وجدان
وجدان
شنیدم کبــوترباکبـــوتربــازبابــاز
نپرسیدم حکم آن فیلِ دلخسته پرواز
شقایق نورستــه گرفتارم کرددرپنجاه
کــروکـــورشدم وگنــگ به همه جا
عجایب حکمتیست اهتــزازِعشقِ پیری
کندغـــزال تیزپارااسیـــرکفتارِمریضی
خِــردگــربیابددراین مـعــرکه میدانی
رهـــاکندغـــزال راکفتارِباوجـــدانی
عجایب نکته هادریافتم دراین عمرِدراز
چه زیباست هم جنس هاراباهم پرواز
دروبازکردم ، نشست ، درومودبانه بستم وخودم ازاون طرف پشت فرمون نشستم وماشینو روشن کردم . قبل ازراه افتادن کمربندمو بستم ، متوجه شدم که اون کمربندشو نبسته ضمن حرکت کردن آروم چندبارنگاهش کردم وبالاخره گفتم ((میشه کمربندتوببندی ؟)) نیگام کرد ، ضمن بستن کمربندش ، به نظرم نگاهش متعجب شایدم کمی آمیخته باتمسخربود برای همین ادامه دادم ((آخه جریمه میکنن))
***
راه رفتنش به نظرمثل شبیه راه رفتن یک پرنده زیبای کوچک شایدقناری یاشبیه اون بود ، انگارهیچ وزنی روبه زمین تحمیل نمیکرد .بانشاط میجهید ،میخرامید ، انگارهیچ چیزی توی دنیابراش ارزش ازجنب وجوش افتادن رونداشت رفتاروکردار وگفتارش همیشه سرحال وسرشارازنشاط بودگویا هیچ وقت مجبوربه گفتن هیچ مطلب جدی نبوده وهمیشه ازهمه چیز باشادی ونشاط همراه باخنده های ریززیباصحبت میکردبه همین دلیل من هیچوقت توان برهم زدن این دنیای شوخ وسرکش رونداشتم . هیچوقت به خودم اجازه برهم زدن این حالات زیبارو نمیدادم ، جزامروزصبح ...
هیچوقت آرایشی نکرده بودومن به اشتباه فکرمیکردم که این چهره زیبابایدساعتها صرف آرایشش شده باشه ، نه اون زیبائی مسحورکننده طبیعی وآرایش خدادادی داشت . زیبائی وطراوتی که درکمترکسی حتی جوانهای همسن وسال یاحتی جوانترهم ندیده بودم . نمیدونم اونوبه چی تشبیه کنم که حقش ضایع نشه ، مثل یک پروانه بود یامثل پرنده کوچکی که حتی جرئت لمس کردنشو هم نداری چون میترسی بال لطیف پروانه بریزه یا بالمس کردن اون پرنده بااون ظرافتش صدمه بخوره .
یه باریکی ازدوستانم ازیه قناری برام گفت که بازمانده ازچندین قناریش بود . همه مرده بودن این یکی هم دراثرنادانی پاشوعلیل کرده بودودیگه دل نگهداشتنشو نداشت . ازش گرفتم وآوردم خونه پرنده زیبا چون توقفس به دنیااومده بود ، توی همون قفس هم خوشبخت به نظر میرسید وبعدازکمی رسیدگی ، خونه خالی وخلوت منوپراز نشاط وسروصداکرده بود . باکمی آب ودانه وگاهی حبه ای انگوریاقاچ کوچکی سیب وشاخه گیاهی که ازحیاط خلوت به داخل کشیده وروی قفسش افتاده بود انگارخودشودربهشت احساس میکردوباالفت وعلاقه ای که به من بروزمیدادمن روهم به شدت به خودش علاقه مندکرده بود طوریکه تامدتها بعدازمرگ فجیعش گیج ومنگ بودم . وقتی برای ورودبه خونه کلیدمینداختم ناخودآگاه مکث میکردم چون همیشه اون وجودمنوتوی راهرواحساس میکردوشعف خودشو باجیغ ودادهاش ابرازمیکرد . انقدرزیبا وظریف بودکه حتی زمانیکه دردستانم قرارمیگرفت جرئت نوازششونداشتم چراکه میترسیدم به جسم ظزیف ولطیفش آسیبی برسونم همون احساسی که به نیلوفرداشتم ، عروسک زیبا ولطیفی که ذوق کردنش وقت گرفتن حتی یک کادوی کوچک تماشائی بود و ساعتها غرق شدنش مثل یک کودک دربازی ووررفتن باهمون کادوی کوچک ، بازی معصومانه یه نوزادروبایک دانه تسبیح تداعی میکردومن محواین معصومیت وزیبائی ملکوتی میشدم . لطافت وظرافتی که درخلقت این موجودزیبابه کاررفته بودهمیشه منوبه یادرنگهای لطیف نقاشی های مینیاتوری استادمینداخت .
