چشم
چشم
بارون خیلی قشنگی شروع شده بعداز یک روزمصیبت بار بایدمیرفتم زیر این بارون قشنگ ، واقعا قشنگ ، خیلی هاازاین بارون واهمه دارن ، خیلی جاهاروسیل میگیره ، خیلی سقف هاچکه میکنن وخراب میشن ، خیلی ازکشتزارهارم ممکنه خراب کنه ، امامن امشب واقعا لازمش دارم ، باید منو بشوره ، این کارم کرد .
بارون قشنگه ، همیشه قشنگ بوده وزیبا . فقط اونائی که نمیشناسن وبهش احترام نمیذارن ، ازش آسیب میبینن ،اونائی که درکش نمیکنن وباهاش نمیتونن ارتباط برقرارکنن .
امشب باتمام وجودم نوازش بارونو احساس کردم ، بهش اجازه دادم تاتمام لباسامو خیس کنه وبه بوست بدنم برسه ، صورتمو نوازش کنه ، برای همین هم سرموگرفتم بالا تاراحتتراینکارو بکنه حتی عینکمم برداشتم تا پد روی چشممو خیس کنه ، بعد اونم کندم گذاشتم قطره های بارون برن توی چشم کورم ، که اگه شفائی باشه همین بارونه . بارون قادره اون چیزی که امروز دوروئی وریای ما آدم ها ، ازم گرفت دوباره بهم برگردونه ، حتی برای چنددقیقه احساس کردم که این بارون واقعا امشب فقط برای من داره میباره فقط برای من . بارعدوبرقش صدام کرد تانوازشم کنه وبعدشم شفام بده . لابداگه این مومنین بشنون میگن کارخدابوده ، نمیدونم شاید اونا راست بگن ، شایدم کارهمونه ومیخواد کمکم کنه ، اما چرااحساسش نمیکنم ؟؟ حالا که بیشترین انگیزه وبهترین موقعیت برای اثبات وجودش جمع شدن ، چرا من احساسش نمیکنم؟؟
بارون هنوزداره میاد . وقتی شدت میگیره ، داره دعوام میکنه ، وقتی آروم میباره ، داره نصیحتم میکنه ، شایدهم سرزنش ، اماچرااون اسم خدارونمیاره؟؟
آره روزمصیبت باری بود ، هرچی بیشترفکرمیکنم نه جای پای خدارودراون میبینم ونه هیچ عامل طبیعی دیگه رو ، فقط خودم وبس نه هیچ کس دیگه ای ، نه حتی اون دکتر که وسط کار اونقدر دستباچه شد وکد زد . تمام بیمارستان کدروشنیدن وریختن بشت دراتاق عمل ، نه برستارهائی که تابعدازظهرتوی اتاقم ازم دلجوئی میکردن ، بلکه فقط خودم .
گمانم بارونوناراحت کردم چون داره به شدت به بنجره ها میکوبه . باشه چشم ، هیچ گله ای ندارم چرابایدازکسی گله کنم ؟ خودم کردم ، خودم باعثش شدم ، نباید میرفتم ، یااگه رفتم باید میگفتم به دکترا که فکرم خیلی خرابه ، بایدمیذاشتم تا تموم آزمایش ها رو کامل ودقیق انجام بدن . هرچند که همه اون آزمایش ها هم چیزی روثابت نمیکرد . حتی فشارخون ونوارقلب تواتاق مشاوره همراه دکترمشاور هم چیزی رونشون نداد . کمی صحبت بادکتر مشاورراجع به سیگارکشیدن وصداهائی که ازطریق گوشی ازریه هام میشنید ، کمک کرد که فضای خودم عوض بشه .
رویهم رفته همه چیز عادی وخوب بود ، ظاهرا روز خوب ، عمل خوب وموفقیت آمیزی درانتظارم بود . حتی کمک بهیاری که منو مرتب باخودش به بخش واتاق های مختلف میبرد خیلی بامن احساس صمیمیت میکرد . شایدم نتیجه شوخی ها وسربسر گذاشتن هام بود یاشایدم اون اسکناس درشتی که گذاشتم تو دستش .
البته چیزای عجیبی هم بودن که باتجربه قبلیم همخوانی نداشت . دوبارمنو به درمانگاه چشم بردن ، دوباردیگه معاینه کامل ودقیقی ازچشم چپم کردن ، یه باردیگه هم یه اکوی دقیق دیگه . دوشب بیش دکترزارع تومطبش اینکاروکرده بود بس چرا دوباره؟؟
لباس عمل روپوشیده بودم ، بااون کلاه ودمپائی آبی یکدست ، بهیارهم یک شنل بلند سرمه ای رنگ انداخته بود رودوشم ، بااون سرووضع توی راهروهاوطبقات متوجه نگاههای مراجعین حتی بیمارهای دیگه بودم . چندنفرهم خیلی گرم باهام سلام واحوالپرسی کردن ، به اسم میشناختن ظاهراازهمکارام بودن .
بارون خیلی آروم شده مثل یک دوست که آروم آروم ونرم داره باهام گپ میزنه ، صدای قطراتش روی شیشه پنجره بهم آرامش میده ، داره دلداریم میده ، داره میگه بایک چشم هم میشه زندگی کرد . تازه دکترزارع امشب بهم زنگ زد وبعدازکلی دعوا وتهدیدگفت باید خودم روبرای عمل فردا آماده کنم اونم آخراش مثل بارون داشت دلداری وقوت قلب بهم میداد که چیزی نیست ودرست میشه واصلاجای نگرانی نیست . طفلک نمیدونه که من اصلا اون یاکس دیگه ای رومقصرنمیدونم چون واقعیت رومیدونم ومیفهمم .
چی شد یهو ؟ الان که آروم بودی ، چراغرش میکنی ؟ چرابرق میزنی ؟ چرابااین شدت داری سرم دادمیزنی ؟ مگه چی میگم؟ باشه دادوفریادت هم که سرم میکشی قشنگه .
میگفتم که روز خوب شروع شد . بایدبگم دیروزچون ساعت ازنیمه شب گذشت وقرص هاوکپسول هاروبایدبخورم ، قطره هارم بایدبریزم ، اینهمه قطره متفاوت وداروهای رنگارنگ .
دراین لحظه وساعت دراین نیمه شب بارونی ، توی این دنیای بزرگ خیلی آدمای دیگه هم هستن که شایدازاین لحظات لذت ببرن ، اما کسی روتصورنمیکنم که حال منوداشته باشه ، گمان نکنم که کسی حرف ها ونوازش های این بارون زیبارودرک کنه .
دکترخیلی روی مصرف به موقع داروها تاکیدمیکرد .اصرارهم داشت که خیلی زود بخوابم ، لابد تعدادی ازاین داروها خواب آوروآرام بخشه ، یکی دوتاشونو میشناسم .
قهوه ساز کادوئی ژیلاهم به نظرم امشب منوخوب درک کرده وقهوه های خیلی خوبی بهم میده . ظاهرا امشب همه به من لطف دارن وبه فکرمم ، البته مطمئنا مقادیریش ازسردلسوزیه ، شایداگر منوخوب میشناختن یاحداقل حال وهوای امشب منودرک میکردن دیگه دلسوزی نمیکردن .
قبل ازدکترزارع که دیگه باهم دوست شدیم ، خانم فتاحی هم امشب زنگ زد ،چندین بار، اونم تاکیدداشت که نگران نباشم . دخترخوبیه ، نمیدونم عنوان یاشغلش تواتاق عمل چی بود اما خیلی مهربون بود .
