رویا
بازهم اومد، هميسه درست سروقت ، هميشه به موقع مياد، ميدونه من منتظرشم ، هميشه منتظرشم ، وقتي مياد، بدون هيچ نازوادائي ، هيچ منتي ، ميدونه ، خودم بهش گفتم ، كه چقدرازبودنش ، ازدركنارش بودن لذت ميبرم . فهميدچي ميگم ، درك ميكنه ، جوابمو بالذتي كه بهم ميده داد .
اون اول ها كمترازالان ميومد ، فقط شبها ، موقعي كه همه خواب بودن ، منم تنهابودم ، تو اتاقم ، ياهرجاي ديگه ، ولي تنها ، خيلي آروم وبيصدا ، بعدازاينكه مطمئن ميشد ، ومطمئن ميشدم كه هيچكس نيست ، ياهيچكس متوجه مان نيست ، درست قبل ازاينكه خوابم ببره ، موقعي كه پتوروميكشيدم روسرم ، هميشه قبل ازاينكه خوابم ببره ، ميومد ، خيلي آروم ، خيلي بيصدا ، سر ميخوردزيرپتوم ، كنارم ، توي وجودم ، همه وجودم ، اونوقت فكرميكردم ، نه مطمئن بودم كه درهمديگه حل شديم ، هردو يكي ميشديم ، به اوج ميرسيدم ومدعي ميشدم ، فرياد ميكردم ، من عاشقم ، وعشق را باتمام توان ووجودم مزمزه ميكردم ، ذره ذره وجودم ، لبريزازلذت عشق ، به خوابي شيرين ، بااطمينان ازوجودش دركنارم ، درزندگيم ، محلول دراو ، به آرامي به خواب ميرفتم ، واو با من بود ، مطمئن ازخوابيدنم ، نميدونم كي ، ميرفت ، ولی میرفت . بعضي اوقات خوسبخت تربودم ، اون ميموند پيشم ، حتي درخواب هم احساسش ميكردم ، خودش رو، وجودش رو ، ازگرماي بودنش درقلبم ، ازآرامشي كه داشتم ، وقت بيدارشدن هم ، با احساس لذت دركناراون بودن ، بيدارميشدم . انوقت بود كه اون ميرفت ، آرام وبيصدا ، مثل يك نسيم ، مثل يك عطرخرامان كه مدتها پس ازرفتنش هم ، مشامم نوازش ميشد .
خيلي وقتا هم بعدازخوابيدنم ، آرام ازكنارم ميرفت . اما من نبودنش رو بااطمينان ازبازگشت بموقعش ، وبا يادوخاطره شيرينش ميگذروندم .
اصلايادم نيست اولين بار، كي بود كه اومد واصلامن اونوازكجاشناختم . فقط زماني رويادم مياد كه وجودش ، توي رختخوابم مستم كرده بود . شايداونموقع انقدركوچك بودم كه حتي معني مستي روهم نميدونستم ، اما حال وهواي بسيارخوب ولذت بخشي داشتم ، هنوز ميتونم اون گرماي شيرين روباتمام وجودم احساس كنم . شايدم خواب ميديدم ، اما اگر هم خواب بود ، خيلي گواراوشيرين بود ، اسمشوپرسيدم ، گفت (رويا ، روياي تو) ، يادم نيست كي اومد ، كي رفت ، امابعدازرفتنشم ، حتي يادآوريش هم گرمم ميكرد . چي ميگم ؟؟ يادآوريش ؟؟ نه ، اصلا ازفكرم بيرون نرفت كه يادآوري بشه ، مرتب توفكرش بودم ، آرزوي ديدارمجددش روداشتم . نميدونستم كيه ، يا چيه ؟ . راجع بهش ، فقط يك بار ، اونم باامير، دوستم صحبت كردم، ازلبخندش فهميدم كه باورنكرده . رويامم ، مدتي پيداش نشد ، فكركردم ازاينكه راجع به اومدنش ، بودنش ، بااميرصحبت كردم دلخورشده ، اما دوباره وقتي اومد، نه من چيزي گفتم نه اون پرسيد ، اما من فهميدم كه اون مال منه ، فقط مال خودمه ، ديگران ، هركي ميخوان باشن ، غريبه هستن ، نامحرمن ، من بايد رويامو ازهمه شون قايم كنم ، اونم دوست داره فقط مال من باشه ، پس نبايد راجع به اون با كسي حرفي بزنم ، ونزدم ، با هيچكس .