چه مردی میتونست دربرابرچنین عروسکی مقاومت کنه ؟ منهم البته که بادیدن اولین لبخندش بروم بی ارده جذ بش شدم . هرچندکه ته دلم همیشه نگران بودم حتی گاهی هم خودمو نهی میکردم اما درمجموع حتی اگرتعمدا وآگاهانه هم قصدنزدیک شدن به اونوداشتم بازهم بهترازاین عمل نمیکردم . درواقع نفهمیدم چه جوری وازچه راهی اتفاق افتاد ، اما افتاد وما به هم نزدیک ونزدیکترشدیم تااونجاکه چشم بازکردم ودیدم نیلوفرمال منه ، امری که ازلحظه دیدنش بیشتربرام یه رویابودتاهدف ونهایت سعادتم بودکه اونومال خودم میدیدم . هرچی فکرمیکنم میبینم تمام دوران آشنائی ودوستی وازدواج انگارمن درخواب بودم وهمه ش یه خواب بسیارشیرین بود . اما واقعیت داشت حتی اگه خواب هم بوددیگه فرقی نمیکرد والان نیلوفرمال من بودامری که میدونم برای خیلی ها درحدهمون رویاباقی مونده وهمون هادرکمال تعجب شاهداین ارتباط ووصلت شدن درکمال ناباوری درست مثل خودمن . من ازتمام این دوران فقط لذت وجذابیت های همکلامی بااو وقدم به قدم شدنش ولذت احساس مشترک علاقه رابه خاطردارم وبس . همین آنچنان لذتی ناباورانه بهم میدادکه جائی برای هیچ نوع اندیشه وتعقل نمیذاشت وبه نظرم همین هم برای هرنوع توجیهی کفایت میکرد . چه فرقی میکرد ، حالانیلوفرزیبا واین بت پرستیدنی مال من بود چرابه چرای قضیه فکرکنم ؟چرامال من ؟ اونهم مائی که هیچ تناسب وسنخیتی باهم نداشتیم . چراباید بااین افکارخوشبختی خودمو خراب کنم ؟
اولین تلنگرو چندهفته بعدازازدواجمون خوردم ، درمهمونی یکی ازدوستان من باتمام سعی که کردم چنددقیقه بیشترتوان رقصیدن نداشتم امانیلوفرتمام شب روخیلی پرانرژی وپرجنب وجوش میرقصید . اونشب یاد مسابقه لاک پشت وخرگوش افتادم ، کمی توفکررفتم اما خیلی زود ازفکرم خارج شد . به هرحال امری بود که هردو خصوصا اون ازابتدا بهش وقوف کامل داشتیم ، ضمنااختلاف سنی فاحشمون چیزی نبودکه بشه مخفی کرد ، اونهم ازابتدامیدونست وهیچگاه هم حرفی راجع به این مسئله نزده بودوباتمام مشکلاتش پذیرفته بود چرا من دامن بزنم ؟
نیلوفرمدعی علاقه به من درواقع مدعی عشق بود چرا؟ دلم نمیخوادبهش فکرکنم همینقدرکه بیشتراز نیمی ازمشکلات رسیدنم به اوباوجودعلاقه ش حل شده بود برام کافی بود . شایددرصورت عدم علاقه به من ، کاربسیارسختی دررسیدن به اون پیش روداشتم وچه بساازادامه راه منصرف هم میشدم وکاربه اینجانمیکشید پس چرابایدبه این مسئله فکرمیکردم ؟