وقتی که بعدازاونهمه گردش توی کلینیک بااون لباس توی طبقات واتاق های مختلف بالاخره منو به بخش برگشتیم . قبل ازرفتن به اتاقم ، دم استیشن نرس بخش گفت که باید برم اتاق عمل وباعجله اینباررفتیم طبقه آخریعنی اتاق عمل ، باهمون لباس ، دکترزارع اومداستقبال وگرم حالمو پرسید بعدشم روی تخت عمل خوابوندنم وهمه رفتن .
اونجا فقط خانم فتاحی باقی مونده بود ، آرایش غلیظش اول توذوقم خورد . وقتی که دم ودستگاهشوآوردتابهم وصل کنه ومیخواست ازدست راستم رگ بگیره بهش گفتم که مراقب باشه چون هنوزجای پـدی که دفـعـه قـبـل وصل کرده بودند دردمیکنه ، اونـوقـت بودکه طفلک تمام دم ودستگاهشوکشیدطرف چپ تاازدست چپم رگ بگیره ، دیدم چه زحمتی میکشه چون تخت عمل برای اینکارفقط طرف راست جای دست داشت واون باپارچه وچسب وچیزای دیگه دست چپم روبرای اینکارآماده کرد بعدسرم ومشتی سوزن ولوله وسیم ، دستگاش راه افتاد . نمایشگرهای آنالوگ باشکل موج های مختلف وصفحه های دیجیتال باارقامشون . نمیدونم بقیه کجارفتن دکترزارع ، دکتربیهوشی وپرستارها ، هیچکدوم نبودن ، باکنجکاوی به صفحه ها نگاه میکردم . اولیش اون بالا، مال ضربان قلب بود اینوتشخیص دادم شکل موج دندان اره ای هم داشت وتعدادش حدود 72 نشون میداد میدونستم بخاطر سیگارزیادی که میکشم بایدضربان قلب بالائی داشته باشم . صفحه دومی که زیر اون بود تعداد نودوچهاررونشون میداد با موجی تقریبا سینوسی نامتقارن یعنی تقریبا سینوسی هم نبود بیشتر کنگره ای بود نفهمیدم مال چیه . سومی هم ارقام متغیری بین بیست وهفت تابیست ونه رونشون میدادباشکل موج کنگره ای . باتندوکندکردن تنفسم فهمیدم که تعدادتنفسم رودردقیقه نشون میده اماهنوزدومی برام معما بود . ازخانم فتاحی پرسیدم ، خیلی مهربون وباحوصله گفت میزان اکسیژن خونمو نشون میده وبعد بحث به نرمال بودن علائم حیاتی من کشید که معتقدبود همه شون خوبن اما اکسیژن خونم کمی پائینه ، زیادنه یه کمی پائینه اونم بخاطرسیگاره ، بعدشم نفس های عمیق ،اما تغییری نکرد ، حتی تعدادتنفسم به 3 و2 هم رسید اما اکسیژن تغییری نکرد اونوقت بانفس های تند تند تا105 هم بردمش بالا ، بازی سرگرم کننده ای شده بود . فکرکردم که چه جوری ممکنه اکسیژن خون رو اندازه گیری کنن ، به نظرم رسید که ازطریق پــدی که واردرگم کردن ویک سنسور مثلا آلومینیومی میشه این کارو کرد ولی اون انگشتانه ای روکه به انگشتم زده بود نشونم دادوگفت که اشتباه کردم ، بااون انگشتانه وامواج مادون قرمز مولکول های اکسیژن رو میشمارن . جالب بود چرابه فکرخودم نرسیده بود . بعدشم صحبت راجع به بیهوشی بود . قبلا گفته بودم به دکترزارع که نمی خوام بیهوشم کنن ، کنجکاوم که عمل روخودم ببینم . اونم گفته بود که مانعی نداره فقط بایددرحین عمل اراده کنم که چشمم حرکت نکنه .
ازش پرسیدم ، اونم برام توضیح داد بعدشم بی مقدمه رفت بیرون وبا دکتربیهوشی برگشت که اونم سوال پیچم کردکه چرانمیخوام بیهوش بشم . جوابموکه شنید اونم کمی برام توضیح دادکه زمان بیهوشیم خیلی بیشتراززمان عملم نیست ورفت .
امشب سومین باره که سوپی روکه گذاشتم ته میگیره ومیخوادبسوزه ، منم بازآب میریزم . ازوقتی درستش کردم چند بشقاب هم ازش خوردم .
فتاحی ازشغلم پرسید ، وقتی گفتم اونوقت ازرشته تحصیلیم پرسید ، میخواست دلیل کنجکاوی هاموراجع به دم ودستگاش بدونه . نمیدونم چقدرطول کشید تادکترباهمراهاش اومدن . بازم تاکیدکردکه اگرمیخوام تابیهوشم کنن اما من بازم نخواستم ، اونوقت شروع کردن . اول اون مایع قهوه ای رنگ ضدعفونی بعدشم بایه پنبه اسپری زده دور چشامومالید وآخرسرهم چندتا آمپول دورتادور چشمم و بعد یک پارچه سبزبایک سوراخ بزرگ که فقط چشم چپم بیرون بمونه ویک دستگاه بیشترشبیه قالب های نگهدارنده که باهاش پلک های چشممو باچنگک هاش بازنگه داره ، جوری که فکرکردم داره حدقه چشممو پاره میکنه اما بی هیچ دردی .
قول داده بودم هیچ حرکتی نکنم یاحرفی نزنم اما یک دستگاه روی پایه ش کشیده شد روی صورتم که خیلی کنجکاوم کرد دلم میخواست بپرسم که همون لیزره یانه که یهو اول یه نورشدیدوبعددیدم که همه چیز محو شد .انگارفیلم روح رومیدیدم واین منم که توی اون هاله نورسفیدوایسادم . سروصدادستگاه ها وگاهی هم پنس وقیچی وشایدهم چاقو وچیزای دیگه ، باصدای نامفهوم دکترهمراه بود ، دیدم بهترین کاراینه که فکرمومتوجه چیزای دیگه کنم ، به اتفاق تلخ دیروزودیشب فکرکردم چرا؟؟ چون اتفاق غالب بود ، چرااون اتفاق افتاد؟ چون من حاضرنبودم که بهش بگم عاشقشم !! چون فکرمیکردم که اون خودش میفهمه یعنی بایدبفهمه ، منکه همه زندگیم تحت تاثیروجوداون بود خودش میدید ، پس اگه دوستش نداشتم ، معنای بریدنم ازهمه کس وهمه چیزچی بود؟ منکه هرکاری روکه احساس میکردم ممکنه به اون بربخوره کنارگذاشته بودم ، حتی نیم ساعت قدم زدن معمولی توی خیابون رو ، میدونستم که چقدردراشتباهه ، اون تصورمیکنه که اگه من حتی برم توخیابون ممکنه منو ازش بدزدن برای همین هم همه زندگی من درهفته ای یکی دوروزسرکاررفتن واحیانا روزجمعه ای ، اونم اگه سرکارنبودم سری به پدرومادرم زدن خلاصه شده بود . قبض تلفن وحتی موبایل هامم از سه هزارتومن بیشتر نمیشد چون هیچ تماسی با هیچ کسی نداشتم نکنه اون نگران بشه . همه اینا درحالی بودکه خودش هیچ دعوتی روردنمیکرد . ازمهمونی دوستاش گرفته تادعوت به شب نشینی خدمتکارشرکتشون به شب نشینی یا حتی مسافرت به مشهد وتورابیانه .
