جنون مجنون
برایش نوشتم : به گمانم پرده هاافتاده وآنچه راسالهای درازچشم برآنهابسته ومیانگاشتم که وجودندارند ، به وضوح میبینم . هیچگاه تصورنمیکردم بتوانم پس ازاوبه شخص دیگری دل ببندم ، امااینک ، اگرمفهوم دلتنگی هایم درزمان بیخبری ازتو، دل بستن باشد ، پس من دلبسته ات شده ام . اگرتفسیروجودتودررویاهایم ، وبه هنگام بیداری درکنارم ، علاقه به توست ، پس به توعلاقمندم . واگر معنای انرژی مضاعفی که مراپرشتاب به سوی تومیکشانددوست داشتن است ، پس من تورادوست میدارم .این همان حقیقتی است که سالها برآن چشم پوشیده ودرقفای پرده ای پنهانش ساخته بودم . اینک میبینم ، آنچه راکه بسیارپیش ترمیبایست که میدیدم .
وچندی بعدبازهم نوشتم : سالهاپیش گمان میبردم که عاشقم . وبازهم گمان میکردم که این عشق منحصرانازل شده برمن است ، وانگارشکست دراین عشق به مفهوم انزواوعزلت تاپایان زندگیست . اینک میدانم که درآن دوران فقط گمان میکردم ، که عاشقم وهیچ عاشقی راتوان قیاس بامن نیست . وافسوسی که چه دیربرعشق واقعی واقف شدم ، که این سالیان درازازکف رفته . وخشنودی وسعادت که اینک رادریابم ، که دربهشت عشاق ساکنم . ومشعوف ازاین سعادت یگانه که هرکس راروانمیدارند واین لیاقت رافقط مراست . تابه بلندای آسمان فریادکنم عشقم را ، که عاشقم ، عاشق ترین
وبازهم چندی بعد : گویندبلبل عاشق گل وپروانه نیزعاشق شمع ، وهیچ شاعری رافارغ ازعشق ، توان سرودن نیست ، پس جهانی داریم مالامال ازعشق وعشاق ، لیک باورندارم ، آنانکه توراندارند ، چگونه عشاقی توانند بود . دفترنگارش روزانه ام رامعدوم کردم ، چراکه ازروزعاشقیتم برتو ، متولدشده ام وپیش ازآن هیچ . وباوردارم که خداوند وعده پردیسش راازازل به عشاق داده ، بهشت موعودش را ، فقط به من ارزانی داشته وبس . پس من شاکرم خالقم را ، خلقت تورا ، وسعادت عاشق بودنم را . گرچه عبودیت ، عشق رالایق تر، وعشق بدون وجودت ، نامیسر .
وپس اززمانی : عشق است که جلای روح وجسم دهد ، ویگانه ندای عشق ، باوجودتوبه گوش جان رساندن ممکن . ترکیب هرموجودیتی تنها باعشق توست که سزاواری ملکوت می یابدوبس . باورندارم مجنون یافرهادکوه کنی را ، که آنان تنها غاصبان آوازه عشقند . که قلم هارایارای تحریر، که زبان هاراتوان بیان نیست ، آنگاه که زمان اقراربه عشقمان فرارسد . بسیاردرافسوسم ، که لغتی درقاموس ، جزعشق نمییابم ، وهمواره اقراربه مظلومیتمان می آورم که نقصان لغات ، واداربه ابرازاحساسمان بالغت عشق میکند . چراکه قیاس احساسمان فقط باعشق ، بسیارظالمانه ، ودریغ احساس مهجورمان بردل میماند .
بازباشوق فراوان نگاشتم : خداوندا بندگی ات رامنت دارم ، که این چنین مهربان وبخشنده ای ، روحی دردوبدن اینک درآشیانه ای ، کاشانه ای ، دیوارهایش ازمحبت ، درسرپناهی ، سقفش ازلطف ومهربانی ، بادروازه ای به بهشت ، پنجره هائی که امواج خوشبختی راباهربارگشودن سرازیرمیکنند . زوجی غوطه وردردریای سعادت وخوشبختی ، خداوندا ترسم گنجایش بیش ازاین نباشدمرا . دوش گوئی رویائی شیرین درتمام لحظاتمان جاریست ، تمامی مخلوقات عالم هستی درجشن ازدواجمان همگام بافرشتگان آسمانی ، سرمست ازانوارنورانی عشقمان ، ساقدوشمان بودند . وصبحگاهان ، شناوربرابرهای لذت ، برسعادتی عاشقانه چشم گشودیم .
وماهی دیگرقلم بدست گرفتم : نهایت خودخواهی است که این سعادت را شریکی دیگرنباشد ، غنجه ای درراه داریم تا همگام ما ، شریک ما ، دراین جاده خوشبختی ، همراهیمان کند . خداونداچه مهارتی درراهبردی سعادت بندگانت داری .
وماهی دیگر : زمانی که دراوج سعادت خودرالایق ندانی ، آنگاه قلم نیز ازریختن احساست برکاغذ سفید سربازخواهدزد .
وچندماه دیگر : کودکی آمد تاشریک سعادت ، شیرینی شکرانه خوشبختیمان باشد ، لیک چه زود آمد !! گوئی اونیزازبرای شراکت درسعادتمان تعجیلی ناباورانه دارد . تابدانجا که همگی سکوتی سهمگین ، گویاترازهراعتراض وپرسشی ، برلبان دارند .
وحال مینویسم : موجودی که گمان میبردم ثمره عشقی افسانه ای باشد . لیک این رسول ، پیامی دهشتناک ترازصور محشرازخواب ابدی ، ازبرای رستاخیزمحشروروزآخرت باخودداشت . هنوز باورندارم که عشقمان توان تولد کودکی پنج ماهه راداشته باشد . فرزندی که نتیجه خیانت ها بود ، وچنین باتعجیل به زندگیمان قدم گذارد ، تامن باورکنم که ، عشقی ، هیچگاه ، درمیان ، نبوده ......
آرزو 8509252145