبه روز ، نه ، ساعت به ساعت حال من بدترمیشد یه جوری شده بودکه دیگه هرحرکت ورفتارش یاهرجمله ش به نظرم مشکوک میومد این اواخرکه دیگه واقعا دیوونه شده بودم حتی تصمیم گرفتم یه جورائی سربه نیستش کنم . حتی برای امتحان یه بارتوی چائی چندتا قرص مسهل ریختم ودادم خورد طفلک تاغروب توی خونه موندوحتی سرکارهم نتونست بره . حالاکه فکرشومیکنم انقددلم براش میسوزه وازخودم بدم میاد !.حتی یه شب هم که ازناراحتی خوابم نمیبردبه سرم زدکه خودمو بکشم . ازجام بلندشدم رفتم یه مشت قرص خواب آورهم آوردم امایادحرف نازی افتادم که گفته بود ، یعنی همیشه میگفت که زودتصمیم نگیرم شایدواقعاهیچی نباشه !! اونوقت منصرف شدم گذاشتم برای وقتی که تونستم خیانتشو ثابت کنم . الان خیلی خوشحالم که هیچکدوم ازاون کارارونکردم بیشترازاین خوشحالم که فهمیدم اشتباه میکردم وسامان من اصلاخیانتکارنیست هیچ ، بلکه منم خیلی دوست داره این یعنی خوشبختی . امروزخیلی خوشحالم انگارتموم دنیارو دادن به من تنها . بعدازظهرسامان خودش اومد وانقدبهم پیله کردواصرارکردکه بگم چی شده . میگفت :
(عزیزم توداری منودیوونه میکنی الان یک ماهه که توبکلی عوض شدی ، منهم هرکاری کردم نفهمیدم چرا؟ امروز باوجوداینکه خیلی هم کاردارم امادیگه تصمیم گرفتم بمونم تا باتوصحبت کنم وروشن کنم که چی شده باورکن تا نگی چی شده من نمیرم وولت هم نمیکنم بایدبگی چی شده وتوچرااینجوری میکنی؟)
ازطرفی هم خودم دیگه خسته وکلافه شده بودم هم نازی هم طفلکی که این مدت هم حکم مشاورمنوداشت وهم عملاتوی تمام کارها پابه پای من دویده بود ، گفته بودکه بهتره روراست باخودش حرف بزنم این بودکه وقتی سامان اینجوری گفت منهم بغضم ترکیدونشستم همه چی روبهش گفتم . گفتم که میخوام بدونم اون خانم کیه ؟ لابد شبها هم که دیرمیومد بااون بوده وهزارتاحرف دیگه ... اونم اولش یه کمی ساکت بود ومنونگاه میکرد بعدش یهویی زدزیرخنده ، حالانخندکی بخند . منهم که اعصابم حسابی حسابی بهم ریخته بود ، بدترشدم ودرحال هق هق گریه چندتائی هم زدم روی سینه ش . صحنه جالبی بود اونم گذاشت هرچقدرکه میخوام بزنمش وهرچی که دلم میخواست بگم ، بعدش که کمی آرومتر شدم اون بایه لبخندوبایه آرامش عجیبی گفت :
(خوب عزیزم تموم شد؟ حالاجواب میخوای ؟ خوب عزیزدلم چراازروزاولبه خودم نگفتی تااینهمه عذاب نکشی ؟ بیا .. بیا تابرات بگم .....)
وگفت وگفت ... تاحرفاش تموم شد . اونوقت من ازخجالت نمیدونستم چیکارکنم اصلاروم نمیشد توی چشاش نگاه کنم . شماره خانمی روکه من بهش مشکوک بودم باموبایلش گرفت ومن باهاش حرف زدم . ازخجالت به لکنت افتاده بودم . اون خانم دورازچشم شرکت یه پروژه روبه سامان پیشنهادداده بود وسامان هم برای سورپرایز کردن من قبول کرده بود . طفلک میخواست برای تولدم همون گردنبند گرونقیمته روکادوبخره . البته اون پروژه هم نشده بودبرای همین هم تعقیب وگریزهای ما بیفایده بود . ازخجالتم بعدازتوضیحات سامان وبعدازصحبت کردن بااون خانم ، پاشدم ورفتم توآشپزخونه اونم اومددنبالم منوبوسید . وقتی که دیدقانع شدم باعجله رفت آخه بیچاره خیلی دیرش شده بود . حالامیخوام به نازی زنگ بزنم همه چی روبگم اصلابایدبه همه بگم .
