دوباره مادرش اومدسراغش

-  پاشو ديگه بچه لنگ ظهره ، مگه نميخواي بري مدرسه ؟ زنگتون خورده ،توهنوزخوابيدي؟

اينو گفت درحاليكه لحاف روازروش ميكشيد ، يهوچشماشوواكرد، چندلحظه اي گيج ومنگ بود.

يه گوشه بالش كه مچاله كرده بودزيرگردنش نگاهي كرد ، تاحالافكرميكرددست مادرشه كه اينجوري محكم بغلش كرده بود !

ديشب روهمش باكابوس گذرونده بود ، تالحظه اي كه دست مادرشوتوخواب پيداكردومحكم بغل كرده بود ، اونوقت تونسته بودبخوابه اما بازم تاصبح خواب هاي بد ميديد.

چندلحظه گذشت تاچشاش قشنگ بازشدن ، اونوقت دوروبرو نگاه كرد ، يهو دوباره دلش ريخت ، صبح شده بود ، چيزي كه ازديشب كابوسشوميديد .

صداي مادرش ميومد كه هي اينورواونورميرفت وتوپ وتشرميزد .

  - گلي مگه نگفتم روي اون نونوبپوشون خشك ميشه   محسن ، باتوام گفتم پوليورتوبپوش امروز سردتره

- عليرضا چنددفعه بگم ، پاشوديگه ، منكه نميتونم هرروزبيام دم مدرسه ت به آقاي ناظمت التماس كنم . گلي باتوام من نميرسم ، پاشو عليرضارو بلندكن زودباش .

قبل ازاينكه گلي بيادسراغش ، خودشو ازرختخواب كند ، خواب آلودوبي حوصله ، رفت طرف دستشوئي ، بازم يادش افتاد و هري دلش ريخت ، پاهاش وايستادن ، فكركردكه خودشوبه مريضي بزنه تانره مدرسه ، اما نه مادرش ميفهميددروغ ميگه ، تازه اون يه بارهم كه واقعا مريض بودمادرش باورنكرده بودوباهمون حال فرستاده بودش مدرسه ، اونوقت وسط كلاس حالش به هم خورده بودوباباي مدرسه آورده بودش خونه . حالام اگه ميگفت مريضه ، بازم مادرش ميفرستادش مدرسه .

روي پنجه هاش بلندشدتادستش به شيردستشوئي رسيدوبازش كرد ، بادستاي كوچولوش خواست كاسه كنه ، گرفت زيرآب ، فشارش زيادبود همهش ريخت بيرون ،اوني هم مونده بود آرنجش ميگرفت به كاسه دستشوئي وريخت دوروبر ،فقط دستاي خيسش بودكه ماليدبه صورتش .  

ااگه ازخونه ميرفت بيرون امانميرفت طرف مدرسه چي؟  نه اونوقت پاسبون ميگرفت ميبردش ، پاسبون ها براي همينن كه بچه هائي روكه نميرن مدرسه بگيرن .....

- عليرضا جان ، بدو مادر ، ديرشد عزيزم ، زودتربياصبحونه توبخور ....  گلي چاي عليرضاروريختي؟ كيفتوآماده كردم مادر....

اگه ازدرميرفت بيرون واونا توكوچه خودشون منتظرش بودن چي؟ شايدم همونجوري كه ديشب توخواب ديده بود ، اومدن تو كوچه شون ، چندبارم ازروي ديوارسرك كشيدن توخونه شون ، حتما چندنفرهم بيشترن .

كاش يه طوري ميشدتااون امروزنره مدرسه ، مثلأ چي ميشد؟   نميدونم ، هرچي ، مثلأكفشاش گم ميشد ، كتاباش گم ميشدن ، نميدونم مثلأيهومهمون براشون ميرسيد يا......... يااصلأيه جوري ميشد ، همه يادشون كه اون بره مدرسه ، يا الأن راديو ، همين راديوكه الأن روشنه ، يهو ميگفت – عليرضا امروزنبايدبره مدرسه – اونوقت اونم نميرفت .

-  چراصبحونه تونميخوري عزيزم ؟ داري بازي ميكني؟ بخورپسرم وسط كلاس ضعف ميكني ها...

كاش ميشدهمين الأن ضعف كنه ، مريض بشه ، اونوقت نميرفت مدرسه .