چقدرزودساعت میگذره ، بایدقطره هاروبریزم ویه مشت قرص وکپسول روبخورم . چراغوخاموش میکنم تاپدروبردارم وقطره هارو توی چشمم بریزم . چراچراغ خاموش ؟ منکه بااین چشم جزتاریکی مطلق چیزی نمیبینم . تاریکی قبر تاریکی دوزخ ، شایدعادته شایدهم وحشت ازروبرو شدن بایک چشم کور . شاید م .....
زنگ های دکتر واون خانم حاکی ازنگرانیشونه . هرچند که همه هم اگه نگران باشن یکی رومیشناسم که ازشنیدن خبراین حالت خوشحال میشه ، آره حتما خوشحال میشه . نه برای اینکه منو مستحق بدونه یااسمشو چوب خدا بذاره ، بیشتر ازاین خوشحال میشه که هیچ زن ودختری حاضرنمیشه دوست پسرکورشوازدستش دربیاره . خوبه که لااقل یه نفراین وسط خوشحاله . اما نکته اینجاست که حتما خودشم بعدازمدتی همین کوری منو بهم سرکوفت میزنه ومطمئنا ازچشمش میفتم ، این خصلت همه آدماس . درست مثل خودم که به یکی اصرارمیکردم که نبایدآرایش کنه وبهدازمدتی احساس میکردم که چرا دیگه زیبائی دیگران رو نداره . دیگرانی که باآرایششون زیباتربه نظرمیومدن !! اگه این حرفا درست باشه ، اگه خدائی باشه نه به اون شکلی که میگن ، اگه واقعا باشه ، احساس میکنم بادیدنش خیلی فاصله ندارم ، وقتی دیدمش ازش میپرسم که این موجودروچرا اینجوری درست کرده؟ فکرمیکنی جواب قانع کننده ای داره بده؟
اونم همینطور کم کم همه روازدوروبرم پروند بهدشم منومنزوی وخونه نشین کرد . مطمئنا اونم بعدازمدتی ازاینکه مردش یه آدم منزوی تارک دنیا باشه خسته میشد واونوقت منویه چهره دیگه میبینه چهره ای که هیچی برای دوست داشتن نداره ، شایدم همین الان به اون مرحله رسیده باشه ، شاید حرکت دیروزش درواقع پریروزش یکی ازدلایلش همین باشه که خودشم متوجه ش نیست .
یهو هاله سفید ، اون نورسفید ، جرقه ای زد . خیلی تند ، خیلی ناگهانی رنگش عوض شد ، قرمز شد ، سرم گرم وبعد داغ شد خیلی داغ ، انقدرکه احساس کردم الان کم کم ذوب میشه درچشم چپم چیزی رواحساس نمیکردم اما خیلی ناگهانی داغی کله ام اومد پائین وتمام بدنم به همون داغی شد عجیب بود احساس داغ بودن میکردم اما درعین حال داشتم میلرزیدم . صدائی زنونه چیزائی روتندتند داشت میگفت ، سعی کردم بفهمم چی میگه اما مثل اینکه بازبون دیگه ای صحبت میکرد خیلی تند تند وبلند ، صدای دکترزارع همون باهمون عجله دراومد ، زبون اون روهم نمی فهمیدم . صدای دکتر واضح تر شد که انگار بامن حرف میزد ومیپرسید که صداشو میشنوم ؟ مطمئن نبودم بامن باشه ، تازه قول داده بودم درحین عمل حرکتی نکنم وحرف هم نزنم .
یه چیزائی ازجمجمه ام شروع کردبه صداکردن ، احساس میکردم رگهای توی کله ام یکی یکی دارن منفجر میشن ، صدای ترق ترق شون رومیشنیدم . صدای گنگی هم قاطی انفجارها بود خیلی بلند بود ( کد13 پیج کنین – کد13 روپیج کنین همراش صدای دکترزارع هم بود که دیگه آروم وخجالتی نبود اونم بلندبلند ، شایدم فریاد میزد ، چیزائی رومیگفت که نمی فهمیدم . چندتادست هم نامنظم باقفسه سینه ام وشکمم ورمیرفتن ، سروصداها قاطی بودن . قول داده بودم هیچ حرکتی نکنم اما نمیدونم حالاهم بایدروی قولم میموندم یا نه .
سروصدای کشیده شدن چرخهائی رو روی زمین میشنیدم باسروصدای آدمها وجیک جیک دستگاهها قاطی بودن ، نمیتونستم تفکیکشون کنم مثل یه ارکستر بودن ، یه ارکستر بزرگ ، وقتی دقت کردم دیدم خیلی هم موزون میزنن . سعی ام برای تشخیص وتفکیک صدا ها بیهوده بود ، اما انگاربااون آهنگ من باید دراون هاله نور میرقصیدم وحرکت میکردم ، حتی یک صدای باتحکم که ( گفتم 5 سی سی خانم حواست کجاس ؟) وصدائی دیگه ( همین بود درسته ......) همه شون باهم جزو گروه کرارکستر بودن . اماکم کم داشت آروم تر ، شاید هم داشت دورمیشد ، یاشاید من داشتم ازاونا دور میشدم . به شدت احساس سنگینی میکردم ، مثل یک تکه سنگ که دراون هاله نور که حالا به نظرم قرمز کمرنگ یاصورتی خیلی خوشرنگی میومد بالا وپائین میرفتم . صدای گروه کر وارکستر هم بابالاوپائین رفتنم کم وزیاد میشد ، آروم میشد بعد دوباره با همون آرامش اوج میگرفت ودوباره آروم وآرومتر . مشخص بود که تمام ارکستر با تمام توانشون داشتن میزدن ، گاهی هم انقدردورمیشدم که صداشون روتکه تکه میشنیدم ، لابداشکال درمن بود ، شاید نباید خودمو دراون هاله نور ول میکردم ، شاید نباید به اتفاق دیروزفکرمیکردم ، شاید......
ناگهان صدائی زنونه برام واضح تر ازهمه شد شاید چون برام آشناتربود ، دادمیزد ( پس کد چی شد؟ چرا پیج نمیکنن ؟؟) مثل خواننده ای که صدای ارکستر وگروه کرروزیرصدای خودش میبره . بعد دستی خنک به آرومی اومد زیرپارچه سبززمخت ، اومد آروم دست راستم روگرفت . خیلی خنک بود شاید م سرد اما من خنکی لذت بخشی رواحساس کردم که ازاون دست اول به پوست دستم بعدش به استخوان دستم رسید . خیلی خنک بود شاید مال انگشترش باشه ، اما هرچی فکرکردم یادم نمیومد که انگشتری دست کسی دیده باشم . هرچی بود خیلی خنک بود آروم آروم ازبازوم بالارفت وبه گردنم وسرم وازاونجا رو به پائین ، درست مثل آب خنکی که روی آتش ریخته باشن همینجوری که پیش میرفت صدای ترکیدن رگهامم قطع میکرد وجالب بود که درعین خنکی احساس لرزی هم که داشتم ازبین میبرد . راستی چراانپرسیدم که انگشترشاشون کو؟آخه این خنکی وآرامش فقط ازیک فلزممکنه باشه . خنکی وآرامشش به پاهامم رسید .