فكركنم اعتمادش بيشتر شده بود چون بيشتر پيشم ميومد ، تا حالا كه نميدونم چندروز يا چندسال ازاون روزها ميگذره ، ولي حالا ديگه هرموقع بخوام مياد ، حتي روزها هم مياد هميشه وهمه جا پيشمه ، بامنه . میدونه که خیلی دوستش دارم ، بازم میدونه که هیچکس رواندازه اون دوست ندارم ، یعنی غیرازاون هیچکس روندارم که دوست داشته باشم . خوب چه عیبی داره؟ من عاشق اونم ، وقتی هم اونودارم ، دیگه به هیچکس دیگه ای نیازندارم . نمیدونم چرا دیگران ، اینهمه مخالفت میکنن ، درواقع دارن دشمنی میکنن ، همه ش سعی میکنن ، منوازاون جداکنن . اولاش فکرمیکردم که ازکجافهمیدن ، شایدرویای من یه دفعه ، ناخودآگاه ، خودشوبه اونا نشون داده !!یا یه روزکه ما متوجه نبودیم ، اونا ماروباهمدیگه دیدن . اما نه ، ماهمیشه مراقب بودیم . به هرحال فهمیدن دیگه . البته من انکارکردم ، ولی هیچ فایده ای نداشت ونداره .
بهش گفتم ، گفتم که اونا فهمیدن ، اونا نمیخوان دیگه ماهمدیگه روببینیم ، بهش گفتم که من نمیتونم نبینمش ، خوب راستشو گفتم ، نمیتونم ، حالااونا هرچی میخوان بگن ، هرکاری میخوان بکنن .
من دلیل مخالفتشونو اصلانمیفهمم ، اونکه به هیچکس آزاری نرسونده ، به منکه اصلا . تازه ازوقتی که بهش گفتم لورفتیم ، بیشتر پیشم میمونه ، یعنی دیگه دائما پیشم میمونه ، خوب منم فهمیدم که اونا بامادشمنی دارن .
اون روزائی که تازه فهمیده بودن ، چه روزای تلخی بود ، منو تحت فشارگذاشته بودن که ازدواج کنم !! وای خدا اصلا فکرشم اذیتم میکنه ، اگه اینکارو میکردم که دیگه هیچ وقت نمیتونستم رویا رودوباره ببینم ، آخه دیگه باید حتی شبها هم باهمسرم میخوابیدم ، دیگه تنها نبودم که رویا بیاد پیشم . وای زندگی بدون رویا ؟ غیرممکنه ، اگه قرارباشه بدون رویا زنده باشم ، بهتره که نباشم ، یعنی خودمو بکشم . خیلی کاراکردم که منصرفشون کنم ، قهر کردم ، گریه کردم ، غذانخوردم ، همه کاری کردم ، اما به خرجشون نمیرفت ، تازه انگاربیشترلج میکردن ، حتی بهم تهمت هم میزدن ، مرتب بهم میگفتن ( تومریضی بیچاره ، مریض ) .
نفهمیدم چی شد که خوشبختانه ، خوشبختانه ، برنامه ازدواج بهم خورد ، نفهمیدم ، کارای من باعث شد ، یاچیزدیگه ای ، اما تموم شد ، وهمراش کابوس های منم تموم شد . دراون مدت فقط وجودرویا بود ، درکنارم که منوتنها نمیذاشت ، ومن باوجوداون بودکه تونستم اون شرایط رو تحمل کنم .همیشه وهمه جا همرام بود ومنوتنهانمیذاشت .
بعدازاون بود که سروکله این بابا پیداشد ، بهش میگفتن دکتر ، همه ش سعی میکرد با حرف های بی سروتهش منو ازرویادورکنه ، میگفت اون دشمن منه ، میگفت برای دیوونه کردن منه که میاد پیشم ، حرف ازاین خنده دارترنشنیده بودم . این آقای دکترچرااینقدرزورمیزد؟؟
حالاهم اینجام ، جای بدی نیست ، فقط یه قرص هائی بهم میدن ، که وقتی میخورم خوابم میبره ، اونوقت نمیفهمم که رویا کی میاد ، یا کی میره . اما منکه میدونم ، اون منوفراموش نمیکنه ، میاد ، حتما میاد پیشم ، حتی وقتی که من بااون قرص ها بیهوش شدم .
