وجدان

وجدان

شنیدم کبــوترباکبـــوتربــازبابــاز

نپرسیدم حکم آن فیلِ دلخسته پرواز

شقایق نورستــه گرفتارم کرددرپنجاه

کــروکـــورشدم وگنــگ به همه جا

عجایب حکمتیست اهتــزازِعشقِ پیری

کندغـــزال تیزپارااسیـــرکفتارِمریضی

خِــردگــربیابددراین مـعــرکه میدانی

رهـــاکندغـــزال راکفتارِباوجـــدانی

عجایب نکته هادریافتم دراین عمرِدراز

چه زیباست هم جنس هاراباهم پرواز

دروبازکردم ، نشست ، درومودبانه بستم وخودم ازاون طرف پشت فرمون نشستم وماشینو روشن کردم . قبل ازراه افتادن کمربندمو بستم ، متوجه شدم که اون کمربندشو نبسته ضمن حرکت کردن آروم چندبارنگاهش کردم وبالاخره گفتم ((میشه کمربندتوببندی ؟)) نیگام کرد ، ضمن بستن کمربندش ، به نظرم نگاهش متعجب شایدم کمی آمیخته باتمسخربود برای همین ادامه دادم ((آخه جریمه میکنن))

***

راه رفتنش به نظرمثل شبیه راه رفتن یک پرنده زیبای کوچک شایدقناری یاشبیه اون بود ، انگارهیچ وزنی روبه زمین تحمیل نمیکرد .بانشاط میجهید ،‌میخرامید ، انگارهیچ چیزی توی دنیابراش ارزش ازجنب وجوش افتادن رونداشت رفتاروکردار وگفتارش همیشه سرحال وسرشارازنشاط بودگویا هیچ وقت مجبوربه گفتن هیچ مطلب جدی نبوده وهمیشه ازهمه چیز باشادی ونشاط همراه باخنده های ریززیباصحبت میکردبه همین دلیل من هیچوقت توان برهم زدن این دنیای شوخ وسرکش رونداشتم . هیچوقت به خودم اجازه برهم زدن این حالات زیبارو نمیدادم ، جزامروزصبح ...

هیچوقت آرایشی نکرده بودومن به اشتباه فکرمیکردم که این چهره زیبابایدساعتها صرف آرایشش شده باشه ، نه اون زیبائی مسحورکننده طبیعی وآرایش خدادادی داشت . زیبائی وطراوتی که درکمترکسی حتی جوانهای همسن وسال یاحتی جوانترهم ندیده بودم . نمیدونم اونوبه چی تشبیه کنم که حقش ضایع نشه ، مثل یک پروانه بود یامثل پرنده کوچکی که حتی جرئت لمس کردنشو هم نداری چون میترسی بال لطیف پروانه بریزه یا بالمس کردن اون پرنده بااون ظرافتش صدمه بخوره .

یه باریکی ازدوستانم ازیه قناری برام گفت که بازمانده ازچندین قناریش بود . همه مرده بودن این یکی هم دراثرنادانی پاشوعلیل کرده بودودیگه دل نگهداشتنشو نداشت . ازش گرفتم وآوردم خونه پرنده زیبا چون توقفس به دنیااومده بود ، توی همون قفس هم خوشبخت به نظر میرسید وبعدازکمی رسیدگی ، خونه خالی وخلوت منوپراز نشاط وسروصداکرده بود . باکمی آب ودانه وگاهی حبه ای انگوریاقاچ کوچکی سیب وشاخه گیاهی که ازحیاط خلوت به داخل کشیده وروی قفسش افتاده بود انگارخودشودربهشت احساس میکردوباالفت وعلاقه ای که به من بروزمیدادمن روهم به شدت به خودش علاقه مندکرده بود طوریکه تامدتها بعدازمرگ فجیعش گیج ومنگ بودم . وقتی برای ورودبه خونه کلیدمینداختم ناخودآگاه مکث میکردم چون همیشه اون وجودمنوتوی راهرواحساس میکردوشعف خودشو باجیغ ودادهاش ابرازمیکرد . انقدرزیبا وظریف بودکه حتی زمانیکه دردستانم قرارمیگرفت جرئت نوازششونداشتم چراکه میترسیدم به جسم ظزیف ولطیفش آسیبی برسونم همون احساسی که به نیلوفرداشتم ، عروسک زیبا ولطیفی که ذوق کردنش وقت گرفتن حتی یک کادوی کوچک تماشائی بود و ساعتها غرق شدنش مثل یک کودک دربازی ووررفتن باهمون کادوی کوچک ، بازی معصومانه یه نوزادروبایک دانه تسبیح تداعی میکردومن محواین معصومیت وزیبائی ملکوتی میشدم . لطافت وظرافتی که درخلقت این موجودزیبابه کاررفته بودهمیشه منوبه یادرنگهای لطیف نقاشی های مینیاتوری استادمینداخت .

چه مردی میتونست دربرابرچنین عروسکی مقاومت کنه ؟ منهم البته که بادیدن اولین لبخندش بروم بی ارده جذ بش شدم . هرچندکه ته دلم همیشه نگران بودم حتی گاهی هم خودمو نهی میکردم اما درمجموع حتی اگرتعمدا وآگاهانه هم قصدنزدیک شدن به اونوداشتم بازهم بهترازاین عمل نمیکردم . درواقع نفهمیدم چه جوری وازچه راهی اتفاق افتاد ، اما افتاد وما به هم نزدیک ونزدیکترشدیم تااونجاکه چشم بازکردم ودیدم نیلوفرمال منه ، امری که ازلحظه دیدنش بیشتربرام یه رویابودتاهدف ونهایت سعادتم بودکه اونومال خودم میدیدم . هرچی فکرمیکنم میبینم تمام دوران آشنائی ودوستی وازدواج انگارمن درخواب بودم وهمه ش یه خواب بسیارشیرین بود . اما واقعیت داشت حتی اگه خواب هم بوددیگه فرقی نمیکرد والان نیلوفرمال من بودامری که میدونم برای خیلی ها درحدهمون رویاباقی مونده وهمون هادرکمال تعجب شاهداین ارتباط ووصلت شدن درکمال ناباوری درست مثل خودمن . من ازتمام این دوران فقط لذت وجذابیت های همکلامی بااو وقدم به قدم شدنش ولذت احساس مشترک علاقه رابه خاطردارم وبس . همین آنچنان لذتی ناباورانه بهم میدادکه جائی برای هیچ نوع اندیشه وتعقل نمیذاشت وبه نظرم همین هم برای هرنوع توجیهی کفایت میکرد . چه فرقی میکرد ، حالانیلوفرزیبا واین بت پرستیدنی مال من بود چرابه چرای قضیه فکرکنم ؟چرامال من ؟ اونهم مائی که هیچ تناسب وسنخیتی باهم نداشتیم . چراباید بااین افکارخوشبختی خودمو خراب کنم ؟

اولین تلنگرو چندهفته بعدازازدواجمون خوردم ، درمهمونی یکی ازدوستان من باتمام سعی که کردم چنددقیقه بیشترتوان رقصیدن نداشتم امانیلوفرتمام شب روخیلی پرانرژی وپرجنب وجوش میرقصید . اونشب یاد مسابقه لاک پشت وخرگوش افتادم ، کمی توفکررفتم اما خیلی زود ازفکرم خارج شد . به هرحال امری بود که هردو خصوصا اون ازابتدا بهش وقوف کامل داشتیم ، ضمنااختلاف سنی فاحشمون چیزی نبودکه بشه مخفی کرد ، اونهم ازابتدامیدونست وهیچگاه هم حرفی راجع به این مسئله نزده بودوباتمام مشکلاتش پذیرفته بود چرا من دامن بزنم ؟