ایوای سامان خوبم انقدرعجله کردکه گوشیشم دست من جاگذاشت . وای حالادیگه رفته وبهش نمیرسم ، ماشینش هم نیست دیگه بهش نمیرسم ، چیکارکنم ؟ عیبی نداره خودش متوجه میشه برمیگرده میبره ..... حالا برم زودتر به نازی خبربدم .
باگوشی سامان شروع کردم به گرفتن شماره نازی ......
زنگ میخورد .. چندلحظه بعد صدای نازی میومد اصلا مهلت نداد حتی یک الو کوتاه بگم با شوق وذوق عجیبی تقریبا فریادزد :
( چی شد عشق من ؟ همه چی درست شد؟ دیدی گفتم دخترساده ایه ؟ حالا دیگه باخیال راحت بیا پیش خودم عزیزم دیگه اصلا به سامان من شک نمیکنه .......)
گوشی ازدستم افتاد و . . . . .
آریا ۸۵۰۳۱۵۲۲۰۰
ازفکرشم تنم میلرزه ، خداجونم ممنونم . این یک ماهه چی کشیدم فقط خدامیدونه وبس ، چندبارنزدیک بود اونوبکشم وبشم قاتل عشقم ، سامانم رومیگم ، عشق خوب وپاکمو ، حتی میخواستم خودمم بکشم !! وای که چه روزهای سیاهی بود خوب شد کاری دست خودم واون عزیزم ندادم ، چقدرخوب شد که باهاش حرف زدم ، خیلی خوب شد که همه چی روروشن کرد، من چقدراشتباه میکردم !! نزدیک بود دیگه طاقتم تموم بشه وکاری کنم که دیگه پشیمونی هم هیچ فایده ای نداشت .....
یکماه پیش ، نه دقیقا بیست وشش روز پیش بودکه شروع شد ، یعنی شروع نشد ، بیست وشش روز پیش بودکه خرشدم ، احمق شدم ، دیوونه شدم وخوشی زدزیردلم وبه حرف این دختره گوش کردم ، ازهمون لحظه روزگارمن سیاه شد ، تباه شدم ، روزهام ازشب هم تیره ترشد ، فقط خدامیدونه چی کشیدم . راستش به این نتیجه رسیدم که خدالازم نیست برای تنبیه بنده های گناهکارش جهنم درست کنه یاتوآتیش بندازه ،یاماروعقرب به جونشون بندازه ، فقط کافیه فکرشونو مثل من خراب کنه ، بدترین عذاب های دنیا وآخرت همینه . منکه نمیتونم توصیف کنم چی به روزم اومد . پای چشام سیاه شده ویه انگشت گودافتاده ، پنج کیلوهم لاغرشدم . انقدگریه کردم که چشام همیشه مثل یه کاسه خون بود . این مدت هیچ کاری نتونستم درست انجام بدم . توشرکت سه باربهم اخطاردادن ومیخواستن اخراجم کنن بسکه خرابکاری کردم ، خرابکاری که چه عرض کنم کاری که نمیتونستم بکنم اون کارائی هم که زورکی انجام میدادم انقده تابلوخرابکاری بود که ریزودرشت وهمکاران فهمیدن . آخرین باراگه باگریه جریان رو برای مدیرمون تعریف نکرده بودم که تاحالا اخراج شده بودم .
طفلکی سامان این یک ماهه روچی کشیده ازدست من . ازیه طرف نمیدونست چرامن اینجوری شدم ، ازاونورهم نمیدونست چیکاربکنه بامن ! فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه . واقعا روم نمیشه توی چشاش نگاه کنم . جدا چرامن اینقدراحمق شده بودم ؟ چراهمون روزاول باخودش صحبت نکردم؟ آره درست بیست وشش روز پیش بودکه نازی جریانی روبرام تعریف کرد . نمیدونم چرااحساس کردم که مخصوصا داره به من ندامیده که حواسموجمع کنم . اون جریان خیانت شوهردوستشو برام تعریف کرد ، امایه جوری برام تعریف کردکه انگارداره به من میگه حواسموجمع کنم ومراقب سامان باشم . چیزائی که باعث شک دوستش به شوهرش شده بود انگاردقیقاهمون چیزائیه که دررفتارسامان هم بود . اصلامثل اینکه دقیقاداشت راجع به سامان حرف میزد ، خوب منهم به سک افتادم ، هرکی دیگه هم جای من بود همینطور میشد آخه سامان این اواخرتغییراتی کرده بود درست مثل شوهردوست نازی !!