تاکی ؟ نمیدونم ولی بالاخره ، یه روزی اینا م ، اون قرصاشون تموم میشه دیگه ، مگه نه ؟؟ یه روزی .... اونوقت ... ما ......
آریا 8509201520
اون اول ها كمترازالان ميومد ، فقط شبها ، موقعي كه همه خواب بودن ، منم تنهابودم ، تو اتاقم ، ياهرجاي ديگه ، ولي تنها ، خيلي آروم وبيصدا ، بعدازاينكه مطمئن ميشد ، ومطمئن ميشدم كه هيچكس نيست ، ياهيچكس متوجه مان نيست ، درست قبل ازاينكه خوابم ببره ، موقعي كه پتوروميكشيدم روسرم ، هميشه قبل ازاينكه خوابم ببره ، ميومد ، خيلي آروم ، خيلي بيصدا ، سر ميخوردزيرپتوم ، كنارم ، توي وجودم ، همه وجودم ، اونوقت فكرميكردم ، نه مطمئن بودم كه درهمديگه حل شديم ، هردو يكي ميشديم ، به اوج ميرسيدم ومدعي ميشدم ، فرياد ميكردم ، من عاشقم ، وعشق را باتمام توان ووجودم مزمزه ميكردم ، ذره ذره وجودم ، لبريزازلذت عشق ، به خوابي شيرين ، بااطمينان ازوجودش دركنارم ، درزندگيم ، محلول دراو ، به آرامي به خواب ميرفتم ، واو با من بود ، مطمئن ازخوابيدنم ، نميدونم كي ، ميرفت ، ولی میرفت . بعضي اوقات خوسبخت تربودم ، اون ميموند پيشم ، حتي درخواب هم احساسش ميكردم ، خودش رو، وجودش رو ، ازگرماي بودنش درقلبم ، ازآرامشي كه داشتم ، وقت بيدارشدن هم ، با احساس لذت دركناراون بودن ، بيدارميشدم . انوقت بود كه اون ميرفت ، آرام وبيصدا ، مثل يك نسيم ، مثل يك عطرخرامان كه مدتها پس ازرفتنش هم ، مشامم نوازش ميشد .
خيلي وقتا هم بعدازخوابيدنم ، آرام ازكنارم ميرفت . اما من نبودنش رو بااطمينان ازبازگشت بموقعش ، وبا يادوخاطره شيرينش ميگذروندم .
اصلايادم نيست اولين بار، كي بود كه اومد واصلامن اونوازكجاشناختم . فقط زماني رويادم مياد كه وجودش ، توي رختخوابم مستم كرده بود . شايداونموقع انقدركوچك بودم كه حتي معني مستي روهم نميدونستم ، اما حال وهواي بسيارخوب ولذت بخشي داشتم ، هنوز ميتونم اون گرماي شيرين روباتمام وجودم احساس كنم . شايدم خواب ميديدم ، اما اگر هم خواب بود ، خيلي گواراوشيرين بود ، اسمشوپرسيدم ، گفت (رويا ، روياي تو) ، يادم نيست كي اومد ، كي رفت ، امابعدازرفتنشم ، حتي يادآوريش هم گرمم ميكرد . چي ميگم ؟؟ يادآوريش ؟؟ نه ، اصلا ازفكرم بيرون نرفت كه يادآوري بشه ، مرتب توفكرش بودم ، آرزوي ديدارمجددش روداشتم . نميدونستم كيه ، يا چيه ؟ . راجع بهش ، فقط يك بار ، اونم باامير، دوستم صحبت كردم، ازلبخندش فهميدم كه باورنكرده . رويامم ، مدتي پيداش نشد ، فكركردم ازاينكه راجع به اومدنش ، بودنش ، بااميرصحبت كردم دلخورشده ، اما دوباره وقتي اومد، نه من چيزي گفتم نه اون پرسيد ، اما من فهميدم كه اون مال منه ، فقط مال خودمه ، ديگران ، هركي ميخوان باشن ، غريبه هستن ، نامحرمن ، من بايد رويامو ازهمه شون قايم كنم ، اونم دوست داره فقط مال من باشه ، پس نبايد راجع به اون با كسي حرفي بزنم ، ونزدم ، با هيچكس .
