سرم پائین بودٍ،کمی تندراه میرفتم ،سنگی راباپای راستم شوت کردم افتادداخل آب جوب صداداد ، دستم روازجیبم درآوردم سرموبلند کردم بی هدف به آدمهای رهگذرنگاه کردم ، یه لحظه به فکرم رسید (شایدالآن همه میدونن من کجامیرم وبرای چی میرم)(شایدالآن قیافه م دادمیزنه چیکاره م) دوباره سرموانداختم پائین (دیوونه ای ها آخه ازکجا؟ ازچی؟) قدمهاموکمی تندترکردم ، چندساعتی وقت داشتم درواقع یه عمروقت داشتم اماازچندساعت دیگه میترسیدم معلوم نبود چی میشه شنیده بودم که..... همیشه پای بساط بچه هاتعریف میکردن که چه حالی میشن وقتیکه.....

شنیده بودم که داخل پارک همه جورآدمی هست ، همه چی رم میشه پیداکرد ، بی اراده ولی بلند زیرلب گفتم (ای برپدرومادرت لعنت که.....) متوجه حرکت غیرمعمولم شدم وفوری حرفموخوردم . پیچیدم توخیابون وازدورنرده های پارک رو دیدم ، کمی دلشوره گرفتم امادرعین حال به خودم دلداری دادم (الان میری اون تو میگیری میری خونه برای آخرین بارخودتومیسازی ، آخرین بار ، تصمیم همینه - قسم خوردی تصمیم مردونه گرفتی ، آخه مردتوکه اینکاره نیستی )زیرلب قاطعانه ومحکم تکرارکردم (مردونه  مردونه) دلم گرم شد قدم هاروآرومترکردم ازدوردرپارک رومیدیدم چندنفری هم روی گلدونهای سیمانی نشسته بودن سعی کردم ازهمونجاشناسائی شون کنم ، وقتی رسیدم داشتن باهم بلندبلند حرف میزدن ازکنارشون ردشدم ووارد پارک شدم آدمهای زیادی اونجابودن نشسته رونیمکت ها یادرحال قدم زدن یهودلم ریخت آخه اولین بارم بود اونم ازناچاری اصلانمیدونستم بایدچیکارکنم هیچکدوم ازاینها هم به نظرنمیومداونی باشه که من میخوام  اما بچه ها میگفتن اینجا پره ازاین آدمها ، میگفتن خودشون میان سراغت ، یهوفکرکردم (نکنه اون چندنفردم در بلالی .. دستفروشه ...شاید یکی ازاونا بوده ، اماازکجابفهمم نمیتونم برم جلوبهشون بگم ....) دوباره قدمهاموتندکردم به یک چندراهی رسیدم شایدتوقسمت های خلوت ترپارک هستن . پیچیدم تویکی ازخیابون هاکه کمی خلوت تربه نظرمیومدچندقدمی روجلورفتم فکرکردم (حتماازنظرظاهربایدپائین باشه شاید هم قیافه ش تابلوباشه ) کمی احساس خستگی میکردم جوونی کمی جلوترتنها رونیمکتی نشسته بود (حتماخودشه)آروم ازش ردشدم روی نیمکت بعدی نشستم ، متوجه نگاه گذراش شدم که موقع عبوربه من کرد زیرچشمی می پائیدمش فکرکردم (اگه اینکاره باشه بایدیه جوری متوجهش کنم)سیگاری درآوردم وروشن کردم جوانک کمی جابجاشدانگارخلوتشوبهم زده باشم بلندشدیه نگاهی هم به من کرداماهیچ حرکت یاعلامت امیدوارکننده ای ازش ندیدم وازاونطرف آروم آروم دورشدورفت .

            - (لعنت به این شانس...ربطی به شانس نداره بدبخت توناشی هستی همین).

