صبا
صبا
امروز قرارگذاشتيم تابيادخونه مون آخه هنوزكارش نيمه س وتموم نشده . هرچي بيشتر بهش فكرميكنم ميبينم درست همون كسيه كه من منتظرش بودم وهستم ، هميشه بهش فكركردم ، خوابشوديدم ، يعني آرزوشوداشتم . شايدآرزويه خورده اغراق باشه اما ميدونم كه بالاخره پيداش ميشه همونجوري كه هميشه ميديدمش . نميدونم بازم امشب مثل شبهاي ديگه س يا نه . يعني خيلي مودب ومتين مياد كارشوانجام ميده ، بيشترازحد هم توضيح ميده ، هيچ تعارفي روهم نميپذيره ، بعدش هم ميره . اونوقت من ميمونم وانتظارهميشگيم . من ميمونم وروياهام تايه وقت ديگه دوباره به يه بهانه ديگه بياد اونوقت من ببينمش ، دوباره انتظار يك حرف ، يك حركت كه خوراك روياهام بشه دوباره بشينم توخيال خودم توجيه وتفسيرش كنم ، دوباره پيش خودم بگم كه آره اون همونه كه منتظرش بودم وهستم . دوباره خودمو مطمئن كنم كه منودوست داره وبخاطرمنه كه مياد چون منودوست داره ، چون منهم همون آدم روياهاشم . اصلااگه اينطورنيست چرااصلامياد؟ چرااينقدرمايه ميذاره؟ وهزارتاچراي ديگه !!!
اومد مثل هميشه كارشوكردورفت اما يه فرق كوچولوبا هردفعه داشت . وقتي كه تواتاق تنها بوديم ، تنهاچون من نميخواستم بچه هابفهمن ، جريان كاري روكه قراره انجام بده روميگم ، آخه ازاول هم قراربودمحرمانه باشه مخصوصا بچه ها نفهمن . همون موقع كه تنها بوديم ، اونم داشت كارشوميكرد ، آروم آروم هم به من توضيح ميدادمنم خيلي سعي ميكردم حرفاشوبفهمم ، همون موقع بودکه من نميخواستم بيشترازاين قضيه روكشش بدم اين بود كه ازش پرسيدم كه به نظرش من جواب خواستگارموچي بدم . منظورم همون خواستگاريه كه جزوروياهامه . يه استاددانشگاه ، جوون ، پولدار و ..... ازهمه مهمتر اينه كه بدجوري عاشق منه . ازش پرسيدم به نظرش چيكاركنم ؟ جواب مثبت روبدم؟ جوابش خيلي عصبيم كرد . درحاليكه سعي ميكردخيلي منطقي خودشونشون بده گفت كه موردخيلي خوبيه اما باشرايط زندگي من بايدخيلي بيشترروش تامل كنم . اين حرف دوتامعني بدداشت برام ، اول ازهمه اينكه ميخواست بهم بگه فهميده كه من چاخان میکنم وهمچين كسي وجودنداره دوم اينكه ميخواست شرايط زندگيمو به رخم بكشه . همين عصبانيم كرد .اما بعدش ، يعني بعدازاينكه رفت ومن درست وحسابي بهش فكركردم ديدم جائي براي عصبانيت نيست ، چون اون بااين جوابش ميخواسته بفهمونه كه پيغام من روگرفته اما به نظرش هنوزكافي نيست . يعني من بايد بيشترازاينها خودموبشكنم ودرواقع من به مجبوربه اقراربشم ، اقراركنم كه بهش علاقه دارم . خوب اينكه خوب چيزيه ، يعني يه نوع پيشرفته پس جاي دلخوري نيست . اما راستشوبخواي موندم چيكاركنم .
بهش زنگ زدم امروزوميگم آخه اون تامجبورنشه بامن تماس نميگيره ، اين بود كه تماس گرفتم ، اولش خيلي دل دل كردم اما بعد ديدم بهانه خوبي دارم ، شماره حسابشوميخواستم تا پولي روبه حسابش بريزم . مثل هرروز بهدازناهاركه توي شركت مزاحمي نداشتم شماره شوگرفتم ، خيلي مودبانه شماره حسابشوبعدازكمي تعارف داد وچون توي خيابان بودزودقطع كرديم ، هيچ موقعيت نبود تا اونچه روكه ميخواستم بگم .