تااون روز ماخوشبخت بودیم . من وسامان بایه عشق افلاطونی ازدواج کردیم ، یه عشق واقعی ، سه سال هم ازازدواجمون میگذشت وزندگی خیلی خوبی هم داشتیم . وضع مالیمون خیلی عالی نبود اما زندگی عاشقانه مون باعث حسادت خیلی ها بود . آخه ماواقعا خوشبخت بودیم ، یعنی خوشبخت هستیم البته باید این یک ماهه روبذلریم کناروازش صرفنظرکنیم چون واقعا فقط یه حماقت بچه گانه بیشترنبود . حماقت بخاطراینکه بجای اینکه مثل امروز باهاش حرف بزنم وهمه چی روبگم وازش توضیح بخوام ، مثل کارآگاه ها تلفن هاشو کنترل میکردم ، تعقیبش میکردم و بدترازهمه زندگی خودم واطرافیانمو جهنم کرده بودم . طفلکی سامان هاج وواج منووزندگیمونو نگاه میکردونمی فهمیدچی شده . باورکن فقط یه همچین فرشته ای میتونه انقدرتحمل داشته باشه ودم نزنه . وقتی یادم میفته که این مدت چی به روزش آوردم ازخودم بدم میاد . چه بلاهائی که سرش نیاوردم آخه دست خودم نبود هرچقدرهم که میخواستم جلوخودمو بگیرم نمیشد .
چقدرازش بدم اومده بود ! وای خدایعنی ممکنه منوببخشه ؟ اگه منونبخشه هم باورکن حق داره ! جدا که حق داره هربلائی میخوادسرم بیاره البته بازم جبران نمیشه . امشب من تلافی میکنم ، یه شام عالی ، یه دسته گل بزرگ وقشنگ هم میگیرم بایک کیک خوشگل براش سورپرایزمیکنم ، آره یه جشن دونفره ، اونوقت باید یه کاری کنم که تاحالانکردم ، بایدفکرکنم که چیکارکنم ؟ یه کارمتفاوت . یه کاری که حالیش کنم چقدردوستش دارم وچقدرهم شرمنده ، مثلاپاهاشو ماچ کنم ، باید یه کارمتفاوت باشه که لیاقت این خوشبختی دوباره روداشته باشه . بایدبدونه که چقدرخوشحالم وچقدردوستش دارم ، ومهمتر اینکه چقدرپشیمونم .
حالاکه فکرشومیکنم شایدنازی هم زیادتقصیری نداره . شایداون طفلک هم میخواسته یه جورائی بهم کمک کنه ومنظوربدی نداشته آخه اون اولش هم چیزی راجع به سامان نگفت ، فقط داستان دوستشو تعریف کرد. این من بودم که به فکرشباهت داستان بارفتارسامان وزندگی خودم افتادم وآخرشم این دسته گل روبه آب دادم . نازی بعدا که روزوحال منودیدوجریان سامان وشکم روبه اون براش گفتم اونم کمکم کرد . ولی خوب اونهم مثل من ، تازه اونکه اطلاعاتی کامل مثل خودم راجع به زندگیم نداشت ، خوب منم چیزائی روبراش تعریف کردم ، هرکی هم بود به اشتباه میافتاد مگه خودمن اشتباه نکردم؟ خوب اون بیچاره که گناهی نداشت . اصلا امروز بهترین روزه ، همه خوبن ، همه فرشته هستن وبیگناه ، امروز همه چیز قشنگه ، دنیا زیباست ، هیچ چیزبدی توی دنیا نیست ، سامان هم حتما منوبخشیده . بعدازاینکه صحبت هامون تموم شدوهمه چی روشن شد اونوقت برای اولین باربعداز یه ماه من خندیدم . وقتی حرفاشو شنیدم اشکهامو پاک کردم وخندیدم ، نمیدونستم چه جوری خوشحالیمو نشون بدم . اونم منوبوسیدورفت . طفلک دیرشم شده بود فقط بخاطر من موندحرفاشوزدتامنوازاون حال دربیاره . وقتی دیدکه من چقدرشرمنده شدم ، وقتی بالاخره خنده مودید اونوقت بلندشد منوبوسیدوگفت :
(حالااگه خانم خانومااجازه میدن من خیلی دیرم شده ، یعنی یکساعت ونیم هم ازقرارم گذشته ، برم؟)
منکه ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم یعنی ازخجالت روم نمیشدحرفی بزنم ، فقط خندیدم وسرموتکون دادم البته اون ازنگاهم همه چی روفهمید ، یعنی فهمید که چقدرشرمنده شدم اونوقت منوبوسیدوباعجله رفت . طفلک حتی آخرین لحظه هم مزاحم کارش بودم . امادیگه قول میدم ، به خودم ، به خدای خودم قول میدم که تاآخرعمرم اذیتش نکنم شایدتلافی بشه .