دوساعتی بودکه میچرخیدم دیگه کلافه کلافه بودم آدمهای زیادی توپارک بودن اکثراً مسن بودن قسمت بازی پربودازبچه هاکه بازی میکردن شاد وسرزنده اسکیت و ....حتی فوتبال خانواده هم زیاد بودن امااونی که من میخواستم نبودکه نبود . علائمی که ازشون میترسیدم شروع شده بودن ، پاهام یه جورخاصی دردمیکرددلم میخواست به حساب پیاده روی بذارم اما کرختی وبی حس وحالیمو چی؟این خمیازه های پشت سرهم وبیموقع چی؟چندبارهم عطسه هائی مسلسل وارکه وقت نفس کشیدنوازم میگرفت ، همهشون علامت خماری بودن ، داشت آبرومومیبرد . ناامیدیمم بیشتروادارم میکردبهش فکرکنم (اگه کسی روپیدانمیکردم چی؟)بااین فکرتمام وجودم یخ کرد یه خمیازه دیگه آب روازچشمام وازبینیم سرازیرکرد روی اولین نیمکت ولوشدم آب بینیمو بالاکشیدم احساس میکردم همه آدمهای اونجامیدونن من برای چی اونجام همه میدونن بایدباحفظ ظاهرزودترازاونجا برم (ای برپدرومادرهرچی......لعنت . اما من تصمیم گرفتم فقط همین یه دفعه روبگذرونم دیگه ازفردا امکان نداره به هرشکلی شده خودموازاین کثافت نجات میدم تصمیم گرفتم ....) (آتیش داری؟) به طرف صدا برگشتم جوانی شاید بیست وهفت یاهشت ساله بود موهای کم پشت وقد کوتاه هیکل ورزیده وورزشکاری داشت . بابی حالی وکرختی دست توجیبم کردم آروم کنارم نشست (خیلی وقته اینجامی پلکی؟ ) دستپاچه شدم باورم نمیشد یعنی همین بود؟ بهت زده نگاش میکردم(بهت نمیاد اهل قرص باشی اماهرچی بخوای داریم)انگارجون تازه ای گرفته باشم گفتم

-         (آره آره دودی هستم)

-         (چی ؟چقدرمیخوای؟) .

اولین بارم بود اینکارومیکردم ، اینجاهم اولین بارم بودکه میومدم ، تاحالادوستان سخاوتمندم میومدن دفتر، همیشه هم بعدازبساط برام جنس میذاشتن راستش اصلافکرنمیکردم که منم آلوده شدم اونا همیشه اونجامیکشیدن باکلی احترام. منم بابساطشون شریک میکردن

-         ((این جنسوامروزبرام آورده چیزمحشریه رنگشونگاه کن . ببین توبدنت پاکه بیابکش ببینیم چه جوریه ))

      همیشه اینجوری شروع میکردن بعدازچندساعت کارشون که تموم میشد

-         ((بیااینوداشته باش دیدی چه جنسیه ؟ ناب نابه داشته باشی بدنیست ))

      منم بعد ازکمی تعارف میگرفتم

-         ((نه من نمیخوام .میدونی منکه اینکاره نیستم اینم به عشق شماها س که باهاتون میام وگرنه منکه اصلانمیکشم ))

     بعدا تنهائی خودم باعلاقه ترتیب جنس اهدائی رفقا رومیدادم .حالا چندروزی بود که دفتروتعطیل کرده بودیم این چندروز روهم با تعارفی های رفقا سرکرده بودم ولی اونم تموم شده بود خودم میدونستم که وقتش برسه .....

اصلانمیخواستم به همون دوستان زنگ بزنم وبگیرم آخه جلواونا میگفتم که من پاکم برای همین بود که به فکرخریدنش افتاده بودم ضمن اینکه تصمیم قطعی گرفتم که دیگه نکشم تصمیم قطعی قطعی .

    سعی کردم خودموحرفه ای نشون بدم

-         (برنج میخوام قد یه وعده )

فندک رودرآورده بودم روشن کردم سیگارشو آتیش کرد یک پک عمیق و

-         (سه تا سبزبذاراینجا کناردستم)

دیددارم نیگاش میکنم ادامه داد

-    (منکه رفتم زیراون سطل آشغال سمت چپه ورش داروفوراازاینجابرو من همیشه دم درجنوبیم خودتواینجاها خسته میکنی هرروز عصربه بعد اونجام )

اسکناس هاروتومشتش مچاله کرد وبلندشدورفت . دوروبرمونگاه کردم انگارهیچکس حواسش به من نبود ، رفتم سراغ سطل آشغال درست بود ، یه بسته قد یه باقالی تونایلون پیچیده بود . ورش داشتم وباعجله راه افتادم ، انرژی گرفته بودم ، دیگه به دردپاوبی حالی فکرنمیکردم باسرعت ازپارک وازخیابون پارک باخوشحالی رفتم طرف خونه ، بسته تومشتم محکم فشارش میدادم ،عرق کرده بود وبهم دلگرمی وانرژی میداد جرئت نگاه کردن یاگذاشتن توجیبمونداشتم دستام دیگه میلرزید ، باعجله در روبازکردم یه سره رفتم توآشپزخونه وپای گازوروشنش کردم سیخوگذاشتم ، حتی لباسمم درنیاوردم تازه شهامت بازکردن مشتموپیداکردم ،  محکم توی یه تیکه نایلون سیاه پیچیده بود با یه چسب ، دستام میلرزید باچاقوپاره اش کردم ازخوشحالی داشتن مواد دیگه خماری رواحساس نمیکردم  ، زیرش دوباره یه نایلون دیگه این یکی کلفت تربود چسب بیشتری هم داشت اینم باچاقوپاره کردم ، بازم زیرش یه نایلون دیگه سیخ روی گازحسابی سرخ شده بود ، یه دفعه داشت قلبم وایمیساد نکنه  ......؟؟ امانه نه ایناهمش برای محکم کاری ، نایلون سوم رولای انگشتام فشاردادم ، یه چیزنرمی توش بود خیالم راحت شد باعجله نایلون سوم روهم پاره کردم دلم دیگه قرص شد ، آره قد یه لوبیا بود خوبه خیلی خوبه اما ...اما چرااینقدرسیاهه؟؟ به خودم دلخوشی دادم

