فقط تاریکی بود و تمامی رنگها سیاه مینمود . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است.
درآن سیاهی سایه های متشکل ازتلفیقی ، نورماه واجسام ، ساختمان ودرختی گرفته تا کلوخی ، بن مایه تخیلات وبازیگران نمایش اشباحند ونمایش باشکوه تمام ، فرازوفرودماهرانه ، غافلگیریش رابه رخ تنهاتماشاگرش میکشد ، تنهاتماشاگرش !!.
بایدبیشترمراقبت کرد که درجدال قدمها وکلوخ ، همواره بازنده ایم ، که تمامی ابزارهادرخدمت کلوخندوقدمهادرتاریکی وسیاهی ، تاتی ناتوان کودکند .
سایه هاگاه رقصانند بسان ارواحی دراجرای نمایشنامه ای هولناک ازنمایشنامه نویسی شوم .
- حواست کجاست ؟ داری راه روگم میکنی .
پس باید که پرهیزکردازهماوردی های قدمهاوناهمواری راه . بایدکه جدالی هولناکتر را کارگردان بود . نمایشی که پایانش شروعی تازه خواهدبود ، شروعی تازه . . .
- مطمئنی درست داری میری ؟ راه درسته؟
صدائی شبیه غرزدن نواهای ناهمگون باددرشاخه های درختان راپوشانید ، صدای پارس سگ هم بود شایددردورترها اماچرابجای تسلط براین سمفونی آنراهمراهی میکرد؟ یاآن غرش دوردست که سعی بسیارکردم نشانی ازآشنائی درآن بیابم ، ناله موتورکامیونی یا شباهتی به آن
- خوب ، رسیدم ، خودشه .
یافتن تخته سنگی یابرآمدگئی که بتوان جای صندلی گرفت حتی شایدبجای یک صندلی راحتی .. !!! چه کم توقع ؟!؟ یک وجب شیب زمین ! صندلی راحتی؟! نگاهی بی هدف ، شایدهم ازکنجکاوی درپی عامل نورپردازی این نمایش ، اما ستارگان باخودنمائیشان هم مسیرنگاه را هم خط سیرذهن راانحراف میدهد ، پس شکوه این صحنه رانبایدتنها به ماه باریک بخشید .
- کم لطفیه که همه چیزهای خوبوبه کسی نسبت بدیم که نتونسته چراغهای ریزودرشت آسمونو مرتب بچینه .
- بسه دیگه پاشو شروع کن زودباش .
چرایادآن فیلسوف بزرگ راگرامی ندارم که درکتاب بزرگش نوشت ((خداوند بینی راآفرید تاابنائ بشرعینک برآن استوارکنند)) ویا ((دم خرگوش آفریدتاشکارچیان محل خرگوش رایابند )) ، چراراجع به انگشتان مجروح دستانی زمخت به هنگام کنارزدن خاک وکلوخ ، درپی بازیافتی عاشقانه نکته ای نیافته ام ؟ لیکن میتوان مجسم کردنوشته هاونظریاتش را درموردانگشتانی کشیده ومخروطی باظرافتی همانند برگ گل . پس رازخلقت درهمین سادگی هانهفته ، آن پنجه های ظریف وسرانگشتان خوش تراش ، خالق نقش هائی بعید وسرانگشتانی زمخت حتی به هنگام چاله ای ، درجستجوئی ، جراحت هابرداشته وقربانی دردوخون باشند .
ساعاتی پیش نورخورشید بی پروامکان راروشن ومشخص به رخ میکشید که تاب مقاومت ربوده وسوسه تکراروبازیافت آرامش ، چاره ای جزمراجعت باقی نگذاشت . بایست میدیدم تاپندارم راباورکنم تاجنگ باکابوس هایم رانقطه پایان گذارم ، تابازیابم آرامش وحتی امیدرا ، امیدی که برروی صندلیم بالیوان دردست ، شعاع های عالمتاب رادرحال سقوط به نیستی شماره کرده وبه انتظارطلوع جان نوازم ، خیره مانم .