نیلوفرمدعی علاقه به من درواقع مدعی عشق بود چرا؟ دلم نمیخوادبهش فکرکنم همینقدرکه بیشتراز نیمی ازمشکلات رسیدنم به اوباوجودعلاقه ش حل شده بود برام کافی بود . شایددرصورت عدم علاقه به من ، کاربسیارسختی دررسیدن به اون پیش روداشتم وچه بساازادامه راه منصرف هم میشدم وکاربه اینجانمیکشید پس چرابایدبه این مسئله فکرمیکردم ؟

زندگی مامدتی قبل ومدتهاپس ازازذواجمون مثل یک خواب طولانی باخوابهای شیرین ودلنوازبود ، همون تحقق آرزوها . درواقع زندگی نبود یه فیلم سینمائی بلندمالامال ازصحنه های خوب ودلنشین بود . نیلوفرمال من بود وهمچون یک شاخه گل معطرتمام زندگیمو عطرآگین کرده بود جنب وجوشش زندگی پرتحرکی روسامان داده بود .تصمیم های ناگهانی به افعال غیرمنتظره حلاوت غیرقابل انتظاری به زندگی مشترکمون داده بود ، بارها نیمه های شب بایک پیشنهادناگهانی قصدسفری بی مقصدکرده وچندین روزروشاداب درمسیرهاوشهرهای مختلف گردش میکردیم . هیچ برنامه منظمی نداشتیم . صبحانه دررستوران یاکوه پیمائی های شبانه بصورت روزمره درآمده بود دراین میانه حرکات ورفتارنیلوفرزیبا هیجان عجیبی داشت ، بادیدن بچه گربه ای دریک فیلم بسان ابربهاری میگریست ویابازی باعروسک کوچک جاسوئیچی ساعتها سرگرمش میکرد.

بارهاوبارها تحت تاثیراطمینانی که این زندگی رویائی به من داده بود ، به دوستانی که ازهمان ابتدا مخالفت خودشونو باازدواج ما ابرازکرده بودن فخرفروشی میکردم . دلیل به ظاهرمستحکم اونها اختلاف سنی بسیارزیادمابود ، حدودسی سال ، حال آینکه نیلوفرمن بیست سال بیشترازعمرش نمیگذشت یعنی دوبرابرونیم اومن سن داشتم ، گرچه صراحتا به زبان نمیآوردند لیکن آونچه که ازفحوای کلامشون کاملا مشهود بود احتمال خیانت زن بسیارجوان درزندگی مشترک بامردی که بیشترازدوبرابراوسن داره . البته نه به صورت دقیق وموشکافانه بلکه خیلی گذراگاهی منهم به این قضیه فکرمیکردم اما رفتاروابرازعلاقه های بسیارشدیدنیلوفرآرومم میکرد . درهرصورت موردغریبی نبود اودختری بسیاربکربود ، خیلی پرنشاط وانرژی باعاطفه ای چنان آئینه صاف وبی غش وبسیارزمان وفرصت پیش روداشت وفرصت های فراوان تاتحت تاثیرمحیط شکل بگیره وباتوجه به نداشتن هیچ تجربه ای درزمینه ارتباط باجنس مخالف ،غریزه احتمال جذب شدن اون به جوانی همسن وسال خودش رومنتفی نمیشد نادیده گرفت . خصوصا پس ازمدتی زندگی باهمسری بزرگترازخودش ، ووجود شرایط ووسوسه های امروزی ، خدای ناکرده من بایدشاهد مسائلی باشم که درتمام عمربه عنوان منفورترین و باانزجارفراوان بهش اندیشیده بودم یعنی خیانت .

اماباتمام دقت وموشکافی ها دررفتاروکرداروحتی گفتارنیلوفرداشتم هیچ اثری ازاین مواردپیدانمیکردم . من خیلی مرفه نبودم همین هم مایه تعجب بسیاری بودچراکه وجودمال ومکنت فراوان میتونست انگیزه خوبی برای جذب دختران جوان باشه اما اونهم که وجودنداشت پس راهی جزباورکردن عشق نیلوفربه خودم باقی نمیماند.

اونچه روکه ازجوانی ، نه ، ازنوجوانی آرزوداشتم بدست آورده بودم درواقع داشتن عشقی همچون نیلوفر نهایت آرزوی من وبسیاری مردان ازجوان وپیر بود ومن به نوعی برنده ای خوشبخت بودم . شایدروزانه بارها وبارها جملات عاشقانه ودوستت دارم وعاشقتم رواززبان نیلوفرم میشنیدم .

انگارهمه چی واقعیت داشت من ازنیلوفرتوقع یک همسرخانه دارباتجربه رونداشتم چون نبود امالطافت ، نشاط وازهمه مهمترهمدلی نیلوفربامن جوسعادت وخوشبختی بی نقصی روبرزندگیمون حکمفرماکرده بود هرچندمن تحت تاثیرهمون مسائل بی ربط ، کمی بادیده تردیدبه دوام این خوشبختی نگاه میکردم اماهرچی جلوترمیرفتیم وزمان میگذشت کمتراثری ازناپایداری میدیدم . . . . . .

تا تلنگر دوم . . . .

من بااعتمادکافی به علاقه ش به خودم وبه زندگیمون هیچ ابائی درمعرفی خودم به عنوان پدر یا بزرگتر نیلوفر ( باتوجه به ظاهرمان ) درکوچه وخیابان نداشتم شایدبرای فرارازازنگاههای کنجکاووپرسشگرعابران وفروشنده هاو . . . بود که ترجیح میدادم نسبت خودمان روعلنی نکنم اما این نیلوفربودکه هیچملاحظه ای دراین زمینه نداشت وبی پرواحتی اقدام به بوسیدن من درملا عام میکرد .

* * *

صدای بوق ماشین های پشت سرمون منو به خودم آورد وباعجله حرکت کردم ظاهراغرق درافکارم متوجه سبزشدن چراغ نشده بودم نگاهی هم به نیلوفرکردم باچشمانی پف کرده وصورت پرازاشک به من خیره شده بود طاقتشونداشتم ، نگاهموگرفتم . صدای هق هق گریه شو میشنیدم ، چیزی نمیگفت ، یعنی به نظرم اگرم میگفت دیگه خیلی تکراری بود

((باشه ،چشم من عوض میشم بهم فرصت بده ، مگه تاحالانشدم؟ خیلی خودموعوض کردم بازم بهترمیشم ، اصلافرصت نمیخوام ازهمین حالامیشم همون چیزی که تومیخوای ، قول میدم میشم یه خانم خونه دار مثل . . . . فقط توروخداباورم کن من عاشقتم ، چرامتوجه نیستی من بدون تومیمیرم ، هیچم ))

* * * *

تلنگر دوم :

فروشنده های جوان بادیدن ما خیلی تابلو تغییررفتارمیدادن ، درهرحال اولین تصورشون ورودیک دخترزیبا همراه پدرش برای خریدبود وارزش امتحان شانسشون روداشت .

- به نظر من همین کفش خیلی بیشتر بهتون میاد خانم

- اما پام توش زیادراحت نیست

- خوب پس این یکی روامتحان کنین البته فکرنکنم پدرتون خیلی خوششون بیادچون یک کمی قیمتش بالاتره

باقیافه درهم وپرازتشرش وباچشمهای براق به جوانک خیره شد وآماده بود که چیزی بهش بگه . . .

- ایشون همسرم هستن

ودستپاچگی فروشنده همراه با نگاهی متعجب درحالی که سعی میکردیه جورائی قضیه روراست وریست کنه . . .