خنکی باآرامش به پاهامم رسید . ارکسترهمچنان آهنگ موزونی رومیزد یه آهنگ عجیب . رنگ قرمزهم کم کم کمرنگ تر میشد انقدر که دیگه داشت به سفیدی میزد ، سفید نه یه رنگ بخصوص که نمیدونستم چه رنگیه ، اما انگاراونم تحت تاثیر اون آرامش وخنکی مرموز داشت رنگ میباخت وآزالتهاب میفتاد .
بازم سرساعت شد ، بازم قطره ، بازم یادآوری نابینائی ، بازم دیدن واقعیت ظلمات اونم بایک چشم .نمیدونم اینکه احساس میکنم جوهر خودکارم تموم شده ، مال اینه که بایه چشم میبینم یا نه ؟
ژیلاهم واقعا همیشه سلیقه منحصربه فردی داشته . این قهوه سازکادوئی اونومن هیچ جائی ندیده بودم اما خیلی خوب وراحته ، امشب یادگرفتم چه جوری یه جا باهاش قهوه شیرین باشیر درست کنم . بهترین قهوه ای که تاحالادرست کردم .
احساس خیلی خوبی بود صدای اهنگ داشت دور و دورتر میشددیگه ازاون سنگینی اول خبری نبود ، خیلی سبک بودم تمام بدنم آروم شده بود . حالا دلم میخواست پروازکنم نمیدونستم اجازه دارم یا نه که توی اون نور کمرنگ کمی غلت بزنم یا شنا کنم . ولی ظاهرا هیچکس هیچی نگفت منم خودمو ول کردم تاتوی اون نور مسحورکننده بغلتم بدون هیچ تقلا وتلاشی یاحتی ازجا بلند شدنی . اون دست هنوز روی دستم راستم بود وانگارنقطه اتصال من باآرامش بود وشریانی که تمام اطمینان وآرامش اون لحظه ام ازاونجا به وجودم میرسید .
با تختم آروم ازجاکنده شدم بااطمینان به اون دست ، بالارفتم . موسیقی هم انگارتشویقم میکردکه پروازکنم وکردم ، چه آرامشی . خودمم همرنگ اون نورجادوئی شده بودم ، اصلا جزئی ازاون بودم .
صدای دکتراینبارواضح بود ( حالت خوبه؟ نترسیدی که ؟ چیزی نبود ، سابقه فشارخون داری؟؟) منکه چیزی یادم نمیومد اصلا ازاین ناراحتی ها نداشتم ، ناسلامتی درسن پنجاه سالگی هنوزورزشکاربه حساب میومدم . میخواستم همینو بگم اماانگارلب ها وشاید بقیه اعضای بدنم هم خیلی به فرمانم نبودند . درست حالت بعدازعمل قبلی روداشتم ، کرخت بودم ، دردی نداشتم اماکمی احساس کوفتگی میکردم درعین حال به شدت هم خوابم میومد . سعی کردم موقعیتم روحدس بزنم ، چشم چپم که بسته بود ، چشم راستم هم که بازبود همه چیزرومحو میدید توی اتاقم بودم ، توی بخش ، ارکستر هم دیگه نمیزد بجاش صدای سیگنال یه دستگاه دیگه بود اما آدمای زیادی دورتختم بودن ، لوله ای هم توی بینیم که فکرکنم اکسیژن بود ، سرم وچیزای دیگه هم بودن . خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم اما خانمی گفت ( به خونه تون زنگ زدیم کسی نبود ، دفعه قبل هم کسی روهمراه نیاورده بودین اما مابایداطلاع بدیم بیان پیشتون ) کلی زورزدم تابالاخره گفتم (هیشکی ) بعد دوباره چشمامو بستم وانگارخوابم برد .
چه خواب بد وآشفته ای همه چی رومیدیدم اما درهم ونابجا ، همه چیزروتوی اتاقم میدیدم که دارن حرکت میکنن ، بعضی ازدستگاهها نزدیک سقف پروازمیکردن ، اتاق اتاق خودم نبود ، شبیه اون بود ، آدماوپرستارهای زیادی هم توی اتاق میرفتن ومیومدن اونهم باسروصدای زیاد ، چندتاشونم هی باچشمم ورمیرفتن . یه تخت دیگه هم توی اتاقم میدیدم که یه مریض روش خوابیده بود . یه پیرمردهم بود باصورت خندان که ازهمه واضح ترمیدیدم ، یه صورت زنانه هم بود چسبیده به صورت پیرمرد ، اون صورت زنانه هم آرایش غلیظی داشت وجوان بود . پیرمرد خندان اومدجلوبه من سلام کرد وگفت (هماتاقی شما دامادمنه اینم دخترمه . دیشب پرده چشم دامادم پاره شده ، اونم بایدعمل کنه مثل شما ، میترسه میشه شماکمی دلداریش بدین؟ )بالبخندسعی کردم جوابشوبدم ، صورتشون داشت میرفت عقب ، همونجوری که لباش تکون میخورد ، اونا که عقب مینشستن صورت سرپرستاربخش اومدجلووجاشونوگرفت اما لبخنداون زورکی بود ( چراشماره بهشت زهرارودادی به جای خونه ت ؟اونجا همه مردن هیشکی جواب نمیده ، این درسته که اینجوری بمونی رودستمون؟ ) داشتم براش توضیح میدادم که کسی غیرازمن اونجانیست که جواب بده ، خودم به کسی نگفتم ، اصلا من همراه نمیخوام . بذارکمی بخوابم بعد پامیشم میرم خودم میرم ، همراهم نمیخوام . بعد ملحفه روکنارزدم که پاهامونشون بدم که ( این پاها پنجاه سال منوکشیدن همیشه هم فقط رواونا وایسادم ، حالاهم باهمونا میرم . بذار کمی بخوابم بعدمیرم ).
نمیدونم چنددقیقه یاچندساعت کابوس میدیدم که بارفتن نرس بخش دیگه آروم شدم وخوابم برد وگمانم همین خواب رونیازداشتم تاسرحال بیام چون وقتی بیدارشدم کاملاسرحال بودم وازاون بیحس وحالی خبری نبود .
بیدارکه شدم دیدم توی اتاق خودم تنهام امااتاقم کلی فرق کرده بود چندتا میزکوچک وپایه دورتختم بودن که روشون دم ودستگاه بود وبه پایه ها هم سرم آویزون بودچندین لوله وسیم هم ازاونها به بدنم وصل شده بودبه اضافه یه لوله هم که جلوبینیم بود . دراتاقم هم کاملابازبود که استیشن رومیشدببینم باپرستارهای پشت پیشخوانش . سرموچرخوندم که دستگاهها روببینم اما چشم چپم که بسته بودوچشم راستم هم خوب نمیدید ، خصوصا ارقام روکه اصلاتشخیص نمیدادم ، دستمو بلندکردم که صورتمولمس کنم که یهو پرستارا ریختن تواتاقم ، یکیشون بلندبلند داشت میگفت ( به دکترشیخی خبربده ) ادامه داد( دکترزارع هم همینطور ، بگو بهوش اومد) .