آره حدود یه ماه پیش بودکه باحرفای نازی یهودلم ریخت که نکنه سامان هم داره به من خیانت میکنه . روزگارسیاهم ازهمون لحظه شروع شد . هرچی پیش خودم فکرمیکردم میدیدم که آره سامان هم مدتیه رفتارش عوض شده . وقتی بیشترروی جزئیات دقت میکردم چیزای جدیدی کشف میکردم مثل دیراومدن بعضی شبها ، یاخاموش کردن موبایلش درساعاتی که منهم نمیدونستم کجاست ، یاحرف زدن های توی اتاق اونم یواشکی ، یکی دوبارهم وسط دیدن فیلم موبایلش زنگ خوردواون پاشد رفت توی اتاق وقتی حرفاش تموم شد برگشت . ازهمه مهمتراحساس میکردم اظهارعلاقه هاش دیگه مثل سابق نیست نمیدونم چرافکرمیکردم خیلی مصنوعیه ، وخیلی چیزای دیگه ....
اولین اقدامم ازروی نفرت بود یا وحشت ، یا چیزی بین اینا ، ترس ازاینکه باچیزی روبرو بشم که ازش وحشت میکردم اونوقت بود که احساس نفرت کردم نفرت از....... . اول رفتم سراغ گوشی موبایلش ، آخه دوست نازی هم ازروی موبایل شوهرش خیانتشو فهمیده بود . شماره های زیادی اون تو بودن ،خیلی هارم نمیشناختم اما باعجله همه رونوشتم آخه داشت ازحموم میومدبیرون . چندتا شماره به نظرم خیلی مشکوک میومد ، تقریبا هرروز اونم چندباردرروزصحبت کرده بود . خلاصه باکلی جیمزباندبازی وکمک های نازی یکی ازاونا خانمی جوون ازآب دراومد که روزی چندباراونهم طولانی باهمدیگه حرف زده بودن . حتی شبها هم باهمدیگه تماس داشتن . نمیدونم ازکجا ولی سامان انگارفهمیده بودکه دارم موبایلشوکنترل میکنم ، دیگه اونو دم دست نمیذاشت یاهمه شماره هاروپاک میکرد همین هم شکمو تبدیل به یقین کرد.
دیگه نمی فهمیدم چیکارکنم . روزی چندبارتلفنی درمحل کارش کنترلش میکردم یاسرزده میرفتم شرکتشون . اونم فهمیده بودیه خبرائی هست چندبارهم پرسید که چی شده ؟ یاچراگرفته ام ورفتارم عوض شده ؟ اما منکه هنوزمدرکی نداشتم برای همینم هیچی نمیتونستم بگم اماخیلی دلم میخواست هرچی ازدهنم میادبارش کنم البته نازی هم تاکیدمیکردتامدرکی گیرنیاوردیم هیچی نبایستی بگم .فقط خدامیدونه چه روزائی به من گذشت . چندبارهم همراه نازی بالباس مثلامبدل وعینک های آفتابی تعقیبش کردیم . یکی دوباراول که ناشی بودیم وتوی ترافیک گمش کردیم .
یک بارفقط تاآخرش تونستیم بریم که اونم هیچی دستمونو نگرفت .