خنده من فقط پوششی بودبراثرات ضربه ای که نمودیکحقیقت تلخ برمن واردکرده بود وحفظ ظاهرتنهاکارممکن بود تانیلوفرنگران روکمی آرومکنم . اون واقعانگران ناراحت شدن من بود وچه صادقانه وخالصانه سعی میکردآرومم کنه وآروم بودم تادوباره لبخندنشاط وسرخوشی رودرچهره ش بینم .

اماآیاواقعامن براستی حق اینکاروداشتم ؟ نیلوفرحتی ازپسرم هم چندسال کوچکتربود . آیااین کارمن سوءاستفاده ازاحساسات پاک یک دختربی تجربه نبود؟ آیا این خودخواهی من موجب محروم کردن یک دختربچه ساده اززندگی عادیش نبود؟آیافقط خواستن خوداوتوجیه مناسبی برای این عمل من بود؟

همه میدونیم که احساسات جوانی هرچندپرشوره بالهیب تندوسرکشش به همون نسبت همزودگذروبی اعتباره . امانیلوفردراین مدت خیلی چیزهاروبه من ثابت کرده بود ، باورکردنی نبوداماانگارحقیقت رومیگفت وواقعاعاشقانه منودوست داشت . شاهدبودم که حتی خیلی ازرفتارهای اقتضای جوانی روذرخودش خفه کرده بودوسعی میکردرفتاریک زن جاافتاده روداشته باشه وبه این ترتیب بودکه من کاملاخلع بهانه وسلاح شده بودم .

* * *

زیرچشمی نگاش کردم ، صورتش طرف من وچشمهای قرمزواشکبارش به من خیره بودن درحالیکه لبهای زیباشو به هم فشارمیداد . نگاهمودزدیدم اما ازجلوچشمام دورنمیشد وقلبمو به دردمیآورد . نمیدونم چیکارکنم مرددهستم ، واقعا چاره کارهمینه ؟! ؟

اون همه کارمیکردتامن باورش کنم ، باورکنم که عاشقانه منودوست داره ، باورکنم که قابل اعتماده ، باورکنم که ازهمه زندگیش گذشته وتمام زندگی واحساسش بامن وزندگی مشترکمونه . درعین علاقه جنون واری که بهش داشتم امادلم هم براش میسوخت ویه چیزائی آزارم میداد انکارمنتظریه اتفاق بودم چه اتفاقی نمیدونم امااتفاق خوبی نیست . شایداتفاقی که دیگران ، دوستان ، اونائی که دلسوزم بودن بازبان بی زبانی بهش اشاره میکردن . انگارهمه باهم منتظربودیم .من نگران بودم ، نگران بزرگ شدن نیلوفر ، نگران عاقل شدنش ونگران نهایتا متهم شدن ، متهم به فناکردن زندگی کسی که اینچنین دوستش داشتم ، انسانی بااین درجه ازصداقت ، زیبائی وفداکاری .

بعدی دیگه تلنگرنبود ، ضربه ای بودهولناک . زلزله بود زلزله ای که تمام درون منوبه همریخت وزیر وروکرد. چنان تکانی به من دادکه یک روزکامل وشبی رابابدترین کابوس ها گذراندم . من شدم آدمی دیگه ، شاید هم یک حیوان ، یک حیوان وحشی زخمی ، بااین تفاوت که این حیوان وحشی هنوز زخمی نشده وازوحشت زخم خوردن به خودش می پیچید . آنچنان افکارموخراب کردکه دنیابه نظرم تیره وتارشد وهزاران فکرخراب وروحیه شکن به مغزعلیل وازکارافتاده ام هجوم آوردن . دیگه تاب دیدن نیلوفرم رونداشتم وازهمه چی وهمه کس بدم اومده بود خصوصا ازخودم . واقعا بایدچکارمیکردم ؟

دراینترنت لغتی روجستجو میکردم دههاآدرس اومد اتفاقی یکیشوبازکردم ، وبلاگی بود ، خانمی داستانی کوتاه روصادقانه نوشته بود ، قصه واقعی زندگیش بود .

به رسم طبقه پائین جامعه درسن خیلی کم بامردی چندبرابرسنش ازدواجک کرده بود وسالهابااوزندگی کرده بود . شوهرمردخوب وزحمتکشی بوده حتی زمینه درس خواندنش روهم فراهم کرده بود . حالاپس ازسالهازندگی مشترک وچندتابچه ، مردپیروازکارافتاده شده درحالیکه زن تازه بعنوان زنی جوان وزیباخودنمائی میکند . زنی دراوج خواسته های یک زن وطبعاموردجالبی برای جوانانی که بادیدن وضعیت خودراآماده سرویس دهی به چنین زنانی باچنین همسرانی میکنند . البته به هیچ وجه نمیتوان هیچ کسی راسرزنش کرد حتی آن جوانی که همسایه آن زن جوان بوده وبالاخره باوسوسه هایش زن جوان راتحت شرایط خاص واداربه خیانت کرده بود . ظاهرازن وفادار بسیارهم درقبال وسوسه هامقاومت کرده بوداما طبعادرچنین مواقعی پیروز میدان غریزه سرکش باحمایت نیروی جوانیست وشوهرپیرازکارافتاده هم چاره ای جزسکوت ندارد ، سکوت درقبال خیانت همسر ، خیانتی که خوداوزمینه روبراش فراهم کرده بود باازدواج شومی که دخترروبه اون وادارکرده بود .

شوهربراحتی میتونست حتی زندگی همسرشوبخاطراین خیانت ازش بگیره اما پس چراسکوت کرده بودوترجیح میدادکه دم نزنه ؟ عذاب وجدان ؟ احساس گناه؟

تمام تنم میلرزید خودمودرجای اون پیرمردمجسم میکردم . من تمام عمرخودمو ناموس پرست میدونستم وبه غیرتم مفتخربودم . نیلوفرهم به همین دلیل ناگفته حتی طرزلباس پوشیدنشوعوض کرده بود . تمام شب رونتونستم بخوابم به محض به خواب رفتن کابوس اون پیرمردوجملات اون نوشته شروع میکردن جلوچشمام رقصیدن ومیدیدم که همه شون دارن بهم دهن کجی میکنن ، درتمام عمرم چنین لحظاتی روتجربه نکرده بودم . راه چاره چی بود ؟ نزدیکیهای صبح تصمیمو گرفتم .طفلکی نیلوفرهم ناظربیخوابی وکلافگی من بود جندبارهم پرسید که چی شده اما چون جواب درستی ندادم انگاراحساس کرده باشه که به اونهم مربوطه دیگه چیزی نگفت .

باروشن شدن هوابلندشدم سردردشدیدی داشتم وتوی آئینه چهره تکیده ودردآلودمودیدم وبیشتردلم به حال خودم سوخت اما تصمیمموگرفته بودم . طفلک نیلوفر ازشنیدن حرفام شوکه شد اولش فکرمیکردکه دارم شوخی میکنم بعدش که دیدجدی هستم شروع کردبه گریه کردن وبعدش هم التماس . هنوزهم فکرمیکنه اون ایرادی داره ناچارا کمی باهاش تندی کردم ومثل همیشه بخاطراحترام یاعلاقه ش به من سکوت کرد اماسکوتی توام باگریه وبیتابی ، سکوتش برام به علامت تسلیمه .خیلی براش توضیح دادم که شایدمابرای همدیگه دوستان خیلی باشیم ومطمئنابعدازجدائی هم همینطورخواهدبود فقط مسئولیتی ازدوش همدیگه برمیداریم .

- توروخداگریه نکن باورکن من توروحتی بیشترازهمیشه دوست دارم اما دلم میخوادتوهم منودرک کنی وبهم حق بدی . . . . . .