زندگی مامدتی قبل ومدتهاپس ازازذواجمون مثل یک خواب طولانی باخوابهای شیرین ودلنوازبود ، همون تحقق آرزوها . درواقع زندگی نبود یه فیلم سینمائی بلندمالامال ازصحنه های خوب ودلنشین بود . نیلوفرمال من بود وهمچون یک شاخه گل معطرتمام زندگیمو عطرآگین کرده بود جنب وجوشش زندگی پرتحرکی روسامان داده بود .تصمیم های ناگهانی به افعال غیرمنتظره حلاوت غیرقابل انتظاری به زندگی مشترکمون داده بود ، بارها نیمه های شب بایک پیشنهادناگهانی قصدسفری بی مقصدکرده وچندین روزروشاداب درمسیرهاوشهرهای مختلف گردش میکردیم . هیچ برنامه منظمی نداشتیم . صبحانه دررستوران یاکوه پیمائی های شبانه بصورت روزمره درآمده بود دراین میانه حرکات ورفتارنیلوفرزیبا هیجان عجیبی داشت ، بادیدن بچه گربه ای دریک فیلم بسان ابربهاری میگریست ویابازی باعروسک کوچک جاسوئیچی ساعتها سرگرمش میکرد.
بارهاوبارها تحت تاثیراطمینانی که این زندگی رویائی به من داده بود ، به دوستانی که ازهمان ابتدا مخالفت خودشونو باازدواج ما ابرازکرده بودن فخرفروشی میکردم . دلیل به ظاهرمستحکم اونها اختلاف سنی بسیارزیادمابود ، حدودسی سال ، حال آینکه نیلوفرمن بیست سال بیشترازعمرش نمیگذشت یعنی دوبرابرونیم اومن سن داشتم ، گرچه صراحتا به زبان نمیآوردند لیکن آونچه که ازفحوای کلامشون کاملا مشهود بود احتمال خیانت زن بسیارجوان درزندگی مشترک بامردی که بیشترازدوبرابراوسن داره . البته نه به صورت دقیق وموشکافانه بلکه خیلی گذراگاهی منهم به این قضیه فکرمیکردم اما رفتاروابرازعلاقه های بسیارشدیدنیلوفرآرومم میکرد . درهرصورت موردغریبی نبود اودختری بسیاربکربود ، خیلی پرنشاط وانرژی باعاطفه ای چنان آئینه صاف وبی غش وبسیارزمان وفرصت پیش روداشت وفرصت های فراوان تاتحت تاثیرمحیط شکل بگیره وباتوجه به نداشتن هیچ تجربه ای درزمینه ارتباط باجنس مخالف ،غریزه احتمال جذب شدن اون به جوانی همسن وسال خودش رومنتفی نمیشد نادیده گرفت . خصوصا پس ازمدتی زندگی باهمسری بزرگترازخودش ، ووجود شرایط ووسوسه های امروزی ، خدای ناکرده من بایدشاهد مسائلی باشم که درتمام عمربه عنوان منفورترین و باانزجارفراوان بهش اندیشیده بودم یعنی خیانت .
