جنون مجنون

برایش نوشتم :  به گمانم پرده هاافتاده وآنچه راسالهای درازچشم برآنهابسته ومیانگاشتم که وجودندارند ، به وضوح میبینم . هیچگاه تصورنمیکردم بتوانم پس ازاوبه شخص دیگری دل ببندم ، امااینک ، اگرمفهوم دلتنگی هایم درزمان بیخبری ازتو، دل بستن باشد ، پس من دلبسته ات شده ام . اگرتفسیروجودتودررویاهایم ، وبه هنگام بیداری درکنارم ، علاقه به توست ، پس به توعلاقمندم . واگر معنای انرژی مضاعفی که مراپرشتاب به سوی تومیکشانددوست داشتن است ، پس من تورادوست میدارم .این همان حقیقتی است که سالها برآن چشم پوشیده ودرقفای پرده ای پنهانش ساخته بودم . اینک میبینم ، آنچه راکه بسیارپیش ترمیبایست که میدیدم .

 

وچندی بعدبازهم نوشتم : سالهاپیش گمان میبردم که عاشقم . وبازهم گمان میکردم که این عشق منحصرانازل شده برمن است ، وانگارشکست دراین عشق به مفهوم انزواوعزلت تاپایان زندگیست . اینک میدانم که درآن دوران فقط گمان میکردم ، که عاشقم وهیچ عاشقی راتوان قیاس بامن نیست . وافسوسی که چه دیربرعشق واقعی واقف شدم ، که این سالیان درازازکف رفته . وخشنودی وسعادت که اینک رادریابم ، که دربهشت عشاق ساکنم . ومشعوف ازاین سعادت یگانه که هرکس راروانمیدارند واین لیاقت رافقط مراست . تابه بلندای آسمان فریادکنم عشقم را ، که عاشقم ، عاشق ترین

 

وبازهم چندی بعد : گویندبلبل عاشق گل وپروانه نیزعاشق شمع ، وهیچ شاعری رافارغ ازعشق ، توان سرودن نیست ، پس جهانی داریم مالامال ازعشق وعشاق ، لیک باورندارم ، آنانکه توراندارند ، چگونه عشاقی توانند بود . دفترنگارش روزانه ام رامعدوم کردم ، چراکه ازروزعاشقیتم برتو ، متولدشده ام وپیش ازآن هیچ . وباوردارم که خداوند وعده پردیسش راازازل به عشاق داده ، بهشت موعودش را ، فقط به من ارزانی داشته وبس . پس من شاکرم خالقم را ، خلقت تورا ، وسعادت عاشق بودنم را . گرچه عبودیت ، عشق رالایق تر، وعشق بدون وجودت ، نامیسر .

 

وپس اززمانی : عشق است که جلای روح وجسم دهد ، ویگانه ندای عشق ، باوجودتوبه گوش جان رساندن ممکن . ترکیب هرموجودیتی تنها باعشق توست که سزاواری ملکوت می یابدوبس . باورندارم مجنون یافرهادکوه کنی را ، که آنان تنها غاصبان آوازه عشقند . که قلم هارایارای تحریر، که زبان هاراتوان بیان نیست ، آنگاه که زمان اقراربه عشقمان فرارسد . بسیاردرافسوسم ، که لغتی درقاموس ، جزعشق نمییابم ، وهمواره اقراربه مظلومیتمان می آورم  که نقصان لغات ، واداربه ابرازاحساسمان بالغت عشق میکند . چراکه قیاس احساسمان فقط باعشق ، بسیارظالمانه ، ودریغ احساس مهجورمان بردل میماند .

 

بازباشوق فراوان نگاشتم : خداوندا بندگی ات رامنت دارم ، که این چنین مهربان وبخشنده ای ، روحی دردوبدن اینک درآشیانه ای ، کاشانه ای ، دیوارهایش ازمحبت ، درسرپناهی ، سقفش ازلطف ومهربانی ، بادروازه ای به بهشت ، پنجره هائی که امواج خوشبختی راباهربارگشودن سرازیرمیکنند . زوجی غوطه وردردریای سعادت وخوشبختی ، خداوندا ترسم گنجایش بیش ازاین نباشدمرا . دوش گوئی رویائی شیرین درتمام لحظاتمان جاریست ، تمامی مخلوقات عالم هستی درجشن ازدواجمان همگام بافرشتگان آسمانی ، سرمست ازانوارنورانی عشقمان ، ساقدوشمان بودند . وصبحگاهان ، شناوربرابرهای لذت ، برسعادتی عاشقانه چشم گشودیم .

 

 

وماهی دیگرقلم بدست گرفتم : نهایت خودخواهی است که این سعادت را شریکی دیگرنباشد ، غنجه ای درراه داریم تا همگام ما ، شریک ما ، دراین جاده خوشبختی ، همراهیمان کند . خداونداچه مهارتی درراهبردی سعادت بندگانت داری .

 

وماهی دیگر : زمانی که دراوج سعادت خودرالایق ندانی ، آنگاه قلم نیز ازریختن احساست برکاغذ سفید سربازخواهدزد .

 وچندماه دیگر : کودکی آمد تاشریک سعادت ، شیرینی شکرانه خوشبختیمان باشد ، لیک چه زود آمد !! گوئی اونیزازبرای شراکت درسعادتمان تعجیلی ناباورانه دارد . تابدانجا که همگی سکوتی سهمگین ، گویاترازهراعتراض وپرسشی ، برلبان دارند .

 

 

وحال مینویسم : موجودی که گمان میبردم ثمره عشقی افسانه ای باشد . لیک این رسول ، پیامی دهشتناک ترازصور محشرازخواب ابدی ، ازبرای رستاخیزمحشروروزآخرت باخودداشت . هنوز باورندارم که عشقمان توان تولد کودکی پنج ماهه راداشته باشد . فرزندی که نتیجه خیانت ها بود ، وچنین باتعجیل به زندگیمان قدم گذارد ، تامن باورکنم که ، عشقی ، هیچگاه ، درمیان ، نبوده ......

آرزو                                                      8509252145

سیاه عشق

فقط تاریکی بود و تمامی رنگها سیاه مینمود . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است.
درآن سیاهی سایه های متشکل ازتلفیقی ، نورماه واجسام ، ساختمان ودرختی گرفته تا کلوخی ، بن مایه تخیلات وبازیگران نمایش اشباحند ونمایش باشکوه تمام ، فرازوفرودماهرانه ، غافلگیریش رابه رخ تنهاتماشاگرش میکشد ، تنهاتماشاگرش !!.
بایدبیشترمراقبت کرد که درجدال قدمها وکلوخ ، همواره بازنده ایم ، که تمامی ابزارهادرخدمت کلوخندوقدمهادرتاریکی وسیاهی ، تاتی ناتوان کودکند .
سایه هاگاه رقصانند بسان ارواحی دراجرای نمایشنامه ای هولناک ازنمایشنامه نویسی شوم .
- حواست کجاست ؟ داری راه روگم میکنی .
پس باید که پرهیزکردازهماوردی های قدمهاوناهمواری راه . بایدکه جدالی هولناکتر را کارگردان بود . نمایشی که پایانش شروعی تازه خواهدبود ، شروعی تازه . . .
- مطمئنی درست داری میری ؟ راه درسته؟
صدائی شبیه غرزدن نواهای ناهمگون باددرشاخه های درختان راپوشانید ، صدای پارس سگ هم بود شایددردورترها اماچرابجای تسلط براین سمفونی آنراهمراهی میکرد؟ یاآن غرش دوردست که سعی بسیارکردم نشانی ازآشنائی درآن بیابم ، ناله موتورکامیونی یا شباهتی به آن
- خوب ، رسیدم ، خودشه .
یافتن تخته سنگی یابرآمدگئی که بتوان جای صندلی گرفت حتی شایدبجای یک صندلی راحتی .. !!! چه کم توقع ؟!؟ یک وجب شیب زمین ! صندلی راحتی؟! نگاهی بی هدف ، شایدهم ازکنجکاوی درپی عامل نورپردازی این نمایش ، اما ستارگان باخودنمائیشان هم مسیرنگاه را هم خط سیرذهن راانحراف میدهد ، پس شکوه این صحنه رانبایدتنها به ماه باریک بخشید .
- کم لطفیه که همه چیزهای خوبوبه کسی نسبت بدیم که نتونسته چراغهای ریزودرشت آسمونو مرتب بچینه .
- بسه دیگه پاشو شروع کن زودباش .
چرایادآن فیلسوف بزرگ راگرامی ندارم که درکتاب بزرگش نوشت ((خداوند بینی راآفرید تاابنائ بشرعینک برآن استوارکنند)) ویا ((دم خرگوش آفریدتاشکارچیان محل خرگوش رایابند )) ، چراراجع به انگشتان مجروح دستانی زمخت به هنگام کنارزدن خاک وکلوخ ، درپی بازیافتی عاشقانه نکته ای نیافته ام ؟ لیکن میتوان مجسم کردنوشته هاونظریاتش را درموردانگشتانی کشیده ومخروطی باظرافتی همانند برگ گل . پس رازخلقت درهمین سادگی هانهفته ، آن پنجه های ظریف وسرانگشتان خوش تراش ، خالق نقش هائی بعید وسرانگشتانی زمخت حتی به هنگام چاله ای ،‌ درجستجوئی ، جراحت هابرداشته وقربانی دردوخون باشند .
ساعاتی پیش نورخورشید بی پروامکان راروشن ومشخص به رخ میکشید که تاب مقاومت ربوده وسوسه تکراروبازیافت آرامش ، چاره ای جزمراجعت باقی نگذاشت . بایست میدیدم تاپندارم راباورکنم تاجنگ باکابوس هایم رانقطه پایان گذارم ،‌ تابازیابم آرامش وحتی امیدرا ،‌ امیدی که برروی صندلیم بالیوان دردست ، شعاع های عالمتاب رادرحال سقوط به نیستی شماره کرده وبه انتظارطلوع جان نوازم ، خیره مانم .
شاید توان بازیابی آن منظره ،‌ آن امیدبه زیستن ،‌ آن انتظارشیرین رایافتم باید بازگردانم باید ..