فكركنم اعتمادش بيشتر شده بود چون بيشتر پيشم ميومد ، تا حالا كه نميدونم چندروز يا چندسال ازاون روزها ميگذره ، ولي حالا ديگه هرموقع بخوام مياد ، حتي روزها هم مياد هميشه وهمه جا پيشمه ، بامنه . میدونه که خیلی دوستش دارم ، بازم میدونه که هیچکس رواندازه اون دوست ندارم ، یعنی غیرازاون هیچکس روندارم که دوست داشته باشم . خوب چه عیبی داره؟ من عاشق اونم ، وقتی هم اونودارم ، دیگه به هیچکس دیگه ای نیازندارم . نمیدونم چرا دیگران ، اینهمه مخالفت میکنن ، درواقع دارن دشمنی میکنن ، همه ش سعی میکنن ، منوازاون جداکنن . اولاش فکرمیکردم که ازکجافهمیدن ، شایدرویای من یه دفعه ، ناخودآگاه ، خودشوبه اونا نشون داده !!یا یه روزکه ما متوجه نبودیم ، اونا ماروباهمدیگه دیدن . اما نه ، ماهمیشه مراقب بودیم . به هرحال فهمیدن دیگه . البته من انکارکردم ، ولی هیچ فایده ای نداشت ونداره .
بهش گفتم ، گفتم که اونا فهمیدن ، اونا نمیخوان دیگه ماهمدیگه روببینیم ، بهش گفتم که من نمیتونم نبینمش ، خوب راستشو گفتم ، نمیتونم ، حالااونا هرچی میخوان بگن ، هرکاری میخوان بکنن .
من دلیل مخالفتشونو اصلانمیفهمم ، اونکه به هیچکس آزاری نرسونده ، به منکه اصلا . تازه ازوقتی که بهش گفتم لورفتیم ، بیشتر پیشم میمونه ، یعنی دیگه دائما پیشم میمونه ، خوب منم فهمیدم که اونا بامادشمنی دارن .
اون روزائی که تازه فهمیده بودن ، چه روزای تلخی بود ، منو تحت فشارگذاشته بودن که ازدواج کنم !! وای خدا اصلا فکرشم اذیتم میکنه ، اگه اینکارو میکردم که دیگه هیچ وقت نمیتونستم رویا رودوباره ببینم ، آخه دیگه باید حتی شبها هم باهمسرم میخوابیدم ، دیگه تنها نبودم که رویا بیاد پیشم . وای زندگی بدون رویا ؟ غیرممکنه ، اگه قرارباشه بدون رویا زنده باشم ، بهتره که نباشم ، یعنی خودمو بکشم . خیلی کاراکردم که منصرفشون کنم ، قهر کردم ، گریه کردم ، غذانخوردم ، همه کاری کردم ، اما به خرجشون نمیرفت ، تازه انگاربیشترلج میکردن ، حتی بهم تهمت هم میزدن ، مرتب بهم میگفتن ( تومریضی بیچاره ، مریض ) .
نفهمیدم چی شد که خوشبختانه ، خوشبختانه ، برنامه ازدواج بهم خورد ، نفهمیدم ، کارای من باعث شد ، یاچیزدیگه ای ، اما تموم شد ، وهمراش کابوس های منم تموم شد . دراون مدت فقط وجودرویا بود ، درکنارم که منوتنها نمیذاشت ، ومن باوجوداون بودکه تونستم اون شرایط رو تحمل کنم .همیشه وهمه جا همرام بود ومنوتنهانمیذاشت .
بعدازاون بود که سروکله این بابا پیداشد ، بهش میگفتن دکتر ، همه ش سعی میکرد با حرف های بی سروتهش منو ازرویادورکنه ، میگفت اون دشمن منه ، میگفت برای دیوونه کردن منه که میاد پیشم ، حرف ازاین خنده دارترنشنیده بودم . این آقای دکترچرااینقدرزورمیزد؟؟
حالاهم اینجام ، جای بدی نیست ، فقط یه قرص هائی بهم میدن ، که وقتی میخورم خوابم میبره ، اونوقت نمیفهمم که رویا کی میاد ، یا کی میره . اما منکه میدونم ، اون منوفراموش نمیکنه ، میاد ، حتما میاد پیشم ، حتی وقتی که من بااون قرص ها بیهوش شدم .
تاکی ؟ نمیدونم ولی بالاخره ، یه روزی اینا م ، اون قرصاشون تموم میشه دیگه ، مگه نه ؟؟ یه روزی .... اونوقت ... ما ......
آریا 8509201520
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:23 توسط آریا
|