۸۶۰۷۱۴۲۳۰۵                          آرزو 

 

زنده گی

يه اتاقك ميخوام ، كجا؟ مهم نيست ، بالاي كوه ، تو جنگل ، بيابون ،

 

 ياكنارهمين خيابون . كوچولوهم باشه ، بازم خوبه يعني اندازه يه

 

وجب ، يااونقدي كه درازبكشم ، پاهام به اون ور، سرمم به اين

 

ورش بخوره .

 

دروديوارش هم اصلامهم نيست ، ازسنگ ، چوب ، كاه گل يا آهن پاره باشه . سقفش هم ازهرچي ، حتي يه نايلون ، اونقد كه بارون روم نريزه ، حتي اگه قطره هاي آب جلوچشام ، ازنوك دماغم ردشن وبريزن روزمين ، حتي اگه انقد كوتاه باشه كه مجبورشم چهاردست وپا برم تو وبيام بيرون . حتي اگه انقدكوچك باشه كه با يه شمع بشه گرمش كرد ، اونوقت اونجوري همون شمع هم نوربارونش ميكنه . يه زيرانداز ازهرچي ، يه رواندازبازم ازهرچي ، ويه زيرسري ، اونم مهم نيست حتي اگه كفشامو تويه چيزي بپيچم تابشه بالشم .

دريه همچين جائي بيشترين احساس امنيت وآرامش رودارم ، وقتي كه رواندازمو ميپيچم دورخودم محكم ، زانواموجمع ميكنم توشكمم وبه پهلودرازميكشم .

گرماش وصداي قطرات باروني كه روي سقف مي خورن ، اما منوخيس نميكنن و بادي كه به دروديواراتاقكم مي پيچه ، اما منو آزارنميده .

حتي اگه اونجاباشي ، داري زندگي ميكني ، يعني ثانيه ها ، ساعت ها ، روزها وشايدسالها رو ميگذروني . نفس ميگشي ، ميخوابي ، بيدار ميشي ، پس زندگي ميكني .

فكرميكني ، گريه هم ميكني ، شايد هم بخندي ، پس زندگي ميكني .

حتي اگه سقف اتاقت هم چكه كنه ، حتي آگه سرماي زمستون ازلاي درزهاي اتاقكت بياد تو ، حتي اگه اون شمع نتونه گرمت كنه ، حتي اگه سرما ازرواندازت هم بگذره ، بازم داري زندگي ميكني ، چونثانيه ها ، روزها ، شايدم سالها ميگذرن وتوهنوز فكرميكني ، ميخوابي ، سرما رواحساس ميكني وگرسنه هم ميشي ، پس داري زندگي ميكني .

  

 ******

 

واه واه ديدي ؟ اگه بخاطرآبروي خودمون نبوداصلاساكت نميموندم ، يه چيزي بهشون ميگفتم ، آخه اون مثلا سليقه بودبه خرج داده بودن ؟؟ رنگ پرده هاشونوديدي؟؟  كرم رنگ !!! اونوقت مبل هاشون آبي كمرنگ !!  والله نميدونم مردم چه جوري زندگي ميكنن ، منكه ديگه داشت حالم بد ميشد ...ديدي ؟ سرميز براي هيشكي دستمال نذاشته بودن ، اونوقت دوبسته دستمال كاغذي رو ميزبه اون گندگي !!مثل اينكه تاحالا ميزشام يه آدم حسابي رونديده بودن. !!.

روميزشونو ديدي؟ پيش غذا وغذاودسر روهمه رو باهم يه جاآورده بودن گذاشته بودن روميز ، اونوقت ديدي ؟ بچه هاشم ازهمون اول شروع كردن به لومبوندن ژله ها ، منكه خيلي جلوخودمو گرفتم كه نزدم زيرخنده !مخصوصا وقتی که .. دیدی توروخدا؟ منکه همينجوري هاج واج مونده بودم ، فکرکنم غذاشونوازیه چلوکبابی چیزی ازجنوب شهرگرفته بودن ، اونوقت برای پزدادن کشیده بودن توظرفای خودشون ، برنج زعفرونی بابرنج سفیدشون قاطی شده بود .

ظرفای غذاشونم که دیدی ! چهل تیکه ظرف ازچهل نوع ، چینی واستیل و همه جوره قروقاطی بود ، وای منکه یه ذره غذا اونم به زور کشیدم ، اونم نخوردم همهش بازی بازی کردم تا همه پاشن .

منو که میشناسی ملی جون ، به این جورچیزا حساسم ، بچه هامم به خودم رفتن ، یه لباس رو دوباردریه ماه نمی پوشن ،حتی اگه برای قدم زدن برن چه برسه به مهمونی ، اما انگار اون طفلک همون دودست لباس روداره ، دقت کردی؟ تومهمونی نازی ،کت مشكيه رو با دامن قهوه ای پوشیده بود ، دیشبم کت قهوه ای همون دامنو این دفعه با دامن مشکی اون یکی !!!

اونوقت من دیروزاونم باعجله چون وقت نداشتم ، زنگ زدم به فرهاد ، همون فروشگاه تو مرکزخرید ، میشناسیش که ؟ اونم سلیقه منو خوب دستش اومده ، چند تا لباس خوب برام فرستادخونه تا یکیشو انتخاب کردم ، دیشب دیدیش که ، قشنگ بود نه؟ البته گفتم باعجله بود ، چون رنگش باماشین فرامرزست بودورش داشتم .

واقعا که ! نمیدونم مردم چه جوری زندگی میکنن! اسم اونم میذارن زندگی؟ یه خونواده چهارنفره ، اونوقت فقط یه ماشین پژودارن ، یه ماشین ایرونی ، منکه خجالت میکشم یه همچین ماشینی سوارشم.

راستی ملی جون ، ببخشید توروخدا به خودت نگیری ها ، یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی ؟ قول میدی؟ باشه میگم ، میشه مهمونی خودتوجلوبندازی؟ یعنی بجای من این هفته تومهمونی بگیری ، منم هفته دیگه بجای تو؟ اشکالی نداره عزیزم ؟ آخه راستش این هفته فرامرزچندتامهمون خارجی داره ، برای همین ، چون اوناخونه ماهستن ، نمیتونم ، هرچی هم به فرامرزمیگم اوناروببره هتل پذیرائی کنه قبول نمیکنه ، میگه اونادوست دارن اینجاپذیرائی بشن ، خودشون اصراردارن ، میگن پذیرائی من بهترازهتله ، اونا هفته دیگه میرن ، من راحت ترم ، عیبی نداره عزیزم ؟ فدات بشم ملی جون ، پس خودت به همه خبرمیدی؟ الهی قربونت برم ، مرسی عزیزم ..بچه های گلتم ازطرف من ببوس ...  میبینمت عزیزم .... فعلا خداحافظ .

-         الو... فرامرزجون ... سلام  ... کجائی؟

-    کجا باشم خانم ؟ اداره م دیگه  ،  صددفعه گفتم اداره زنگ بزن ، نبودم ، موبایل رو بگیر . این کلاس گذاشتن شماهم آخرماروورشکست میکنه ، هرچند ، الان هم بازندون فاصله ای ندارم ،ورشکستگی دیگه چه جوریه؟ خوب حالا زودتربگوچی شده ؟ چی می خوای؟

-    خوب توهم !!... حالا مگه چطورشده؟ خواستم بگم که مهمونی روانداختم هفته دیگه ، یعنی به ملی گفتم این هفته مهمون داریم ، اون مهمونی شوبگیره ، تاهفته دیگه ، خواستم بهت خبربدم تاخوشحالت کنم ، ضمنا دیگه بهونه نیاری که پول ندارم واینا ، دوهفته وقت داری ، چه میدونم هرکاری ، وام بگیر ... قرض کن ...نمیدونم به هرحال پای آبرومون وسطه .......