چراغ اتاقوخاموش کردن ، پرده هارم که کشیده بودن . دکترزارع شروع کرد به نگاه کردن به چشم راستم که بازبوداونهم بایه چراغ قوه کوچیک ، بعد آروم چشم چپم روبازکرد . خدای من هیچی ، هیچی نمیدیدم ، شاید اگه خیلی اصرارمیکردم میشدگفت که یه سایه ، شایدهم یه نور ، اما نمیتونستم فرق بذارم ببینم ، شایدهم فقط توهم بود . موقع معاینه همه ساکت بودن ، چندلحظه بعددوباره پدروروی چشم چپم گذاشت وچسب زد ، زیادهم چسب زد ، بعدپرونده روازپرستارگرفت وتندتندشروع کردبه نوشتن . تموم که شدبه پرستارپس دادوزیرلب گفت (فوری ، فوری ) بعد نگاهی به دکتردیگه که ندیده بودمش کرد ومکثی کرد ، دوباره برگشت طرف من ( خوب پیرمرد امروزکه نتونستیم کاروتموم کنیم انشالله بزودی انجامش میدیم . امشب اینجامیمونی یاببریمت یه بیمارستان مجهزکه خوب استراحت کنی؟ به نظرم فارابی خوبه اما تو (آِ ی – سی- یو) باشی بهتره ) بعد به دکتربغل دستیش گفت ( به نظرشما بهترنیست ؟) اونوقت دوباره روکردبه من وادامه داد( یه مقداردارونوشتم طبق دستور پرستارا بهت میدن فقط تونبایدبترسی ،استراحت کن چون هنوزکارمون باچشمت تموم نشده . نگران نباش )میخواست بره امامثل اینکه چیزی یادش اومد دوباره برگشت ( من برم؟ خیالم راحت باشه؟ به خانواده هم خبربده حتما یکی بیادپیشت . قدبازی درنیارپیرمرد یکی بایدپیشت باشه ) دستمو کمی فشاردادوخداحافظی کردن وبادکتردیگه رفتن .
پرستاربایه سینی اومدوسینی پرازداروروگذاشت رومیزبغل تختم . انگارزیرلب غرهم میزد چندتاقرص بایک کپسول داددستم ، یک لیوان کوچیک هم که کمی آب توش بود ، خوردم بعد رفت تنها چراغ کوچک روشن روهم خاموش کرد وپدروی چشمم روبازکرد وچندتا قطره ریخت ودوباره بست . به اون یکی گفت چراغوروشن کنه بعد روکردبه من ، کمی مهربون ترشده بود ( این دستگاه روهم میبریم ) شروع کردبه بازکردن سیمها وکندن سنسورهائی که به بدنم وصل بودن ، فقط سرم باقی موندکه اونم قبل ازبیرون رفتن بایه سرنگ چیزی روتوی کیسه سرم تزریق کرد وسرنگ روهمونجاآویزون گذاشت وبادست بقیه روهم درواقع بیرون کرد ورفتن ، دوباره تنهاشدم .
یهودلم گرفت ، راستی کورشدم؟ جدا یعنی واقعا من چشمم روازدست دادم ؟ چراهمه شون اینقدرروی اینکه من به کسی خبربدم تاکیدمیکردن ؟ اما منکه به هیچکس نگفتم حتی به ژیلا ، حتی به مهشیدکه دیروز، وسط اون اتفاق ، چنددقیقه رفتم خونه ش .هیچکس خبرنداشت ، هیچکس بجزاون ، اونم که اینجوری شده وفکرکنم برای همیشه تموم شد . تازه فرضا به کسی هم میگفتم مگه الان اوناکاری ازدستشون برمیومد؟ میتونستن نذارن کوربشم؟ ...
یه صورتی لای درظاهرشد ، آرایش داشت ، زیبابود ، خیلی زیبا بود ، لبخند زیبائی هم توی صورتش میدرخشید . بی اراده لبخندزدم ، چشمهاش خیلی قشنگ به نظرمیومدن . اون همون چشمهای قشنگ روتوی حدقه به اطراف چرخوند ، انگارمیخواست مطمئن بشه که کسی نیست ، بعد آروم ازلای درخزید تو . مانتوی کرم وسفید چسبانی پوشیده بود . بازهم بی ارده گفتم ( وقتی بااین لباس اینقدخوشکلی ، چراتواتاق عمل نمیپوشی ومریضاروبااون لباس های بیریخت اذیت میکنی؟) دوباره اطراف رونگاه کرد ودروبست واومدکنارتختم . لبخندش کمرنگ ترشده آروم گفت (خیلی خوشحال شدم که بهوش اومدی) .
نگاهش ، وجودش انگار آبشاری ازآرامش روبرام ارمغان آورده بود . نمیدونم چرااحساس میکردم که تمام آرامش وراحتی که داشتم ودارم ازوجوداونه ، گفتم ( ببینم دختر اون دم ودستگات چه بلائی سرم آوردن؟) لبخندش پررنگ ترشد( میخواستن اینجانگهت دارن نذارن بری ، کاربدی کردن؟) صمیمیت درفضاموج میزد ( آخه بایه چشم؟ حیف نیست نصف اون چیزائی روکه باید ، ببینم؟ ) بازم لبخند پررنگ ترشد ( اگه توئی که باهمون یکی هم کارتو میکنی ، منظورم چشم چرونیته ) لبخندش دریک لحظه کمرنگ شدوباصدای آرومتراماکمی انگارعجله داشته باشه یا نخوادکسی بشنوه ادامه داد( تازه شم دکترخودش گفت که چیزی نیست ، گفت درست میشه ، زنگ هم زدبه منشیش کفت لبافی نژاد وفارابی روکنسل کنه فکرکنم چندروز میخواد فقط باتوباشه ) لبخندش روی کلمات آخرکاملادیگه محوشده بود حرفش که تموم شد لباشو به هم میمالید بعد اول سرشوبرگردوند بعدتمام هیکلش ، پشتش به من بود وظاهرا بالوله سرم ورمیرفت ، نمیدونم چرااحساس کردم داره گریه میکنه. بی مقدمه پرسیدم ( یه کاری برام میکنی؟) روشوبرنگردوند کمی هم مکث کرد تاجواب بده (چه کاری ؟) – ( اول منونیگا کن تابگم ) آروم برگشت طرفم ، دیگه صورتش خندان نبود ، مستقیم نگاهمودوختم به چشماش ( اینا مثل اینکه داروهای منه ، میشه ازتوپرونده بگی دستورشون چیه ؟) باچشمای گردشده وصورت متعجب گفت ( چی ؟؟؟ میخوای چیکار؟) –( هیچی میخوام ببرمشون ) –( ببری؟؟ کجا؟ مگه میشه ؟ میخوان بفرستنت لبافی نژاد ، اونجا تو سی- سی یو ) بعد صداش آرومتر شد ( دکترگفته ، باورکن ) آروم به چشماش نیگاه میکردم ، ساکت بودم فقط نگاش میکردم ، دوباره گفت ( توباید تحت نظر باشی ، امروزرفته بودی . کد سیزده زدیم . خیلی زورزدیم تابرگشتی ) گفتم ( آره رفته بودم ، باورت نمیشه چه جورجائی بود ، داشتم میرقصیدم وپروازمیکردم . دستت منوبرگردوند فقط اون منوبرگردوند نه کدسیزده تون ، مگه نه؟ ) سعی کردقیافه متعجب بگیره ، همینطور صداش ولبهای جمع کرده اش ، اما درمجموع لبخندرودرتمام چهره اش میدیدم ( جدی میگی ؟ اما من نبودم ) – ( بهت نمیاددروغ بگی ، فقط دست تومیتونست اون آرامشو بده فقط ..) ادامه دادم ( ببینم چراانگشترتودرآورده بودی؟ ) لبخندش پررنگ ترشدکمی شرم رو هم میتونستم توی حالت صورتش ببینم ، هردودستشو آوردبالا کنارهم جلوصورتش گرفت تامن ببینم ، باشیطنت گفت ( کدوم انگشتر ؟) صداش شاداب توام باشیطنتی دوست داشتنی بود ، هیچ انگشتری توی دستاش نبود .