• * * * * *

عادت رانمیتوان ترک وطردکرد آنگاه که دلاله ای وسوسه نام درمیانه خوش رقص باشد .
نشستن برصندلی راحتی وتاب خوردن بالیوانی دردست ، غرق درافکاری یاغی ، که هیچگاه به فرمانت جهت نگرفته را ، گاه استراحت نامیده اند . وآنگاه که انگیزه ای بانیروئی وافرادامه اش رابه هرروز وهرساعت تصری داده ، نامی دگرومعنائی دگرگونه خواهدیافت .
روزی یاماهی یاسالی پیش ، ازفاصله ای پانزده یابیست یاهزاران متر ،‌ یابامعیاری ، چندسانتی متر ... برهمان صندلی ،‌ ازهمان فاصله ، نوری شاید زردرنگ نه مشابه خورشید ، لیک باتوانی وافر ، تابلوئی هویداکرد . بردیواری باهمان فاصله مکانی ،‌ قابی بنام پنجره ،‌ درپس پرده ای ازتوری شاید سفید شایدزردرنگ باگلهای درشت سفیدرنگ ، سرپنجه ای هویدا ، سپید نه به سان ماه ،‌ دقیق مشابه خود ، قلمی دردست ،‌ به فرمان انگشتانی کشیده چون هرمی ،‌ باپوستی سپید بسان بلوری که وسوسه شمارش مویرگ های آبی درزیرآن رابه جان میریخت ، قلمی رابه رقص وامیداشت ، بربومی شاید ربعی ،‌ یاکمترازربع آن دربوم پنجره هویدابود . قلم ، رام ، درآن انگشتان کشیده به فرمانی ازآن سرپنجه ،‌ نقشی میزد ،‌ چرا به یادندارم چه نقشی ؟ آیاهرگز به نقش نگریستم؟؟ نگاه برگرفتن ازآن سرپنجه وانگشتان محال مینمود .
روزهابه گاه حکمروائی خورشیدعالمتاب برزمین وآسمان ، هیچ ازآن سرانگشتان پیدانبود ،‌ هیچ جزدیواری آجری وپنجره هایش ، وپنجره ای باپرده هایش ، پرده ای شاید ازتورسفید یابه رنگ کرم باگلهای درشت سفیدش . گاه چشم بستن عالمتاب بودکه چراغی نامرئی درپس پرده توری سفیدیاکرم باگلهای سفید ، خودنامرئی ، میدانداری کرده وبافروتنی پس پرده راهویداکرده گوئی سخاوت وفروتنی رابه رخ میکشید ( توانم رابین آنچه که عالمتاب راتوانش نیست ) وهمان چراغ سخاوتمند مرابه دیدارآن سرپنجه وانگشتان سحرآمیزمیهمان میکرد ، اززاویه ای تنگ و بعیدومن گاه استراحت ، باولع ، سعی درتجسم قیافه وظاهرصاحب آن سرپنجه های مسحورکننده داشتم .
ساعتها ، روزها ،‌ ماهها ، آزمودم تمامی زوایارا لیک تنها برآن صندلی ولیوان به دست ، ازهمان زاویه تنگ وبعید .
چشمان باز یابسته ، تنها میدید ، تنها سریال دررویاها یادربیداری ، سرپنجه ای سحرآمیز ، انگشتان کشیده وزیبا ، مخروطی ، پوستی به شفافی بلوروطراوت گلبرگ بهاری ، وسوسه شمارش مویرگهای آبی ، سرخ ، ازهمان فاصله وزاویه تنگ وبعید ، چرخشی همچون رقص دخترکان ،‌ ماهرانه ومحرک ، قلم راتسلیم ، به حرکاتی موزون وفریبنده وادارمیکرد .
قلم رضابه تسلیم آن انگشتان برفی مخروطی ، به هراشارت ظریفی ، شاداب نوک بربومی سفیدسائیده وجای جای بوم جان گرفته ورنگ . چرانقش رابه یادندارم؟؟
روزها ،‌ ماهها ، لیوان بدست ، نشسته برصندلی راحتی ، چشم برزاویه بعید ، انتظارغروب عالمتاب وطلوع نقش تاب کشیدم . همچون عاشقی دروعده دیدارمعشوق . گوئی درپس سیم خارداری نامرئی ، درمحدوده تنگی محصوربودم تالحظه دیدار .
تمامی آزمودم ، کوچه باریک ، پشت بامی مملوازاسقاط ، دیگرپنجره های کوچه نما ، لیک طراح ، بنارابرآن زاویه تنگ ودیدمحدود گذارده . ازلبه سمت راست بوم انگاریک چهارم تایک سوم تالبه سمت راست ونیمه ازمیانه وطلسم پنجه وسرانگشتان مسحورکننده ای قلم درمیان گرفته ، چراهیچگاه به صرافت نقش ترسیمی بربوم سفیدنبوده ام ؟؟
تداعی معانی ، غروب ،‌ صندلی راحتی ، لیوان دردست ، شمارش انواردرحال غروب عالمتاب ، شمارشی معکوس دررسیدن به لحظه موعود ، طلوع چراغی ناپیدا لیکن باسخاوتی بی شائبه ، گوئی اوهم مطلع ازبی تابی ام ، بی تاب همان لحظه انتظارمیکشید ، انتظاربه رخ کشیدن آن سرپنجه وانگشتان سحرآمیز .
نشانه ، نشانه وابزارکمکیم دروصال ، فقدان هریک آواری برزندگانی وحتی تنفسم ، مایه وحشت وقطع نفس . آنروز که چراغ روشن نشد . بی تابی ، جابجا شدن های مکررشتابزده تاصبح که تمامی امیدها بااولین شعاع های عالمتاب بربادرفته وچشمانم برهم افتاده تاکابوسهارا به ارمغانم آورند .
انگشتان زیبا، سفید ، هرمی وکشیده درحال نوازش صورتی ، درحالتی سرشارازخلسه شهوانی ودیوانه وار . باکف دستان ازگونه هانوازش رابه گردن رسانده وسینه های پشم آلوده راچنانکه درحال معاشقه باکوچکترین پستی وبلندی ها ویاماساژی ماهرانه . وحشت مراازنیمه خواب ، آشفته لرزانده ، عرق کرده ومضطرب ، باامیدی اندک به اینکه خواب وکابوسی بوده ونه واقعیت دوباره چشم برهم نهاده واینبارسرانگشتان هرمی ناخنهای بلندوکشیده رادرگوشت پستانهای پوشیده ازموهای سیاه مجعدفروبرده وباحرکاتی شهوانی میخراشید . دوباره پریدنی وحشت زده ازخواب ، عرق کرده وکابوس بعدی ، ازپشت همان پرده اختاپوسی باپاهای بلندوکشیده ، ازهمان زاویه ، پشت همان پرده توری باگل های سفیددرشت ، شمشیری خون آلود برپاهاگرفته وبربوم نقاشی میکشید ، صورت منقوش بربوم ، معصوم ، زیبا ، باچشمانی گریان وقطرات اشکی به رنگ خون ، هرضربه زخمی عمیق برصورت معصوم ، خونی که اززخم میچکید ، درهم لولیدن پاهای اختاپوس ، رقص شمشیربجای قلم ، حرکات موزون عاصی . نگاه دخترک ، دریائی فریادکمک بود وباز من بودم خیس ازعرق برصندلی ولیوانی که بافشارانگشتان دردست مانده ، وعاقبت ردنگاهم برپنجره ای بسته ، پرده ای توری باگلهای سفیددرشت ودیگرهیچ .
کنکاشهای مضطرب ، عجولانه وناامیدانه ، تیرهای تیزنگاهم باعبورازشیشه پنجره بیهوده بافت توری پرده راکاویده تامحل عبوری یابد بیثمر ، بیفایده ونتیجه ای ، حتی پرکردن مجددلیوان ، خالی کردنش ، جابجاکردن ازدستی به دست دیگر ، روشن یاخاموش بودن سیگارو... بازهم بی هیچ فایده ای .
اوقات دهشتناک ، کشتی شکسته ای ناامید ، کودکی آغوش مادرگم کرده ، دریغ تفکری از چاره . کابوس های وحشتناک توان گرفته ودیوانه وار به هرحیلت یاوسیله ای توسل کرده حتی به یادخداهم افتاده واستغاثه راهم آزمودم .
اگردرلحظه موعودبازهم چراغم تاریک میماند ؟ برسرم چه خواهدآمد ؟ همچون دوشین توان صبح دیدن خواهدبود؟ تنهاچاره اندیشه نکردن وامید به خواب بودن دیشب تکرارروزهای خوشبختی بودوبس ، همچون تمامی روزهای دیگر، تصورتکراردوشین باید که ازسربرون کرد ولحظات راشماره کردبه سان دگرروزهای پیشین ، ولحظه ای ، یک آن ، جرقه ای ، یادآوری دوش ، شکنجه ای بی توصیف ، حتی تاخودکشی .
براستی تصوربودن برآن صندلی ، حتی لیوان پردردست ، بدون آن سرپنجه وانگشتان ، شکنجه ای بود .
لحظه شماری بسیارازپیش آغازشده بود ، بی هیچ تعمدی ، عقربه ها ، انوارپرفروغ عالمتاب ، معیارهای شمارش بی هیچ تناسبی ، شاید .. . . شاید . . . اگرامروزیاهرروز . . . نه هم امروز اگرابرها . . . نه یکی ابرسیاه کفایت داشت اگرروی عالمتاب پوشاند ، اگرفضابه تاریکی کشاند ، آنگاه ، یحتمل چراغم به ناچارپیش ازپایان شمارگانم طلوع میآغازید ، ومن . . . درلحظه ای باسردرون آب یخی فرورفتم ، اگرچراغم دگر طلوعی نداشت ؟؟ نه . . نه ..
بیهوده چرخیدن درطول وعرض اتاق ، بارها تلویزیون خاموش وروشن کردن ، بیش ازآن درب یخچال گشودن وبازبسته کردن ، همگی تلاشی دروادارعالمتاب به غروب بود ، شایدهم موثرتر که تاب خواب راکابوس برده بود .
شوکی شدید ، لرزه ای برتمامی اعضایم ، شایدکه این نیز کابوسی ازهمان جنس بارنگی آشنا باشد؟ نه آشناترازکابوس تازه آشنا ، نوری زردرنگ ، لحظاتی پیش ازتاریکی مطلق ، درناامیدی مطلق ، انوارخوشبختی باردیگرتابیدن گرفت برآن پرده توری باگلهای آشنایش ولحظاتی ، کابوسهایم پایانی گرفته به سان هرگزنبودش ، تصویررویاهایم برپرده آشنانقشی آشنا زد ومن دوباره خوشبختی رامزه کردم ، آری بازهمانم که بودم .
نیروئی وافردردیدگانم ، قادربه ضبط وثبت تمامی پستی وبلندیهای بندبندانگشتان ، رگ وپی های ورای پوست کشیده وزلال ، تخیلم باادراک تطابق ، حتی قادربه رویت تمام قدآن زیباروی بود . بسیارزیبا ، بسیارفریبنده ، میبایستی بود .
دست بدون قلم پیش آمده باکف باز روی بوم نقش گرفته کشید ، دوبار ، چندبار ، وسپس باردگر قلم به میان گرفته وتپش قلبم ، که آرام تپید ، ومرارت بود که گوئی هرگز نبوده وافسردگی یک شبانه روز؟ هرگز نبوده ، برجایش ، عالمتاب است برمدارش ، وتوانی بازیافته دوچندان مضاعف ، توان درک زیبائی بازیافته . چه سیاه است نبودش ، چه تباه .