اماباتمام دقت وموشکافی ها دررفتاروکرداروحتی گفتارنیلوفرداشتم هیچ اثری ازاین مواردپیدانمیکردم . من خیلی مرفه نبودم همین هم مایه تعجب بسیاری بودچراکه وجودمال ومکنت فراوان میتونست انگیزه خوبی برای جذب دختران جوان باشه اما اونهم که وجودنداشت پس راهی جزباورکردن عشق نیلوفربه خودم باقی نمیماند.
اونچه روکه ازجوانی ، نه ، ازنوجوانی آرزوداشتم بدست آورده بودم درواقع داشتن عشقی همچون نیلوفر نهایت آرزوی من وبسیاری مردان ازجوان وپیر بود ومن به نوعی برنده ای خوشبخت بودم . شایدروزانه بارها وبارها جملات عاشقانه ودوستت دارم وعاشقتم رواززبان نیلوفرم میشنیدم .
انگارهمه چی واقعیت داشت من ازنیلوفرتوقع یک همسرخانه دارباتجربه رونداشتم چون نبود امالطافت ، نشاط وازهمه مهمترهمدلی نیلوفربامن جوسعادت وخوشبختی بی نقصی روبرزندگیمون حکمفرماکرده بود هرچندمن تحت تاثیرهمون مسائل بی ربط ، کمی بادیده تردیدبه دوام این خوشبختی نگاه میکردم اماهرچی جلوترمیرفتیم وزمان میگذشت کمتراثری ازناپایداری میدیدم . . . . . .
تا تلنگر دوم . . . .
من بااعتمادکافی به علاقه ش به خودم وبه زندگیمون هیچ ابائی درمعرفی خودم به عنوان پدر یا بزرگتر نیلوفر ( باتوجه به ظاهرمان ) درکوچه وخیابان نداشتم شایدبرای فرارازازنگاههای کنجکاووپرسشگرعابران وفروشنده هاو . . . بود که ترجیح میدادم نسبت خودمان روعلنی نکنم اما این نیلوفربودکه هیچملاحظه ای دراین زمینه نداشت وبی پرواحتی اقدام به بوسیدن من درملا عام میکرد .
* * *
صدای بوق ماشین های پشت سرمون منو به خودم آورد وباعجله حرکت کردم ظاهراغرق درافکارم متوجه سبزشدن چراغ نشده بودم نگاهی هم به نیلوفرکردم باچشمانی پف کرده وصورت پرازاشک به من خیره شده بود طاقتشونداشتم ، نگاهموگرفتم . صدای هق هق گریه شو میشنیدم ، چیزی نمیگفت ، یعنی به نظرم اگرم میگفت دیگه خیلی تکراری بود
((باشه ،چشم من عوض میشم بهم فرصت بده ، مگه تاحالانشدم؟ خیلی خودموعوض کردم بازم بهترمیشم ، اصلافرصت نمیخوام ازهمین حالامیشم همون چیزی که تومیخوای ، قول میدم میشم یه خانم خونه دار مثل . . . . فقط توروخداباورم کن من عاشقتم ، چرامتوجه نیستی من بدون تومیمیرم ، هیچم ))
* * * *
تلنگر دوم :
فروشنده های جوان بادیدن ما خیلی تابلو تغییررفتارمیدادن ، درهرحال اولین تصورشون ورودیک دخترزیبا همراه پدرش برای خریدبود وارزش امتحان شانسشون روداشت .
-
به نظر من همین کفش خیلی بیشتر بهتون میاد خانم-
اما پام توش زیادراحت نیست-
خوب پس این یکی روامتحان کنین البته فکرنکنم پدرتون خیلی خوششون بیادچون یک کمی قیمتش بالاترهباقیافه درهم وپرازتشرش وباچشمهای براق به جوانک خیره شد وآماده بود که چیزی بهش بگه . . .
-
ایشون همسرم هستنودستپاچگی فروشنده همراه با نگاهی متعجب درحالی که سعی میکردیه جورائی قضیه روراست وریست کنه . . .