شاید توان بازیابی آن منظره ، آن امیدبه زیستن ، آن انتظارشیرین رایافتم باید بازگردانم باید ..
• * * * * *
عادت رانمیتوان ترک وطردکرد آنگاه که دلاله ای وسوسه نام درمیانه خوش رقص باشد .
نشستن برصندلی راحتی وتاب خوردن بالیوانی دردست ، غرق درافکاری یاغی ، که هیچگاه به فرمانت جهت نگرفته را ، گاه استراحت نامیده اند . وآنگاه که انگیزه ای بانیروئی وافرادامه اش رابه هرروز وهرساعت تصری داده ، نامی دگرومعنائی دگرگونه خواهدیافت .
روزی یاماهی یاسالی پیش ، ازفاصله ای پانزده یابیست یاهزاران متر ، یابامعیاری ، چندسانتی متر ... برهمان صندلی ، ازهمان فاصله ، نوری شاید زردرنگ نه مشابه خورشید ، لیک باتوانی وافر ، تابلوئی هویداکرد . بردیواری باهمان فاصله مکانی ، قابی بنام پنجره ، درپس پرده ای ازتوری شاید سفید شایدزردرنگ باگلهای درشت سفیدرنگ ، سرپنجه ای هویدا ، سپید نه به سان ماه ، دقیق مشابه خود ، قلمی دردست ، به فرمان انگشتانی کشیده چون هرمی ، باپوستی سپید بسان بلوری که وسوسه شمارش مویرگ های آبی درزیرآن رابه جان میریخت ، قلمی رابه رقص وامیداشت ، بربومی شاید ربعی ، یاکمترازربع آن دربوم پنجره هویدابود . قلم ، رام ، درآن انگشتان کشیده به فرمانی ازآن سرپنجه ، نقشی میزد ، چرا به یادندارم چه نقشی ؟ آیاهرگز به نقش نگریستم؟؟ نگاه برگرفتن ازآن سرپنجه وانگشتان محال مینمود .
روزهابه گاه حکمروائی خورشیدعالمتاب برزمین وآسمان ، هیچ ازآن سرانگشتان پیدانبود ، هیچ جزدیواری آجری وپنجره هایش ، وپنجره ای باپرده هایش ، پرده ای شاید ازتورسفید یابه رنگ کرم باگلهای درشت سفیدش . گاه چشم بستن عالمتاب بودکه چراغی نامرئی درپس پرده توری سفیدیاکرم باگلهای سفید ، خودنامرئی ، میدانداری کرده وبافروتنی پس پرده راهویداکرده گوئی سخاوت وفروتنی رابه رخ میکشید ( توانم رابین آنچه که عالمتاب راتوانش نیست ) وهمان چراغ سخاوتمند مرابه دیدارآن سرپنجه وانگشتان سحرآمیزمیهمان میکرد ، اززاویه ای تنگ و بعیدومن گاه استراحت ، باولع ، سعی درتجسم قیافه وظاهرصاحب آن سرپنجه های مسحورکننده داشتم .
ساعتها ، روزها ، ماهها ، آزمودم تمامی زوایارا لیک تنها برآن صندلی ولیوان به دست ، ازهمان زاویه تنگ وبعید .
چشمان باز یابسته ، تنها میدید ، تنها سریال دررویاها یادربیداری ، سرپنجه ای سحرآمیز ، انگشتان کشیده وزیبا ، مخروطی ، پوستی به شفافی بلوروطراوت گلبرگ بهاری ، وسوسه شمارش مویرگهای آبی ، سرخ ، ازهمان فاصله وزاویه تنگ وبعید ، چرخشی همچون رقص دخترکان ، ماهرانه ومحرک ، قلم راتسلیم ، به حرکاتی موزون وفریبنده وادارمیکرد .