روزبه روز ، نه ، ساعت به ساعت حال من بدترمیشد یه جوری شده بودکه دیگه هرحرکت ورفتارش یاهرجمله ش به نظرم مشکوک میومد این اواخرکه دیگه واقعا دیوونه شده بودم حتی تصمیم گرفتم یه جورائی سربه نیستش کنم . حتی برای امتحان یه بارتوی چائی چندتا قرص مسهل ریختم ودادم خورد طفلک تاغروب توی خونه موندوحتی سرکارهم نتونست بره . حالاکه فکرشومیکنم انقددلم براش میسوزه وازخودم بدم میاد !.حتی یه شب هم که ازناراحتی خوابم نمیبردبه سرم زدکه خودمو بکشم . ازجام بلندشدم رفتم یه مشت قرص خواب آورهم آوردم امایادحرف نازی افتادم که گفته بود ، یعنی همیشه میگفت که زودتصمیم نگیرم شایدواقعاهیچی نباشه !! اونوقت منصرف شدم گذاشتم برای وقتی که تونستم خیانتشو ثابت کنم . الان خیلی خوشحالم که هیچکدوم ازاون کارارونکردم بیشترازاین خوشحالم که فهمیدم اشتباه میکردم وسامان من اصلاخیانتکارنیست هیچ ، بلکه منم خیلی دوست داره این یعنی خوشبختی . امروزخیلی خوشحالم انگارتموم دنیارو دادن به من تنها . بعدازظهرسامان خودش اومد وانقدبهم پیله کردواصرارکردکه بگم چی شده . میگفت :
(عزیزم توداری منودیوونه میکنی الان یک ماهه که توبکلی عوض شدی ، منهم هرکاری کردم نفهمیدم چرا؟ امروز باوجوداینکه خیلی هم کاردارم امادیگه تصمیم گرفتم بمونم تا باتوصحبت کنم وروشن کنم که چی شده باورکن تا نگی چی شده من نمیرم وولت هم نمیکنم بایدبگی چی شده وتوچرااینجوری میکنی؟)
ازطرفی هم خودم دیگه خسته وکلافه شده بودم هم نازی هم طفلکی که این مدت هم حکم مشاورمنوداشت وهم عملاتوی تمام کارها پابه پای من دویده بود ، گفته بودکه بهتره روراست باخودش حرف بزنم این بودکه وقتی سامان اینجوری گفت منهم بغضم ترکیدونشستم همه چی روبهش گفتم . گفتم که میخوام بدونم اون خانم کیه ؟ لابد شبها هم که دیرمیومد بااون بوده وهزارتاحرف دیگه ... اونم اولش یه کمی ساکت بود ومنونگاه میکرد بعدش یهویی زدزیرخنده ، حالانخندکی بخند . منهم که اعصابم حسابی حسابی بهم ریخته بود ، بدترشدم ودرحال هق هق گریه چندتائی هم زدم روی سینه ش . صحنه جالبی بود اونم گذاشت هرچقدرکه میخوام بزنمش وهرچی که دلم میخواست بگم ، بعدش که کمی آرومتر شدم اون بایه لبخندوبایه آرامش عجیبی گفت :
(خوب عزیزم تموم شد؟ حالاجواب میخوای ؟ خوب عزیزدلم چراازروزاولبه خودم نگفتی تااینهمه عذاب نکشی ؟ بیا .. بیا تابرات بگم .....)
وگفت وگفت ... تاحرفاش تموم شد . اونوقت من ازخجالت نمیدونستم چیکارکنم اصلاروم نمیشد توی چشاش نگاه کنم . شماره خانمی روکه من بهش مشکوک بودم باموبایلش گرفت ومن باهاش حرف زدم . ازخجالت به لکنت افتاده بودم . اون خانم دورازچشم شرکت یه پروژه روبه سامان پیشنهادداده بود وسامان هم برای سورپرایز کردن من قبول کرده بود . طفلک میخواست برای تولدم همون گردنبند گرونقیمته روکادوبخره . البته اون پروژه هم نشده بودبرای همین هم تعقیب وگریزهای ما بیفایده بود . ازخجالتم بعدازتوضیحات سامان وبعدازصحبت کردن بااون خانم ، پاشدم ورفتم توآشپزخونه اونم اومددنبالم منوبوسید . وقتی که دیدقانع شدم باعجله رفت آخه بیچاره خیلی دیرش شده بود . حالامیخوام به نازی زنگ بزنم همه چی روبگم اصلابایدبه همه بگم .
ایوای سامان خوبم انقدرعجله کردکه گوشیشم دست من جاگذاشت . وای حالادیگه رفته وبهش نمیرسم ، ماشینش هم نیست دیگه بهش نمیرسم ، چیکارکنم ؟ عیبی نداره خودش متوجه میشه برمیگرده میبره ..... حالا برم زودتر به نازی خبربدم .
باگوشی سامان شروع کردم به گرفتن شماره نازی ......
زنگ میخورد .. چندلحظه بعد صدای نازی میومد اصلا مهلت نداد حتی یک الو کوتاه بگم با شوق وذوق عجیبی تقریبا فریادزد :
( چی شد عشق من ؟ همه چی درست شد؟ دیدی گفتم دخترساده ایه ؟ حالا دیگه باخیال راحت بیا پیش خودم عزیزم دیگه اصلا به سامان من شک نمیکنه .......)
گوشی ازدستم افتاد و . . . . .
آریا ۸۵۰۳۱۵۲۲۰۰
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:25 توسط آریا
|