دوباره من موندم وروياهام ، تاحالاهمه مردهائي كه باهام روبروشدن ، همون اوايل خودشون ونيت شونو نشون ميدادن ، ياپيشنهادعجولانه ازدواجشون خنده ام مينداخت ياپيشنهاد دوستي شون عصبيم ميكرد ، اما .... اما اين اولين مرديه كه باوجودتمام موقعيتهائي كه داشت نه تنها كوچكترين حرف يا عملي خلاف نزاكت ازش سرنزده بود بلكه هيچ عكس العملي هم نسبت به حرف هاي درلفافه من ، يا حركات غيرارادي ام ، مبني برتمايلم نسبت به او، نشان نداده بود . همه توجيهي براي متانتش ميكردم ، اما ميانسالي وموهاي جوگندميش هم توجيه كافي نبود .
روزاول كه بدون هيچ شناختي وصرفا براي كمك گرفتن درحل مشكلي كه به كلي زندكيم رابهمدت دو سال تمام فلج كرده بود ، بهش زنگ زدم ، اصلا فكرنميكردم كار به اينجا بكشه . حتي وقتي گفت بايدبيادخونه ما ، باوجوديكه براي حل مشكلم حاضربه هركاري بودم ، اما كمي دلخورشدم براي همين هم سعي كردم موقعي كه اون مياد خونه شلوغ باشه .
وروديكي ازهمكاران به اتاقم رشته افكارموپاره كرد ، بعدكه رفت يهو به سرم زدكه .......نه من بايد اين وضع روتموم كنم تصميم گرفتم كه دوباره بهش زنگ بزنم وايندفعه به هرشكل باصراحت حرفمو بهش بزنم . تاحالافكر ميكردم اونم مثل بقيه مردها خودش پيشقدم ميشه ، حالاكه اين كارونكرده ومن روهم به خودش علاقمندكرده ، چه اشكالي داره من پيشقدم بشم ؟ آره اينجوري بهتره ..... بهتره رودتراينكارو بكنم ، اگه بيشتركشش بدم ازهمين تصميم هم منصرف ميشم ضمنا اونهم انقدرمتين ومعقول است كه مطمئنم حتي استقبال ميكنه ومن اصلا پيش همچين آدمي كوچك نميشم . گوشي روبرداشتم و.....
- سلام
- سلام حال شما ؟ ببخشيد من اونموقع توي ماشين بودم ، ميدوني كه درحال رانندگي جريمه ميكنن
نبايد بيشترازاين دل دل كنم وگرنه هول ميشم زودترحرفمو بزنم
- نه خواهش ميكنم من بدموقع زنگ زدم راستش يه چيزي مي خوام بهتون بگم
مكثي كردم ، اونم ساكت بودومنتظر .... ادامه دادم
- راستش شما ممكنه فكركنين من آدم بي مسئوليت وبي فكري هستم چون چند بارقراربود تماس بگيرم ولي بدقولي كردم .
- خوب....؟
داشتم به تته پته ميافتادم تصميم گرفته بودم بهش بگم اونم خيلي صريح اما حالا ميديدم خيلي سخته ، سكوتم طولاني شده بود به خودم فشارمي آوردم
- ميدونين چرا ؟ منظورم اينه كه من آدم بي مسئوليتي نيستم ولي باشما خيلي بدقولي كردم، حالاميخوام دليل اين مثلا بدقولي ها روبگم ...
بازهم مكث كردم اونم ساكت بود ومنتظر .... آخه من هميشه مشتاق تماس بااون بودم نميدونم چرااينجوري شروع كردم .
- خوب دارم گوش ميدم ...
- ميخواين دليل زنگ نزدن هامو بگم؟
گفتنش خيلي برام مشكل بود اصلا اينقدردستپاچه بودم كه نميدونستم چي دارم ميگم ، نميدونستم چرا چنين سوالي پرسيدم شايداميدواربودم كه اين سوال كمي از بارروبه دوش اون بندازه وكارم راحت تربشه اما باشنيدن جوابش يخ كردم .
- نه .... نه نميخواد بگي ...
داشتم شاخ درميآوردم خيلي جا خوردم اصلا انتظار اين جواب رو نداشتم دستپاچه گفتم
- نگم؟!؟! باشه .... ولي ...
- نه نگو .... اگه اشكالي نداره بهتره توضيح ندي .
- نميخوام توجيه كنم ....
- خواهش ميكنم ، ميدونم اما بهتره نگي
بعداز سكوتي طولاني وچندكلمه بي معني وتعارف قطع كرديم درحاليكه گيج ومنگ بودم.