قلم رضابه تسلیم آن انگشتان برفی مخروطی ، به هراشارت ظریفی ، شاداب نوک بربومی سفیدسائیده وجای جای بوم جان گرفته ورنگ . چرانقش رابه یادندارم؟؟
روزها ، ماهها ، لیوان بدست ، نشسته برصندلی راحتی ، چشم برزاویه بعید ، انتظارغروب عالمتاب وطلوع نقش تاب کشیدم . همچون عاشقی دروعده دیدارمعشوق . گوئی درپس سیم خارداری نامرئی ، درمحدوده تنگی محصوربودم تالحظه دیدار .
تمامی آزمودم ، کوچه باریک ، پشت بامی مملوازاسقاط ، دیگرپنجره های کوچه نما ، لیک طراح ، بنارابرآن زاویه تنگ ودیدمحدود گذارده . ازلبه سمت راست بوم انگاریک چهارم تایک سوم تالبه سمت راست ونیمه ازمیانه وطلسم پنجه وسرانگشتان مسحورکننده ای قلم درمیان گرفته ، چراهیچگاه به صرافت نقش ترسیمی بربوم سفیدنبوده ام ؟؟
تداعی معانی ، غروب ، صندلی راحتی ، لیوان دردست ، شمارش انواردرحال غروب عالمتاب ، شمارشی معکوس دررسیدن به لحظه موعود ، طلوع چراغی ناپیدا لیکن باسخاوتی بی شائبه ، گوئی اوهم مطلع ازبی تابی ام ، بی تاب همان لحظه انتظارمیکشید ، انتظاربه رخ کشیدن آن سرپنجه وانگشتان سحرآمیز .
نشانه ، نشانه وابزارکمکیم دروصال ، فقدان هریک آواری برزندگانی وحتی تنفسم ، مایه وحشت وقطع نفس . آنروز که چراغ روشن نشد . بی تابی ، جابجا شدن های مکررشتابزده تاصبح که تمامی امیدها بااولین شعاع های عالمتاب بربادرفته وچشمانم برهم افتاده تاکابوسهارا به ارمغانم آورند .
انگشتان زیبا، سفید ، هرمی وکشیده درحال نوازش صورتی ، درحالتی سرشارازخلسه شهوانی ودیوانه وار . باکف دستان ازگونه هانوازش رابه گردن رسانده وسینه های پشم آلوده راچنانکه درحال معاشقه باکوچکترین پستی وبلندی ها ویاماساژی ماهرانه . وحشت مراازنیمه خواب ، آشفته لرزانده ، عرق کرده ومضطرب ، باامیدی اندک به اینکه خواب وکابوسی بوده ونه واقعیت دوباره چشم برهم نهاده واینبارسرانگشتان هرمی ناخنهای بلندوکشیده رادرگوشت پستانهای پوشیده ازموهای سیاه مجعدفروبرده وباحرکاتی شهوانی میخراشید . دوباره پریدنی وحشت زده ازخواب ، عرق کرده وکابوس بعدی ، ازپشت همان پرده اختاپوسی باپاهای بلندوکشیده ، ازهمان زاویه ، پشت همان پرده توری باگل های سفیددرشت ، شمشیری خون آلود برپاهاگرفته وبربوم نقاشی میکشید ، صورت منقوش بربوم ، معصوم ، زیبا ، باچشمانی گریان وقطرات اشکی به رنگ خون ، هرضربه زخمی عمیق برصورت معصوم ، خونی که اززخم میچکید ، درهم لولیدن پاهای اختاپوس ، رقص شمشیربجای قلم ، حرکات موزون عاصی . نگاه دخترک ، دریائی فریادکمک بود وباز من بودم خیس ازعرق برصندلی ولیوانی که بافشارانگشتان دردست مانده ، وعاقبت ردنگاهم برپنجره ای بسته ، پرده ای توری باگلهای سفیددرشت ودیگرهیچ .
کنکاشهای مضطرب ، عجولانه وناامیدانه ، تیرهای تیزنگاهم باعبورازشیشه پنجره بیهوده بافت توری پرده راکاویده تامحل عبوری یابد بیثمر ، بیفایده ونتیجه ای ، حتی پرکردن مجددلیوان ، خالی کردنش ، جابجاکردن ازدستی به دست دیگر ، روشن یاخاموش بودن سیگارو... بازهم بی هیچ فایده ای .