-         ..................

-         چی داری میگی فرامرزجان ؟؟ زندگی همینه دیگه !!  یعنی چی که پس مردم چیکارمیکنن؟؟

 

 

 

 

                          آرزو                                   8509122145   

جنون مجنون

برایش نوشتم :  به گمانم پرده هاافتاده وآنچه راسالهای درازچشم برآنهابسته ومیانگاشتم که وجودندارند ، به وضوح میبینم . هیچگاه تصورنمیکردم بتوانم پس ازاوبه شخص دیگری دل ببندم ، امااینک ، اگرمفهوم دلتنگی هایم درزمان بیخبری ازتو، دل بستن باشد ، پس من دلبسته ات شده ام . اگرتفسیروجودتودررویاهایم ، وبه هنگام بیداری درکنارم ، علاقه به توست ، پس به توعلاقمندم . واگر معنای انرژی مضاعفی که مراپرشتاب به سوی تومیکشانددوست داشتن است ، پس من تورادوست میدارم .این همان حقیقتی است که سالها برآن چشم پوشیده ودرقفای پرده ای پنهانش ساخته بودم . اینک میبینم ، آنچه راکه بسیارپیش ترمیبایست که میدیدم .

 

وچندی بعدبازهم نوشتم : سالهاپیش گمان میبردم که عاشقم . وبازهم گمان میکردم که این عشق منحصرانازل شده برمن است ، وانگارشکست دراین عشق به مفهوم انزواوعزلت تاپایان زندگیست . اینک میدانم که درآن دوران فقط گمان میکردم ، که عاشقم وهیچ عاشقی راتوان قیاس بامن نیست . وافسوسی که چه دیربرعشق واقعی واقف شدم ، که این سالیان درازازکف رفته . وخشنودی وسعادت که اینک رادریابم ، که دربهشت عشاق ساکنم . ومشعوف ازاین سعادت یگانه که هرکس راروانمیدارند واین لیاقت رافقط مراست . تابه بلندای آسمان فریادکنم عشقم را ، که عاشقم ، عاشق ترین

 

وبازهم چندی بعد : گویندبلبل عاشق گل وپروانه نیزعاشق شمع ، وهیچ شاعری رافارغ ازعشق ، توان سرودن نیست ، پس جهانی داریم مالامال ازعشق وعشاق ، لیک باورندارم ، آنانکه توراندارند ، چگونه عشاقی توانند بود . دفترنگارش روزانه ام رامعدوم کردم ، چراکه ازروزعاشقیتم برتو ، متولدشده ام وپیش ازآن هیچ . وباوردارم که خداوند وعده پردیسش راازازل به عشاق داده ، بهشت موعودش را ، فقط به من ارزانی داشته وبس . پس من شاکرم خالقم را ، خلقت تورا ، وسعادت عاشق بودنم را . گرچه عبودیت ، عشق رالایق تر، وعشق بدون وجودت ، نامیسر .

 

وپس اززمانی : عشق است که جلای روح وجسم دهد ، ویگانه ندای عشق ، باوجودتوبه گوش جان رساندن ممکن . ترکیب هرموجودیتی تنها باعشق توست که سزاواری ملکوت می یابدوبس . باورندارم مجنون یافرهادکوه کنی را ، که آنان تنها غاصبان آوازه عشقند . که قلم هارایارای تحریر، که زبان هاراتوان بیان نیست ، آنگاه که زمان اقراربه عشقمان فرارسد . بسیاردرافسوسم ، که لغتی درقاموس ، جزعشق نمییابم ، وهمواره اقراربه مظلومیتمان می آورم  که نقصان لغات ، واداربه ابرازاحساسمان بالغت عشق میکند . چراکه قیاس احساسمان فقط باعشق ، بسیارظالمانه ، ودریغ احساس مهجورمان بردل میماند .

 

بازباشوق فراوان نگاشتم : خداوندا بندگی ات رامنت دارم ، که این چنین مهربان وبخشنده ای ، روحی دردوبدن اینک درآشیانه ای ، کاشانه ای ، دیوارهایش ازمحبت ، درسرپناهی ، سقفش ازلطف ومهربانی ، بادروازه ای به بهشت ، پنجره هائی که امواج خوشبختی راباهربارگشودن سرازیرمیکنند . زوجی غوطه وردردریای سعادت وخوشبختی ، خداوندا ترسم گنجایش بیش ازاین نباشدمرا . دوش گوئی رویائی شیرین درتمام لحظاتمان جاریست ، تمامی مخلوقات عالم هستی درجشن ازدواجمان همگام بافرشتگان آسمانی ، سرمست ازانوارنورانی عشقمان ، ساقدوشمان بودند . وصبحگاهان ، شناوربرابرهای لذت ، برسعادتی عاشقانه چشم گشودیم .

 

 

وماهی دیگرقلم بدست گرفتم : نهایت خودخواهی است که این سعادت را شریکی دیگرنباشد ، غنجه ای درراه داریم تا همگام ما ، شریک ما ، دراین جاده خوشبختی ، همراهیمان کند . خداونداچه مهارتی درراهبردی سعادت بندگانت داری .

 

وماهی دیگر : زمانی که دراوج سعادت خودرالایق ندانی ، آنگاه قلم نیز ازریختن احساست برکاغذ سفید سربازخواهدزد .

 وچندماه دیگر : کودکی آمد تاشریک سعادت ، شیرینی شکرانه خوشبختیمان باشد ، لیک چه زود آمد !! گوئی اونیزازبرای شراکت درسعادتمان تعجیلی ناباورانه دارد . تابدانجا که همگی سکوتی سهمگین ، گویاترازهراعتراض وپرسشی ، برلبان دارند .

 

 

وحال مینویسم : موجودی که گمان میبردم ثمره عشقی افسانه ای باشد . لیک این رسول ، پیامی دهشتناک ترازصور محشرازخواب ابدی ، ازبرای رستاخیزمحشروروزآخرت باخودداشت . هنوز باورندارم که عشقمان توان تولد کودکی پنج ماهه راداشته باشد . فرزندی که نتیجه خیانت ها بود ، وچنین باتعجیل به زندگیمان قدم گذارد ، تامن باورکنم که ، عشقی ، هیچگاه ، درمیان ، نبوده ......