بازم بایددارو بگیرم . چقدرزودمیگذره .
( چراتلفنو جواب نمیدی ؟ اگه بدونی چه حالیم ؟ همه ش صدای خانمته روانسرینگ . خوب چراپس گوشی روبرنمیداره لااقل یه خبری بده . میدونی چنددفعه زنگ زدم ؟ آخرشم برات پیغام گذاشتم . موبایلتم جواب نمیدی آخه )
( آره معذرت میخوام ، جدا معذرت میخوام ، آخه شماره تو نمیشناختم ، این دفعه هم چون پیغام گذاشته بودی فهمیدم توئی وجواب دادم )
( داشتم میمردم ازنگرانی همهش به خودم لعنت میکردم که چرا گذاشتم این کاروبکنی ، راحت رفتی ؟ سرگیجه نداشتی؟ توراه اذیت نشدی ؟ حالاچطوری؟ )
( گفتم که ، شماره تونمیشناختم ، حالمم خوب خوبه ، اونم خانمم نیست نه خودش نه صداش )
واقعا نمیدونم ، یعنی اصلابهش فکرنکردم که چرااینقدربااون احساس نزدیکی وصمیمیت میکنم . وقتی باهاش حرف میزنم انگارسالهاس باهمدیگه دوستیم ، انگارمدتهاس میشناسمس وبهش اعتماد کامل دارم ، واقعااعتمادکامل . باهمون احساس ادامه دادم
( ببین میشه یه سوالی ازت بپرسم ؟ ) منتظرجوابش نشدم وادامه دادم ( میشه بگی چه بلائی سرم اومده ؟ باورکن اصلابرام مهم نیست ، میدونم که ازیه چشم کورشدم ، اینم میدونم که هیشکی غیرازخودم مقصرنیست ، امامیخوام بدونم چرااینجوری شد وحالاراهش چیه ؟ چی میخواد بشه ؟)
صداش یهو تغییرکردفکرکنم عصبانی شد ، اماباتشر وباصدای بلند گفت ( زبونتو گازبگیراین چه حرفیه؟ خجالت نمیکشی ؟) انگارادای منودرمیآوردبادهن کجی گفت ( میدونم کورشدم !! اولاکه همچین چیزی نیست خودم اونجابودم ، ثانیا جواب آزمایشات که بیاد معلوم میشه که چرااینجوری شد ، اما تو ، یعنی توهم نه مثل اینکه دکترگفته چون یه ماه پیش عمل کردی پس آزمایش نمیخواد بدی ، برای همین هم ازت عکس وآزمایش نخواستن ، اماهمه مشکوکن که چه اتفاقی افتاده !! چون بی هوا یهو وسط کاراول فشارت به سرعت رفت بالابعدشم مثل اونائی که به داروی بیهوشی حساسن یانمیدونم مثلاقند دارن رفتی تواغما واینجورچیزادکترهم چون لنزتودرآورده بود دیگه نتونست ادامه بده مجبورشد همینجوری ببنده تابعد همین )
(دکترقبل ازتوزنگ زد ، خیلی عصبانی بود کلی هم دادوبیدادکرد ، آخرسرهم ازم خواست یه رضایت نامه بنویسم وحتی انگشت بزنم براش فکس کنم ، خوب منم هرکاری گفت کردم . امامن سابقه هیچ ناراحتی ومرضی ندارم که بخواداین بلاروسرم بیاره . راستشو بگو من کورشدم ؟؟)
( تومثل اینکه هیچی حالیت نیست ، من چی گفتم ؟؟ اصلاحرفای منو شنیدی؟ کورشدم !!!)
ساعت داره نزدیک چهارصبح میشه بارون هنوز داره میاد بهتره دیگه بخوابم .
***
ازصبح زودتلفن خونه یه بندداره زنگ میزنه ، موبایلمم همین طورشماره کلینیک رومیشناسم ، موبایل دکترروهم همینطور ، هیچکدومو جواب ندادم ، اما این یکی دیگه ساشا س ، اونودیگه نمیتونم جواب ندم . انگارمنتظرش بودم .
(پسرخوب چراجوابشونونمیدی ؟ دکترخیلی عصبانیه الان میخوادآمبولانس بفرسته دم خونه تون . توقراربودصبح زوداینجاباشی !!)
(نمیدونم ، خیلی احساس خستگی میکنم )
(ببین دکترهمه برنامه هاشوکنسل کرده که امروزتوروعمل کنه . اگه نیای خدای ناکرده همه پشیمون میشن بیشترازهمه خودت )
پاشدم راه افتادم رفتم کلینیک . قبل ازرسیدنم همه کاراروکرده بودن ، اتاق عمل هم آماده بود . اماخودم بهترازهمه میدونستم چرارفتم ، آره بیشترازهرچیزدیگه به ساشا فکرمیکردم ، درواقع فقط برای دیدن اون بودکه میرفتم ورفتم .
***
( دیدی چیزی نبود ؟ دیدی مثل بچه هاادادرمیآوردی ؟ فکرکنم همه اینکارومخصوصاکردی نه؟ این اداهارودرآوردی تابه من برسی ! حالاکه کارخودتوکردی ، زودباش بخواب قطره هاتوبریزم )
(معلومه پس چی ؟ مگه نمیارزه ؟ تازه اگه لازم بودهردوتاچشمامم کورمیکردم . میدونی چیه ساشا ؟ من واقعا فکرنمیکنم که اینا اتفاقی بوده . فکرمیکنم همه ایناقراربوده اتفاق بیفته تاتوبااون دستت توی اتاق عمل ، باگرفتن دستم زندگی روبهم بفهمونی . من اون لحظه رواستارت زندگیم میدونم . نمیتونم برات تعریف کنم یابگم معنیش چیه ولی مطمئنم که زندگی روهمراه باعشق دیدم ، احساس کردم ، اونم فقط ازطریق تماس دستت . نمیتونم درست توضیح بدم درست مثل اینکه عصاره زندگی روهمون لحظه بهم تزریق کردی ، باورمیکنی؟ )
(پس فکرکردی منوبیخودی گذاشتن اتاق عمل؟ نه عزیزم بخاطرهمین نیروها وقدرت های ماوراء الطبیعه س عزیزم )
(غلط کردی ! یعنی میخوای بگی برای همه همینطوره ؟ نخیراون نیروی عشقه ، اونم فقط برای من کارسازه ، تازه شم حضرتعالی خیلی بیجامیفرمائین روی دیگران امتحان کنین )
( اگرنخوابی ، من قطره هاتونریزم ، اونوقت تمام اون نیروهامیشن کشک . پس بخاطراونم که شده بخواب )
باوجوداختلاف سن حدود بیست وچندسال ، باوجودمدت زمان کمی حدود چهارروز، ماعشقی روبین خودمون میدیدیم که من بااینهمه تجربه هیچوقت فکرنمیکردم که اصلاوجودداشته باشه . بدون هیچ برنامه ریزی ، بدون هیچ مقدمه ای ، بدون هیچ صحبت یاحرفی شروع شد . هیچ گاه دراین چندروزهم راجع به شروعش یا ادامه ش ، یا حتی شرایطش باهمدیگه صحبتی نکردیم . ازهمون روزتوی کلینیک ، بااون شرایط که اومدتوی اتاقم ، انگارسالهاست میشناسمش ، سالهاست که عاشقانه درواقع میپرستمش . اونهم انگارهمینطوربود . طی این چندروز ازسرکارش میومدپیش من تاآخرشب هم میموند ، درولقع مثل همسرم بود ، ضمن پرستاری کامل وصمیمانه ازمن ، حتی کارهای خونه رم میکردوآخرشب میرفت خونه خودشون چون باپدرومادرش زندگی میکرد . اون تنهاچیزی که ازمن درظرف این مدت پرسید این بودکه چراتنهازندگی میکنم ؟ ومنهم فقط گفتم که جداشدم ، فقط همین وبس . اونهم دوکلمه گفت وبس برای منهم همین کافی بود . وقتی گفتم جداشدم اونم زیرلب زمزمه کرد ( مثل من ) همین بسم بود .