اوقات دهشتناک ، کشتی شکسته ای ناامید ، کودکی آغوش مادرگم کرده ، دریغ تفکری از چاره . کابوس های وحشتناک توان گرفته ودیوانه وار به هرحیلت یاوسیله ای توسل کرده حتی به یادخداهم افتاده واستغاثه راهم آزمودم .
اگردرلحظه موعودبازهم چراغم تاریک میماند ؟ برسرم چه خواهدآمد ؟ همچون دوشین توان صبح دیدن خواهدبود؟ تنهاچاره اندیشه نکردن وامید به خواب بودن دیشب تکرارروزهای خوشبختی بودوبس ، همچون تمامی روزهای دیگر، تصورتکراردوشین باید که ازسربرون کرد ولحظات راشماره کردبه سان دگرروزهای پیشین ، ولحظه ای ، یک آن ، جرقه ای ، یادآوری دوش ، شکنجه ای بی توصیف ، حتی تاخودکشی .
براستی تصوربودن برآن صندلی ، حتی لیوان پردردست ، بدون آن سرپنجه وانگشتان ، شکنجه ای بود .
لحظه شماری بسیارازپیش آغازشده بود ، بی هیچ تعمدی ، عقربه ها ، انوارپرفروغ عالمتاب ، معیارهای شمارش بی هیچ تناسبی ، شاید .. . . شاید . . . اگرامروزیاهرروز . . . نه هم امروز اگرابرها . . . نه یکی ابرسیاه کفایت داشت اگرروی عالمتاب پوشاند ، اگرفضابه تاریکی کشاند ، آنگاه ، یحتمل چراغم به ناچارپیش ازپایان شمارگانم طلوع میآغازید ، ومن . . . درلحظه ای باسردرون آب یخی فرورفتم ، اگرچراغم دگر طلوعی نداشت ؟؟ نه . . نه ..
بیهوده چرخیدن درطول وعرض اتاق ، بارها تلویزیون خاموش وروشن کردن ، بیش ازآن درب یخچال گشودن وبازبسته کردن ، همگی تلاشی دروادارعالمتاب به غروب بود ، شایدهم موثرتر که تاب خواب راکابوس برده بود .
شوکی شدید ، لرزه ای برتمامی اعضایم ، شایدکه این نیز کابوسی ازهمان جنس بارنگی آشنا باشد؟ نه آشناترازکابوس تازه آشنا ، نوری زردرنگ ، لحظاتی پیش ازتاریکی مطلق ، درناامیدی مطلق ، انوارخوشبختی باردیگرتابیدن گرفت برآن پرده توری باگلهای آشنایش ولحظاتی ، کابوسهایم پایانی گرفته به سان هرگزنبودش ، تصویررویاهایم برپرده آشنانقشی آشنا زد ومن دوباره خوشبختی رامزه کردم ، آری بازهمانم که بودم .
نیروئی وافردردیدگانم ، قادربه ضبط وثبت تمامی پستی وبلندیهای بندبندانگشتان ، رگ وپی های ورای پوست کشیده وزلال ، تخیلم باادراک تطابق ، حتی قادربه رویت تمام قدآن زیباروی بود . بسیارزیبا ، بسیارفریبنده ، میبایستی بود .
دست بدون قلم پیش آمده باکف باز روی بوم نقش گرفته کشید ، دوبار ، چندبار ، وسپس باردگر قلم به میان گرفته وتپش قلبم ، که آرام تپید ، ومرارت بود که گوئی هرگز نبوده وافسردگی یک شبانه روز؟ هرگز نبوده ، برجایش ، عالمتاب است برمدارش ، وتوانی بازیافته دوچندان مضاعف ، توان درک زیبائی بازیافته . چه سیاه است نبودش ، چه تباه .
*********
صندلی ، لیوان ، غروب عالمتاب ، طلوع چراغی ناپیدا ، آرامش ، نه خواسته ای بیش ، نه حتی تملکی بیشتر، لحظاتی سرشارازسرپنجه ای باتعلق ، افسونی که گذران ماهها وسالها به طلسم خود بلعیده بود ، که مالک بودم همه را ، مالک بودم زندگی را بارنگی افسانه ای .