آرزو                                                      8509252145

سیاه عشق

فقط تاریکی بود و تمامی رنگها سیاه مینمود . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است.
درآن سیاهی سایه های متشکل ازتلفیقی ، نورماه واجسام ، ساختمان ودرختی گرفته تا کلوخی ، بن مایه تخیلات وبازیگران نمایش اشباحند ونمایش باشکوه تمام ، فرازوفرودماهرانه ، غافلگیریش رابه رخ تنهاتماشاگرش میکشد ، تنهاتماشاگرش !!.
بایدبیشترمراقبت کرد که درجدال قدمها وکلوخ ، همواره بازنده ایم ، که تمامی ابزارهادرخدمت کلوخندوقدمهادرتاریکی وسیاهی ، تاتی ناتوان کودکند .
سایه هاگاه رقصانند بسان ارواحی دراجرای نمایشنامه ای هولناک ازنمایشنامه نویسی شوم .
- حواست کجاست ؟ داری راه روگم میکنی .
پس باید که پرهیزکردازهماوردی های قدمهاوناهمواری راه . بایدکه جدالی هولناکتر را کارگردان بود . نمایشی که پایانش شروعی تازه خواهدبود ، شروعی تازه . . .
- مطمئنی درست داری میری ؟ راه درسته؟
صدائی شبیه غرزدن نواهای ناهمگون باددرشاخه های درختان راپوشانید ، صدای پارس سگ هم بود شایددردورترها اماچرابجای تسلط براین سمفونی آنراهمراهی میکرد؟ یاآن غرش دوردست که سعی بسیارکردم نشانی ازآشنائی درآن بیابم ، ناله موتورکامیونی یا شباهتی به آن
- خوب ، رسیدم ، خودشه .
یافتن تخته سنگی یابرآمدگئی که بتوان جای صندلی گرفت حتی شایدبجای یک صندلی راحتی .. !!! چه کم توقع ؟!؟ یک وجب شیب زمین ! صندلی راحتی؟! نگاهی بی هدف ، شایدهم ازکنجکاوی درپی عامل نورپردازی این نمایش ، اما ستارگان باخودنمائیشان هم مسیرنگاه را هم خط سیرذهن راانحراف میدهد ، پس شکوه این صحنه رانبایدتنها به ماه باریک بخشید .
- کم لطفیه که همه چیزهای خوبوبه کسی نسبت بدیم که نتونسته چراغهای ریزودرشت آسمونو مرتب بچینه .
- بسه دیگه پاشو شروع کن زودباش .
چرایادآن فیلسوف بزرگ راگرامی ندارم که درکتاب بزرگش نوشت ((خداوند بینی راآفرید تاابنائ بشرعینک برآن استوارکنند)) ویا ((دم خرگوش آفریدتاشکارچیان محل خرگوش رایابند )) ، چراراجع به انگشتان مجروح دستانی زمخت به هنگام کنارزدن خاک وکلوخ ، درپی بازیافتی عاشقانه نکته ای نیافته ام ؟ لیکن میتوان مجسم کردنوشته هاونظریاتش را درموردانگشتانی کشیده ومخروطی باظرافتی همانند برگ گل . پس رازخلقت درهمین سادگی هانهفته ، آن پنجه های ظریف وسرانگشتان خوش تراش ، خالق نقش هائی بعید وسرانگشتانی زمخت حتی به هنگام چاله ای ،‌ درجستجوئی ، جراحت هابرداشته وقربانی دردوخون باشند .
ساعاتی پیش نورخورشید بی پروامکان راروشن ومشخص به رخ میکشید که تاب مقاومت ربوده وسوسه تکراروبازیافت آرامش ، چاره ای جزمراجعت باقی نگذاشت . بایست میدیدم تاپندارم راباورکنم تاجنگ باکابوس هایم رانقطه پایان گذارم ،‌ تابازیابم آرامش وحتی امیدرا ،‌ امیدی که برروی صندلیم بالیوان دردست ، شعاع های عالمتاب رادرحال سقوط به نیستی شماره کرده وبه انتظارطلوع جان نوازم ، خیره مانم .
شاید توان بازیابی آن منظره ،‌ آن امیدبه زیستن ،‌ آن انتظارشیرین رایافتم باید بازگردانم باید ..