*********

صندلی ، لیوان ، غروب عالمتاب ، طلوع چراغی ناپیدا ، آرامش ، نه خواسته ای بیش ، نه حتی تملکی بیشتر، لحظاتی سرشارازسرپنجه ای باتعلق ، افسونی که گذران ماهها وسالها به طلسم خود بلعیده بود ، که مالک بودم همه را ، مالک بودم زندگی را بارنگی افسانه ای .
توانی بامنشائی رویائی ازمالکیت آن افسون ، دراندرون ، نگرانی ازسرچشمه ای ، غیبتی ، عمری ، اندیشه برنجات . صندلی میخکوب ، حتی لیوانی همواره پر ، ناجی نبود که تملکی لرزان است .

*******

رستاخیزشد ، آمد ، آنگاه که ماهی برنیامد ، که ماه کاملم برآمد .
برصندلی ، لیوان نیمه ، چشمان دوخته برنمای رویائی ، پس پرده ، چهره برآمد ، همان که رویاهایم بود ، ماه سان ، دومروارید برمیان ، به درخشش ، وپوستی زلال باوسوسه همیشگی شمارش رگ وپی برقفای آن لطیف بلورین ، رستاخیز ..... رستاخیز ....
تمامی جسم منکوب ، میخکوب صندلی راحتی ، لیوان همچنان نیمه ، قیاس اتفاق ورویا ، حتی کابوس ، مع الفارق ، که این واقعیتی است محض ، مزین لبخندی ، تبسمی بسان غنچه ای نوشکفته ، ( گویند فقط خدا ناظر وآگاه براعمال ونیز افکار ، لیک فرشتگانی هم باهمان خصایص ) فرشته ام آگاه بردرون وانتظارم ، کلامش درخیره مروارید ، ولبخندش ، وغرقه درپرده ای اززیبائی خلقت .
سهم من پنجه ای سحرآمیزوافسونگر ، درپی سه غروب ، لحظاتی مزین به چهره ای افسونگر ، تبسمی ، لبخندی ، تمامی زندگانیم ، شیره وجودیم ، انگیزه خواب وبیداریم .
چه قدرتی ، نیروئی توان کندنم ازصندلی ، برگرفتن لیوان ازدستانم یاسدراه تیرنگاهم برپرده افسانه ام ، توان بود؟
ناگاه طغیانی ، آشوبی ، عصیانی ، .... . . . تابه کی ؟ تابه کجا ؟
کمال سعادتم آمیختن پرده به اشارتی ، پاداش روزها ، ماهها وسالها وفاداریم ، نقطه عطف خلقتم ، اشتیاقم آمیخته به ناباوری چنان رویائی ، مزین به تبسمی قابل پرستش ، چه گناهیست ازخودبیخودی ؟ ناسپاسی بیش ازآن اگرچشم ازناتوانی براین سعادت بربندم ؟ توان خواهم تابایستم هشیار ، توان خواهم تابازگذارم دیدگان ، تاببلعم این سعادت ، توان خواهم برباورآنچه دیدگان باورندارد .
گاه حکمرانی عالمتاب برعالم ، عالم تاریک وسیاه ودرانتظار ، گاه غروب آغازدنیای روشنم باسوی چراغی ، ناپیدا ، چهره زیبای زندگیم هویدا ، تبسمی ، اشارتی ، سرپنجه ای درحال ترسیمی ، خوشبختم ، عالمم که عالمتاب خصمانه تابش کند ، لیک گاه شمارخوشبختیست ، تاطلوع عالمتابم .
لیکن . . . لیک .... وسوسه ای ... . تملکی بیش ؟
اشارت راپاسخی ، اشارت من بسان موجی آرام پرده زیبای زندگانیم آنی برآشفت وسپس آرامش ، گوئی که اشارتی نبوده یاهرگاه رااشارتیست . واشارتم راپاسخی درخور ، واشارتی دیگر . . . . اینک
ندانم وگنجایش نتوانم که من درپرده ام یا پرده در من !؟! کس مهتاب نجوید که ماه تابان درآغوشم وبرتخت من است . کس رانشاید درپی مهتاب که تملک مراست . ندانم چگونه بلعیدن که این بیش ازتوانم بود که خوشبختی لمس بیواسطه آن بلورین . چگونه بریدن ازصندلی ولیوانم که اینک پرده تاریک وخوشبختی درکنارمن است . تاریکی عالمتاب من راچرا؟
تابلوی افسونگرمنقوش بردیوارکه تاریک مانده ، اتاق من مزین کرده امشب ، باورم ؟؟
لمس آن سرپنجه وانگشتان ، بوئیدن لطیف بلورین ، تلمذ لذت ، که پیش ازآن بردیوارروبرو ، گاه پایان گاه شمار وجودم مسخرمیکرد ، کابوسهایم ، اینک برتختم بودند همگی باتجمع ، ولامسه به یاری باورم آید . آن انگشتان همگام بانوائی دیوانه وار به فرمان جسمی لبالب درشهوت ، نوک هرمهائی درخراش برسینه و . . . . . . .
ساعاتیست که تابلودرتختم برجا ، مرواریدها درقفای آن نازکی ولطافت ، سرپنجه نقش خودبرسینه ام رسم کرده واینک آرامشی یافته به انتظارطلوع ، که شاید به پس پرده توری باگل های سفید بازگردد . طلوعی که همواره ریشخندسعادتم بود وندای شوم انتظارم ، انتظاری که طعم تلخش ماهها برجانم رخنه کرده ولرزه های ناامیدی می آفرید . دیگرتوان انتظاری دیگرنیست ، دیگرتاب گاه شماری دیگرنیست . لعنت . . لعنت برانتظار ، نقش نخواهم ، فاصله تادیوارروبرو نخواهم ، فاصله وانتظاررانشایدکه تکرار ، دریغا که خورشید مرادگرنباشد توان همآوردی عالمتاب ، پس کاری باید ، واینک اینک .....
مرواریدهای گشوده عزم رخنه به ماوای خودداشت . مراتاب انتظاری دیگرنباشد ، توان خلوت تختم نیز . من اینک زندگی یافته ام ، توان بازپسش نباشد . تاتابیدن عالمتاب رازمان کاریست . من اینک تابلو درخوددارم ، من نفس راتجربه کرده واینک فاصله رابرنتابم .