كلافه بودم و عصبي ، بيشترازاينكه اون منوبيشتروبيشترازهميشه دربلاتكليفي گذاشته بود ، شايد هم حركتش توهين به حساب ميومد . اصلا فكرنميكردم يه مرد به من به اين صراحت جواب بده ، بااين برخورددرواقع جواب منفي داده بود ، آخه مگه ميشه ؟!؟!؟ تاحالاباهرمردي برخوردكردم ، ازرهگذرگرفته تاهمسايه وهمكارياحتي فاميل وآشنا ، همه شون به نحوي زورميزدن خودشونوبه من نزديك كنن ، خصوصا وقتي مي فهميدن كه من ازشوهرم جداشدم . حتي چندتاشون به روش هاي مضحكي سعي ميكردن توجه منوبه خودشون جلب كنن ، چندتاشونم كه واقعا روزگارموسياه كرده بودند .
من درسن پائين ازدواج كرده وحالا باوجوددوفرزندشانزده(صبا) وهفده ساله(حسام) ، سن زيادي نداشتم وزيبائيم كه زبانزدآشناوغريبه بود ، مردها باهركلكي خودشونوبه آب وآتش ميزنن تاازمن روي خوشي ببينن ، خودشم كه توي زندگي من بوده ديده كه چقدرعاشق سينه چاك دارم .
اونكه كارآگاه خصوصي نيست ، فكرميكنم خودشم اين كارروبدون نيت قبول نكرد ( البته فكرميكنم ) اون وقتي كه اتفاقي جريان رو فهميد قبول كردكه كمكم كنه . كمك كنه مزاحمي روكه دادگاه وكلانتري ومخابرات نتونسته بودن پيدا كنه و كارش به تهديد دزديدن بجه ها واسيدپاشي رسيده بود ، پيدا كنه . خوب خودش داره ميبينه كه مردها براي رسيدن به من چيكارميكنن !! اونوقت منكه خودم دارم به زبون ميام اون حتي حاضرنيست حرف دل من روبشنوه وقاطع بهم ميگه نميخواد بگي ! ! ! آخ كه دارم ديوونه ميشم ، من هيچ وقت خودمو اينقدركوچك نكرده بودم ، من ميخواستم بهش بگم كه تماس بااون وديدنش منو بيشترازنظرعاطفي بيشتردرگيرم ميكنه ، اما اون نخواست حرفمو بشنوه . بدجوري توذوقم زد ، اون قدراين موقعيت رونمي فهمه ......... يهو انگارخون گرمي تورگ هام دويدوگرمم كرد ، گرماشو احساس كردم . .. . . شايد اون نميدونسته من چي ميخوام بگم .. آره حتما منظورمو نفهميده .... همينه ، واي كه من چه فكرائي كردم ؟!؟! اون فكرميكرده من ميخوام دلايل توجيهي ومسخره براش بيارم ، اين حرف هاهم كه تكراريه ، براي همين گفت نميخوادبشنوه !! آخيش ..... كمي راحت شدم . چقدربده اون احساسي كه داشتم ، خداروشكر ، درسته ، اون نميدونست من چي ميخوام بگم ، اگه ميدونست كه دارم صراحتا بهش ابرازعلاقه ميكنم حتما استقبال ميكرد وباشوق وذوق هم گوش ميداد . چندروزديگه هم صبرميكنم . اون چندروزديگه بازم بايدبيادخونه مون . صبرميكنم . وصبركردم ..
اومد ، مثل هميشه سرساعت ، بچه هاهم خونه بودن ، بازم تعارف كردم ، زيادهم تعارف كردم ، بازهم مثل هردفعه كمي نشست وخيلي زود رفت تواتاق سراغ كامپيوترودم ودستگاهش ، ظرف ميوه وچاي نخورده شوبردم توي اتاق براش ، مثل هميشه تعارف زيادي كردم تابالاخره فقط چائي خورد، منهم بعدازسرگرم كردن بچه ها ، تنهائي رفتم تواتاق پيشش ، منو كه ديد دست ازكاركشيد وگفت
- خوب ديگه فكرميكنم كارمن ديگه تموم شده ، يعني اينجا تموم شده ، يكي دوروزديگه هم بامدرك محكمه پسندثابت ميكنم ، فكرميكنم وقتي بهت بگم ازتعجب دهنت بازبمونه .
خوشحال به نظرميرسيد ، منهم كمي ذوق كردم ، پرسيدم
- يعني همون كسيه كه گفته بودين ؟؟ مطمئن هستين ؟
- آره ازاول هم مطمئن بودم اما ميخواستم مدرك قاطع ارائه بدم. حالا هم ايناروميبرم توخونه يكي دوروز كارداره تامدرك دادگاه پسند بشه .