خنده من فقط پوششی بودبراثرات ضربه ای که نمودیکحقیقت تلخ برمن واردکرده بود وحفظ ظاهرتنهاکارممکن بود تانیلوفرنگران روکمی آرومکنم . اون واقعانگران ناراحت شدن من بود وچه صادقانه وخالصانه سعی میکردآرومم کنه وآروم بودم تادوباره لبخندنشاط وسرخوشی رودرچهره ش بینم .
اماآیاواقعامن براستی حق اینکاروداشتم ؟ نیلوفرحتی ازپسرم هم چندسال کوچکتربود . آیااین کارمن سوءاستفاده ازاحساسات پاک یک دختربی تجربه نبود؟ آیا این خودخواهی من موجب محروم کردن یک دختربچه ساده اززندگی عادیش نبود؟آیافقط خواستن خوداوتوجیه مناسبی برای این عمل من بود؟
همه میدونیم که احساسات جوانی هرچندپرشوره بالهیب تندوسرکشش به همون نسبت همزودگذروبی اعتباره . امانیلوفردراین مدت خیلی چیزهاروبه من ثابت کرده بود ، باورکردنی نبوداماانگارحقیقت رومیگفت وواقعاعاشقانه منودوست داشت . شاهدبودم که حتی خیلی ازرفتارهای اقتضای جوانی روذرخودش خفه کرده بودوسعی میکردرفتاریک زن جاافتاده روداشته باشه وبه این ترتیب بودکه من کاملاخلع بهانه وسلاح شده بودم .
* * *
زیرچشمی نگاش کردم ، صورتش طرف من وچشمهای قرمزواشکبارش به من خیره بودن درحالیکه لبهای زیباشو به هم فشارمیداد . نگاهمودزدیدم اما ازجلوچشمام دورنمیشد وقلبمو به دردمیآورد . نمیدونم چیکارکنم مرددهستم ، واقعا چاره کارهمینه ؟! ؟
اون همه کارمیکردتامن باورش کنم ، باورکنم که عاشقانه منودوست داره ، باورکنم که قابل اعتماده ، باورکنم که ازهمه زندگیش گذشته وتمام زندگی واحساسش بامن وزندگی مشترکمونه . درعین علاقه جنون واری که بهش داشتم امادلم هم براش میسوخت ویه چیزائی آزارم میداد انکارمنتظریه اتفاق بودم چه اتفاقی نمیدونم امااتفاق خوبی نیست . شایداتفاقی که دیگران ، دوستان ، اونائی که دلسوزم بودن بازبان بی زبانی بهش اشاره میکردن . انگارهمه باهم منتظربودیم .من نگران بودم ، نگران بزرگ شدن نیلوفر ، نگران عاقل شدنش ونگران نهایتا متهم شدن ، متهم به فناکردن زندگی کسی که اینچنین دوستش داشتم ، انسانی بااین درجه ازصداقت ، زیبائی وفداکاری .
بعدی دیگه تلنگرنبود ، ضربه ای بودهولناک . زلزله بود زلزله ای که تمام درون منوبه همریخت وزیر وروکرد. چنان تکانی به من دادکه یک روزکامل وشبی رابابدترین کابوس ها گذراندم . من شدم آدمی دیگه ، شاید هم یک حیوان ، یک حیوان وحشی زخمی ، بااین تفاوت که این حیوان وحشی هنوز زخمی نشده وازوحشت زخم خوردن به خودش می پیچید . آنچنان افکارموخراب کردکه دنیابه نظرم تیره وتارشد وهزاران فکرخراب وروحیه شکن به مغزعلیل وازکارافتاده ام هجوم آوردن . دیگه تاب دیدن نیلوفرم رونداشتم وازهمه چی وهمه کس بدم اومده بود خصوصا ازخودم . واقعا بایدچکارمیکردم ؟
دراینترنت لغتی روجستجو میکردم دههاآدرس اومد اتفاقی یکیشوبازکردم ، وبلاگی بود ، خانمی داستانی کوتاه روصادقانه نوشته بود ، قصه واقعی زندگیش بود .