تمام زندگیم لبریزبودازساشا ، وقتی نبودمن هیچ کاری نداشتم بکنم جزانتظار ، هیچ کاری هم نمیکردم ، حتی ازخونه بیرون نمیرفتم ، فقط انتظار ، انتظاراومدن ساشا ، حتی فکرهم نمیکردم ، تماس های مکررمون درطول روزباعث میشدکه هرلحظه رواحساس کنیم باهم هستیم . به هیچ وجه هم دلم نمیخواست غیرازاین باشه ، فقط ساشا ، مثل اینکه من هیچ گذشته ای نداشتم ، اصلاانگاربه دنیانیومده بودم . ازلحظه دیدنش ، پیداکردنش ، به دنیااومدم . غیرازبااوبودن وبه اون فکرکردن کاردیگه ای بلدنبودم . درست همون احساسی که اون هم داشت . اونهم تمام لحظاتش بامن بود ، حتی شبها که میرفت خونه شون چندبارزنگ میزد ، صبح هم میومد پیش من بعدمیرفت سرکارش . حتی پیش دکتر هم برای معاینه ، خودش منوبرد اما پیش دکترنیومد .
اماتاکی؟؟ تاکجا؟؟
من همیشه معتقد به عشق بوده وهستم . تعریف های زیادی هم ازعشق وعلاقه کرده یاشنیده بودم . توی تمام اون تعاریف تاکیدروی علاقه دوطرفه داشتم واون رواصل مهم واولیه میدونستم ، حالاهم همینطوربه تمام اون اصول معتقدم ، اماهرگز فکرنمیکردم که روزی به این شکل باهاش روبروبشم . به شکلی که نه تنها اون اعتقادات رونقض نکرده بلکه یه تعریف کاملترهم داده . این طریق درواقع میخوادبه من بگه که تاکسی خودش واقعا بااون روبرونشه ، تمام تعریف هائی که ازعشق میکنه ، باتمام مهارتی که به کارمیبره ، ناقصه ، تاخودش لمسش نکنه نمیتونه تعریفی ازش بده .
همدیگه روتوی اتاق عمل دیدیم چنددقیقه صحبت ، کاملابی ربط ، اتفاقی برای من میفته ، وبدون هیچ مقدمه ای یاحرفی ، یانظرخواهی ویا حتی قول وقراری ، خودمون روعاشق میبینیم ، انگارسالهاست همدیگه رومیشناسیم ، حتی سالهاست عاشقانه باهم زندگی میکنیم .
میترسم ، میترسم که این ها همه ش خواب باشه ، اینها اثراون داروی بیهوشی باشه ، میترسم ایناهمهش یک رویاباشه .
***
بعدازظهراومد ، بادست پراومد مثل همیشه خندان اومد ، باکوله باری ازعشق اومد ، عشقی که نه بازبون ، که بانگاهش ، باحرکات ورفتارش ، باشوخی هاش اونوفریادمیزنه .
منتظرش بودم مثل همیشه ، مثل تمام عمرم ، باتمام وجودم بغلش کردم ، باتمام وجودم بوسیدمش ، دلم میخواد درهمدیگه حل بشیم ، دلم میخواد تاابدبه همدیگه گره بخوریم وهیچ وقت ازهم جدانشیم .
(ساشا توازکجااومدی؟!؟ منظورم اینه که فکرمیکنم هیچ وقت دنیائی بدون تووجودنداشته ، پس تاحالاکجابودی ؟ من چراهیچی روبدون تویادم نمیاد؟ مثل اینکه همه چیزم درتو و باتوخلاصه شده ، پس من چه جوری به این سن رسیدم درحالیکه چندروزبیشترنیست که تواومدی پیشم ؟)
(هیس ، اونوقت همه چی خراب میشه ، دلم نمیخوادراجع بهش هیچی بگم یابشنوم ، میترسم خراب بشه ، میترسم بیداربشم )
(آره منم فکرمیکنم ایناهمه ش توی بیهوشی میگذره ، منهم میترسم بهوش بیام یابیدارشم ، وای نه دلم میخواد همیشه بیهوش باشم )
صدای خنده ش توی تاروپود جسمم وتوی تمام روحم میشینه ، خنده های ریزش مثل یک موسیقی ملایم آرامم میکنه .
(نترس عزیزم ، توتامنوداری نبایدبترسی ، آخه من فرشته م ، فرشته میدونی چیه؟ )
اونوقت تظاهر به گرفتن گوشه های دامنش میکنه وباخنده های مالامال ازشیطنتش چرخی میزنه ، باعشوه هائی که منوازخودبیخودمیکنه . ومن درسکوت غرق تماشای فرشته میشم ، سعی میکنم تمام حرکات وسکناتش روبادقت ضبط وثبت کنم ، اونهارو باتمام ریزه کاری هاش درذهنم حک کنم ، تاخدای نکرده لحظه ای ازاون روازدست ندم . دراون لحظاته که احساس میکنم که کاری بایدبکنم ، کاری مثل ذوب شدن دراو ، تابتونم این عشق روبرای همیشه حفظ کنم ، وهربارتلاش میکنم تاراهی پیداکنم برای حفظ وتداوم این احساس ، این لحظات ، تااون هاروتبدیل به یک واقعیت غیرقابل تغییرکنم .
جرئت کنکاش ، کنجکاوی وپرسش روندارم ، هیچی نمیپرسم ، میترسم کنجکاویم یا سوالم باعث بشه که این خوشبختی کمرنگ بشه یاحتی خراب بشه . هیچی نمیپرسم نه ازحال ونه ازگذشته ونه حتی راجع به احساس اون نسبت به خودم . اونهم هیچی نمیپرسه . فکرکنم دقیقا اونهم حال منو داره ، دقیقا حال واحساس منو . گاهی چندلحظه ای ، بی هیچ حرفی ، درسکوت به من خیره میشه ، آرام وبیحرکت ، اونموقعه س که انگارجای دیگه ایه ، نگاهش خیره اما گنگ ومحومیشه ، درسکوت مطلق . اونوقت وحشت منوبرمیداره ، واهمه بیرون رفتن اون ازدنیامون منومیترسونه ، دلم میخواد به داخل مغزش ، به اندیشه ای که اون لحظه اونجوری درش غرق شده نفوذ کنم ، میترسم ، میترسم به چیزدیگه ای غیرازمن وعشقم فکرکنه ، اونوقته که بادستپاچگی و بی اراده مثل اینکه کسی روازخواب بیدارکنم ، میرم سراغش وباهرترفندی ازاون دنیا بیرونش میکشم ، ازدنیائی که میترسم من توش جائی نداشته باشم .