دستان زمخت ، نوازشی ماه سان را ، بوئیدن وبوسیدن آن سرپنجه ونجوائی ... ( مال من خواهی ماند حتی اگرعالمتاب نخواهد ، دنیانخواهد ، تو خواهی ماند ) وسرپنجه بلورین دست سیاه وزمخت میخراشید ومیتراشید ، تقلائی بیهوده ، گردن بلورین تاب فشارپنجه سیاه نیاورد ، وخودبسان دست سیاه وکبود گردد ، همچنان که دومروارید بیش ازهمیشه گشوده وآن ماه سان بی تبسمی ، بی لبخندی ونه سرپنجه های بلورین راتقلائی .
اینک مالکم ، مالک آن پرده رویائی ، اینک عالمتاب هم توان رجزخوانی وسخره نیست که من پرده درکنارخوددارم .

• * * *


صندلیم راحت نباشد ، لیوانم پروخالی افاقه ندارد که پرده ام خالیست .
گاه شماری عالمتاب راهم فرجی نباشد که پرده ام خالیست .
دوشین به دورازعالمتاب ، ندائی آمد که آنچه تملک داری ، تنها جسمیست فانی . آنچه بدان دلخوش داری نه پرده باشد که باید ازآن حذرکرد ، دورکرد بسان اجسام فانی ، بایدسپردش به خاک که ازآن باشد . ومن فرمان برده ، بردوش گرفته برخرابه ای خاکی برخاک سپردمش وآن کردم که باید .
لیک روزان وشبان برصندلی ، لیوان بردست ، انتظاربیثمرطلوعم ، چه بیثمر که روانیست بیش ازاین را پرده خالی و . . . . .باید که کاری کرد تاپرده ام برجای . . . . . باید که پرده راازنودرخشان کرد . . . . . . . . و. . . . . . پس . . . . .

فقط تاریکی است و تمامی رنگها سیاه مینماید . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است. . . . . . . . . . .


آرزو 8604251410

عشق دوطرفه

باتمام وجودم پروازمیکردم ، خودموخوشبخت احساس میکردم ، خیلی خوشبخت ، همه ش کلماتش جلوچشمام میرقصیدن (آدم عاشق خوشبخته ، ولی خوشبخت تراونیه که معشوقش هم عاشقش باشه ) پس من هم خوشبخت بودم ، هم خوشبخت ترین .

ازدیشب خوابم نبرده بود ، همه ش نقشه میکشیدم ، ازرنگ لباسام که چی باشه ، کدوم کفشو بپوشم ،..... تالحظه دیدنش که چه جوری رفتارکنم ، چی بگم . روی لباسام که خیلی اذیت شدم ، ازهمه دوستام کمک گرفتم ، به همه شون گفتم ، هرچی لباس خودم داشتم امتحان کردم ، لباسهای دوستامم پوشیدم ، امااونی که میخواستم نشد که نشد . آخرشم لباسام هرتیکه ش مال یکی ازدوستام بود ، طفلکی ها ، ازچندروزپیش بیچاره شون کرده بودم ، آخرسرم هرکدوم بایه ساک ازلباساشون اومدن خونه ما ، تاهمه باهم رواین لباس توافق کردیم . هرچندکه مدام حرفاش توذهنم میچرخید (زیبائی خیلی خوبه ، اما انگیزه کافی برای عاشق شدن نیست )همین طرزتفکرش بود که منوشیفته کرده بود ، احساس میکردم دردنیای جدیدی به روم بازشده ، دنیائی پرازقشنگی ، عشق ، آرامش وهرچی خوبی تودنیاس .

اصلادیدمنونسبت به دنیا ، روابط وخیلی جیزهای دیگه ، بخصوص عشق وحتی عاشق ، به کلی عوض کرده بود . ازلابلای حرفاش میشد یه دیوان شعروحرف های قشنگ درآورد (اونائی که فکرمیکنن معشوق حتمابایدزیباباشه ، اوناسرخودشونوکلاه میذارن ، برای عاشق شدن اصلانبایدشرط زیبائی رولحاظ کرد) دیدگاهش راجع به دنیا وآدماش وروابطشون ، یا به قول خودش جهان بینی ش بینظیربود . منکه ازهیچ کس نه اینارو دیده ونه شنیده بودم ! برای همین هم یک کمی دلشوره داشتم که نکنه این وسط یکی پیدا بشه قبل از من اونوبقاپه ، آخه مادختراعاشق چیزی هستیم که باهاش بتونیم پوزدیگرانو ، بخصوص بعضیاروبزنیم . اینم اگه یه بار ، فقط یه بار ، بعنوان دوستم توجمع میبردم ، وای که چی میشد ، همه روشیفته میکرد، خصوصا اون مریم رو که بااون محسن دوست پسرش ، همه جاباهاش پزمیده که شاعره ، نویسنده س . ماکه غیرازیه شعربی سروته اونم تویکی ازاین هفته نامه های زرد ، که بریده شو همه جاباخودش میاره نشون میده جای دیگه ای هیچی ازش ندیدیم ولی باهمین حرفاش همه رودق مرگ کرده ، تازه محسن هنوزم خواستگاریش نرفته ، اما باهمین تبلیغات انقدرپزمیده که هیشکی جرئت نمیکنه ازماشین پیکان قراضه ش یاازسرکچل وموهای کاشته محسن چیزی بپرسه .

راستش اولاش یه کمی ته دلم میترسیدم که نکنه ازقیافه م خوشش نیاد، البته این مال فبل ازاظهارعشقش بود، بعد خیالم یه کم راحت شد ، وقتی هم ازش پرسیدم که چه جوری میگی عاشق منی ، وقتی که هوز نه منودیدی ، نه حتی یه بارباهمدیگه حتی حرف زدیم جواب داد (دونفرزمانی میتونن عاشق همدیگه میشن که مثل دوقطعه یک پازل همه چاله چوله های همدیگه روپرکرده باشن ، اونهائی که فکرمیکنن زیبائی یاصفات ظاهری دیگه میتونن عشق بسازن ، کاملادراشتباهن ، آدم هاچیزهائی روزیبامیبینن که آگاهانه یا ناآگاهانه براشون تداعی کننده خوبی هاست ، برای همین هم هست که نظرزیباپسندانه حتی ، دونفرباهم یکی نیست . درست به همین دلیل احساساتی که براساس زیبائی ایجادمیشه پایدارنیست وزود ازحرارت میفته) .