• * * * * *

عادت رانمیتوان ترک وطردکرد آنگاه که دلاله ای وسوسه نام درمیانه خوش رقص باشد .
نشستن برصندلی راحتی وتاب خوردن بالیوانی دردست ، غرق درافکاری یاغی ، که هیچگاه به فرمانت جهت نگرفته را ، گاه استراحت نامیده اند . وآنگاه که انگیزه ای بانیروئی وافرادامه اش رابه هرروز وهرساعت تصری داده ، نامی دگرومعنائی دگرگونه خواهدیافت .
روزی یاماهی یاسالی پیش ، ازفاصله ای پانزده یابیست یاهزاران متر ،‌ یابامعیاری ، چندسانتی متر ... برهمان صندلی ،‌ ازهمان فاصله ، نوری شاید زردرنگ نه مشابه خورشید ، لیک باتوانی وافر ، تابلوئی هویداکرد . بردیواری باهمان فاصله مکانی ،‌ قابی بنام پنجره ،‌ درپس پرده ای ازتوری شاید سفید شایدزردرنگ باگلهای درشت سفیدرنگ ، سرپنجه ای هویدا ، سپید نه به سان ماه ،‌ دقیق مشابه خود ، قلمی دردست ،‌ به فرمان انگشتانی کشیده چون هرمی ،‌ باپوستی سپید بسان بلوری که وسوسه شمارش مویرگ های آبی درزیرآن رابه جان میریخت ، قلمی رابه رقص وامیداشت ، بربومی شاید ربعی ،‌ یاکمترازربع آن دربوم پنجره هویدابود . قلم ، رام ، درآن انگشتان کشیده به فرمانی ازآن سرپنجه ،‌ نقشی میزد ،‌ چرا به یادندارم چه نقشی ؟ آیاهرگز به نقش نگریستم؟؟ نگاه برگرفتن ازآن سرپنجه وانگشتان محال مینمود .
روزهابه گاه حکمروائی خورشیدعالمتاب برزمین وآسمان ، هیچ ازآن سرانگشتان پیدانبود ،‌ هیچ جزدیواری آجری وپنجره هایش ، وپنجره ای باپرده هایش ، پرده ای شاید ازتورسفید یابه رنگ کرم باگلهای درشت سفیدش . گاه چشم بستن عالمتاب بودکه چراغی نامرئی درپس پرده توری سفیدیاکرم باگلهای سفید ، خودنامرئی ، میدانداری کرده وبافروتنی پس پرده راهویداکرده گوئی سخاوت وفروتنی رابه رخ میکشید ( توانم رابین آنچه که عالمتاب راتوانش نیست ) وهمان چراغ سخاوتمند مرابه دیدارآن سرپنجه وانگشتان سحرآمیزمیهمان میکرد ، اززاویه ای تنگ و بعیدومن گاه استراحت ، باولع ، سعی درتجسم قیافه وظاهرصاحب آن سرپنجه های مسحورکننده داشتم .
ساعتها ، روزها ،‌ ماهها ، آزمودم تمامی زوایارا لیک تنها برآن صندلی ولیوان به دست ، ازهمان زاویه تنگ وبعید .
چشمان باز یابسته ، تنها میدید ، تنها سریال دررویاها یادربیداری ، سرپنجه ای سحرآمیز ، انگشتان کشیده وزیبا ، مخروطی ، پوستی به شفافی بلوروطراوت گلبرگ بهاری ، وسوسه شمارش مویرگهای آبی ، سرخ ، ازهمان فاصله وزاویه تنگ وبعید ، چرخشی همچون رقص دخترکان ،‌ ماهرانه ومحرک ، قلم راتسلیم ، به حرکاتی موزون وفریبنده وادارمیکرد .
قلم رضابه تسلیم آن انگشتان برفی مخروطی ، به هراشارت ظریفی ، شاداب نوک بربومی سفیدسائیده وجای جای بوم جان گرفته ورنگ . چرانقش رابه یادندارم؟؟
روزها ،‌ ماهها ، لیوان بدست ، نشسته برصندلی راحتی ، چشم برزاویه بعید ، انتظارغروب عالمتاب وطلوع نقش تاب کشیدم . همچون عاشقی دروعده دیدارمعشوق . گوئی درپس سیم خارداری نامرئی ، درمحدوده تنگی محصوربودم تالحظه دیدار .
تمامی آزمودم ، کوچه باریک ، پشت بامی مملوازاسقاط ، دیگرپنجره های کوچه نما ، لیک طراح ، بنارابرآن زاویه تنگ ودیدمحدود گذارده . ازلبه سمت راست بوم انگاریک چهارم تایک سوم تالبه سمت راست ونیمه ازمیانه وطلسم پنجه وسرانگشتان مسحورکننده ای قلم درمیان گرفته ، چراهیچگاه به صرافت نقش ترسیمی بربوم سفیدنبوده ام ؟؟
تداعی معانی ، غروب ،‌ صندلی راحتی ، لیوان دردست ، شمارش انواردرحال غروب عالمتاب ، شمارشی معکوس دررسیدن به لحظه موعود ، طلوع چراغی ناپیدا لیکن باسخاوتی بی شائبه ، گوئی اوهم مطلع ازبی تابی ام ، بی تاب همان لحظه انتظارمیکشید ، انتظاربه رخ کشیدن آن سرپنجه وانگشتان سحرآمیز .
نشانه ، نشانه وابزارکمکیم دروصال ، فقدان هریک آواری برزندگانی وحتی تنفسم ، مایه وحشت وقطع نفس . آنروز که چراغ روشن نشد . بی تابی ، جابجا شدن های مکررشتابزده تاصبح که تمامی امیدها بااولین شعاع های عالمتاب بربادرفته وچشمانم برهم افتاده تاکابوسهارا به ارمغانم آورند .
انگشتان زیبا، سفید ، هرمی وکشیده درحال نوازش صورتی ، درحالتی سرشارازخلسه شهوانی ودیوانه وار . باکف دستان ازگونه هانوازش رابه گردن رسانده وسینه های پشم آلوده راچنانکه درحال معاشقه باکوچکترین پستی وبلندی ها ویاماساژی ماهرانه . وحشت مراازنیمه خواب ، آشفته لرزانده ، عرق کرده ومضطرب ، باامیدی اندک به اینکه خواب وکابوسی بوده ونه واقعیت دوباره چشم برهم نهاده واینبارسرانگشتان هرمی ناخنهای بلندوکشیده رادرگوشت پستانهای پوشیده ازموهای سیاه مجعدفروبرده وباحرکاتی شهوانی میخراشید . دوباره پریدنی وحشت زده ازخواب ، عرق کرده وکابوس بعدی ، ازپشت همان پرده اختاپوسی باپاهای بلندوکشیده ، ازهمان زاویه ، پشت همان پرده توری باگل های سفیددرشت ، شمشیری خون آلود برپاهاگرفته وبربوم نقاشی میکشید ، صورت منقوش بربوم ، معصوم ، زیبا ، باچشمانی گریان وقطرات اشکی به رنگ خون ، هرضربه زخمی عمیق برصورت معصوم ، خونی که اززخم میچکید ، درهم لولیدن پاهای اختاپوس ، رقص شمشیربجای قلم ، حرکات موزون عاصی . نگاه دخترک ، دریائی فریادکمک بود وباز من بودم خیس ازعرق برصندلی ولیوانی که بافشارانگشتان دردست مانده ، وعاقبت ردنگاهم برپنجره ای بسته ، پرده ای توری باگلهای سفیددرشت ودیگرهیچ .
کنکاشهای مضطرب ، عجولانه وناامیدانه ، تیرهای تیزنگاهم باعبورازشیشه پنجره بیهوده بافت توری پرده راکاویده تامحل عبوری یابد بیثمر ، بیفایده ونتیجه ای ، حتی پرکردن مجددلیوان ، خالی کردنش ، جابجاکردن ازدستی به دست دیگر ، روشن یاخاموش بودن سیگارو... بازهم بی هیچ فایده ای .
اوقات دهشتناک ، کشتی شکسته ای ناامید ، کودکی آغوش مادرگم کرده ، دریغ تفکری از چاره . کابوس های وحشتناک توان گرفته ودیوانه وار به هرحیلت یاوسیله ای توسل کرده حتی به یادخداهم افتاده واستغاثه راهم آزمودم .
اگردرلحظه موعودبازهم چراغم تاریک میماند ؟ برسرم چه خواهدآمد ؟ همچون دوشین توان صبح دیدن خواهدبود؟ تنهاچاره اندیشه نکردن وامید به خواب بودن دیشب تکرارروزهای خوشبختی بودوبس ، همچون تمامی روزهای دیگر، تصورتکراردوشین باید که ازسربرون کرد ولحظات راشماره کردبه سان دگرروزهای پیشین ، ولحظه ای ، یک آن ، جرقه ای ، یادآوری دوش ، شکنجه ای بی توصیف ، حتی تاخودکشی .
براستی تصوربودن برآن صندلی ، حتی لیوان پردردست ، بدون آن سرپنجه وانگشتان ، شکنجه ای بود .
لحظه شماری بسیارازپیش آغازشده بود ، بی هیچ تعمدی ، عقربه ها ، انوارپرفروغ عالمتاب ، معیارهای شمارش بی هیچ تناسبی ، شاید .. . . شاید . . . اگرامروزیاهرروز . . . نه هم امروز اگرابرها . . . نه یکی ابرسیاه کفایت داشت اگرروی عالمتاب پوشاند ، اگرفضابه تاریکی کشاند ، آنگاه ، یحتمل چراغم به ناچارپیش ازپایان شمارگانم طلوع میآغازید ، ومن . . . درلحظه ای باسردرون آب یخی فرورفتم ، اگرچراغم دگر طلوعی نداشت ؟؟ نه . . نه ..
بیهوده چرخیدن درطول وعرض اتاق ، بارها تلویزیون خاموش وروشن کردن ، بیش ازآن درب یخچال گشودن وبازبسته کردن ، همگی تلاشی دروادارعالمتاب به غروب بود ، شایدهم موثرتر که تاب خواب راکابوس برده بود .
شوکی شدید ، لرزه ای برتمامی اعضایم ، شایدکه این نیز کابوسی ازهمان جنس بارنگی آشنا باشد؟ نه آشناترازکابوس تازه آشنا ، نوری زردرنگ ، لحظاتی پیش ازتاریکی مطلق ، درناامیدی مطلق ، انوارخوشبختی باردیگرتابیدن گرفت برآن پرده توری باگلهای آشنایش ولحظاتی ، کابوسهایم پایانی گرفته به سان هرگزنبودش ، تصویررویاهایم برپرده آشنانقشی آشنا زد ومن دوباره خوشبختی رامزه کردم ، آری بازهمانم که بودم .
نیروئی وافردردیدگانم ، قادربه ضبط وثبت تمامی پستی وبلندیهای بندبندانگشتان ، رگ وپی های ورای پوست کشیده وزلال ، تخیلم باادراک تطابق ، حتی قادربه رویت تمام قدآن زیباروی بود . بسیارزیبا ، بسیارفریبنده ، میبایستی بود .
دست بدون قلم پیش آمده باکف باز روی بوم نقش گرفته کشید ، دوبار ، چندبار ، وسپس باردگر قلم به میان گرفته وتپش قلبم ، که آرام تپید ، ومرارت بود که گوئی هرگز نبوده وافسردگی یک شبانه روز؟ هرگز نبوده ، برجایش ، عالمتاب است برمدارش ، وتوانی بازیافته دوچندان مضاعف ، توان درک زیبائی بازیافته . چه سیاه است نبودش ، چه تباه .

*********

صندلی ، لیوان ، غروب عالمتاب ، طلوع چراغی ناپیدا ، آرامش ، نه خواسته ای بیش ، نه حتی تملکی بیشتر، لحظاتی سرشارازسرپنجه ای باتعلق ، افسونی که گذران ماهها وسالها به طلسم خود بلعیده بود ، که مالک بودم همه را ، مالک بودم زندگی را بارنگی افسانه ای .
توانی بامنشائی رویائی ازمالکیت آن افسون ، دراندرون ، نگرانی ازسرچشمه ای ، غیبتی ، عمری ، اندیشه برنجات . صندلی میخکوب ، حتی لیوانی همواره پر ، ناجی نبود که تملکی لرزان است .