******
گوشی روبرداشتم شماره ساشاروگرفتم باصدائی گرفته
(سلام میتونی صحبت کنی؟)
( زیادنه ولی بگوعزیزم )
(من حالم خوب نیست ....)
باصدائی نگران تقریبا دادزد
(چی شده ؟ صدات چراگرفته ؟)
(نمیدونم چم شده امامیشه بیای ؟)
(گوشی روبذار....)
وارتباط روقطع کرد . کمتر از15 دقیقه بعد اومد
(چی شده ؟ پس چراوسط خونه داری راه میری ؟ هان ؟ چی شده ؟؟)
(هیچیم نیست عزیزم بیابشین میخوام باهات حرف بزنم ، بشین )
وآروم امامتعجب نشست ، منم کنارش نشستم ، خیره نگام میکرد ومنتظربود
(ساشا من نمیتونم بشینم خونه وتوبری بیرون . من نمیخوام ازتودورباشم حتی برای کارکردن حتی برای خریدکردن ، حتی نمیخوام بری خونه خودتون ، هیچ جا نمیخوام بری میخوام همیشه اینجا پیش من بمونی ، ازهمین الان هم شروع میکنیم ، فهمیدی ؟)
انگارآروم شد ، دیگه چشماش اون حالت نگران .پرسشگررونداشت ، نفس راحتی هم کشید وتوی صندلی جابجا شد
(خوب زودتر میگفتی من آمبولانس خبرنکنم ، تازه بچه های سردخونه رم آماده باش دادم حالابایدازشون عذرخواهی کنم ، دیوونه ، اینونمیشد آرومتر بگی من تادم سکته قلبی نرم؟؟)
(من جدی میگم نه خیال شوخی ونه حال وحوصله شم دارم . من طاقت دوری توروندارم میخوام تکلیفویکسره کنم دیگه نمیذارم ازپیشم بری فهمیدی ؟؟ من تورومیخوام ، خیلی هم زیاد ، خیلی هم زیادفکرکردم ، راجع به همه چی ، اما فقط یه نتیجه گیری داشتم ، اونم همینه که بهت گفتم . فقط یه چیز منومنصرف میکنه اونم اینه که تومنونخوای دراون صورته که من هیچی نمیگم )
برگشت ومستقیم توی چشام زل زد ، چنددقیقه یاچندساعت نمیدونم اما خیلی طولانی بود اونقدرکه خودش چشاشو برگردوند وازجاش پاشد وشروع به قدم زدن کردشایدچندساعت شایدهم یه عمر اما بالاخره برگشت درحالیکه سعی میکردحالتی شاداب وشوخ به خودش بگیره روی زمین جلومن زانوزد ودستاموگرفت تو دستاش
(خوب اگه من نخوام اونوقت لابد بایدیه تخت آی سی یو روبرای این عاشق شکست خورده که دست به خودکشی زده رزرو کنم نه؟ اونوقت بجای پرستاری ازجنابعالی درخونه راحت ، بایدتوی بیمارستان این کاروبکنم . نه عزیزم بهتره همین جا ازت پرستاری کنم .)
(ساشامن جدی میگم . دیگه بچه نیستم که دچاریه عشق زودگذربچه گانه شده باشم . انقدر هم تجربه دارم که بفهمم این حال من چیزی سوای همه احساسات دیگه س ، چراخودمونو اذیت کنیم ؟ چرا؟ من بدون تو نمیتونم حتی نفس بکشم . خواهش میکنم جدی باش وحرف منم جدی بگیر .من تاحالااین احساس روهیچ وقت نداشتم )
قیافه ش جدی شد . حتی کمی هم نگرانی توش میشددید . یهو دلم ریخت ، احساس کردم که کارم اشتباه بوده . بدجوری احساس پشیمونی ریخت توی وجودم نگرانی زیادی بهم دست داد . چرااینکاروکردم ؟ حالاچی میشه ؟ ممکنه همینی روهم که دارم ازدست بدم ، بهتربود این وضع همین جوری ادامه پیدامیکرد . حالاچی میشه ؟؟دوباره ازجاش بلندشدودوباره شروع کردبه قدم زدن باحالتی خیلی متفکر ، من حتی جرئت نداشتم کلمه ای دیگه به زبون بیارم . نکنه همه چی روخراب کرده باشم ؟؟ یه عمرگذشت تااون دوباره اومدکنارم نشست ، خیلی آروم ومتفکر ، حتی میشدکمی هم نگرانی روتوی اعماق نگاه های گذرا ش وحرکات آرومش احساس کرد . کلافه وپشیمون بودم دلم میخواست میشدیه جوری همه چی روبه قبل ازاومدنش برگردوند . کاش میشد همه چی روفراموش کرد ، کاش میشدذهنشو ازهمه اون چیزایی که بهش گفتم پاک کرد . کاش میشد ...
(ساشامن معذرت میخوام که ناراحتت کردم منوببخش من نبایداین کارومیکردم واین حرفارومیزدم )
حرفموباعجله قطع کرد
(نه نه ... اینونگو ، دیگه خرابش نکن . هردختری آرزوش شنیدن این حرفاس چه برسه به منکه عاشق توام )
(اما پس چرااینقدرناراحت شدی؟ من دلم نمیخواد... یعنی اصلافکرشم داغونم میکنه اینکه تورو ازدست بدم یا... یاهمینی که هست خراب بشه..... )
سرشوانداخت پائین تامن اشکشونبینم اما دیدم دلم بدجوری گرفت ، بدجوری کلافه شده بودم . صورتشوگرفتم توی دستام وشروع کردم به لیسیدن اشکهاش ، اونم منو بغل کردودیگه جلواشک هاشونگرفت .
نمیدونم چندوقت به اون حال بودیم . اون اشک میریخت واشک من روهم درآورده بود اماچیزی نمیگفت منهم میترسیدم چیزی بگم خرابتر بشه . توبغل همدیگه اشک میریختیم . تااینکه بدون هیچ حرفی ازجاش بلندشد رفت دستشوئی وچنددقیقه بعد باصورت شسته وچشمای قرمزاومدبیرون وجلومیزتوالت کمی آرایششو مرتب کرد بعدشم بالبخنداومدمنوبوسید وگفت
(دیگه منواینجوری نترسونی ، وگرنه سکته میکنم میمونم رودستت )
رفت بالبخندهمیشگیش رفت ، مثل همیشه ازلای دریه بوسه برام فرستاد
نیومدن اونروز بعدازظهرشوباسختی تحمل کردم . شب دریک تماس کوتاه باموبایلش دلداریم دادکه میخوادخواسته منوعملی کنه .
فرداش سرکارش نبود موبایلشم خاموش بود . اما من حالمو نمیتونم توصیف کنم واقعا نمیتونم چون اصلاتوصیفی نیست .
پس فردای اونروز ...... تیتردرشت بعضی روزنامه های زرد همه چی روروشن کرد ((قتل فجیع همسربدست شوهرسابق ...)
اینک سالهاست به انتظارصدای پایت عقربه هاراخیره مانده ام
آریا 860260550
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 19:23 توسط آریا
|