البته من دخترزشتی نیستم ، حتی به نظربیشتردوستام زیباهم هستم ، توخیابون هم ازمتلک هائی که میشنوم یا نگاه های رهگذرها میفهمم که نسبتا هم زیبا هستم ، حتی تودانشکده هم یکی دوتاازدانشجوهای ترم های بالاتر ، بهم اظهارعلاقه میکردن ، یکیشون که دیگه زیادی پاپیچم شده بود . باوجود همه اینها ......نمیدونم به هرحال منو شیفته خودش کرده بود .

(زیبائی روآدم میتونه دریه تابلونقاشی پیداکنه واونوبه دیوارخونه ش آویزان کنه . یادریک شعریانوشته ببینه واونوباخط خوش بنویسه وبذلره زیرشیشه میزش ، اما آیا میتونه اساس زندگی عاطفی شوبااون تابلویااون شعربریزه وشکل بده؟ یا تمام عمرش بااون نقاشی یا شعر احساس خوشبختی کنه؟)  یا یه باردیگه نوشته بود برام که : (آدمها یباترین موجودات رو دررویاهاشون دارن ، درعالم واقع هیچ موجودی توان رقابت بااین رویاهاروندارن ، پس خیلی خوش خیالیه که من منتظرباشم که دختری منطبق بارویاهام پیدابشه ومن عاشقش بشم ) .

بعدازچند ای میل که ازش داشتم ، متوجه تفاوتش بابقیه شدم ، راستش اولها یه خورده هم ناامیدبودم ، آخه چه جوری یه همچین آدمی ممکنه عاشق من بشه ؟! منکه چیزی بیشترازبقیه دختراندارم ، امابعدازچندتا ای میل وقتی که نوشت (من احساس میکنم که دارم به تودختر ندیده اما شناخته ، علاقه مند میشم ) کلی کیف کردم وخوشحال شدم . اونوقت منم سعی کردم که کمتر براش ازایده آل هام بگم واصلا کمترحرف بزنم ، چون میترسیدم منوتودسته دخترهای معمولی جابده ، تازه منم میگشتم اینجاواونجا ، توکتابها ، مجلات ، حتی ازتو فیلمهاوسریال های تلویزیون ، چیزی ، مطلبی ، منطبق باشخصیت اون پیداکنم وبراش عنوان کنم .

فکرکنم همین کارهای من باعث شده بود که اونم فکرکنه منم مثل خودشم ومثل اون فکرمیکنم . حتی خیلی وقتا حرفای خودشو بزبون دیگه ای به خودش میگفتم تا آخرش برام نوشت (قبلااحساس میکردم که ازت خوشم میاد . قبلا هم از دوقطعه پازل برات گفتم . میدونی یه پازل هرچقدرهم که بزرگ باشه امکان نداره یک قطعه ش به چندقطعه بخوره ، یه قطعه پازل فقط با یک قطعه دیگه کاملا جفت میشه . وحالامن فکرمیکنم که قطعه خودم روپیداکردم . یه آدم درتمام عمرش فقط میتونه عاشق یک نفرباشه نه دو یا چندنفر !!) این حرفش تیرخلاص روزد ومن فهمیدم که ((منهم عاشقشم )).

بکلی روی زئدگیم ، حتی زندگی عادیمم اثرگذاشته بود . حدود دو ماه بود که باهم آشناشده بودیم ، ازطریق یه سایت دوست یابی اینترنتی ، برای همین هم یه خورده برام سخت بود که به دوستاوآشناهام بگم . شایددیگران فکرمیکردن من یااون مشکلی داریم که ازروال معمولی نمیتونیم برای خودمون دوست پیدا کنیم . برای همین دست به دامن سایت های دوست یابی شدیم . باورش برای دیگران سخته که دونفرازاین راه وبااین شرایط عاشق همدیگه بشن .

اون شرایط خیلی خوبی داشت ، دریه شرکتی کارمیکرد ، فارغ التحصیل رشته نقشه کشی صنعتی بود، عکسی هم که برام فرستاده بود ،گرچه تمام رخ 3*4 بود، امااگه بانامه هاش کنارهم میذاشتیم ، کاملامنطقی بود که من عاشقش بشم . اما برای دیکران که بیرون گودبودن ، به قول خودشون ، هضمش مشکل بود .

گفتم که درزندگیم ، حتی رفتارم به شدت اثرگذاشته بود . مدام بهش فکرمیکردم ، دائم سعی میکردم رفتاروگفتارم طوری باشه ، که اگه اون ناظر باشه موردپسندش باشه ، تمام رویاهامو پرکرده بود ازخودش . شده بود روزائی که چندنامه هم ازهمدیگه داشتیم .

دراین مدت فقط یه بار اونم چهارروزازش بیخبربودم . اون چهارروز برام سیاه ترین روزگارتمام عمرم بود ، بیشترازبیست تا ای میل براش زدم شاید صدتا (آف لاین) براش گذاشتم ، دیگه داشت کارم به دیوونگی میکشید . هزارباربیشتربه خودم بدوبیراه میگفتم که چرا ازش شماره یاآدرسی نگرفتم که حالابتونم برم سراغش . دیگه داشتم مریض میشدم ، هرده دقیقه به اینترنت وصل میشدم که صدای همه روتوخونه درآورده بود . بالاخره روزپنجم ..... اولش باورم نمیشد ، وقتی دیدم تمی باکسم دوتا نامه نخونده دارم ، اولش بغض کردم ، بعد دلم ریخت که اینم بازازاون تبلیغاتی هاس ، بعدش کلی نذرونیازکردم که ازخودش باشه ، آخرش هم وقتی باعجله بازکردم ، اشک چشام نمیذاشت که بخونم . وقتی خوندم که گفته بود بیمارستان بستری بوده بخاطریه تصادف ، اونوقت دوباره دنیام قشنگ شد ، فهمیدم که هنوزم میتونم خودمو خوشبخت بدونم ، ازهمه مهمتر، فهمیدم که عاشقشم ، اونموقع فهمیدم که چرااون اینهمه زورمیزد که به من بفهمونه فرق هست بین دوست داشتن وعاشق بودن .

(بعضی ها خیلی راحت ازعشق میگن ، زودهم میگن عاشق شدن . گفتن کلمه عشق ، یا عاشق بودن از طرف کسی یانشانه حماقت ونادانی اونه ، یا علامت اوج فهمیدگی . ممکنه کسی ، ازکسی ، یاازچیزی خوشش بیاد ، یاحتی خیلی دوستش داشته باشه و بسیارهم بهش علاقمندباشه ، اماگفتن وبه زبان آوردن کلمه عشق ، خیلی شهامت لازم داره . اصولادرک اینکه کسی به مرحله عشق رسیده یانه ، دانائی وادراک زیادی لازم داره ، لذا تاوقتی که واقعا عشق رونشناختیم ودرک نکردیم ، به زبان آوردنش بی حرمتی به ساحت مقدس عشق وعشاقه ) ویا میگفت ( ماآدما تابه کسی یاجیزی کمی علاقمند میشیم فورا میگیم که عاشقشیم ، حتی فرق بین علاقه مندی رو با دوست داشتن نمیدونیم ، وفاصله این هاروتاعشق نمیشناسیم ) .

بعدازکلی عذرخواهی ازمن ، وکلی هم سرزنش های مودبانه ازطرف من ، بالاخره شماره تلفنشو داد وچندباربعدازاین جریان بودکه باهم تماس تلفنی گرفتیم ومن عاشق ترشدم.

خیلی زورزدم ، تااونجاکه دیگه داشتم عصبی میشدم ، تاقرارملاقاتی کذاشتیم ، حالام دارم میرم ببینمش .