كمترازاونچه انتظارداشتم خوشحال شدم . البته الان سه ماه بودكه كارشوشروع كرده بود همون ماه اول هم مزاحم رومعرفي كرده بود وهم نتيجه روبه چشم ديدم . بيشترازدوسال بودكه اين مزاحم زندگي منوفلج كرده بودووحشتي كه برام ايجادكرده بود، روزوشب منوسياه كرده بود ، اما حالاكه به نتيجه قطعي رسيده بودكمترازانتظارخوشحال بودم . شايد . . شايد كه نه .. حتما ازترس اينه كه اگركارتموم بشه ديگه اونونميبينم .
- خيلي خوبه دست شما دردنكنه واقعا نميدونم چه جوري تشكركنم ، اما به نظر شما من حالا بايد بااين چيكاركنم؟؟
- خيلي كاراميتوني بكني اما تصميم باخودته اگه ميخواي ازطريق دادگاه پي گيري كني حتما بدجوري اذيتش ميكنن . اگرم ميخواي چون فاميلتونه ميتوني ازطريق خانواده ش اقدام كني يا هرجوري كه خودت ميخواي ...
حرفشوقطع كردم
- يعني اگه به خودش بگم به نظرشما انكارنميكنه؟؟
- مگه ميشه بااين مدارك انكاركنه ؟ من مدارك رويكي دوروز ديگه بهت ميدم . خوشحالم كه بالاخره موفق شديم ، هرچندكه خيلي غيرقابل پيش بيني بود .
نميدونستم چي بگم فقط شروع كردم به تشكركردن . واقعا اگراون كمك نميكرد من نميدونم كه الان چه به سرم اومده بود .اون كاري روكرده بود كه اصلاانتظارنداشتم ودركمال نااميدي به دادم رسيده بود . درحالي داشتم ازش تشكرميكردم كه ته دلم بدجوري گرفته بود ، گرفته ازاينكه بهانه هاي ارتباطمون ديگه داره تموم ميشه ، ميترسيدم كه ديگه نتونم اونم ببينم .
- ببين صباجان ، دخترعزيزم ، چون توروخيلي دوست دارم وديگه توهم بزرگ شدي جريان روبرات گفتم ، به هرحال هرچي بود تموم شد . ميبيني كه مزاحمت ها ازروزي كه اون كارشوشروع كرد كم وكمترشد حالاهم كه تقريبا تموم شده اما اصلانبايدبذاري حسام برادرت بوئي ببره باشه دخترم ؟
- باشه مامان ، حتما ، خوبه كه اين آقا روپپيداكردي اينكاروكرد ، راستي مامان خيلي خوش تيپه نه ؟
- برودختر ، بروبگيربخواب ، توتازه شونزده سالته اين چه حرفائيه كه ميزني ؟؟ برو
- راستي مامان اونكه كارش تموم شدودم ودستگاه شم برده ، من ميتونم تواتاقم راحت باشم؟ ازتلفن اتاقم ميتونم استفاده كنم؟
- آره دخترم همه چي رو درست كرده ، مثل روز اول ، تلفن اتاقت هم وصل شده عزيزم صبا ، دخترم باخوشحالي منوبوسيدوچراغ اتاقمو خاموش كردورفت ،. منهم درازكشيدم ودوباره درافكارم غرق شدم ، به ياد او . ترجيح ميدادم كه روياي شيريني داشته باشم تابه واقعيات فكركنم . شايدتجربه ام دراين زمينه كافي نيست كه بعدازچندسال تنهائي وفرارازدست مردان هوسباز، حالاكه به يكي دلبستگي پيداكردم موفق نميشم ارتباط درستي باهاش برقراركنم .
سال ها بود كه بارويا زندگي ميكردم وبه خواب ميرفتم ، اما اينبارتفاوت عمده اي كه داشت اين بودكه مردروياهام روميشناختم وتصويرواضحي ازاون داشتم به هرحال درروياسيركردن شيرين ترازفكركردن به واقعيات بود . كم كم چشمام گرم شده بود كه يهو يك فكر خواب روازسرم پروند ، كاملاهوشيارشدم كه ... چرابراي آخرين بارصراحتا حرف دلم رونزنم ؟ شايداون باگوشه وكنايه متوجه منظورواحساس من نميشه ، بهتراينه كه الان بهش بزنم وهمه چي رو بگم ... با اين فكرتوتاريك وروشن اتاق با تاني دستمو درازكردم گوشي تلفن روبرداشتم وبراي شنيدن بوق گرفتم دم گوشم تاشماره اونوبگيرم كه يهو خشكم زد ، چشام ازحدقه زدبيرون ، صداي خودش بود ، خود اون بود
- ...... چي شدصبا؟ صداي چي بود ؟ كسي گوشي برداشت ؟ مگه نگفتي گوشي اتاق هاروورداشتي ؟ .......
أريا 8601121650
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 22:8 توسط آریا
|