توانی بامنشائی رویائی ازمالکیت آن افسون ، دراندرون ، نگرانی ازسرچشمه ای ، غیبتی ، عمری ، اندیشه برنجات . صندلی میخکوب ، حتی لیوانی همواره پر ، ناجی نبود که تملکی لرزان است .
*******
رستاخیزشد ، آمد ، آنگاه که ماهی برنیامد ، که ماه کاملم برآمد .
برصندلی ، لیوان نیمه ، چشمان دوخته برنمای رویائی ، پس پرده ، چهره برآمد ، همان که رویاهایم بود ، ماه سان ، دومروارید برمیان ، به درخشش ، وپوستی زلال باوسوسه همیشگی شمارش رگ وپی برقفای آن لطیف بلورین ، رستاخیز ..... رستاخیز ....
تمامی جسم منکوب ، میخکوب صندلی راحتی ، لیوان همچنان نیمه ، قیاس اتفاق ورویا ، حتی کابوس ، مع الفارق ، که این واقعیتی است محض ، مزین لبخندی ، تبسمی بسان غنچه ای نوشکفته ، ( گویند فقط خدا ناظر وآگاه براعمال ونیز افکار ، لیک فرشتگانی هم باهمان خصایص ) فرشته ام آگاه بردرون وانتظارم ، کلامش درخیره مروارید ، ولبخندش ، وغرقه درپرده ای اززیبائی خلقت .
سهم من پنجه ای سحرآمیزوافسونگر ، درپی سه غروب ، لحظاتی مزین به چهره ای افسونگر ، تبسمی ، لبخندی ، تمامی زندگانیم ، شیره وجودیم ، انگیزه خواب وبیداریم .
چه قدرتی ، نیروئی توان کندنم ازصندلی ، برگرفتن لیوان ازدستانم یاسدراه تیرنگاهم برپرده افسانه ام ، توان بود؟
ناگاه طغیانی ، آشوبی ، عصیانی ، .... . . . تابه کی ؟ تابه کجا ؟
کمال سعادتم آمیختن پرده به اشارتی ، پاداش روزها ، ماهها وسالها وفاداریم ، نقطه عطف خلقتم ، اشتیاقم آمیخته به ناباوری چنان رویائی ، مزین به تبسمی قابل پرستش ، چه گناهیست ازخودبیخودی ؟ ناسپاسی بیش ازآن اگرچشم ازناتوانی براین سعادت بربندم ؟ توان خواهم تابایستم هشیار ، توان خواهم تابازگذارم دیدگان ، تاببلعم این سعادت ، توان خواهم برباورآنچه دیدگان باورندارد .
گاه حکمرانی عالمتاب برعالم ، عالم تاریک وسیاه ودرانتظار ، گاه غروب آغازدنیای روشنم باسوی چراغی ، ناپیدا ، چهره زیبای زندگیم هویدا ، تبسمی ، اشارتی ، سرپنجه ای درحال ترسیمی ، خوشبختم ، عالمم که عالمتاب خصمانه تابش کند ، لیک گاه شمارخوشبختیست ، تاطلوع عالمتابم .