تومکاتباتمون ، تماس هامون ازعشق گفته بودیم ، اونم گفته بود که عاشق منه ، منم همینطور . آخه چرانبایدعاشقش میشدم ؟ توعکس که خیلی هم خوش تیپ بود ، ازنظرمعلومات که مطمئنم هیچکدوم ازدوست پسرای دوستام ، حتی به گردش هم نمیرسیدن ، شغل خوب ودرآمدوماشین و ....شایدم خیلی چیزای دیگه هم داره که بهم نگفته .گذشته ازاینا ، من این احساسی روکه بهش دارم ، تاحالابه هیچکس دیگه ای نداشتم ، بااون حرفای قشنگی هم که اون میزد . خوب دیگه منم دق کردم بسکه دوستام پزدوست پسراشونو بهم دادن . بااین اوصاف ،چرا نگم؟ چرابه دوستام معرفیش نکنم ؟ حالاهمه دوستام با اون چیزائی که من ازش تعریف کردم ، بیشترازمن مشتاقن که اونوببینن . امروز دیگه میبینمش بعدش میبرمش ، پزشو میدم   ......( آدم عاشق همه چیزوزیبا میبینه . ممکنه قبلا نسبت به چیزهائی حساس هم بوده ، امازمانیکه عشق تووجودش لانه کنه ، اون معایب رو ، نمیبینه ویاحتی اوناروزیباهم میبینه . مثلاالان ، اگه من توروببینم ، خدای ناکرده ، ازدو چشم هم نابیناهستی ، فکرمیکنی ، حتی یه ذره هم ازاحساسم نسبت به توکم میشه؟؟ نه اصلا ) .

انقدر تورویاهام غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدم ، وای ...خداجون الآن میبینمش . یعنی واقعامن الآن اونو میبینم ؟ باورم نمیشه . دارم میرسم ، یه ماشین پژو یشمی رنگ ، شماره ماشینش روهم داده بود . اهان ... اونجاست ، وای دلم انقده تندتند میزنه که میخواد ازتوسینه م بیاد بیرون ....دارم میبینمش ، بذار آروم آروم برم جلو ، اونم حتماداره منو میبینه ، بذارفکر نکنه دخترجلفی هستم ، یا اصلا فکرنکنه خیلی هول کردم . ولی ....ولی اون چیه روسقف ماشینش ؟ باربند که نیست !! نه ...چرااین شکلیه؟؟ وای .... خدای من .....اون جای صندلی چرخداره !!!! یعنی ......آره ...خدای من اون معلوله ....پس چرا نگفت؟؟؟؟ وای خدا حالا چیکارکنم ؟؟ .....برم جلو؟... نه ...نه ......

 

 

 

 

آریا                                                             آذرماه 85    

کاسبی

عینک آفتابی بزرگم نمیذاشت نورتندوداغ آفتاب چشمامواذیت کنه امازیراونهمه مانتوولباس وروسری که تنم بود گرما دیگه داشت کلافه ام میکرد چندقدم رفتم جلوترگره روسریموبازکردم گردن وسینه موتاجائیکه میشد هوادادم انگار کمی خنک شدم – این ماشین هاهم که دیگه دیوونم کردن یه ماشین مشکی نمیشناسم چیه چند دقیقه ای بود که پا به پام میومدمیرفت چندمترجلوترمنکه ردمیشدم دوباره راه میفتادبازم جلوتربقیه هم که بانظروبی نظربوقشون مدام میزد- دیگه داشتم اذیت میشدم خوب همین ماشین سیاهه مگه چشه؟ ازکنارش ردشدم راننده روزیرچشمی براندازکردم سی وچندساله بودلباس مرتبی هم تنش بود مثل اینکه خجالتی هم بود .

آروم وایسادم جلوم دوباره ترمزکرد رفتم درجلوروبازکردم بی هیچ حرفی نشستم – انگارباورش نمیشد چنان باسرعت راه افتادوتوخیابون میروند که صدام دراومد

-(چی شده چزااینجوری رانندگی میکنی؟)

 لبخندی مصنوعی رولبش نشست آینه ها روچندبارنگاه کردوپرسید

- (اسمت چیه؟)                        ادامه داد

-(آخه اون پرایدیه بدجوری گیرداده بود نگفتی اسمت چیه؟)

آروم گفتم

-(بهار) 

-(به به بهار؟ اسمتم مثل خودت قشنگه آخه دختری مثل تو؟این موقع روز؟اینجا کناراین خیابون؟)                      فکرکردم که((آخ که بازگیریکی دیگه شون افتادم – چیکارکنم خودشون میخوان دیگه )) .

آخه اینجورمشتریا دودسته ن یه سری شون می خوان پول ندن ومفتی کارشونو بکنن اینه که میرن توتیپ عشق وعاشقی وشروع میکنن به همین حرفاتا آدم روش نشه بگه پول میخوام اونوقت کارشون که تموم میشه حاجی حاجی مکه – یه عده شونم واقعا فکرمیکنن دخترپیغمبروکنارخیابون پیداکردن یه مدت کوتاه عاشق  میشن چشاشون که وامیشه دیگه عشق وهمه چی یادشون میره اینا جوگیر میشن انگاردختررویاهاشون دخترخواب وخیالهاشون الان کنارشون نشسته .

--(کجامیرفتی؟ خیابونو بندآورده بودی – البته اراذل واوباش هم زیادن ولی تو چرا؟)

--((نه مثل اینکه واقعا خیلی بچه س – خیلی خوب حالا که خودش میخوادباشه ماهم هستیم ))

کمی دقیقترنگاش کردم حدودسی ساله چشمای روشن صورت نسبتا محجوبی داشت ادامه داد

-(جای خاصی میخوای بری؟ وقت داری چند دقیقه بیشترهمدیگه رو بهتربشناسیم وبیشترآشنا بشیم؟)                سکوت کردم ادامه داد

(من اسمم محموده مهندس شیمی ام یه کارگاه کوچیک دارم مجردم کارم خیلی زیاده نمیدونم امروزچراامروزاینکاروکردم اصلا ازاین کارا نمیکنم شاید بخاطراین بود که ازتوخوشم اومد دیدم توهم اینکاره نیستی – هان چی میگی؟) وقتش بود گفتم

--(خیلی محمود جان امامن خیلی گرفتارم عجله دارم راستی تاحالاکشی بهت گفته چقدشبیه راجرموری؟ البته جوونیهاش)

کمی خجالت کشید اما گرفت از لبخندش فهمیدم جواب داد

( آره گفتن اما تواین موقع روزچه کاری ؟ اونهم بااین عجله )

(آقای مهندس توازگرفتاری ماهاچه خبرداری ماشین آخرین سیستم –کارخونه – لابد خونه ویلا و...)                      خجالت ودستپاچگی ازصداش میبارید

(چی میگی عزیزم آخه چه گرفتاری ؟ اونم برای دخترقشنگی مثل تویعنی نیم ساعت هم وقت نداری یه آبمیوه چیزی باهم بخوریم بعدهرجاخواستی خودم میبرمت )                     وقتش بود

(میبخشی محمود جان امااین اولین بارنیست که این حرفارومیشنوم توهم اولین مردی نیستی که این حرفارومیزنی – مردها دنبال یه چیزن وبس این حرفا مال اولاشه یه خورده بگذره – هم لحنتون عوض میشه هم حرفائی که زدین یادتون میره نه عزیزم بذار برم دنبال کارم – سرچهارراه برو سمت راست لطفا )

مثل اینکه درست بود تیرم خورده بود جای درستی

(چی میگی مگه چی شده اینقدردلخوری؟ اولا همه مثل هم نیستن ثانیا مگه گرفتاریت چیه؟؟)                       جواب دادم

(ببین آقای مهندس من نه وقتشودارم نه حوصله شو که وقتمو بااین حرفا بگذرونم ) (آخه چیکارداری؟ شوهرداری؟ نامزدت منتظرته؟ چیه؟)

(شوهر؟نامزد؟چه حرفائی میزنی توهم اگه داشتم که اینجوری گرفتارنمیشدم  - آخه چی برات بگم شما هاکه ازدردماهاخبرندارین عزیزم – حالاکه اصرارداری باشه میگم – آره عزیزجان بدهکارم قسطم عقب افتاده یه زنجیرداشتم کلی میارزید بردم پیش یه آشنا که ازش پول بگیرم قسطمو بدم طلبکاره بدجوری اذیت میکنه – اون طلافروشه هم گفته الان برم ازش پول بگیرم – نامردیک سوم قیمت گذاشته دویست تومن میارزه امامیگه هشتاد تومن میخره چون فاکتورنداره چیکارکنم مجبورم حالادارم میرم ازش پولو بگیرم بدم طلبکاره حالافهمیدی؟ دیگه اصراری نداری؟)

ازنگاه استفهام آمیزش که بیشترفیلمش بودفهمیدم که ضربه جای کاریش خورده (هشتاد تومن؟؟ دیوونه ای؟)

(محمودجان ممنونم یه کم بروجلوتردم اون تابلونگهداری من پیاده میشم خیلی ممنون دم اون تابلوخوبه نمی خوام ماروباهم ببینن )