دیشب تورختخواب ،قبل ازاینکه خوابش ببره ، اولش فکرکرداگه مامان ایناش بفهمن اینقدرترسیده چی فکرمیکنن ، نه نه ، اصلا ، حتما بهش می خندن بعدشم حتما مسخره ش میکنن ، بهش میگن ترسو ، بعدشم به اون یارو توفیلمه فکرکرد ، چیکارکرده بودکه اینقدرقوی بود؟ اینقد که چندنفروتنهائی میزد ، تازه اونائی که میزدشون همه شون بزرگ بودن ، مردای بزرگ ، هرکدومشون تنهائی میتونستن حمید فلاح واون دوستاش که همیشه باهاش بودن روباهمدیگه بزنه ، اماحالامیدونست که اوناهمهش خیال بودن ، اماکاشکی الان یه جوری میشدکه هونم مثل همون مرده توفیلم ، انقده قوی میشد .

باهمین افکارکلنجارمیرفت که ازدرکوچه اومدبیرون ، فقط یه پیرمرده ازته کوچه داشت میومد . افکارش ولش نمیکردن . خدایا میشه همین الان به حمید فلاح بگی که باورکنه ، اون مدادی که دیروزدست من دیده ، مال خودمه؟؟؟ میشه بهش بگی که مامانم برام خریده ؟؟ وحشت اینکه تنهاست وتوی کوچه ممکنه اونامنتظرش باشن دیگه داشت اختیارشوازدستش میگرفت ، بغض کرده بود ، بازم داشت باخداحرف میزد . آخه خداتومثل اینکه زورت زیاده مامانم گفته که توازهمه قوی تری ، توکه زورت ازاونام بیشتره ، میشه کاری کنی اوناکاریم نداشته باشن؟

نمیدونست تندراه بره یایواش . میترسیدحالاکه تواین کوچه نیستن شاید توی کوچه پشتی منتظرش باشن .....

مدادقرمزه روازش گرفته بوداونم هیچی نتونسته بودبگه ، یعنی زبونش ازترس بنداومده بود ، توحیاط مدرسه بود که خودحمیدفلاح یهوجلوشوگرفته بود ، گوششوپیچونده بود ، مدادم ازش گرفته بود ، گفته بود (بچه حالادیگه مدادمنو بلندمیکنی؟) بعدشم تهدیدش کرده بود(الان تومدرسه ایم بیرون حالیت میکنم ) بعدشم رفته بودن .

نزدیک کوچه پشتی رسیده بود ، دیگه داشت اشکش درمیومد ، دلش نمیخواست بره توکوچه ، مدرسه بعدازاین کوچه بود . چندتامحصل هم اومدن ازکنارش ردشدن ، هیچ توجهی بهش نکردن ، اونم پشت سرشون راه افتاد ، شاید پشتشون بشه قایم شه ، چشماشو پاک کرد ، تاته کوچه رونگاه کرد ، حمیدفلاح یادوستاش هیچ کدوم نبودن ، قدماشوتندترکرد . حمیدفلاح بهش گفته بود که بیرون حالیت میکنم ، پس اگه میرسید مدرسه دیگه کتریش نداشتن ، ازترس نمیدونست چیکارداره میکنه ، یهو شروع کرد به دویدن . همینجوری هم گریه میکرد ، دیگه ترس حتی نمیذاشت فکر کنه ، اشک چشاشم نمیذاشتن دیگه درست ببینه فقط میخواست خودشو زودتربرسونه توی مدرسه ، ازکنارچندتای دیگه دانش آموز ردشد ، یهویکیشون بلند گفت ( اه این همون پسره نیست؟)( آهای وایستا کارت دارم )ازوحشت نفسش بنداومد میخواست هق هق گریه شوبده بیرون ، یه لحظه به ذهنش رسیدکه دیگه تموم شد ،خودحمیدفلاحه ، خودشم نمیدونست چراوایساده بود . ازوحشت جرئت برگشتن ونیگاکردن نداشت . پسری که صداش زده بوداومدجلو، دستشوگذاشت روشونه ش . پیش خودش فکرکردالان لابدچاقوتودستشه ومیخوادسرشویاهرجای دیگه شوباچافوببره ، یا نه ، اونجوری که امیدتعریف کرده بود ، شایدم باهمون چاقو برای اینکه بیشتراذیتش کنه ، تیکه تیکه گوشت تنشومیبره ، یاگوشهاش یادماغشودونه دونه میبره ، چشماشوازترس بسته بود.

-         اسمت چیه ؟ هان ؟ ...  بیااین مدادت ، دیروزدوستم اشتباهی فکرکرده بودمال اونه .

نشست روزمین اونارفته بودن اشکهاش همینجوری میریختن ، ایندفعه دیگه نمیخواست جلوهق هق شو بگیره ..

 

 

آریا                                                       8509021120