لیکن . . . لیک .... وسوسه ای ... . تملکی بیش ؟
اشارت راپاسخی ، اشارت من بسان موجی آرام پرده زیبای زندگانیم آنی برآشفت وسپس آرامش ، گوئی که اشارتی نبوده یاهرگاه رااشارتیست . واشارتم راپاسخی درخور ، واشارتی دیگر . . . . اینک
ندانم وگنجایش نتوانم که من درپرده ام یا پرده در من !؟! کس مهتاب نجوید که ماه تابان درآغوشم وبرتخت من است . کس رانشاید درپی مهتاب که تملک مراست . ندانم چگونه بلعیدن که این بیش ازتوانم بود که خوشبختی لمس بیواسطه آن بلورین . چگونه بریدن ازصندلی ولیوانم که اینک پرده تاریک وخوشبختی درکنارمن است . تاریکی عالمتاب من راچرا؟
تابلوی افسونگرمنقوش بردیوارکه تاریک مانده ، اتاق من مزین کرده امشب ، باورم ؟؟
لمس آن سرپنجه وانگشتان ، بوئیدن لطیف بلورین ، تلمذ لذت ، که پیش ازآن بردیوارروبرو ، گاه پایان گاه شمار وجودم مسخرمیکرد ، کابوسهایم ، اینک برتختم بودند همگی باتجمع ، ولامسه به یاری باورم آید . آن انگشتان همگام بانوائی دیوانه وار به فرمان جسمی لبالب درشهوت ، نوک هرمهائی درخراش برسینه و . . . . . . .
ساعاتیست که تابلودرتختم برجا ، مرواریدها درقفای آن نازکی ولطافت ، سرپنجه نقش خودبرسینه ام رسم کرده واینک آرامشی یافته به انتظارطلوع ، که شاید به پس پرده توری باگل های سفید بازگردد . طلوعی که همواره ریشخندسعادتم بود وندای شوم انتظارم ، انتظاری که طعم تلخش ماهها برجانم رخنه کرده ولرزه های ناامیدی می آفرید . دیگرتوان انتظاری دیگرنیست ، دیگرتاب گاه شماری دیگرنیست . لعنت . . لعنت برانتظار ، نقش نخواهم ، فاصله تادیوارروبرو نخواهم ، فاصله وانتظاررانشایدکه تکرار ، دریغا که خورشید مرادگرنباشد توان همآوردی عالمتاب ، پس کاری باید ، واینک اینک .....
مرواریدهای گشوده عزم رخنه به ماوای خودداشت . مراتاب انتظاری دیگرنباشد ، توان خلوت تختم نیز . من اینک زندگی یافته ام ، توان بازپسش نباشد . تاتابیدن عالمتاب رازمان کاریست . من اینک تابلو درخوددارم ، من نفس راتجربه کرده واینک فاصله رابرنتابم .
دستان زمخت ، نوازشی ماه سان را ، بوئیدن وبوسیدن آن سرپنجه ونجوائی ... ( مال من خواهی ماند حتی اگرعالمتاب نخواهد ، دنیانخواهد ، تو خواهی ماند ) وسرپنجه بلورین دست سیاه وزمخت میخراشید ومیتراشید ، تقلائی بیهوده ، گردن بلورین تاب فشارپنجه سیاه نیاورد ، وخودبسان دست سیاه وکبود گردد ، همچنان که دومروارید بیش ازهمیشه گشوده وآن ماه سان بی تبسمی ، بی لبخندی ونه سرپنجه های بلورین راتقلائی .
اینک مالکم ، مالک آن پرده رویائی ، اینک عالمتاب هم توان رجزخوانی وسخره نیست که من پرده درکنارخوددارم .
• * * *
صندلیم راحت نباشد ، لیوانم پروخالی افاقه ندارد که پرده ام خالیست .
گاه شماری عالمتاب راهم فرجی نباشد که پرده ام خالیست .
دوشین به دورازعالمتاب ، ندائی آمد که آنچه تملک داری ، تنها جسمیست فانی . آنچه بدان دلخوش داری نه پرده باشد که باید ازآن حذرکرد ، دورکرد بسان اجسام فانی ، بایدسپردش به خاک که ازآن باشد . ومن فرمان برده ، بردوش گرفته برخرابه ای خاکی برخاک سپردمش وآن کردم که باید .
لیک روزان وشبان برصندلی ، لیوان بردست ، انتظاربیثمرطلوعم ، چه بیثمر که روانیست بیش ازاین را پرده خالی و . . . . .باید که کاری کرد تاپرده ام برجای . . . . . باید که پرده راازنودرخشان کرد . . . . . . . . و. . . . . . پس . . . . .
فقط تاریکی است و تمامی رنگها سیاه مینماید . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است. . . . . . . . . . .
آرزو 8604251410