حدسم درست بود اصلاتوجهی به حرفام نکردوبیشترگازداد

(عزیزم راهمودورنکن خواهش میکنم نگهدارپیاده میشم )

درست بود قیافه یه منجی ازآسمون افتاده روگرفته بودمیخواست ثابت کنه که بامردای دیگه فرق داره ازقیافه اش میخوندم

(ببین اگه ازت بخوام بری زنجیرو پس بگیری چی؟)

(چی؟پس بگیرم؟چرا؟ طلبکاروچیکارکنم؟چه حرفائی میزنی ها ببین من بخداخیلی گرفتارم همین جانگهدار خواهش میکنم نگهدار)

 خودشوناراحت وعصبانی نشون دادوباعصبانیت زدروترمزوماشین روکشیدبغل ووایساد –قیافه خجل زده ای گرفتم وآروم بااحتیاط دستموبردم وگذاشتم روی دستش که روی دنده بود

(ناراحت شدی؟ بخدا منظوری نداشتم چیکارکنم توی این جنگل گرفتارشدم همه یه جوری میخوان سر آدم کلاه بذارن منم یه دخترتنها خونواده مم که......تازه فکرمیکنی نمی فهمم منظوراون طلافروشه ازاینهمه سردووندن واون طلبکاره ازاینهمه فشاروتهدید چیه؟ امامنکه اهل این حرفا نیستم جبورم اینجوری تاوان بدم – طلاموارزون بفروشم –دوبرابرنزول بدم  ...توروخداازدست من ناراحت نشو) قیافه متفکری گرفته بود ازبیحرکتی دستش می فهمیدم که دلش داره غنج میزنه باهمون قیافه متفکربه چشام نگاه کرد وگفت

(کجا میشینین ؟باکی زندگی میکنی؟)

(افسریه با مادرم وبرادرم ازخودم کوچیکتره )

(اینا چه نسبتی با تو دارن؟)

(یکی ازآشناهای مادرم معرفی کرده توروخدا بفهم اگه اونا منو باتوببینن میدونی چی میشه؟ منو ببخش اگه قسمت باشه دوباره میبینمت – بازم ممنونم من همینجا پیاده میشم برمیگردم )

 تظاهرکردم که میخوام پیاده بشم دستموگرفت

(صبرکن ببین من نمی خوام فکرکنی همه مردا اونجورین که میگی اگه من اون پولو بهت بدم چی؟زنجیروپس میگیری ؟ قول میدی دیگه سراغ اون آدما نری؟) (چی میگی عزیزجان اولا که تواینکاره نیستی که بدون نظربه من پول بدی ثانیا به فرض هم که ایندفعه دادی دفعه های بعد چی؟ به هر حال ازتعارفت ممنونم – اقلا برای تعارف بدنبود مرسی خداحافظ )

(چی میگی ؟توچرااینجوری هستی ؟ باورکن من هیچ نظری ندارم اصلا من پولوبهت میدم توزنجیرتو پس بگیربده من قرض بهت میدم خوبه ؟)

مخصوصاسکوت کردم هنوزیک باردیگه هم جا برای انکارداشت امابایدیه جوری اینکارومیکردم که طرف نپره  بدجوری رفته بود توقالب یه ناجی تمام عیار سکوتم باعث شد ادامه بده

-(ببین بهارجون من اون آدما یاآشناهاتونمی شناسم اما خوشم میاد که خودت منظورشونو فهمیدی اونانسبت به دخترخوشگل ومتینی مثل تونمیتونن بی تفاوت باشن توراست میگی مردا بعضی هاشون خیلی کثیفن اونقدرکه ازاستیصال ونداری دختری مثل تو میخوان سواستفاده روبکنن اما باورکن من اینجوری نیستم  دلم میخواد بهت ثابت کنم ببین یه قولی بهم میدی ؟ اصلاتو جمعا چقدر بدهکاری؟؟ها؟)

(600تومن بود تاحالا دو تا قسط 80تومنی شودادم اون بی شرف 600تومن داده 800 تومن پس میگیره 10 تا قسط 80 تومنی اون طلافروشه هم دندون منو شمرده که گفته زنجیرو80تومن میخره تازه – زنگ هم زده که الان برم پولو بگیرم تواین خلوتی )

(ببین بهار جون حالا اینجا بده بریم یه جائی بشینیم تا بهت بگم چیکار کنی)

سکوتم هوائیش کرد که قلابش گرفته ودارم رام میشم پس راه افتاد .

چندتاخیابون اونورتر توی یه کافی شاپ صحبتاشوادامه دادازاجتماع فاسدمون دادسخن میداد وسکوت قیافه مظلوم ومتفکرمنهم وادارش میکرد بیشترسخن رانی کنه  - 45دقیقه گذشت یخم حسابی گرفته بود

(خوب دیگه بریم یادت نره باهم میریم زنجیرو پس میگیریم )

(وای نه گفتم اگه ماروباهم ببینن – تازه اگه الان برم مطمئنم اونوبهم پس نمیده باید مامان وداداشموبفرستم ازش بگیرن آخه آشنای اونان طلبکاره هم همینطور)

مطمئن شده بود که کاملاتحت تاثیرم

(خیلی خوب توشماره موبایلمو داری بیا این کارتمم بگیر توهم شماره خودتوپشت این یکی برام بنویس من الان 80 تومنوبهت میدم توامروز بروپول اون مرتیکه روبده زنجیرتم پس بگیردلت خواست بده به من نگران بدهی تم نباش نه اصلا بده مادرت ببره بده تو لازم نیست پیش هیچکدومشون بری . خوب فردا کجا ببینمت؟ یادت نره ها دیگه هی مثل امروز دیرم شده گرفتارم نکنی ها )

(باشه چشم اماتوروخدا زنگ نزنی خونه مون مامانم خیلی تیزه من فقط شبا دیروقت میتونم میتونم صحبت کنم باشه ؟ اصلا حالا که شماره مو داری خیالت راحته من فقط بهت زنگ میزنم  باشه؟)

تواین فاصله سوارشده بودیم وتومسیری که من گفتم داشتیم میرسیدیم .

(داریم میرسیم وای خدا نکنه کسی دیده باشه ببین بروتواون کوچه من پیاده میشم برمیگردم خداحافظ یادت نره)

پیچید توکوچه من باعجله پیاده شدم دستموبه علامت خداحافظی بردم بالا وانگشتامو برای تشکر همراه یه لبخند براش تکون دادم صداشو میشنیدم

(یادت نره امشب تماس بگیروگرنه من زنگ میزنم ها......)

من داشتم دورمیشدم درجهت عکس کمی بعد برگشتم دیدم اومده توخیابون داره از توآئینه منو میپائید پیچیدم تویه کوچه – یه خیابون و تاکسی تاکسی دربست.......

(.....پتیاره تاحالاکدوم قبرستونی بودی دارم ازخماری میمیرم )

کیسه های میوه وخرید روگذاشتم رومیز هنوزصداش بلند بود که..

(ببینم امروزمثل اینکه کاسبیت بد نبوده خوب ولخرجی کردی ببینم چیکارا کردی ها؟؟؟)

(ببین عزیزم چیا برات گرفتم امشب میخوام مال شوهرخودم باشم باهاش حال کنم تو این بیغوله هم میشه بالاخره یه شب روخوش بود اصلا شوهرعزیزم نگران چیه منکه هنوززنده وجوونم درمیارم عزیزم م م م م.....)    

آریا

 

8506301130

 

 

مدرسه

دوباره مادرش اومدسراغش

-  پاشو ديگه بچه لنگ ظهره ، مگه نميخواي بري مدرسه ؟ زنگتون خورده ،توهنوزخوابيدي؟

اينو گفت درحاليكه لحاف روازروش ميكشيد ، يهوچشماشوواكرد، چندلحظه اي گيج ومنگ بود.

يه گوشه بالش كه مچاله كرده بودزيرگردنش نگاهي كرد ، تاحالافكرميكرددست مادرشه كه اينجوري محكم بغلش كرده بود !

ديشب روهمش باكابوس گذرونده بود ، تالحظه اي كه دست مادرشوتوخواب پيداكردومحكم بغل كرده بود ، اونوقت تونسته بودبخوابه اما بازم تاصبح خواب هاي بد ميديد.

چندلحظه گذشت تاچشاش قشنگ بازشدن ، اونوقت دوروبرو نگاه كرد ، يهو دوباره دلش ريخت ، صبح شده بود ، چيزي كه ازديشب كابوسشوميديد .

صداي مادرش ميومد كه هي اينورواونورميرفت وتوپ وتشرميزد .