*******

رستاخیزشد ، آمد ، آنگاه که ماهی برنیامد ، که ماه کاملم برآمد .
برصندلی ، لیوان نیمه ، چشمان دوخته برنمای رویائی ، پس پرده ، چهره برآمد ، همان که رویاهایم بود ، ماه سان ، دومروارید برمیان ، به درخشش ، وپوستی زلال باوسوسه همیشگی شمارش رگ وپی برقفای آن لطیف بلورین ، رستاخیز ..... رستاخیز ....
تمامی جسم منکوب ، میخکوب صندلی راحتی ، لیوان همچنان نیمه ، قیاس اتفاق ورویا ، حتی کابوس ، مع الفارق ، که این واقعیتی است محض ، مزین لبخندی ، تبسمی بسان غنچه ای نوشکفته ، ( گویند فقط خدا ناظر وآگاه براعمال ونیز افکار ، لیک فرشتگانی هم باهمان خصایص ) فرشته ام آگاه بردرون وانتظارم ، کلامش درخیره مروارید ، ولبخندش ، وغرقه درپرده ای اززیبائی خلقت .
سهم من پنجه ای سحرآمیزوافسونگر ، درپی سه غروب ، لحظاتی مزین به چهره ای افسونگر ، تبسمی ، لبخندی ، تمامی زندگانیم ، شیره وجودیم ، انگیزه خواب وبیداریم .
چه قدرتی ، نیروئی توان کندنم ازصندلی ، برگرفتن لیوان ازدستانم یاسدراه تیرنگاهم برپرده افسانه ام ، توان بود؟
ناگاه طغیانی ، آشوبی ، عصیانی ، .... . . . تابه کی ؟ تابه کجا ؟
کمال سعادتم آمیختن پرده به اشارتی ، پاداش روزها ، ماهها وسالها وفاداریم ، نقطه عطف خلقتم ، اشتیاقم آمیخته به ناباوری چنان رویائی ، مزین به تبسمی قابل پرستش ، چه گناهیست ازخودبیخودی ؟ ناسپاسی بیش ازآن اگرچشم ازناتوانی براین سعادت بربندم ؟ توان خواهم تابایستم هشیار ، توان خواهم تابازگذارم دیدگان ، تاببلعم این سعادت ، توان خواهم برباورآنچه دیدگان باورندارد .
گاه حکمرانی عالمتاب برعالم ، عالم تاریک وسیاه ودرانتظار ، گاه غروب آغازدنیای روشنم باسوی چراغی ، ناپیدا ، چهره زیبای زندگیم هویدا ، تبسمی ، اشارتی ، سرپنجه ای درحال ترسیمی ، خوشبختم ، عالمم که عالمتاب خصمانه تابش کند ، لیک گاه شمارخوشبختیست ، تاطلوع عالمتابم .
لیکن . . . لیک .... وسوسه ای ... . تملکی بیش ؟
اشارت راپاسخی ، اشارت من بسان موجی آرام پرده زیبای زندگانیم آنی برآشفت وسپس آرامش ، گوئی که اشارتی نبوده یاهرگاه رااشارتیست . واشارتم راپاسخی درخور ، واشارتی دیگر . . . . اینک
ندانم وگنجایش نتوانم که من درپرده ام یا پرده در من !؟! کس مهتاب نجوید که ماه تابان درآغوشم وبرتخت من است . کس رانشاید درپی مهتاب که تملک مراست . ندانم چگونه بلعیدن که این بیش ازتوانم بود که خوشبختی لمس بیواسطه آن بلورین . چگونه بریدن ازصندلی ولیوانم که اینک پرده تاریک وخوشبختی درکنارمن است . تاریکی عالمتاب من راچرا؟
تابلوی افسونگرمنقوش بردیوارکه تاریک مانده ، اتاق من مزین کرده امشب ، باورم ؟؟
لمس آن سرپنجه وانگشتان ، بوئیدن لطیف بلورین ، تلمذ لذت ، که پیش ازآن بردیوارروبرو ، گاه پایان گاه شمار وجودم مسخرمیکرد ، کابوسهایم ، اینک برتختم بودند همگی باتجمع ، ولامسه به یاری باورم آید . آن انگشتان همگام بانوائی دیوانه وار به فرمان جسمی لبالب درشهوت ، نوک هرمهائی درخراش برسینه و . . . . . . .
ساعاتیست که تابلودرتختم برجا ، مرواریدها درقفای آن نازکی ولطافت ، سرپنجه نقش خودبرسینه ام رسم کرده واینک آرامشی یافته به انتظارطلوع ، که شاید به پس پرده توری باگل های سفید بازگردد . طلوعی که همواره ریشخندسعادتم بود وندای شوم انتظارم ، انتظاری که طعم تلخش ماهها برجانم رخنه کرده ولرزه های ناامیدی می آفرید . دیگرتوان انتظاری دیگرنیست ، دیگرتاب گاه شماری دیگرنیست . لعنت . . لعنت برانتظار ، نقش نخواهم ، فاصله تادیوارروبرو نخواهم ، فاصله وانتظاررانشایدکه تکرار ، دریغا که خورشید مرادگرنباشد توان همآوردی عالمتاب ، پس کاری باید ، واینک اینک .....
مرواریدهای گشوده عزم رخنه به ماوای خودداشت . مراتاب انتظاری دیگرنباشد ، توان خلوت تختم نیز . من اینک زندگی یافته ام ، توان بازپسش نباشد . تاتابیدن عالمتاب رازمان کاریست . من اینک تابلو درخوددارم ، من نفس راتجربه کرده واینک فاصله رابرنتابم .
دستان زمخت ، نوازشی ماه سان را ، بوئیدن وبوسیدن آن سرپنجه ونجوائی ... ( مال من خواهی ماند حتی اگرعالمتاب نخواهد ، دنیانخواهد ، تو خواهی ماند ) وسرپنجه بلورین دست سیاه وزمخت میخراشید ومیتراشید ، تقلائی بیهوده ، گردن بلورین تاب فشارپنجه سیاه نیاورد ، وخودبسان دست سیاه وکبود گردد ، همچنان که دومروارید بیش ازهمیشه گشوده وآن ماه سان بی تبسمی ، بی لبخندی ونه سرپنجه های بلورین راتقلائی .
اینک مالکم ، مالک آن پرده رویائی ، اینک عالمتاب هم توان رجزخوانی وسخره نیست که من پرده درکنارخوددارم .

• * * *


صندلیم راحت نباشد ، لیوانم پروخالی افاقه ندارد که پرده ام خالیست .
گاه شماری عالمتاب راهم فرجی نباشد که پرده ام خالیست .
دوشین به دورازعالمتاب ، ندائی آمد که آنچه تملک داری ، تنها جسمیست فانی . آنچه بدان دلخوش داری نه پرده باشد که باید ازآن حذرکرد ، دورکرد بسان اجسام فانی ، بایدسپردش به خاک که ازآن باشد . ومن فرمان برده ، بردوش گرفته برخرابه ای خاکی برخاک سپردمش وآن کردم که باید .
لیک روزان وشبان برصندلی ، لیوان بردست ، انتظاربیثمرطلوعم ، چه بیثمر که روانیست بیش ازاین را پرده خالی و . . . . .باید که کاری کرد تاپرده ام برجای . . . . . باید که پرده راازنودرخشان کرد . . . . . . . . و. . . . . . پس . . . . .

فقط تاریکی است و تمامی رنگها سیاه مینماید . رنگهائی که زیرنورشاید که شاداب مینمایند ، یاتلالو ودرخششی . اما تاریکی شایدهم همراهی نورکمرنگ ماه ، طیف خاکستری تاسیاه ، خوش بینانه ، شاعرانه ، نقره ای تاسیاه .
درجائی ، روزی ، شنیدم گفتند سیاه رنگ عشق است . عشق !!!! یا گوئی عشق سیاه است. . . . . . . . . . .


آرزو 8604251410