    (خوب دیگه موادفروش غریبه جنس بنجل هم بایدبده دیگه )

باناخن یه تکه ازش جداکردم چرااینقدکش میاد؟ .

باهمون عجله اونوچسبوندم سرسنجاق وبافشارپهنش کردم ، بعد بااحتیاط گرفتم روآتیش تابپزمش ، اماچرابونمیده؟!؟ لابدجنسش زیادخوب نیست .

دستم چرب شده بود یه احساسی ته دلم آزارم میداد اما همش سعی میکردم به خودم دلداری بدم  روی شعله گرم شده بود نزدیکترش کردم ،....یهو...جلوچشام شره کرد، آتیش گرفت وریخت روی گازوشعله کشید ، دودسیاهی هم ازش به هوارفت... آه ازنهادم بلند شد ، قیربود ، قیرخالص آخ خ خ.......

زانوهام تاشده ونشستم روزمین ، خدایا .....سرموگرفتم لای دستام ، چندلحظه قاطی کرده بودم حالاچیکارکنم؟؟خدایا ، باناباوری بقیه شو گرفتم لای انگشتام فشاردادم وبوکردم ، آره اون نامرد قیرخالص بهم داده بود شروع کردم به فوش دادن اما به کی؟به خودم؟ به فروشنده؟ داشت گریه ام میگرفت ، جدادلم میخواست گریه کنم ، بوی گندقیرکه هنوزداشت میسوخت توخونه پیچیده بود ، دودسیاهش هم همه جاروپرکرده بود

     (بیا مرتیکه الاغ تاحالاسرهمه روکلاه گذاشتی به همه پزدادی که من اینکاره نیستم ، اینم ازگندی که زدی عرضه یک بست تل خریدنم نداری ...... رفیقاتم تاوقتی که اون دم ودستگاه روداشتی میومدن اونجاروپاتوق کرده بودن به توهم میرسیدن ، حتی برای روزای تعطیلتم میذاشتن که خودتوبسازی حالاچی؟؟ ) .

      دلم پیچ میزد ، زانوهامم انگارکیلومترهادویده بودم ، بیحال بودم ، آب بینی مم مرتب آویزون میشد ، تمام عضلات بدنم کشیده میشد ودرد گنگی توی تمام بدنم میگشت ، ازهمه بدترافکارم بود ، کلافه گی داشت دیوونه م میکردنمیدونستم حالاچی میشه اگه گیرنیارم چه اتفاقی برام میفته ...

     بایدکاری میکردم ، تحملشونداشتم ، عزمم روجزم کردم ، موفمو بالاکشیدم بلند شدم رفتم طرف درتا برم سراغ یاروفروشنده توپارک ، به درنرسیده زانوزدم

-    (احمق جون اونم حالاوایستاده تابری یقه شوبگیری . توالان اصلا نای راه رفتن داری؟؟تااونجا میرسی؟ به خیابون نرسیده عالم وآدم میفهمن چته)