  - گلي مگه نگفتم روي اون نونوبپوشون خشك ميشه   محسن ، باتوام گفتم پوليورتوبپوش امروز سردتره

- عليرضا چنددفعه بگم ، پاشوديگه ، منكه نميتونم هرروزبيام دم مدرسه ت به آقاي ناظمت التماس كنم . گلي باتوام من نميرسم ، پاشو عليرضارو بلندكن زودباش .

قبل ازاينكه گلي بيادسراغش ، خودشو ازرختخواب كند ، خواب آلودوبي حوصله ، رفت طرف دستشوئي ، بازم يادش افتاد و هري دلش ريخت ، پاهاش وايستادن ، فكركردكه خودشوبه مريضي بزنه تانره مدرسه ، اما نه مادرش ميفهميددروغ ميگه ، تازه اون يه بارهم كه واقعا مريض بودمادرش باورنكرده بودوباهمون حال فرستاده بودش مدرسه ، اونوقت وسط كلاس حالش به هم خورده بودوباباي مدرسه آورده بودش خونه . حالام اگه ميگفت مريضه ، بازم مادرش ميفرستادش مدرسه .

روي پنجه هاش بلندشدتادستش به شيردستشوئي رسيدوبازش كرد ، بادستاي كوچولوش خواست كاسه كنه ، گرفت زيرآب ، فشارش زيادبود همهش ريخت بيرون ،اوني هم مونده بود آرنجش ميگرفت به كاسه دستشوئي وريخت دوروبر ،فقط دستاي خيسش بودكه ماليدبه صورتش .  

ااگه ازخونه ميرفت بيرون امانميرفت طرف مدرسه چي؟  نه اونوقت پاسبون ميگرفت ميبردش ، پاسبون ها براي همينن كه بچه هائي روكه نميرن مدرسه بگيرن .....

- عليرضا جان ، بدو مادر ، ديرشد عزيزم ، زودتربياصبحونه توبخور ....  گلي چاي عليرضاروريختي؟ كيفتوآماده كردم مادر....

اگه ازدرميرفت بيرون واونا توكوچه خودشون منتظرش بودن چي؟ شايدم همونجوري كه ديشب توخواب ديده بود ، اومدن تو كوچه شون ، چندبارم ازروي ديوارسرك كشيدن توخونه شون ، حتما چندنفرهم بيشترن .

كاش يه طوري ميشدتااون امروزنره مدرسه ، مثلأ چي ميشد؟   نميدونم ، هرچي ، مثلأكفشاش گم ميشد ، كتاباش گم ميشدن ، نميدونم مثلأيهومهمون براشون ميرسيد يا......... يااصلأيه جوري ميشد ، همه يادشون كه اون بره مدرسه ، يا الأن راديو ، همين راديوكه الأن روشنه ، يهو ميگفت – عليرضا امروزنبايدبره مدرسه – اونوقت اونم نميرفت .

-  چراصبحونه تونميخوري عزيزم ؟ داري بازي ميكني؟ بخورپسرم وسط كلاس ضعف ميكني ها...

كاش ميشدهمين الأن ضعف كنه ، مريض بشه ، اونوقت نميرفت مدرسه .

دیشب تورختخواب ،قبل ازاینکه خوابش ببره ، اولش فکرکرداگه مامان ایناش بفهمن اینقدرترسیده چی فکرمیکنن ، نه نه ، اصلا ، حتما بهش می خندن بعدشم حتما مسخره ش میکنن ، بهش میگن ترسو ، بعدشم به اون یارو توفیلمه فکرکرد ، چیکارکرده بودکه اینقدرقوی بود؟ اینقد که چندنفروتنهائی میزد ، تازه اونائی که میزدشون همه شون بزرگ بودن ، مردای بزرگ ، هرکدومشون تنهائی میتونستن حمید فلاح واون دوستاش که همیشه باهاش بودن روباهمدیگه بزنه ، اماحالامیدونست که اوناهمهش خیال بودن ، اماکاشکی الان یه جوری میشدکه هونم مثل همون مرده توفیلم ، انقده قوی میشد .

باهمین افکارکلنجارمیرفت که ازدرکوچه اومدبیرون ، فقط یه پیرمرده ازته کوچه داشت میومد . افکارش ولش نمیکردن . خدایا میشه همین الان به حمید فلاح بگی که باورکنه ، اون مدادی که دیروزدست من دیده ، مال خودمه؟؟؟ میشه بهش بگی که مامانم برام خریده ؟؟ وحشت اینکه تنهاست وتوی کوچه ممکنه اونامنتظرش باشن دیگه داشت اختیارشوازدستش میگرفت ، بغض کرده بود ، بازم داشت باخداحرف میزد . آخه خداتومثل اینکه زورت زیاده مامانم گفته که توازهمه قوی تری ، توکه زورت ازاونام بیشتره ، میشه کاری کنی اوناکاریم نداشته باشن؟

نمیدونست تندراه بره یایواش . میترسیدحالاکه تواین کوچه نیستن شاید توی کوچه پشتی منتظرش باشن .....

مدادقرمزه روازش گرفته بوداونم هیچی نتونسته بودبگه ، یعنی زبونش ازترس بنداومده بود ، توحیاط مدرسه بود که خودحمیدفلاح یهوجلوشوگرفته بود ، گوششوپیچونده بود ، مدادم ازش گرفته بود ، گفته بود (بچه حالادیگه مدادمنو بلندمیکنی؟) بعدشم تهدیدش کرده بود(الان تومدرسه ایم بیرون حالیت میکنم ) بعدشم رفته بودن .

نزدیک کوچه پشتی رسیده بود ، دیگه داشت اشکش درمیومد ، دلش نمیخواست بره توکوچه ، مدرسه بعدازاین کوچه بود . چندتامحصل هم اومدن ازکنارش ردشدن ، هیچ توجهی بهش نکردن ، اونم پشت سرشون راه افتاد ، شاید پشتشون بشه قایم شه ، چشماشو پاک کرد ، تاته کوچه رونگاه کرد ، حمیدفلاح یادوستاش هیچ کدوم نبودن ، قدماشوتندترکرد . حمیدفلاح بهش گفته بود که بیرون حالیت میکنم ، پس اگه میرسید مدرسه دیگه کتریش نداشتن ، ازترس نمیدونست چیکارداره میکنه ، یهو شروع کرد به دویدن . همینجوری هم گریه میکرد ، دیگه ترس حتی نمیذاشت فکر کنه ، اشک چشاشم نمیذاشتن دیگه درست ببینه فقط میخواست خودشو زودتربرسونه توی مدرسه ، ازکنارچندتای دیگه دانش آموز ردشد ، یهویکیشون بلند گفت ( اه این همون پسره نیست؟)( آهای وایستا کارت دارم )ازوحشت نفسش بنداومد میخواست هق هق گریه شوبده بیرون ، یه لحظه به ذهنش رسیدکه دیگه تموم شد ،خودحمیدفلاحه ، خودشم نمیدونست چراوایساده بود . ازوحشت جرئت برگشتن ونیگاکردن نداشت . پسری که صداش زده بوداومدجلو، دستشوگذاشت روشونه ش . پیش خودش فکرکردالان لابدچاقوتودستشه ومیخوادسرشویاهرجای دیگه شوباچافوببره ، یا نه ، اونجوری که امیدتعریف کرده بود ، شایدم باهمون چاقو برای اینکه بیشتراذیتش کنه ، تیکه تیکه گوشت تنشومیبره ، یاگوشهاش یادماغشودونه دونه میبره ، چشماشوازترس بسته بود.

-         اسمت چیه ؟ هان ؟ ...  بیااین مدادت ، دیروزدوستم اشتباهی فکرکرده بودمال اونه .

نشست روزمین اونارفته بودن اشکهاش همینجوری میریختن ، ایندفعه دیگه نمیخواست جلوهق هق شو بگیره ..

 

 

آریا                                                       8509021120

سلام برای اولین بار

سلام به همه دوستان

توفیقی است مجدد درراه انداری این وبلاگ تابتونم ازنظرات دوستان

واساتیدگرانمایه استفاده کنم .

این نوشته هاهمگی نوشته خودم است وبه هیچ وجه نه قصدارائه راهکار

یاخدای نکرده تائیدیاردروش یاهرنوع اخلاقیاتی روندارم صرفااگربه دیدیک

نوشته به آنهانگاه بشه کمال امتنان رودارم

بیشترازهمه نیت وقصدم استفاده ازراهنمائی ها ونظرات دوستان رودارم

خواهش میکنم من رومحروم نکنید .

خیلی متشکرم