به رسم طبقه پائین جامعه درسن خیلی کم بامردی چندبرابرسنش ازدواجک کرده بود وسالهابااوزندگی کرده بود . شوهرمردخوب وزحمتکشی بوده حتی زمینه درس خواندنش روهم فراهم کرده بود . حالاپس ازسالهازندگی مشترک وچندتابچه ، مردپیروازکارافتاده شده درحالیکه زن تازه بعنوان زنی جوان وزیباخودنمائی میکند . زنی دراوج خواسته های یک زن وطبعاموردجالبی برای جوانانی که بادیدن وضعیت خودراآماده سرویس دهی به چنین زنانی باچنین همسرانی میکنند . البته به هیچ وجه نمیتوان هیچ کسی راسرزنش کرد حتی آن جوانی که همسایه آن زن جوان بوده وبالاخره باوسوسه هایش زن جوان راتحت شرایط خاص واداربه خیانت کرده بود . ظاهرازن وفادار بسیارهم درقبال وسوسه هامقاومت کرده بوداما طبعادرچنین مواقعی پیروز میدان غریزه سرکش باحمایت نیروی جوانیست وشوهرپیرازکارافتاده هم چاره ای جزسکوت ندارد ، سکوت درقبال خیانت همسر ، خیانتی که خوداوزمینه روبراش فراهم کرده بود باازدواج شومی که دخترروبه اون وادارکرده بود .
شوهربراحتی میتونست حتی زندگی همسرشوبخاطراین خیانت ازش بگیره اما پس چراسکوت کرده بودوترجیح میدادکه دم نزنه ؟ عذاب وجدان ؟ احساس گناه؟
تمام تنم میلرزید خودمودرجای اون پیرمردمجسم میکردم . من تمام عمرخودمو ناموس پرست میدونستم وبه غیرتم مفتخربودم . نیلوفرهم به همین دلیل ناگفته حتی طرزلباس پوشیدنشوعوض کرده بود . تمام شب رونتونستم بخوابم به محض به خواب رفتن کابوس اون پیرمردوجملات اون نوشته شروع میکردن جلوچشمام رقصیدن ومیدیدم که همه شون دارن بهم دهن کجی میکنن ، درتمام عمرم چنین لحظاتی روتجربه نکرده بودم . راه چاره چی بود ؟ نزدیکیهای صبح تصمیمو گرفتم .طفلکی نیلوفرهم ناظربیخوابی وکلافگی من بود جندبارهم پرسید که چی شده اما چون جواب درستی ندادم انگاراحساس کرده باشه که به اونهم مربوطه دیگه چیزی نگفت .
باروشن شدن هوابلندشدم سردردشدیدی داشتم وتوی آئینه چهره تکیده ودردآلودمودیدم وبیشتردلم به حال خودم سوخت اما تصمیمموگرفته بودم . طفلک نیلوفر ازشنیدن حرفام شوکه شد اولش فکرمیکردکه دارم شوخی میکنم بعدش که دیدجدی هستم شروع کردبه گریه کردن وبعدش هم التماس . هنوزهم فکرمیکنه اون ایرادی داره ناچارا کمی باهاش تندی کردم ومثل همیشه بخاطراحترام یاعلاقه ش به من سکوت کرد اماسکوتی توام باگریه وبیتابی ، سکوتش برام به علامت تسلیمه .خیلی براش توضیح دادم که شایدمابرای همدیگه دوستان خیلی باشیم ومطمئنابعدازجدائی هم همینطورخواهدبود فقط مسئولیتی ازدوش همدیگه برمیداریم .
-
توروخداگریه نکن باورکن من توروحتی بیشترازهمیشه دوست دارم اما دلم میخوادتوهم منودرک کنی وبهم حق بدی . . . . . .۸۶۰۷۱۴۲۳۰۵ آرزو