    آب ازبینی م راه افتاده بود تندوتندبالامیکشیدم ، تمام بدنم کشیده میشد ودردمیکرد ، دردساق پاهام ازهمه جا بیشتربود ، دل پیچه ای گاهی میگرفت واونقدرشدتش زیاد میشد که تو خودم مچاله ام میکرد تا ول کنه . حالادوباره گرفت ، دیگه اختیارشونداشتم ، خودموکشیدم طرف دستشوئی ، یهو انگارچراغ پرنوری توسرم روشن شد ( لوله ها..) به سرعت مثل فنر ازجاپریدم حتی دکمه های شلوارمم نبستم ، خودمورسوندم به آشپزخونه ، جعبه ای که وسایلمو توش میذاشتم روی پیشخوان بود ، تمام بدنم میلرزیدوخیس عرق هم شده بودم ، حتی چشمام خیس آب بود ، باعجله درقوطی سیاهی روکه توش مواد میذاشتم باز کردم وسروته اونوتکوندم روی یک صفحه کاغذ هیچی توش نبود ، باچاقوداخلش روتراشیدم ودوباره تکوندم ، زیرلب میگفتم (باید باشه باید باشه ... غیرممکنه چیزی نباشه)، گاهی موادمانده وخشک بودن وموقع تکه کردن کمی خوردمیشد ته قوطی میموند ، دوباره کف ودیواره های قوطی روتراشیده وبادستهای لرزون محکم روی کاغذ تکوندم ، چند تکه اندازه ته سنجاق وکمی گرد ریخت رو کاغذ ، ته دلم گرم شد ، یکی ازدوستان روشی برای مصرف داشت که مدعی بوداثرش چندبرابره ، خورده ها وخاک مواد روتویه ظرفی میذاشت جلوش ، سنجاق روباآب دهن خیس میکرد ومیزد تو خاکه مواد ، اونی روکه به سنجاق میچسبید میکشید ،امااینی که من داشتم خیلی کم بود ، یهویاد نی ها ولوله هائی افتادم که باهاشون میکشیدم ، باهمون عجله سه تا نی روازتوجعبه مثل یک جسم گرانبها بااحتیاط برداشتم ، یکی یکی شروع کردم به مالیدن لای انگشتام ، صدای خردشدن رسوبات داخلش رومیشنیدم ، حسابی که خاک شدن اون روهم تکوندم روی کاغذ ، دومی وسومی هم همینطور .

     خوب حالا داشت یه چیزی میشد ، درواقع انتظارشم نداشتم ، بیشتر ازانتظارم بود ، کمی هم حالت تهوع داشتم ، سنجاق قیری رو داغ کردم ، اونم تراشیدم ، آروم با آب دهن خیسش کردم وزدم تو مواد .

    پک سوم چشمامو بستم ، آب روی آتش بود ، حرکت گرما روتوی رگهام کاملااحساس میکردم ، هرچندمزه اش تلخ بود ، اما کم کم داشتم آدم میشدم .

   پکی دیگه ویکی دیگه ، حلقه های دودروکه بلعیده بودم دادم بیرون وبانگاه تعقیبشون کردم گرمای لذتبخشی که توی رگهام حرکت میکرد وانرژئی که توزانوهام میدوید روباتمام وجودم احساس میکردم ، حال خوبی داشتم چه لذتی ، وسوسه همین لذته که نمیذاره هیچ معتادی ترک کنه ، نگاهی به مواد باقیمانده انداختم عجب ، شاید کمتراز نصف مصرف شده بود اما چرا اینقدرموثر؟؟چه اهمیتی داره؟ شایدهم کشف جدیده رسوبات دودداخل لوله ، اینقدراثرداره؟!؟!

   کمی دیگه هم کشیدم دیگه نه تنها ازاون حال جهنمی هیچ خبری نبود بلکه کاملا سرحال ونشئه هم بودم وکیفور ، اما باید سرقولم باشم ، به خودم قول دادم قول مردونه ! من توان واراده شو دارم یه عمری ورزشکاربودم ، باید ترک کنم ، حالاتشم که دیگه دیدم ، تحملش میکنم ، میگن سه روزتحمل کنم تمومه ، ازهمین الان شروع میکنم دیگه نمیکشم ، قول مردونه ، سفت ومحکم ، من دیگه تصمیم گرفتم تصمیم .

   رفتم دست وصورتمو شستم دهانمو آب زدم ، یه چای ریختم اومدم روکاناپه روبروی تلویزیون نشستم ، روشنش کردم ، مزه شیرین قند همراه باچای رومزمزه کردم ، راستی چرا دست پراینکارونکنم؟ بذارداشته باشم ، برای روزمبادا ، گوشی تلفن روبرداشتم ، شماره سعید روگرفتم ، رفت روانسرینگ ، قطع کردم همراهشو گرفتم

    -  (((الو سلام سعیدجان خونه نیستی نه؟ ممنونم آره همه خوبن ، راستی سعید جان من چند روزی مهمون دارم ....  چی؟ نه حمید و.... اینان گفتم اگه یه کم ........ ، آخه میدونی منکه اهلش نیستم ولی خوب مهمونن دیگه  -- ها؟ نه یه بیست وپنج تائی ..... کجا ؟ نه خودم میام   بیام رستوران؟؟ یک ساعت دیگه خوبه؟؟ نه نه زحمت نکش من خودم میام فقط بگو چند میشه ، نه جون سعید ممنونم.... تو که مجانی نمیگیری ، قربونت برم..... ممنونم..... پس من یک ساعت دیگه اونجام لطف میکنی ممنون خداحافظ ))).

     آروم سرمو گذاشتم روپشتی کاناپه  چه آرامشی !!!!!!!!

 

 

 

 

 

آریا                            شهریورماه 85            8506262320